-
وضوح و مه؛ در مرز ویرانی در جدالند. با تو در این لکهی قانع آفتاب اما؛ مرا پروای زمان نیست. -
خسته، با کول باری از یاد اما، بی گوشهی بامی بر سر ؛ دیگر بار. اما اکنون بر چارراه زمان ایستادهایم
-
و آنجا که بادها را اندیشهی فریبی در سر نیست
-
به راهی که هر خروس بادنمات اشارت می دهد باور کن!
-
کوچهی ما تنگ نیست ؛ شادمانه باش! و شاهراه ما از منظر تمامی آزادیها میگذرد!
-
*دشنه در دیس-الف بامداد.