• از کابوسهایم در هفت سالگی هم یکی تصویر مبهمی بود از فاگین یا موجود غریبی شبیه فاگین که یک روز غروب وقت دوچرخه سواری حول پیاده‎روهای وسیع میدان آزادی، خِفتم را می‌چسبید که پسرم، پیش بابابزرگ پیرت برگرد و این حرفها، و فی‎الفور سیگارفروشها دوره مان میکردند، کاسه ی چه کنم را میکردند در حلقم که پسرجان زجر نده این پیرمرد رو، برو.

 

+ نوشته شده در  26 Oct 2005ساعت 19:23  توسط نوستالژیک  |