• با یکی از رفقا در پیاده روهای تنگ خیابان حجاب شلنگ تخته مینداختیم تا برسیم به کانون پرورش فکری کودکان که مرد کت‎شلواری کم مویی از کنارمان رد شد. چند ثانیه‎ای گذشت، من و رفیقم انگار که دودل مانده باشیم نگاهی به هم انداخته و یکدفعه با هم گفتیم دکتر معین؟! مرد صدایمان را شنیده بود و برگشت. خودش بود. بعد از عرض ارادت، نمیدانم چرا احساس میکردیم باید بابت ۸۴ و به نمایندگی از میلیونها نفر دیگر اظهار شرمندگی کنیم. البته یک جمله کلیدی هم گفت: من دیگه نیستم.
+ نوشته شده در  9 Nov 2007ساعت 10:15  توسط نوستالژیک  |