-

همهی عمر میترسیدم از اتاقهای اداری با دیوارهای سنگ شده تا سقفی که نور سفیدرنگشان را مهتابی ها تامین میکنند و برای اینکه وحشتناکتر هم شود، مثلا صدای همهمه باد کولری بی کیفیت هم در آن می پیچد. همهمهای که به سادگی این قابلیت را خواهد داشت تا هر زوزه دم آخر هر انسان بخت برگشتهای را در حجم نمناک و سفیدش خفه کند. بهداری پادگان دقیقا همچنین اتمسفری ست، جایی که باید ساعتها،ساعتها، ساعتها را در آن بگذرانی. با وزوز یک مهتابی رو به موت. یکی دو تا کتاب، و یک فوبیای قدیمی.
-
---
-
رمان آخر مهدی یزدانی خرم،
من منچستریونایتد را دوست دارم یک هزار و یکشبِ کمیک-نوآر است در لوکیشن هزاردستان که خشونت خونسردش یاد تارانتینو می اندازدت. نشر چشمه در معرفی کتاب نوشته «رمانی در هجو زمان و جعل تاریخ.» خیلیهای دیگر هم خیلی چیزهای دیگر نوشته اند که حالا معنی این چیست.
اینجا هم نویسنده مصاحبهای کرده در همین رابطه و رابطه های دیگر. من لحن کتاب را که رگه های طنز مشهودی دارد دوست نداشتم؛ این لحن طنز حتی بدتر، بعضی جاها مثل دعواهای مداوم روح خالدار با روح شاعر آزادیخواه شدیدا [هرچند استفاده از قیدها در نظرات شخصی اغلب ناجوانمردانه است] نچسب و روی اعصاب از آب درآمده. انگار قطب نمایت را با آن سیاهی سنگین اوائل کتاب تنظیم کرده باشی که با هر رگه ی طنزی میجنگد و بعد غافلگیر شوی. غافلگیری ای که تا آخر ولت نمیکند و کم کم آزاردهنده می شود. با اینحال، اصل قصه گویی در روایت راوی به خوبی رعایت شده و کثرت شخصیت ها و ماجراهایشان که به نوبت داستان را به یکدیگر پاس می دهند و گاهی از کنار هم نیز می گذرند یا حتی خونسردانه خون هم را می ریزند، خواننده را تا آخر دنبال نویسنده می کشاند.
-
«من منچستریونایتد را...»که این روزها چاپ دومش روانهی کتابفروشیها شده، شاید به اندازه ی رمان قبلی یزدانی خرم،
به گزارش اداره هواشناسی،فردااین خورشید لعنتی درگیرتان نکند ولی حتما به گشتی چند ساعته در هزارتوهای ذهن یک نویسنده ی «کیوکوشین کارِ تنومند و استقلالی که حالش از فروتنیهای ریاکارانه بههم میخورد و دوست دارد روزی در مبارزه با شمشیر سامورائیِ کندو، به درجات عالیه برسد و کیفش را ببرد» می ارزد.
+ نوشته شده در
27 Jun 2012ساعت 17:54  توسط نوستالژیک
|