• دخترک کنار خیابان ایستاده بود سر ظهری. خلوت. بادی که میوزید چادرش را از دو طرف چند سانتی باز کرد. ما توی ماشین به آرامی رد میشدیم. نگاهش را قفل کرد روی ما و همانطور که صورتش همراه با حرکت ماشین میچرخید دو تا دستهایش را شکل فلش کرد و دو بار اشاره کرد به لای پاهایش.
+ نوشته شده در  12 Dec 2005ساعت 18:55  توسط نوستالژیک  |