-
باید از میانشان بگذری، با خیال راحت، همان لحظه که با سپرهایی یله داده به دیوار، چمباتمه زده و کودک وار غذایشان را لقمه میگیرند. باید نگاهت را بدزدی از نگاه سنگین فرماندهشان. اینجا، هر چیز دیگری جز حضور خودت را دستاویزی میکنی برای پنهان شدن، کیفت، بار ِدر دستت، نگاهی به ساعتت. یک بودیست تمام عیار می شوی در وانمودی به اینکه هیچ میل و قصدی نه در آن لحظه و نه در هیچ لحظه دیگری در درازنای تاریخ کوتاهت نداشتهای. رابطه ی عشق و نفرت با یگان ویژه ای ها، این دال های ارگانیزه و متناقض نمای قدرتِ خودت؛ چند ساعت بعدتر چند خیابان پایینتر، بودا را هم روی آسفالتِ تَفدیده رَنده می کنی.
-
