• «مجبورم زن یکی بشوم. ورش داستان مردی را برایم گفت که خودش را مثله کرده بود. به جنگل رفت و توی گودالی نشست و با تیغ این کار را کرد. یک تیغ شکسته و آن را از روی شانه به عقب پرتاب کرد.کلافِ جهنده خون به عقب و نه به حالت پیچان. اما مسئله این نیست. مسئله ندانستن آنها نیست. مسئله اصلا نداشتن آنها نیست، آن وقت میتوانستم بگویم آها آن چینی است، چینی بلد نیستم. و پدرمان میگفت برای این است که باکره ای: مگر متوجه نیستی؟ زنها هیچوقت باکره نیستند. پاکی یک حالت منفی و بنابراین مخالف طبیعت است. مایه آزار طبیعت است، نه کدی؟ و من گفتم اینها همه ش حرف است و او گفت بکارت هم حرف است و من گفتم نمیدانی. نمی توانی بدانی و او گفت آره. تا میاییم متوجه آن بشویم تراژدی دست دوم میشود.»
  • *خشم و هیاهوی فاکنر
  • پنجشنبه عصر رفته بودم شهر کتاب آریاشهر. نیاز به گفتن ندارد که فقط سری میزنم تا از آن حجم شلوغ فست‌فود و راننده تاکسی و آلودگی گریخته باشم. چند دقیقه نگذشته بود که صدای شیون بلند شد. جلوی برج گلدیس، یکی از همان صحنه‌های آشنای طرح برخورد با بدحجابی. چند مامور چادر به سر و یونیفورم‌پوش داشتند دو دختر جوان را نصیحت میکردند، البته کمی فیزیکی‌تر از حدّ معمول امر به معروف. خون لب دخترک در ترکیب با قرمزی رژ لبش انگار دهن کجی میکرد به رنگپریدگی صورت خواهر گشت ارشادی. به نظر تشنه و پریود میامد. وقتی خواهر میخواست دهان دخترک را با دست ببندد دخترک با فریاد و ناسزا روسری را باز کرد و وسط خیابان شروع به جیغ زدن کرد. کم کم چندصد نفری رهگذر جمع شدند و ورودی ستارخان مسدود و محشر کبرایی به پا شد با همان عکس‌العملهای همیشگی. پیرمردی عصایش را بلند کرده بود و میخواست ثابت کند که «ملت» بی‌غیرت شده‌اند و مانند اینها -خواهران با جدیتی مثال‌زدنی دخترک را با زور کتک و اسپری و با سر لخت، وسط هوکشیدنها و درگیریهای حاضرین با مامورین مرد درون ون ارشاد "کشیدند" و بردند.
  • من فقط رفته بودم سری به یک کتابفروشی پر از کتابهای سانسور شده بزنم ولی حالا فقط جیغهای دخترک در گوشم زنگ میزند. با خودم گفتم تراژدی دست دومتر از این ممکن نیست.
+ نوشته شده در  24 Aug 2007ساعت 11:36  توسط نوستالژیک  |