-
از کابوسهایم در هفت سالگی هم یکی تصویر مبهمی بود از فاگین یا موجود غریبی شبیه فاگین که یک روز غروب وقت دوچرخه سواری حول پیادهروهای وسیع میدان آزادی، خِفتم را میچسبید که پسرم، پیش بابابزرگ پیرت برگرد و این حرفها، و فیالفور سیگارفروشها دوره مان میکردند، کاسه ی چه کنم را میکردند در حلقم که پسرجان زجر نده این پیرمرد رو، برو.