- «[...] آن به اصطلاح رحِم یا زهدان زنان. جانور درونشان مایل به زادنِ فرزند است و اگر بیش از آنچه که باید و شاید، بیبار بماند ناخشنود و خشمآلود گشته اندرون بدن به هر سوی سرگردان میشود، گذرگاه نفس را برمیبندد و با سد راه تنفس در مضیقهشان مینهد، که این عامل اقسام بیماریهاست.» [افلاطون-تیمائوس]
- منظور تیمائوس از جانور درون، اشارهای کهن به زهدان [هیسترون ὕστερον] است که قدما برای مدتهای بس طولانی تا پیش از قرن هفدهم آن را «موجودی درون موجود» میپنداشتند که امکان تسخیر جان را دارد. قدما چنین فرض کرده بودند که علائم روانی هیستری برآمده از عاملی بدنی [سوماتیک] است. فروید خلاف این ایده را نشان داد و نتیجه گرفت که عوارض فیزیکیِ هیستری ناشی از ترومایی روانی است. بنا به نظر او علائم هیستری در واقع حلاّلِ تعارضی تا بدان حد ناخوشایند است که امکان مواجهه با آن در عرصه خودآگاه وجود ندارد. هرچند مثالهای فروید امروزه دور از ذهن به نظر میرسد اما اشاره به آنها تسهیلگرِ تقریب ذهن است: زنی که آگاهانه درگیر تمنایی ممنوع نسبت به مردیست که بازنمود پدر اوست در ناخودآگاه با این عذاب وجدان روبرو میشود که در چنین رابطهای او نیز باید به بازنمودی از مادر خود بدل شود، بدینصورت که مادرش را از مادری خلع کرده و خود در جایگاه او بنشیند. تمهید دفاعی ناخودآگاه برای حل و فصل این درگیری، به ظهور رساندن نقصی روان-تنی از قبیل فلجیِ موقتیِ اندامها، سردردهای کشنده، تشنج و مانند آنهاست تا مرد ممنوع را بتاراند. دور شدن از آن عشق مُحرَم را فروید دستاورد اولیه نام نهاد. اما نقص جدید دستاورد ثانویهای نیز دارد و آن جلب توجه اطرافیان و قرار گرفتن در مرکز ملاحظات خاص آنهاست. خود این موضوع، همچون محرّکی برای ادامه علائم عمل میکند.
- فرضِ حلاّلِ تعارض بودن هیستری که فروید واضع آن بود خود حلاّل یک معمای قرن هجدهمی دیگر بود که پزشکان مشاهده کرده بودند: افراد [عمدتاً بانوان] مبتلا نه تنها به سمپتومهای خود بیتفاوت بودند بلکه حتی احساس رضایت نیز میکردند؛ مشاهدهای که منجر به جعل اصطلاح belle indifference برای این طیف از بیماران شد.
- و اینها مقدمهای بود برای اشاره به بازی خیرهکننده ایزابل آجانی در «تسخیر» فیلم به غایت سمبلیک و در عین حال بدِ آندری زولافسکی. سکانس مترو ی فیلم از آن بزنگاههایی است که انگار هیولای مد نظر تیمائوس شروع به چرخیدن در بطن آجانی کرده باشد و تنها با یک سقطِ غیربشری آرام بگیرد. انگار این هیستری است که از طریق بازیگر خود را مکشوف میکند، و نه بر عکس. کوتاهسخن، شخصیت ایزابل آجانی در «تسخیر» محل تلاقی فرض قدمایی و فرض فرویدی هیستری است. هلن که درگیر یک طلاق عاطفی با همسر خود است به او و فرزندش خیانت میکند. او حتی به معشوقش نیز خیانت کرده و صرفاً در آغوش موجودی ماوراءالطّبیعی به آرامش میرسد. موجودی که شاید بتوان آن را تجسّد عینی گناه [اینجا طلاق، زنا] دانست که هلن نطفه او را در خود حمل میکند. همسر هلن در ابتدا او را از خود میراند. علائم هیستری به شکلی معکوس در او آغاز میشود. هلن، زیبای بیتفاوت، برای فرار از حقیقت عارضه خود، گناه بزرگتری مرتکب شده و دست به قتل کسانی میزند که قصد یافتن سرنخی از آن هیولای تسخیرکننده را دارند. هلن سرانجام دوباره مورد حمایت همسرش قرار میگیرد که مجدّانه برای بازگرداندن او میجنگد. در نهایت هرچند هر دو در آغوش یکدیگر میمیرند اما هیولای طلاق در آخرین سکانس دوباره متجسّد شده و به پیش فرزندشان بازمیگردد.
- پ.ن: بازی استثنایی ژولیت بینوش در «کَمی کلودل 1915» و مریل استریپ در «اگوست:اوسیجکانتی» نمونههای ملموستر و متاخری از به تصویر کشیدن سمپتومهای هیستریکند. گرچه حتی پیش از فروید نیز ثابت شده بود که هرچند هیستری [چه در فورم صرفاً روانی معروف به اختلال انفکاکی و چه در فورم سایکوسوماتیک معروف به اختلال تبدیلی] به دلایل اجتماعی در زنان شایعتر است اما مردان را نیز درگیر میکند، با اینحال من هیچ مرد هیستریکی را بر پرده سینما به خاطر ندارم.
برچسبها: فروید, La Femme