• به گزارش اداره هواشناسی قردا این خورشید لعنتی مهدی یزدانی خرموسط کتابهایی که اتفاقی از نمایشگاه امسال گرفتم یکیشان از انها بود که باید حتما معرفیش کرد: «به گزارش اداره هواشناسی، فردا این خورشید لعنتی...» یک نئونوآر مکتوب، رمانی سیاه و صریح از مهدی یزدانی خرم که قبلا" مقاله هایش در شرق من را هوادار خودش کرده بود. چند جایی به او و سبک نوشتنش تاخته بودند که صادق هدایت شدن اینقدرها هم الکی نیست و از افراط در فورم گرایی کتاب ایراد گرفته بود. من،چون هنوز چند هزار صفحه جنگ و صلح تولستوی یا چند جلد در جستجوی زمان از دست رفته ی پروست را نخوانده م و حتی یک عکس هم با مرحوم بورخس ندارم طبعیتا" زیاد هم صاحبنظر نیستم ولی احساس میکنم حرفهای منتقدان سبک نگارش او بیشتر از هر صفت دیگری، غرض ورزانه است. البته کتاب را شاید نشود یک رمان پیوسته و واحد حساب کرد، بیشتر شبیه چند صد مینیمال متصل به هم است که بامهارت جوش خورده اند و روح کلی ذهنیات نویسنده هم بر ان حاکم است. نویسنده،مهدی یزدانی خرم ، بیست و هفت هشت ساله ، چاق با عینکی با فریم کوچک و ریش و موی خرمایی که اگر جایی ببینمش احتمالا" زحمت جلور رفتن و چند تایی سوال را به خودم بدهم. به هر حال تجربه نویی است هر چه که هست. از دیوار نوشته های روی کلاس صفحه ی ۱۵۲ اش تا دیاگرامهایش که انگار فقط در ذهن خود نویسنده میگذرند. یک جور یک جور پیچ خوردگی زمان و مکان و طول و عرض و ذهن:
  •  «دانشجوی چاق با پیرهنی که همیشه بوی شاش می دهد،حس کرد آفتاب بهاری پس گردنش را میسوزاند، پس فکر کرد. محبوب بودن مساوی با لمپنیسم است=پس هنر آبستره چیزی مثل پوپولیسم میشود.کیف کرد از سیلان ذهنش. آزاده دیگر نمینویسم. تو را به تمام نویسندگان چاق و کم موی دنیا قرض داده ام و من فقط میتوانم سیگاری بگیرانم و دودش را بجوم و بعد همان سردرد و قرص ها و اه و نفرین.- دانشجوی چاق فکر کرد: مسواک از مظاهر بورژوازی فرانسوی است.پس هنر بورژوازی مساوی با لوکاچ دوره اول و هنر آبستره مساوی با لوکاچ دوره دوم است. باز هم کیف کرد از این همه هوش. تورنتو و آواز کشتگان. همین. شک. همین.» یا «پخش صوت نوارفروشی بتهوون سونات مهتاب را نعره میزند. زنی دستش را برتن دیوار خیابان میکشد.پاره میکند تا خون و پسری که فردا میاید و از رد خون عکس میگیرد و عکس می رود لای صفحات روزنامه، «این سند جنایت پهلویست.» زن قرار گذاشته بود که دستش را از اول میدان پهلوی، تا چهار راه پهلوی بر دیوارها بکشد و معشوقش در میان مردم مشت ها را به آسمان نشان دهد،سربازها که می آمدند مردم فرار می کردند و گلوله های خوشتراش آمریکایی طعم همبرگر و گوزن را به تنت می دوختند. بعد هم که خاکریز امد و بتهوون اوج می گیرد. ارغوان لزج بیرون می اید و احمد زیر خمپاره ها دست و پا میزند.دستش را دراز میکند تا خودش را بالا بکشد و مشتی روده داغ بدون طعم همبرگر و با بوی کنسرو ماهی اهدایی مدارس شرق تهران در میان مشت هایش باقی می ماند. روده لزج است.مثل ارغوان لیز می خورد و آدم را قلقلک می دهد. مادر می‎میرد و سرباز با شکم پاره جان می کند...»
  • به گزارش اداره هواشناسی فردا این خورشید لعنتی.../مهدی یزدانی خرم/انتشارات ققنوس،۱۷۶ صفحه.
+ نوشته شده در  12 May 2006ساعت 16:34  توسط نوستالژیک  |