• روزی یکی نزدیک شیخ آمد و گفت ای شیخ آمده ام تا از اسرار حق چیزی با من نمایی.شیخ گفت بازگرد.تا فردا آن مرد بازگشت شیخ بفرمود تا ان روز موشی بگرفتند و در حقه کردند و سر حقه محکم کردند.دیگر روز ان مرد باز امد و گفت ای شیخ ان چه وعده کرده ای بگوی.شیخ بفرمود تا ان حقه را به وی دادند و گفت زینهار تا سر این حقه باز نکنی.مرد حقه را برگرفت و به خانه رفت و سودای آنش بگرفت که آیا در این حقه چه سر است؟هر چند صبر کرد نتوانست، سر حقه باز کرد و موش بیرون جست و برفت،مرد پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ من از تو سر خدای تعالی طلب کردم تو موشی به من دادی؟شیخ گفت ای درویش ما موشی در حقه به تو دادیم تو پنهان نتوانستی داشت سر خدای را با تو بگوییم چگونه نگاه خواهی داشت.
  • *اسرارالتوحید فی مقامات شیخ ابی سعید ابی الخیر/محمد بن منور

برچسب‌ها: شیخ
+ نوشته شده در  8 Aug 2010ساعت 13:19  توسط نوستالژیک  |