-
-از برحق بودن خود راضی نمیشویم مگر اینکه بتوانیم ثابت کنیم دیگران در جهل مرکبند؛ ویلیام هزلیت انگلیسی.
-
وقتی روزنامه های جناح افراطی شروع به تئوریزه کردن یلخی مسائل روز میکنند آدم زیاد به خودش نمیگیرد. میخواند و میگذرد. آنها لااقل با خودشان و طرفدارانشان صادقند، تکلیفشان هم معلوم است. ولی وقتی محمد قوچانی هم در مقاله آخرش «اصول اصلاح» [چاپ شده در شماره 47 مجله ایراندخت] تا این حد سطحی به مسائل نگاه میکند آدم به صرافت قطع امید از مرده نیمهجان روشنفکری میافتد. غواص ما که تا حالا در اعماق سیر میکرد حالا به پارو زدن بسنده میکند. قوچانی حتی از به کار بردن واژه جنبش ابا دارد و آن را جریان سبز مینامد که بازتولید اصلاحات است و بیش از آنکه حرکتی محتوایی باشد نهضتی در روش است. او از سران جریان میخواهد«تا مرزهای خود را با تروریست ها و خیانتکاران مشخص کنند و از شعارهایی که در برخی خیابانها داده میشود اعلام برائت بجویند. او توصیه میکند حوادث اخیر فقط می بایست در تاریخ ثبت شوند تا از آن درس گرفته شود اما نهایتا باید گذشت کرد، عفو کرد و بخشید، آن هم نه فقط دولت، مخالفانش را که مخالفان هم دولت را. او حمایت استراتژیک ایران از لبنان و فلسطین را نه فقط تعلقی ایدئولوژیک که بر اساس منافع ملی و میهنی عنوان میکند.قوچانی مینویسد امروز طرح موضوع انتخابات به عنوان یک تاکتیک به سر آمده است اما هنوز به عنوان یک استراتژی برای اصلاح طلبان پابرجاست و آن را وجه تمیزی با رادیکالها محسوب میکند.-یکی این جمله را برای من معنی کند- در ادامه مانیفست خود را این چنین ارائه میدهد که: جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد ،میزان رای ملت است، زنده باد مخالف من، دانستن حق مردم است، فراموش نکن اما گذشت کن، حکومت قانون و استقلال طلبی در کنار آزادیخواهی. در انتهای مقاله عجیبش نیز چنین نتیجه میگیرد: «بدنه اصیل ملت همه آن 40 میلیون رای دهنده هستند که باید سران اصلاح طلب و اصولگرا را به وحدت بخوانند و آنان را از سرزنش های تندروهای بی مسئولیت هر دو جناح رهایی بخشند.» دقت کنید، ملت باید سران را به وحدت فرا بخوانند! اشکال این نوشته این است که تمام فعلهایش را «است» به کار برده و هیچکدام از وقایع اخیر را آنقدر مهم تلقی نکرده است که لااقل یکی از این «است» ها را تبدیل به«بود» کندِ به علاوه که او وزن بیش از حد و بیجایی برای سران قائل شده است. قوچانی واقعا حدس نمیزند که تمام تفاصیل و تئوریبافیهای او با شلیک اولین گاز اشک آور رنگ میبازد و آنچه برجا میماند تنها رویاهایی خوشبینانه اما اخته است؟اگر بنا به حل مسائل با درخواست و من بمیرم تو بمیری بود که حداقل یکی از دهها نقشه راه ارائه شده دراین روزهارا یک درصد جدی میگرفتند. حس من این است که این جور بحث های Happy end شاید برای شش ماه پیش راهگشا بود ولی در حال حاضر موضوعیت خود را از دست داده است. ما در یک بن بست به سرمیبریم و اولین راه خروج از آن پذیرفتن وجود تبدّل ناپذیر این بن بست است. پرهیز از آرمانگرایی افراطی یکسوی رئالیسم سیاسی است، سوی دیگرخوش بینی کاذب و آرمانگرایی تفریطی است.
-
+ نوشته شده در
7 Feb 2010ساعت 12:54  توسط نوستالژیک
|