• در تمدن های اولیه، توسکانی، یونان، مصر و غیره، لابیرنت‎سازی از وظایف تخطی‎ناپذیر حاکمان و کاهنان شهر محسوب می‎شد. لابیرنت‎ها را می‎ساختند تا کنجکاویِ شیاطین را برانگیخته، شیطان بیچاره را که به قصد دستیابی به نقطه مرکزین [امر قدسی، جاودانگی، حقیقت محض] واردش می‎شد به تله بیندازند و تا ابد محبوس نگهدارند؛ بعدها کاربرد لابیرنتها عوض شده و به سازه‌ای برای تهذیب روح بدل شدند. به مانندِ محکِ گذشتن از آتش، رستگاری نوکیشان و مجرمان را در گروی رهاییشان از هزارتو می‌دیدند.
  • با زوال عصر اساطیر، لابیرنت های متروکِ حاشیه شهر جای خود را به لابیرنت‎های بزرگتری دادند: خودِ شهر تبدیل به لابیرنتی اسطوره ای شد با این تفاوت که اگر هزارتوها نقطه مرکزینی داشتند که خاصیت رستگارانه داشت، هر تکه از شهر چون مولکولی از ماده، لابیرنتِ خودمدار و بی‎مرکزی شد که تمام خاصیتِ لابیرنت کل را داشت. آدمها یاد گرفتند با خونسردی از کنار شیاطین و مجرمان و نوکیشان و باقی تافته های جدابافته بگذرند و کم‎کم چرخیدنِ صحیح در بن بست های هزارتو جای آن نقطه مرکزین را گرفت. نیهلیسم شاید اینگونه متولد شد: وقتی کسی در برابر بن بستی فقط نشست، بدون کنجکاوی نسبت به آنچه پشتِ دیوار آرمیده.

برچسب‌ها: اسطوره
+ نوشته شده در  26 Oct 2012ساعت 17:49  توسط نوستالژیک  |