-
طرف نزدیکهای آبشار دوقلو نشسته بود لب صخره- آن طرف دره. دربند، صبح زود هنوز هم می چسبد. وقتی هنوز بوی کباب و ادکلن حالت را نگرفته.با چشمهای باباقوری یکی زدم به امیر گفتم پسر!باب مارلی! طرف موهایش را مثل باب مارلی بافته بود، با یک کلاه کج بزرگ با سه نوار سبز و زرد و قرمز روی سرش. همانقدر استخوانی،با ریش و سبیل کم پشت که چیزی زمزمه میکرد. دوست داشتم خیال کنم دارد One step forward,two steps backward را میخواند یا یک همچین چیزی. یک لحظه شک کردم بعد داد زدم Ooyeah باب! برگشت طرفمان و دست تکان داد.امیر گفت عکسش را بگیرم؟ گفتم نه، بگذار در غار خودش باشد. بعدها فهمیدم چرا از آن روز امیدوارتر شدم به این قبر پر تراکم،تهران.
+ نوشته شده در
7 Nov 2008ساعت 17:0  توسط نوستالژیک
|