• سر ظهر بود. داشتم از توی خاک و خل های کنار رسالت موازی با گارد ریل میامدم -شاید هم میرفتم-که  یکی صدایم کرد. برگشتم دیدم پیرزنی چادری و بی‎نهایت لاغر نشسته روی گاردریلها. انگار همه ناتوانیهای دنیا را داشت همان لحظه تجربه میکرد. با زبان نامفهومی گفت میخواهد کسی از آن خیابان (منظورش عرض رسالت بود!) ردش کند. یک نگاه به پل هوایی بالا سرمان کردم گفتم چرا از روی پل نمیروی؟ گفت پا ندارد. گفتم باشد. بعد به ذهنم رسید که از آن گاردریلهای وسط چه‎طوری باید عبورش داد؟ پرسیدم میتوانم بغلت کنم و از روی آهنها ردت کنم؟ چند لحظه‌ای انگار داشت فکر میکرد. آخر با لهجه‌ای که زیاد راضی به نظر میرسید چیزی گفت که خلاصه میشود نه. بعد تشکر کرد و منصرف شد. تا خانه در دلم میخندیدم.

برچسب‌ها: Iranianism
+ نوشته شده در  6 Aug 2007ساعت 15:59  توسط نوستالژیک  |