• جمعه عصر برنامه «سینما پشت پرده» شبکه چهار موضوعش را به نقد فیلم اسکندر ساخته الیور استون اختصاص داده بود؛ با حضور نادر طالب‌زاده و دکتر اکبر عالمی. دکتر عالمی از زاویه‌ای کاملا ناسیونالیستی الیور استون را به خاک و خون کشید و بعضاً کم مانده بود فریاد بزند. وطن‌دوستی او صادقانه به نظر می‌رسید. در مقابل طالب‌زاده سعی می‌کرد آش درهمجوشی باز بگذارد از تئوری توطئه و هیولای هالیوود و جنگ رسانه‎ای و قس علیهذا. یک زاویه غرض‎ورز و فرافکنِ صِرف که به جای انتقاد از خط مشی داخلی که سالهاست تمام همّ و غم خود را بر کمرنگ نشان دادن تاریخ پیشااسلامی ایران متمرکز کرده است، از هالیوود انتقاد می‌کرد که چرا بلندگوی سلطه شده است!
  • فیلم استون البته سوءتعبیر کم ندارد. در همان ابتدا لوگوی فیلم که پیکره صورت اسکندر است با افکتهای گرافیکی از میان نشان فروهر، جان و جوهر زندگی ایرانیان باستان، ظهور می‌کند. بعد می‌رسیم به اینکه ارسطو در کلاس درسش با اسکندر، پارسیان را بربر و برده‎دار می‌خواند و در سرتاسر فیلم به جای استفاده از لفظ پارسی، که یونانیان به خوبی با آن آشنا بوده و حتی خدایی به نام پرسئوس نیز دارند، صرفاً از لفظ بربر استفاده می‌شود. [این درست که یونانیان تمام اقوام غیر یونانی زبان را بربر می‌نامیدند اما این واژه بار تحقیرآمیز دارد و نشاندنش در تقابلی اسطوره‎ای با تمدن یونانی چندان هم اتفاقی به نظر نرسیده و پیشاپیش دارد پیام خود را ارسال می‌کند.] سابقه استون در اهمیت دادن به جزئیات و دقت در تحقیقات پیش‎تولید این بار چندان درخشان نیست و حتی در موردی پیش پا افتاده همچون پوشش هخامنشیان، نه فقط به فرهنگها و دایره المعارف پوشاک ایران باستان رجوع نکرده، که زحمت یکبار بررسی نگاره‌های تخت جمشید را هم به خود نمی‌دهد و داریوش سوم را در دستار و سرداران او را در کلاهخودهای سامورایی و با گریم کلیشه‌ای بادیه‌نشینان شرقی به تصویر می‌کشد. در مقابل یونانی‌ها همه سفیدپوست و چشم آبی و بادی بیلدینگ‌کارند. [یک نکته زرد در مورد Raz Degan بازیگر نقش داریوش سوم هم اینکه او اسراییلی و چشم سبز است و انتخابش برای این نقش هم از آن کارهاست!] به هر حال وقتی نقدنویس ایرانی در نشریات داخلی هنوز فرق داریوش سوم با یزگرد سوم را نمی‌داند و مشغول صادر کردن انواع تئوریهای محیرالعقول است بر استون هم حرجی نیست که شاه هخامنشی‌اش چشم سبز باشد! مهم فقط این است که فرصتی فراهم شده تا با لعاب ناسیونالیستی برای کوبیدن غرب و آمریکا وارد میدان شد.
  • استون اصرار دارد تا از اسکندر که به گواه تاریخ سرداری جاه‌‏طلب، لاقید و میخواره بوده -فارغ از خلاقیتهای جنگاورانه‌اش- یک قهرمان هالیوودی پایبند به اخلاقیات غربی بسازد. اینجاست که مرز میان پروپاگاند و واقعیت به آرامی محو می‌شود. اسکندر، مقدونی بود و پدرش فیلیپ با قدرت قاهره و زور سرنیزه یونان را فتح کرد. نفرت یونانیان از او تا بدان حد بالا گرفته بود که از اردشیر دوم برای شکست دادن فیلیپ درخواست یاری می‎کنند [اردشیر برای تلافی تحریکات آتن در مصر، آن را رد می‌کند]. منظور اینکه در فیلم تعارض مقدونی-یونانی که از خطوط پر رنگ حیات اسکندر است به کل حذف و تبدیل به تعارض غربی-شرقی می‌شود. در معرکه‎ی جنگ گوگمل-حوالی موصل امروزی- کالین فارل در دیالوگی رو به سربازان خود می‌گوید: شما برای وطنتان می‌جنگید ولی اینها -اشاره به پارسیان- چنین نیستند؛ آنها می‌جنگند چون شاهشان گفته باید بجنگند! یکطرف خدایان تعهد و آزادگی و یکطرف برده‌های گوشت جلوی توپ. پروپاگاندا از این گل درشت‌تر؟
  • سنگ بنای روایت فیلم چنین است که اسکندر برای گرفتن انتقام پدر خود که گمان می‌رود با توطئه ایرانیان به قتل رسیده عزم فتح پارس می‌کند. یعنی باز سر و شکلی کاملاً اخلاقی به موضوع داده می‌شود، انگار که شهوت جهانگیری، طلاهای تخت جمشید، انتقام لشگرکشی خشایارشا به سرزمینهای یونانی و لغو عهدنامه آنتالیسداس هیچ محلی از اعراب ندارد. نه تنها از به آتش کشیدن تخت جمشید خبری نیست که حتی در فیلم می‌بینیم بعد از فتح بابل که با خیانت ساتراپ آن ممکن شده، اسکندر و سردارانش همچون منجیان آسمانی در میان استقبال پرشور مردم وارد شهر شده و بسی متمدنانه در حرمسرای کاخ داریوشِ بربر [که در کلیشه‌ای‌ترین درک شرق‌شناسانه، چیزی کم از فاحشه‌خانه‎های پاتایا ندارد و زیبارویان و رامشگرانش بی خبر از جنگ سرگرم عیش و نوشند] نزول اجلال می‌کند و از به ارمغان آوردن آزادی برای تمام مردم جهان سخن می‌گوید.
  • اما نکته آخر. بد نیست که در کنار نکات منفی فیلم، به برخی دقایق مثبتش هم اشاره کرد، خصوصاً که استون در آثار قبلی‌اش نیز تا حدی که مناسبات هالیوود اجازه داده تلاش کرده تا از خیر و شر سازی مطلق بپرهیزد. فیلم در imdb نمره پایینی از مخاطبان گرفته و شاید به لحاظ هنری نکته قابل اعتنایی نداشته باشد اما به طور حتم در شرایطی که تلویزیون و سینمای ما در تسخیر انواع تولیدات نمایشی «فاخر» از تاریخ شبه جزیره عربستان و ایران پسااسلامی است، عظمت امپراطوری پارس و به قول ارسطو «بزرگترین امپراطوری شناخته شده تاریخ» را به تصویر می‎کشد و  حتی ابایی ندارد تا در تقابلی نمادین با نمای آغازین فیلم، نشان فروهر  را بر بالای پیکر اسکندر در بستر مرگ به اهتزاز در آورد. در سکانسی از فیلم شاهدیم که چرا اسکندر علیرغم میل مادرش المپیا، دختر داریوش را به همسری می‌گیرد و ولو اینکه آن را چیزی فراتر از همان تعارفهای قهرمان‌ساز به حساب نیاوریم، به برابری انسانها فارغ از نژاد یونانی و پارسی و هندی اشاره کرده و در نهایت حکومت را از آن خدایان می‌داند؛ و در ادامه با نمایاندن شکوه بابل به سردارش، برتری تمدن پارسیان نسبت به یونانی‌ها را یادآوری می‌کند. به هر حال زیاده‌خواهی است اگر از زاویه نگاه هالیوود به ایران بیش از این انتظار داشته باشیم.
  • درباره فیلم اسکندر

برچسب‌ها: اسکندر
+ نوشته شده در  12 Feb 2007ساعت 9:21  توسط نوستالژیک  |