• ایوان کلیما گفته معروفی دارد درباره رابطه‎ی نظیر به نظیر مرگ و فراموشی. می‎گوید اثر ادبیِ واقعی چیزی است که در برابر مرگ می ایستد و آن را انکار می‎کند، انکاری که همان مقابله با فراموشی است. اینکه آگاهانه یا ناخودآگاه این ایده باید در ذهن یک آفرینشگر حاضر باشد که «چون می آفرینم پس با مرگ می ستیزم.»
  • در موزه‌ی تاریخِ لنینگرادِ سنت پطرزبورگ، چند برگ از دفترچه یادداشت دخترکی را نگهداری می کنند، جا مانده از محاصره هشتصد روزه ی لنینگراد. تانیا ساویچوا، دخترک ۱۳ ساله ای که آن روزها یکبار دفترچه خاطراتش را به قصد گرم کردن اجاقِ خانه می‌سوزاند. بار دوم که شروع به نوشتن می‎کند تنها به ثبت تاریخ مرگ تدریجی خانواده ش می پردازد. یک دفترچه خاطرات ۹ صفحه ای:
  • ژنیا [خواهرش] مرد. دوازده و نیم شب، ۲۸ دسامبر ۱۹۴۱
  • مامان بزرگ مرد. سهِ بعد از ظهر، بیست و پنج ژانویه ۱۹۴۲
  • لِکا [برادرش] مرد. پنجِ صبح ۱۷ مارس ۱۹۴۲
  • دایی واسیا مرد. دو بعد از نیمه‌شب، ۱۳ آوریل ۱۹۴۲
  • دایی لِشا مرد. چهار بعد از ظهر، ۱۰ می ۱۹۴۲
  • مامان. هفت و نیم صبح، ۱۳ می ۱۹۴۲
  • خانواده ساویچوا مُردند.
  • همه مُردند.
  • فقط تانیا مانده.
  • یادداشت های تانیا -که یکسال بعد و پس از رفعِ حصر شهر در یتیمخانه ای جان می سپارد- به طرز متناقض‎نمایی همان تبلور نظرگاه کلیما، همان انکار مرگ است، اما با تائید دیونیزوسیِ آن؛ با استعانت از نیچه یک آری گویی از پسِ یک نفی: تائید، قدرتِ وجود نیست، خود وجود است. این یک ادبیاتِ واقعی‌‌ست.
  • یک ادبیات واقعی

برچسب‌ها: جنگ, مرگ
+ نوشته شده در  16 Aug 2012ساعت 16:6  توسط نوستالژیک  |