-
«برای درک معنای یک رمان، لازم است به کنار پنجره رفته و خیره شویم به آدمهای غریبه ای که در خیابان می گذرند. به درآمدن از بی علاقگیِ عمیقمان نسبت به هر آنکه نمی شناسیمش، کامل ترین اعتراض است علیه صورتکی که بشر برای گونه ی خود اختیار کرده: عابرانِ بی نام و نشان. غریبه ها بی اهمیت اند اما برای کارِکتری از یک رمان، تاکیدی تلویحی بر جنبه مخالفِ این می شود، که اصلا جهان، تنها جهانِ همین غریبه است؛ که به محض اینکه ماسک کفرآمیزی که چهره اش را پوشانده بردارم، زیر آن قدیسی خواهم دید.»*
-
یکبار در اتوبوسِ صبحِ زودِ کارگران کرج،نانیسمی با انگشتهای یک در میان قطع شده تاریخ روز را پرسید، جواب دادم، n اُم؛ گنگ و این پا آن پا کنان مثل کارکتر بلاتکلیفِ یک رمان در صفحههای آخرش، دوباره پرسید: چه ماهی؟
-
چهره اش سالهاست یادم نمی رود.
-
-
-
*از ژرژ باتای
برچسبها: ژرژ باتای