-
در تمدن های اولیه، توسکانی، یونان، مصر و غیره، لابیرنتسازی از وظایف تخطیناپذیر حاکمان و کاهنان شهر محسوب میشد. لابیرنتها را میساختند تا کنجکاویِ شیاطین را برانگیخته، شیطان بیچاره را که به قصد دستیابی به نقطه مرکزین [امر قدسی، جاودانگی، حقیقت محض] واردش میشد به تله بیندازند و تا ابد محبوس نگهدارند؛ بعدها کاربرد لابیرنتها عوض شده و به سازهای برای تهذیب روح بدل شدند. به مانندِ محکِ گذشتن از آتش، رستگاری نوکیشان و مجرمان را در گروی رهاییشان از هزارتو میدیدند.
-
با زوال عصر اساطیر، لابیرنت های متروکِ حاشیه شهر جای خود را به لابیرنتهای بزرگتری دادند: خودِ شهر تبدیل به لابیرنتی اسطوره ای شد با این تفاوت که اگر هزارتوها نقطه مرکزینی داشتند که خاصیت رستگارانه داشت، هر تکه از شهر چون مولکولی از ماده، لابیرنتِ خودمدار و بیمرکزی شد که تمام خاصیتِ لابیرنت کل را داشت. آدمها یاد گرفتند با خونسردی از کنار شیاطین و مجرمان و نوکیشان و باقی تافته های جدابافته بگذرند و کمکم چرخیدنِ صحیح در بن بست های هزارتو جای آن نقطه مرکزین را گرفت. نیهلیسم شاید اینگونه متولد شد: وقتی کسی در برابر بن بستی فقط نشست، بدون کنجکاوی نسبت به آنچه پشتِ دیوار آرمیده.
برچسبها: اسطوره