• دیگر بار،نوروزوضوح و مه؛ در مرز ویرانی در جدالند. با تو در این لکه‌ی قانع آفتاب اما؛ مرا پروای زمان نیست.
  • خسته، با کول باری از یاد اما، بی گوشه‎ی بامی بر سر ؛ دیگر بار. اما اکنون بر چارراه زمان ایستاده‎ایم
  • و آنجا که بادها را اندیشه‎ی فریبی در سر نیست
  • به راهی که هر خروس بادنمات اشارت می دهد باور کن!
  • کوچه‎ی ما تنگ نیست ؛ شادمانه باش! و شاهراه ما از منظر تمامی آزادی‎ها می‌گذرد!
  • *دشنه در دیس-الف بامداد.
+ نوشته شده در  19 Mar 2010ساعت 8:59  توسط نوستالژیک  |