-
با یکی از رفقا در پیاده روهای تنگ خیابان حجاب شلنگ تخته مینداختیم تا برسیم به کانون پرورش فکری کودکان که مرد کتشلواری کم مویی از کنارمان رد شد. چند ثانیهای گذشت، من و رفیقم انگار که دودل مانده باشیم نگاهی به هم انداخته و یکدفعه با هم گفتیم دکتر معین؟! مرد صدایمان را شنیده بود و برگشت. خودش بود. بعد از عرض ارادت، نمیدانم چرا احساس میکردیم باید بابت ۸۴ و به نمایندگی از میلیونها نفر دیگر اظهار شرمندگی کنیم. البته یک جمله کلیدی هم گفت: من دیگه نیستم.