-
درباره اهمیت «تاریخِ بیداری ایرانیان»، وقایعنگاری روزانه ناظمالاسلام کرمانی در بحبوحه مشروطه، بسیار نوشتهاند. ناظمالاسلام، روزنامهنگاری که دغدغههای بعضاً معمولیاش او را به یک طبقهمتوسطیِ فقیر امروزی شبیه میکند، در مقابل استبدادطلبانِ محمدعلیشاهیْ مشروطه خواه و در مقابل رادیکالیسم ملکالمتکلّمین و صوراسرافیل و تقیزاده اصلاحطلبی میانهرو محسوب میشود. به واسطه این میانهروی هم مورد ظنِّ محافل قدرت قرار میگیرد و هم محافل روشنفکران. شیخ فضلالله نوری را مفسد میداند و شیخ نیز بارها بر منبر دعای مرگش را میخواند. او و همفکران کمشمارش معتقد بودند که مردمْ ملوّن و جاهلمسلکاند و شاه هرچند مستبد، اما نه خیلی بدتر از معارضانش خواهد بود لذا به جای توپ و تفنگ باید صبر پیشه کرد و علمای آزادیخواه و مستقل را واسطه فشار قرار داد تا خود شاه با زبانی خوش قانون اساسی را اجرا نماید:«مردم با شنیدن این عبارات متغیّر شدند و گفتند شما روزنامهنویسها از مستبدین پول گرفتهاید و این حرفها را میزنید. چون دیدیم وضع بد شد فوراً اعتذار خواسته، در رفتیم و آمدیم به خانههای خود، خدا رحم کرد به ما.» شاید اغتشاشات دامنهدار مشروطیت که در ذهن روشنفکران و عوام به جایگزینیِ تدریجیِ دغدغه امنیت و حفظ تمامیت ارضی با دغدغه آزادی میانجامد، آزادیخواهیِ ترسانِ ناظمالاسلام را نیز موجّهتر سازد. تصاویر او از وقایع غالباً در مرزهای سیاه و سفید حرکت کرده پیچیدگیهای تصمیمگیری در موقعیت غبارآلود را در نظر میگیرد. در روزهای متعاقبِ به توپ بسته شدن مجلس چنین مینویسد:
-جمعه 26 جمادی الاول 1326: [...] از قرار مذکور جهانگیرخان[صور اسرافیل] را روز دویُم از این واقعه طناب انداخته بودند، در وقت کشتن گفته بود «زنده باد مشروطه» و اشاره کرده بود به زمین و گفته بود «ای خاک، ما برای حفظ تو کشته شدیم.» ولی مَلِکالمتکلمین را که طناب انداخته بودند گفته بود اگر مرا زنده بگذارید نفع من به دولت و ملت میرسد. ارشدالدوله* که در وقت کشتن مَلِک گفته بود از اعمال خود قدری اظهار ندامت کن، جواب داده بود با نهایت افتخار و شرف در کمال سعادت در راه وطن میمیرم و از اعمال خود ندامت ندارم.
-شنبه 27 جمادیالاولی 1326 قمری: نگارنده هنوز آفتابی نشده است لکن مجدالاسلام آفتابی شد و کسی هم متعرض او نشده است. بازارها در این روز باز است و مردم از مشروطه بد میگویند. میگویند اشخاص که قسَمهای متعدد خوردهاند که حافظ مشروطه و حامیِ مجلس باشند به اندازهای از مشروطه بد میگویند که نهایت ندارد. عجب است که تهمانده مجلس را همین مردم غارت کرده و میکنند. آجرهای مجلس را همین مردم بردند که در انجمنها قسم خوردند! خانههای مردم را همین رجالهها غارت کردند که قسم خورده بودند حامی و حافظ مشروطه باشند والّا دولتیها تا این حد راضی نمیباشند. این مردم جاهل و رجاله میباشند که نه مشروطه میدانند و نه دین و نه خدا و نه پیغمبر را، این نیست مگر از جهل و نادانی.
-سهشنبه 29 جمادیالآخر:[...] شنیدم که دولت عثمانی هم مشروطه شده است و نیز شنیدم که آقا سید عبدالله[بهبهانی] را برگردانیدهاند به نزدیکیِ کرمانشاه، در یکی از دهات ظهیرالملک توقف نموده است. صحهالدوله گفت: من شرافت آقا سید عبدالله را هیچوقت کم و کسر ندیدم مگر وقتی که دیدم افتاده بود پای شاه را ببوسد و شاه مانع شد، عقب رفت و فرمود این چه کار است که میکنید؟ لکن ملکالمتکلّمین به شرافت و جلادت کشته شد زیرا که وقت کشتن گفته بود من به افتخار و شرافت میمیرم، ولی این آقا التماس و عجز خیلی کرد. بنده نگارنده گفتم چه وقت آقا سید عبدالله پای شاه را بوسید؟ گفت وقتی که خواست مرخص شود. باری وقت مراجعت فخامالسلطنه را دیدم او هم از مشروطه شدن عثمانی اطلاع داشت و خبر داد اگر مشروطه شدن عثمانی هم مثل ایران باشد پس وای به حال عثمانی و رعایای عثمانی، و اگر مشروطه واقعی و صحیح باشد نه هرج و مرج پس خوشا به حال آنها.
-یکشنبه 9 شعبان 1326: از ارشدوالدّوله پرسیدم چه شد که از طرف ملت صرفنظر نمودی و به دولت وصل نمودی؟ جوابی که داد این بود: چون دیدم ملکالمتکلمین و تقیزاده و سایرین خیال دارند شاه را از میان بردارند و ظلالسّلطان را به تخت سلطنت بنشانند یا سالارالدّوله را، آن وقت اهالی آدربایجان میگویند چنانچه طهرانیها شاهی برای خود نصب کردند ما هم باید شاهی برای خود داشته باشیم، اهالی فارس هم همینطور میکنند، آنوقت سلطنت ایران ملوکالطّوایف میشود و اندک دخالت روس و انگلیس کار ایران را یکسره و تمام میکند؛ به این جهت که بقای ایران را در حفظ شاه دیدم لذا در حفظ و استقلال شاه کوشیدم. باری، ارشدالدّوله طرف سوءظنِّ ملت واقع گردید.
*ارشدالدوله، سردار ارشد محمدعلیشاه و دستیار لیاخوف در انهدام مجلس. او که در ابتدا رییس مهمترین انجمنهای مشروطه خواه پایتخت بود، در نهایت تغییر رویه داد.