-
وضعیت تهویه افتضاح است .در نمایشگاه مطبوعات کنار غرفه ی شرق ایستادی و سوال و جوابهای ملت با احمد زید آبادی را دنبال میکنی که تعدادی حراستی بیسیم به دست با عجله وارد سالن ۱ میشوند و یکیشان داد میزند حاج آقا آمد. کنجکاوی کسی جلب نمیشود. سرت را برمیگردانی و به ادامه ی حرفهای زیدآبادی درباره ی سیاستهای دولت جدید گوش میدی. یکنفر می پرسد آینده را چطور میبینید؟جواب میشنود آینده مبهم است ولی باید به انتخابات مجلس امیدوار بود. طرف قانع نمیشود و گیر میدهد که کندرویهای خاتمی باعث شکست معین شد. یکنفر دیگر میپرد وسط حرفش که اتفاقا" تندرویهای امثال شما باعث شکست معین شد. صلوات که میفرستند، ناخودآگاه به در ورودی که چند متری با آن فاصله داری نگاه و تقریبا" کوپ میکنی. محمد خاتمی با چند محافظ و با قدمهای شمرده وارد سالن میشود و تعداد کمی هم که خبردار شده بودند پشت سرش. سعی میکنی فاصله ت از محافظها را حفظ کنی. بلافاصله در سالن را می بندند. گوشی ها پیاپی زنگ میخورند و طولی نمیکشد که جمعیت به حد انفجار میرسد و سالن مملو از رعد و برق عکاس ها. خاتمی در غرفه ی اطلاعات مشغول یادگاری نوشتن است ولی تو قدت بلند است و از پس دو متر فاصله با یک رییس جمهور سابق هم میفهمی چه میگذرد. هوا دم کرده و هر لحظه کسی از عقبتر میپرسد کیه و جواب میشنود خاتمی و سر و صدای ناشی از ذوقی بلند میشود. ازدحام زیاد است و جنگ همیشگی آقا نچسبون به من بالا گرفته.سعی میکنی نچسبونی به کسی. خاتمی در غرفه ی موسسه ایران است و تو کنارتر روی سکوی همشهری ایستادی. با هر حرکتی، موج محافظها مردم را به عقب هل میدهند و صدای جیغ و داد بلند میشود. ناراحت میشود و به محافظها پرخاش میکند که بگذارید نزدیک شوند، جوانکی نزدیک میشود و داد میزند "برای سردار بی سپر اصلاحات صلوات! من باید ببوسمت!" یکی در بی سیم میگوید حفاظتش ضعیف است. موقعیت دو. ملت کف و سوت میزنند. یک لحظه فکر میکنم اگر کسی بخواهد ترورش کند آنوقت عکس العمل بعدیم چه خواهد بود و تخیلاتی میکنم. چهارستون غرفه ی اعتماد ملی از شدت فشار در حال ریزش است و کسی با لهجه ی رشتی اعتراض میکند به این همه جهان سومی بازی. تو در بهترین فرصت ممکن قرار داری،دست میبری دوربینت را در میاری و بلافاصله ضد حال میخوری. حتی برای یک عکس خشک و خالی هم باطری نداری. خانوم قد کوتاهی که دوربین دیجیتالی خفنی دارد میگوید کاش من قد تو رو داشتم و تو میگویی کاش من هم دوربین تو را داشتم و جفتمان میخندیم. ورود حاج آقا از بلندگوهای نمایشگاه اعلام میشود و جمعیت در خروجی سالن ۱A حلقه میزنند. راه میفتد و به زحمت وارد سالن ۱Aمیشود و مردم هم سعی میکنند خودشان را هر جوری هست برسانند داخل که حراستی ها شروع به بستن در کشویی میکنند مثل فیلمها میدوی و وقتی فقط اندازه ی یک نیم تنه مانده تا بسته شدن خودت را پرت میکنی در سالن و بند کیفت گیر میکند به جایی و پاره میشود. پیرمردی که جیمز باند بازیم را دیده آرام غرولند میکند "بابا این هم که فقط حرف زد! منم قشنگتر از این بلدم حرف بزنم چرا از من عکس نمیگیری؟!" جوان دیگری جواب میدهد سیستم و مردم کششِ بیشتر از این را نداشتند. خاتمی یک دور کامل میزند و راه میفتد سمت در خروجی. جمعیت بیرون منتظرند و به محض خروجش شعار خاتمی دوسِت داریم بلند میشود. جو متناقضی است. یکسال است که دیگر رییس جمهور نیست و حال ما زیاد خوش نیست. یاد سوت زدنها و هو کردنهای مسخره آمیز دانشکده ی فنی در اواخر ریاست جمهوریش میفتی و...که یکی از آن وسط داد میزند خاتمی دوستت داشتیم ولی دیگه نه. برمیگردد و دنبال منبع صدا میگردد. یکی سریع درخواست صلوات میکند -و خوراک ملت هم که صلوات- همه صلوات میفرستند. در حالیکه دست تکان میدهد سوار پاژروی شیشه دودیش میشود، محافظ ها آویزان میشوند و ماشین راه میفتد. ماشین دوم و سومی در کار نیست.پیرزنی که تازه سر رسیده می پرسد کی بود...روی لبه جدولی مینشینی و به محبوبیت پارادوکسیکال او و کشش توامان سیستم و جامعه فکر میکنی...یکی هنوز داد میزند خاتمی دوستت داشتیم ولی...بطری آب معدنیت را آروم خالی میکنی روی سرت.