-
یاد آقابزرگ بخیر. بحث هر مشکلی که میشد حتی اگر ربطی هم نداشت فورا میگفت «همه چیز چاره دارد به جز مرگ.» بعد لبهایش را میکرد توی هم فرو تا نشان دهد چقدر بیخیال است و لجم را در میاورد. وقتی مرگ را تجربه کرد احتمالا فهمید که پایان یک چیز که بی-چارگی باشد، همه ابعاد آن چیز نیز تحت تاثیرش قرار میگیرند. شبیه نقطه امتداد در پرسپکیتو.