• وحشیها دستهایمان را از پشت با ریسمانی از جنس پوست ساقه بائوباب بسته اند و لخت مادرزاد می برند تا قربانیمان کنند. یا لااقل این چیزی است که من فکر میکنم. لِکس مثل اسکیزوفرنیک‌ها با حرکات سر در هوا صلیب می کشد و چیزهایی میخواند. من به هیچ سمبل الهی اعتقاد ندارم و زیر لب شعری از دوران مدرسه را زمزمه میکنم. هر پنج نفرمان قرار میگذاریم نیروی برتر کائنات را به طور همزمان برای وقوع کسوفی، آتشفشانی، زلزله ای تحت فشار بگذاریم تا وحشی‌ها را مثل فیلمها به این نتیجه برسانیم که کشتنمان بدشگون است، شاید رهایمان کردند. سرانجام به سنگ قربانگاه می رسیم. هوا تاریک می شود.خیال می کنیم ابر است. لکس جیغ می زند خورشید...چند دقیقه طول میکشد تا خورشید به کسوف کامل برود. هر پنج نفرمان خیال می کنیم نجات پیدا کردیم. بربرها از ما خوشحالترند و شروع به رقص میکنند. یکنفر که به نظر میاید رییسشان است پیشانی‌هایمانرا با محلول لزج معطری تدهین میکند و با حرکت دستها شیرفهممان میکند در آیین قبیله شان کسوف نشانه تشنگی خدایان برای خون است و تنها چیزی را که بدشگون میدانند تولد نوزاد دو سر است. لعنت. ژوزف به عِبری چیزی میپراند. لکس هم فحشی میدهد. دو وحشی سرم را جلو می کشند و گردنم را روی سنگ قربانگاه میگذارند.
+ نوشته شده در  19 Aug 2009ساعت 12:2  توسط نوستالژیک  |