<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>((نوستالژیک))</title>
<link>http://nostalgic.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 19 May 2012 22:29:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بُرجک</title>
<link>http://nostalgic.blogfa.com/post-418.aspx</link>
<description>&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;من روی برجک بودم. پاسِ سومِ فردا صبح. پشت سیم خاردارهای پادگان، یک پادگان پدافند بود، یک چند هکتار باغ، یک دور تا دور زمین کشاورزی. ۳۰ ساعت نخوابیدن، هایدگر، زمان، ساعت. روی پتوهای سرباز صفرها کنه داشت. کنه های ماده بر خلاف نرها بزرگند، خیلی بزرگتر چون خون می خورند. خون سرباز. در پاسدارخانه حتی آب خوردن هم به سختی گیر میاید. قلب آدم دهیدراته محکمتر می زند، آنقدر که هر ضربه ش تکانت می دهد؛ گرُ گرفته بودم. گنجشکها و سارها و شانه به سر ها هر بار که وسط آت و آشغال ها جست و خیز می کردند انگار صدای پای افسر نگهبانه باشد، چرتم پاره می شد. بد خرم آبادیِ ملعون زنگ می زد به خط برجک، شبها که در کیوسک پایین برجک ثانیه گز می کردی، همان کیوسک منجمدی که که بوی توتون نم کشیده و شاشِ سرباز می داد، می کشاندت بالا تا تلفن، بعد از پشت گوشی نیشخند نوسفراتو می زد که: خو جا مِکَردی ها؟ مَئه نگعته بوئَم شب خِطَریه بالا، بَره بَنیش کیوسکت. بعد هنوز قطع نکرده قاه قاه می خندید و دستش می رفت لای پاهایش...انگار در دوردست یک بچه وسط شالیزارهای سبز می دوید. زنی چادر سیاه هم بارباپاپا-وار دنبالش. بچه آنقدر وحشتزده شلنگ تخته می انداخت که چند قدم جلوتر زمین خورد و جیغش تمام دشت را گرفت. آنقدر گریه کرد تا زن چادر سیاه بالاخره رسید و بلعیدش. سر را چرخاندم سمت برجک کناریم، دیدم ابوذر، {داروساز، اعزامی از شیراز، سیاه سوخته}، مثل حشره بندبازی از پله ها پایین میاید، بعد کلاشینکوفش را حمایل کرد و دوید وسط دشت؛ گم و گور شد. بارباپاپای سیاه حالا انگار روی هوا می لغزید و ارتفاع می گرفت. کم کم سر و کله ی پاسبخش ماهشهری ام پیدا شد، با یک دماغ عقابی شبیه شیاطین اساطیر رومی که به همه، بی برو برگرد می گفت جِناب سِروان. با پوتین های نیمه باز و فانسقه روی دوش و عرقگیر خیس. جواب سلامم را نداد. مثلا قاطی است، مثلا دهیدراته است. کلاش را دادم دستش، خشاب و فشنگها را برایش شمردم و... دویدم. با صدایی از ته ماتحتش گفت خودش پاس می دهد جای آن نره غول {نره غول، اعزامی از تبریز،نره غول} که معلوم نیست کدام جهنمی مانده. گفت آخر هم ک*ن او را پاره می کند و هم مال افسر نگهبانه را. دیگر گوش نکردم.شروع کردم به دویدن، عینهو مست ها. هر ضربه ی بطن ها، سکندری ام می داد. اصلا می پریدم از جا. مومیایی توتعنخ-آمون در ضیافت سارها و ملخ ها. هستی و زمان، فاشیسم، بنگ... یک پوکه ی کِلاش از ارتفاع پانزده متری پایین افتاد. زیرچشمی نگاهم را تا روی برجک چرخاندم انگار که بی خیالی طی کرده باشم. بارباپاپای سیاهپوش نوک برجک لم داده بود. با یک مغز خونالود ماهشهری در دست. هی مثل بچه ای که قلکش را به هوای شنیدن صدای سکه ها تکان بدهد، مغز را می گرفت دم گوشش و تکان می داد؛ مغز خونالود هر بار صدا می کرد جِناب سِروان، جِناب سِروان و کم کم صدایش قطع شد...خط بی برجک بی وقفه زنگ می خورد و من که با صورت پهن شده بودم کف دشت و تقلا می کردم بخوابم.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;امضا: یک نوستالژیکِ سرباز.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 May 2012 22:29:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nostalgic</dc:creator>
<guid>http://nostalgic.blogfa.com/post-418.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سِن</title>
<link>http://nostalgic.blogfa.com/post-417.aspx</link>
<description>&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;همه ی عمر در انتظار آن لحظه ی باشکوه ماندی که بازرس ژاوِر را کَت بسته بیندازند پیش پایت، طپانچه ات را نشانه بروی سمتش، و بعد از مکثی طولانی آرام پایین بیاوری که: برو! آزادی! می دانی که در رود سِن خودکشی خواهد کرد. لحظه ی باشکوهت که فرا می رسد، همه چیز خراب می شود. به ژاوِر شلیک می کنی و خودت به اعماق سِن می پری.&lt;/SPAN&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Apr 2012 22:35:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nostalgic</dc:creator>
<guid>http://nostalgic.blogfa.com/post-417.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>411</title>
<link>http://nostalgic.blogfa.com/post-416.aspx</link>
<description>&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;آریاشهر، یک بانک- بدبختی، کتِ سورمه ای رنگِ برق افتاده ایست جا به جا خاکی شده، با سرآستین هایی که ساب رفته اند. چین و شکنجِ کهنگی اش آنقدرها مهم نیست که جا به جا خاکی شدن هایش. کت های سورمه ای، کاپشن های قهوه ای، زنهای چادریِ دندان خرگوشی، پیرزنهای ژیگولیِ جوراب شیشه ای...همه ولی خاکی. صف حقوق بازنشستگی، زیر ناخن ها پوستِ صورت هم، در سکوتی سرشار از هیچ.&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Apr 2012 17:11:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nostalgic</dc:creator>
<guid>http://nostalgic.blogfa.com/post-416.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنگ-شهوت</title>
<link>http://nostalgic.blogfa.com/post-415.aspx</link>
<description>&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;در تمدن های اکدی، سومری، بابلی، نورث (اسکاندیناوی) و کم و بیش سایر تمدن های مهم باستانی نکته ی عجیبی وجود دارد. در همگی الهه ای که خدای عشق، س.ک.س و باروریست، همزمان الهه ی جنگ نیز هست.{ن.ک.Ishtar} سه وجهِ اول همگی وجوه زایندگی اند و دارای ارتباطی خطی و قابل فهم؛ ولی جنگ؛ اصل ماجرا از چه قرار است؟ آیا متفکرانی که جنگ را بالذات/مرتبط با بدن/لیبیدویی دانسته، یا به طریقی آن را ستوده اند به همین خصیصه ی باستانیِ نظر نداشته اند؟ به بیان جرج اورول، جنگ، همان صلح نیست؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Mar 2012 14:09:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nostalgic</dc:creator>
<guid>http://nostalgic.blogfa.com/post-415.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درباره ملانکولیای فون تریه و آن صدای مبهم</title>
<link>http://nostalgic.blogfa.com/post-414.aspx</link>
<description>&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;در سکانسی از فیلم که کِلِیر با استفاده از آن مقیاس اندازه گیریِ ابتدایی در می یابد که سیاره مهیب به جای دور شدن از زمین، در جهت نزدیک شدن و تصادم در حرکت است، صدایی باس مانند در پس زمینه ی تصویر شروع&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt; به خودنمایی میکند. صدایی گنگ و خزنده ولی با حفظ فاصله؛ صدایی که تا انتهای فیلم حضور دارد، هرچند می رود و میاید، ولی همیشه هست و روند صعودی خود را تا لحظه ی برخورد که به اوج می رسد،حفظ میکند. این صدا برای من مفهومی هایدگری دارد: اضطرابی هستی شناسانه که به دنبال آگاهی انسان از مرگ،عدم و نیست شدن حادث می شود. اضطرابی که کشنده تر از ترس است و بر آن اولویت دارد زیرا ترس وقتی رخ می دهد که «چیز» متعینِ ترساننده ای در یک نقطه متعارف حضور داشته باشد. مرگ ولی اینطور نیست؛ وجود ندارد و همین ما را مضطرب میکند. اضطراب بر خلاف ترس، بی ابژه است و از درک فانی بودن می آید. هم اکنون آن جاست، با این حال هیچ کجاست. نزدیک است ولی دور است. انگار در اتمسفر موج می زند. &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;آن صدای باس کِلِیر را دیوانه میکند، ولی برای ژوستینِ افسرده برعکس، آرامشبخش است چرا که او را به خودباوریِ درآمیختن با جهان پیرامونیش وا میدارد. نا-چادری که ژوستین بر پا میکند و کلیر و فرزندش را به درون آن غار جادویی فرا میخواند، به زعم من همان خودباوریِ«وجود»ِ اصیل، همان کشف گستاخانه ی «بودن» است که در اوج باس، در اوج اضطراب از نابودی، ولو برای لحظه ای کوتاه ظهور میکند. و این حقیقت آرامشبخش است.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 465px; HEIGHT: 253px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;درباره ملانکولیای فون تریه و آن صدای مبهم&quot; src=&quot;http://nostalgic.persiangig.com/Von%20Terrier.jpg&quot; width=491 height=295&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Mar 2012 12:03:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nostalgic</dc:creator>
<guid>http://nostalgic.blogfa.com/post-414.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسطوره؟ نه مرسی صرف شد.</title>
<link>http://nostalgic.blogfa.com/post-413.aspx</link>
<description>&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV class=&quot;UIImageBlock_Content UIImageBlock_SMALL_Content&quot; align=justify&gt;
&lt;DIV class=&quot;timelineTimestamp fsm fwn fcg&quot;&gt;
&lt;DIV class=&quot;uiSelector inlineBlock mls audienceSelector timelineAudienceSelector audienceSelectorNoTruncate dynamicIconSelector uiSelectorNormal uiSelectorDynamicTooltip&quot;&gt;
&lt;DIV class=wrap&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;چیزی که این عکس را تاریخی میکند نه آن چادر بامزه است بر سر ملکه و نه بوسه ی رضا است بر ضریح. چیزی که این عکس را تاریخی میکند خودِ تاریخِِ عکس است: بیست و دو ِمهر پنجاه و هفت، کشاکش یک انقلاب اسلامی. این یک تئاتر م&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;اکیاولیستی نیست بل بیشتر یادآوریِ زیرکانه ی اسطوره فره ایزدی- صفوی وارِ یک شاه شیعه ی ایرانی است به مردمش.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV class=&quot;UIImageBlock_Content UIImageBlock_SMALL_Content&quot; align=justify&gt;
&lt;DIV class=&quot;timelineTimestamp fsm fwn fcg&quot;&gt;
&lt;DIV class=&quot;uiSelector inlineBlock mls audienceSelector timelineAudienceSelector audienceSelectorNoTruncate dynamicIconSelector uiSelectorNormal uiSelectorDynamicTooltip&quot;&gt;
&lt;DIV class=wrap&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;ژرژ سورِل، سندیکالیست انقلابی، شاید اولین کسی بود که به کارکرد اسطوره در سیاست، تحت عنوان موتورِ محرکِ مبارزه پرداخت. او معتقد بود این وجودِ اسطوره ای عظیم است که افراد را وادار به اقدام و عمل می سازد و به آنها بینشی می بخشد تا عملِ خود را همچون شرکت در نبردی تصور کنند که در هر صورت پیروزِ آن خواهند بود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV class=&quot;UIImageBlock_Content UIImageBlock_SMALL_Content&quot; align=justify&gt;
&lt;DIV class=&quot;timelineTimestamp fsm fwn fcg&quot;&gt;
&lt;DIV class=&quot;uiSelector inlineBlock mls audienceSelector timelineAudienceSelector audienceSelectorNoTruncate dynamicIconSelector uiSelectorNormal uiSelectorDynamicTooltip&quot;&gt;
&lt;DIV class=wrap&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;مهمترین میراث خوار سورل در استفاده از کارکردِ انقلابیِ اسطوره موسولینی بود. فاشیست سوسیالی که صادقانه میگفت «بشر نمی تواند کوه را تکان دهد. فقط لازم است این توهم را برایش بیافرینید که کوهها تکان می خورند. به قول سورل اسطوره های دسته جمعی، توضیح چیزها نیست، بلکه القاء اراده ی عمل است.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV class=&quot;UIImageBlock_Content UIImageBlock_SMALL_Content&quot; align=justify&gt;
&lt;DIV class=&quot;timelineTimestamp fsm fwn fcg&quot;&gt;
&lt;DIV class=&quot;uiSelector inlineBlock mls audienceSelector timelineAudienceSelector audienceSelectorNoTruncate dynamicIconSelector uiSelectorNormal uiSelectorDynamicTooltip&quot;&gt;
&lt;DIV class=wrap&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;اما ستایش فوکو از اساطیر شیعی -در یادداشت های انقلابش که در کوریره دلا سرا- چاپ می شد، از شهید تحت عنوان ظاهر کننده و شهادت دهنده بر ستم که کِلِر بری یر در «ایران روح یک جهان بی روح» می گوید، و یا آن طور که در «دین بر ضد شاه» مینویسد: «در برابر قدرت های مستقر، تشیع پیروان خود را به نوعی بیقراری مدام مسلح میکند و در آن شوری می دمد که هم سیاسی است و هم دینی...این مذهب تنها زبان ساده ای برای بیان آرزوهایی که الفاظ دیگری پیدا کرده اند نیست؛ بلکه چیزی است که در گذشته هم بارها بوده است. شکلی است که مبارزه سیاسی، همین که لایه های مردمی را بسیج کند به خود می گیرد، و از هزاران ناخرسندی، نفرت، بینوایی و سرخوردگی یک نیرو پدید می آورد.» &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV class=&quot;UIImageBlock_Content UIImageBlock_SMALL_Content&quot; align=justify&gt;
&lt;DIV class=&quot;timelineTimestamp fsm fwn fcg&quot;&gt;
&lt;DIV class=&quot;uiSelector inlineBlock mls audienceSelector timelineAudienceSelector audienceSelectorNoTruncate dynamicIconSelector uiSelectorNormal uiSelectorDynamicTooltip&quot;&gt;
&lt;DIV class=wrap&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;فوکو به کمتر از دو سال زمان نیاز داشت تا به واسطه جملاتی شبیه این، برای همیشه ژورنالیسم را کنار بگذارد و دیگر برای مفاهیم فلسفه خود، نیرو و قدرت شبکه ای، لااقل در خاورمیانه دنبال مصداق نگردد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV class=&quot;UIImageBlock_Content UIImageBlock_SMALL_Content&quot; align=justify&gt;
&lt;DIV class=&quot;timelineTimestamp fsm fwn fcg&quot;&gt;
&lt;DIV class=&quot;uiSelector inlineBlock mls audienceSelector timelineAudienceSelector audienceSelectorNoTruncate dynamicIconSelector uiSelectorNormal uiSelectorDynamicTooltip&quot;&gt;
&lt;DIV class=wrap&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;ارنست کاسیرر سال ها قبلتر، فلاسفه ای که اسطوره و فلسفه را در هم می آمیزند پیامبران شر دانست و نشان داد این راه چگونه به فاشیسم منتهی خواهد شد. در پاراگراف آخر «اسطوره دولت» مینویسد: مادام که که قدرت های فکری، اخلاقی، هنری تمام توان خود را دارند اسطوره رام و فرمان بردار است، اما همین که این قدرت ها سستی گرفتند هیولا بار دیگر پدیدار می شود.&lt;BR&gt;لازم به گفتن نیست قدرت های مد نظر کاسیرر، قرن هاست در کشور من یا اصلا وجود ندارند یا سست اند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV class=&quot;UIImageBlock_Content UIImageBlock_SMALL_Content&quot; align=justify&gt;
&lt;DIV class=&quot;timelineTimestamp fsm fwn fcg&quot;&gt;
&lt;DIV class=&quot;uiSelector inlineBlock mls audienceSelector timelineAudienceSelector audienceSelectorNoTruncate dynamicIconSelector uiSelectorNormal uiSelectorDynamicTooltip&quot;&gt;
&lt;DIV class=wrap&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;شاه هم البته بیکار نبود. او تا آخرین لحظه ای که دریافت سرطانش درمان ناپذیر است همچنان به فره ایزدی معتقد ماند. در مصاحبه با فالاچی شرح می دهد که چگونه وقتی در کودکی از صخره ای سقوط می کرد امام زمان بر او ظاهر شد و جانش را نجات داد. او حتی از ایمان سست پدرش که این واقعه را توهم می دانست انتقاد میکرد. شاه در هر فرصتی به شهوداتِ عرفانی که از جانب خدا بر او الهام می شد اشاره کرده و جان به در بردنش از ترور و سوانح را معجزه و مشیت خدا می دانست. او بارها تکرار کرد این دیکتاتورهایند که از مرحمت خدا بی بهره اند ولی او یک شاه است نه دیکتاتور.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV class=&quot;UIImageBlock_Content UIImageBlock_SMALL_Content&quot; align=justify&gt;
&lt;DIV class=&quot;timelineTimestamp fsm fwn fcg&quot;&gt;
&lt;DIV class=&quot;uiSelector inlineBlock mls audienceSelector timelineAudienceSelector audienceSelectorNoTruncate dynamicIconSelector uiSelectorNormal uiSelectorDynamicTooltip&quot;&gt;
&lt;DIV class=wrap&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;اسطوره، خصوصا دینی اش، شمشیر دو دَم است. گزاره ای است همزمان صادق و کاذب: بی معنا. دیوید هیوم میگوید مابعدالطبیعه را به آتش بسپار، زیرا محتوای آن چیزی جز سفسطه و توهم نتواند بود. من مابعدالطبیعه اش را برمیدارم جایش می گذارم اسطوره.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV class=&quot;UIImageBlock_Content UIImageBlock_SMALL_Content&quot; align=justify&gt;
&lt;DIV class=&quot;timelineTimestamp fsm fwn fcg&quot;&gt;
&lt;DIV class=&quot;uiSelector inlineBlock mls audienceSelector timelineAudienceSelector audienceSelectorNoTruncate dynamicIconSelector uiSelectorNormal uiSelectorDynamicTooltip&quot;&gt;
&lt;DIV class=wrap&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;اسطوره؟ نه مرسی صرف شد.&quot; src=&quot;http://nostalgic.persiangig.com/farah-imam-reza.jpg&quot; width=426 height=304&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Jan 2012 16:58:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nostalgic</dc:creator>
<guid>http://nostalgic.blogfa.com/post-413.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درباره توتم، تابو و تنِ گلشیفته</title>
<link>http://nostalgic.blogfa.com/post-412.aspx</link>
<description>&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;فروید معتقد بود این خاصیت تابو است که با شکستنش توسط یک فرد، خود آن فرد هم تبدیل به تابو می شود و رد تابو را تا امور نهی شده در دیسکورس های دینی{امر حرام} دنبال میکند. با این حال گاهی فرد بدون اینکه تابویی &lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;را بشکند، صرفا به دلیل دارا بودنِ وضعِ خاصی تبدیل به تابو می گردد و باید از او دوری جست. حالی که باعث برانگیختن امیال ممنوع در سایر افراد شده و در عواطف آنها کشمکشی بین دو قطب متضاد- میل لمس و اراده نهی کننده از این لمس- را دامن بزند. جسد کودک و تنِ زن رنجور- در دوره بلوغ، عادت ماهیانه و غیره- از آن رو که بی دفاعند و برانگیزاننده ی میل، تابو اند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;نهی و پرهیز از لمس تابوها، دلیل منطقی ندارند. منکرات دینی که انسان را به ترسیدن از خشم خدا فرا میخوانند، فورم والایش یافته تابوهایی هستند که در اصل مبنای دیگری داشتند: لمس نکن تا از خشم شیطان بپرهیزی. &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;تنِ گلشیفته به چشم انسان بدوی، یک پیام بیشتر ندارد: لمس کن. و چهره ی او، چهره زنی رنجور و بی دفاع است. اینجاست که سیمای شیطان در سیاهی نگاتیو مانند زمینه عکس، شروع به ظهور میکند. جدال تابوییِ انسان بدوی آغاز می شود: لمس و اراده ی ناهی از لمس.&lt;BR&gt;ولی نقض تابو را می توان با پرداخت کفاره جبران کرد. کفاره ی تخلف از یک چشم پوشی با&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;چشم پوشی از امری دیگر. با چشم پوشی از یکی از «ما» دانستن او، با ممنوع الورودی؛ با واداشتن فرد ناقض تابو به استغفار و دفع سایه شر از باقی بدوی ها. منتقدینِ تنِ گلشیفته، وقتی او را «ناموس ایرانی» میدانند معطوفند به اراده ی توتمی ناخودآگاه که محارم خود را به یادشان می اورد. و وقتی «ناموس مذهبی» اش می دانند معطوفند به اراده ی ناهی از لمسِ تابویی.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;با این حال مابقیِ افرادی نیز که به تابو گردن میگذارند، یا به تعبیر فروید بیماران تابو، در برابر آنچه تابوست به دوگانگی عواطف دچارند و به همین دلیل میل به نقض آن در ضمیر ناآگاهشان پایدار خواهد ماند. آنها رقت انگیزند، و سرانجام ناگزیر از تن در دادن به لمس.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Jan 2012 12:29:29 GMT</pubDate>
<dc:creator>nostalgic</dc:creator>
<guid>http://nostalgic.blogfa.com/post-412.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسکندر: بازخوانی مجدد</title>
<link>http://nostalgic.blogfa.com/post-411.aspx</link>
<description>&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;یکم-در فیلم اسکندر ساخته الیور استون، در صحنه ای که اسکندر باید به تهییج و تشجیع سربازانش بپردازد دیالوگی دارد که &lt;A href=&quot;http://nostalgic.blogfa.com/post-35.aspx&quot; target=_blank&gt;آن موقع&lt;/A&gt; {یادش بخیر پنج سال پیش} به نظرم چیزی بیش از یک پروپاگاند هالیوودی نیامد؛ او با چهره ای مصمم رو به سربازان فریاد می زند: این مردان-پارسی ها- ب&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;رای شهرشان نمی جنگند {برخلاف شما}، آنها می جنگند چون شاهشان وادارشان کرده. و این در حالیست که اینجا اسکندر مهاجم محسوب می شود و طبیعتا سربازان پارسی اند که برای شهرشان-هرچند نه به مفهوم یونانی آن- می جنگند. بعدها در شرح هگل توسط جواد طباطبایی خواندم که اصل این جمله مربوط است به قدیمی ترین اثر نمایشی تاریخ، یعنی تراژدی یونانیِ «پارسیان» اثر آشیلوس، از زبان یک سرباز آتنی خطاب به سربازی از لشگر خشایارشا – که اینجا طی جنگ سالامیس، به یونان حمله کرده بود. &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;شاید زیادی بدبینانه به نظر برسد ولی دو نقد بنیادین بر همین یک سکانس وارد است: اول اینکه استون رندانه موقعیت مهاجم-مدافع در تراژی آشیلوس را واژگونه کرده و مهاجم را در جایگاه حق، دموکراسی و آزادی می نشاند آن هم در مقطعِ زمانی که بحثِ حمله پیشگیرانه به ایران پس از سرنگونی صدام حسین بالا گرفته بود. دوم اینکه عطف به درهم تنیدگیِ مفهوم آزادی با دولت-شهر در یونان قدیم، اسکندر هرگز نمی توانست در جایگاه ادا کردن چنین دیالوگی قرار گیرد چرا که خود او همچون پدرش فیلیپ، بیگانه ای متجاوز به یونان، درهم شکننده دموکراسیِ دولت-شهری و برپادارنده سلطنت آریستوکراتیک محسوب می شد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;دوم- در نگاه هگل دو نوع مردن وجود دارد: مرگ پوچ مانند مرگ های انقلاب فرانسه و مرگ شرافتمندانه مانند مرگ در راه دفاع از آزادی که عین دفاع از پولیس است؛ عین کاری که یونانیان در مقابل خشایارشا کردند. او مرگ پوچ را حاصل موقعیتی می داند که در آن اراده ی عمومی مردم در یک اراده ی فردی،اراده ای معطوف به نوعی آزادیِ انتزاعی و رهاییده از جمع-طبیعت متبلور می شود مانند روبسپیر. با نیم نگاهی به حجم مرگهای پوچ تاریخ معاصر خود، روزگاری، به اهمیت حیاتی این گفته پی خواهیم برد که «من چیزی بیش از یک همراه شما نیستم»، روزگاری دور از امروز.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;پ.ن:&lt;/FONT&gt; متعاقب این نوشته مباحثاتی اینطوری بین ما و دوستان درگرفت:&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;میلاد:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;نکته&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt; ی جالب اینجاست که مهاجم و مدافع هر دو ناچارند پذیرفته شده ترین مفاهیم را مصادره به مطلوب کنند. و پذیرفته شده ترین اینها آزادی است. این یک پیروزی بزرگ فارغ از تحریف های احتمالی برای مفهوم مطلق آزادی است. فاشیسم نهایی ترین مرحله ی این م&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;صادره به مطلوب است چرا که خودش را همزمان در یک نفی بزرگ تعریف می کند. اسکندر، برای یونانیان &quot;نام پدر &quot; است. دستگاهی سرکوب گر که ابژه ی میل یونانیان (دموکراسی و مفاهیم متعاقب آن) را سرکوب می کند ولی در عین حال می تواند تجلی رانه های واپس زده ی یونانیان باشد. یک پدر فانتزی که می تواند انتقامشان را از ایرانیان بگیرد . یک دستگاه پالاینده . عجیب نیست که تصور میهن -ملت حول یک اسطوره ی مفرد بعدها تحت همین مکانیسم در دومستر و پارتو و ژرژ سورل متبلور می شود . فاشیسم پوپولار از همین لحظه آغاز می شود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;نکته ی جالب دیگر مسئله ی مکانیسم های دفاعی ماست. اگر همین ما (من و تو و ...) فارغ از تحمیل (نژادی ، فرهنگی و البته همان فهم مشترکمان از میهن ) باشیم، جانورانی چون خشایارشا و اسکندر ارزش اضافی نخواهند داشت ولی نمی دانم این نیروی لعنتی پنهانی چیست که هر وقت &quot;نام جاوید وطن&quot; را می شنویم ، موهایمان را سیخ می کند. ما راه گریزی از حافظه ی تاریخی مان نداریم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;البته در مورد پیش کشی جنگ عراق و حمله ی احتمالی به ایران در متنت ، به خصوص مورد قیاست ، موافق نیستم و باهات حرف دارم . یک جورهایی بوی پارانویای فرانکفورتی میدهد!&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;نوستالژیک:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;عطف به پاراگراف اول نظرت اصلا لفظ «هژمون» به عنوان یک واژه سیاسی اولین بار برای فیلیپ و اسکندر به کار رفت. این سلطه ی نرم به نحوی تنه می زند به بحث گرامشی. در مورد ما به نظر می رسد که وطن اینجا یک Lable است برای تعریف خود در قبال دیگری، یک خودآگاه&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;ی بر خود که فقط در مقابل غیر خارجی مفهوم می یابد واقعا همان موضوع حافظه تاریخی و چهاراه حوادث است. احتمالا در طول تاریخ نیاز به ساختن چنین پناهگاه فکری حس می شده، مانند انواع رب النوع ها و توتم ها. چه در مفهوم مدرنش به معنی کشور و چه در معنای بدویش به معنی دیار. نیم نگاهی هم به تعریف فرویدیِ &quot;گروه&quot; دارم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;اما در مورد فرانکفورتی ها، &lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;هرچند از آن سبیلوی فرزانه ی پروسی نقل کرده اند که چون دیرزمانی در مغاک چشم بدوزی، مغاک هم در تو چشم خواهد دوخت ولی انصافا اینجا از فرانکفورت خیلی دورم. این دستکاری استون و خلط مبحث کردنهای مشابه توسط هم پالکی هایش را بیشتر یک باج دادن به گیشه و موج سواری بر افکار عمومی می بینم. ضمن تبری جستن از ژیژک، در کل به نظرت ارتباط ارگانیک، برنامه ریزی شده و از بالا به پایینی بین سیستم سیاسی مسلط و هالیوود قابل ردیابی است؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;جلیل:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; نوستالژیک عزیز!&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt; اين جمله که «در مورد ما به نظر می رسد که وطن اینجا یک Lable است برای تعریف خود در قبال دیگری، یک خودآگاهی بر خود که فقط در مقابل غیر خارجی مفهوم می یابد» دقيقا تعريفي است که کارل اشميت از ملت ارائه ميكند، لازم ديدم مخالفت كنم و بگويم وطن من آنجاست كه مشاركتي در احوالش داشته باشم! در ثانی حتما رابطه اي بين هاليوود و سياسيون هست، هر چه نباشد مريلين مونرو زيد كندي ها بوده!&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;نوستالژیک:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;با تو موافقم جلیل، وطن جایی است که مشارکتی در احوالش داشته باشیم و از این مشارکتمان متاثر شویم. ولی حرف من تکمله ای بود برای این جمله میلاد که چرا اغلب ایرانی ها هنوز با شنیدن &quot;نام جاوید وطن&quot; دچار فعل و انفعال عاطفی می شوند&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;. حدس من این بود که علتش ترسی است که از «غیر» در وجود ما نهادینه شده، سعی ما برای تعریف کردن خودمان در آینه دیگری و با حفظ فاصله. این ترس تاریخی وقتی با ناآگاهی توده ها گره خورده و هوشمندانه پرورانده شود، مستعد نژادپرستی خواهد شد، ماننده عقده حقارت جنگ اول پرورانده شده توسط هیتلر. هرچند بر خلاف نقدهای خاله زنکی چپ جماعت، واکنش ایرانی ها نسبت به اعراب را در این مرحله نژادپرستانه به حساب نمیاورم و اتفاقا مثالی میدانم برای همون ترس/عقده حقارت.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;میلاد:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;وقتی شما به تاریخ هالیوود نگاه می کنید متوجه می شوید. همواره همسویی های فیلم های دستچین شده ای از هالیوود با سیاست روز امریکا بولد شده است . در حالیکه هرگز چنین ارتباط نظام مند و آمرانه ی از بالا به پایینی در هالیوود وجود نداشته است. منظورم&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt; از این ارتباط تبانی سیاسی است. هالیوود سیاست خودش را دارد و اگر این سیاست در مقاطعی همسو با سیاست کلان آمریکا باشد، در بوق و کرنا می شود. راکی و رمبو می شوند فیلم های دستوری! و کل جریان می شود یک سازمان دهی منظم برای تحمیق توده های مردم!...تحمیق؟؟!!! هالیوود کارخانه ی پولسازی است و به چیزی جز این فکر نمی کند. این که توده ی مردم هنوز هم پول هایشان را به گیشه ی فیلم های عامه پسند می رسند، ربطی به سیاست تحمیق ندارد. اینکه خیلی ها تلاش می کنند تا به هر زور و ضربی از دل ارباب حلقه ها و تایتانیک و اسپایدرمن، مفاهیمی چون تثبیت سرمایه داری و معهذا کشف کنند، خنده دار است . این ها بخشی از لذت های توده ای هستند که میان تمام توده های مردم مشترکند . کمااینکه با شکل گیری جنبش های مدنی در دهه ی شصت، و پوپولار شدن این جنبش ها هالیوود هم تغییر رویه می دهد و گری کوپر و جان وین و جیمز استیوارت کت و شلواری آمریکایی که هر لحظه در پی احیای قانون و نظم است تبدیل می شوند به دریده های عاصی چون براندو و جیمز دین. چرا اینجا سیستم محافظه کار هالیوود مقابله نمی کند؟ مسئله اینجاست که چپ نو همواره مردم را به عنوان یک توده ی بی شکلی که هر لحظه در خطر تاثیر پذیری سیاسی هستند در نظر می گیرد .حال آن که اساسن تاثیر سیاسی که مردم از سینما خواهند گرفت آنقدر ها جدی نیست. مثلن آیا سرو صدای فیلم افشاگرانه ی مایکل مور پیش از انتخابات 2005 تاثیری در آرای جرج بوش داشت؟! اگر هالیوود محافظه کار است بنا بر یک مشی اقتصادی است که به ثبات اقتصادی اش فکر می کند و نه تثبیت سیاستمداران کاخ سفید.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;و البته این که هرمنوتیک مدرن این امکان را به وطنی ها می دهد که از دل میکی موس و پلنگ صورتی هم مفاهیم صهیونیستی بیرون بکشند و از آن طرف ، آن ها را تولیدات موذیانه ای جهت تثبیت سرمایه داری بدانند، بحث دیگری است! هالیوود بر خلاف تصوری که آدور&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;نو داشت نه در پی تحمیل ایدئولوژی است بلکه با ایدئولوژی در هر لحظه از تاریخ کار می کند . مثلن شما نگاه کنید به ژانر جنگ . وقتی افکار عمومی در جریان جنگ جهانی دوم ، دولتمردان آمریکا را برای مقابله با نازیسم می ستود ، فیلم های تولیدی در مدح جنگ غالب شدند (و البته نه کاملن مسلط) ولی در جریان جنگ ویتنام قضیه بر عکس شد. به هر حال هر دو جنگ زیر سر سیاست های کلان امریکا بود. هالیوود به تقاضاهایی پاسخ می دهد که وجود دارند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;SPAN class=commentBody data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;نوستالژیک:&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; مرسی از توضیح مبسوطت. منظور من هم از اینکه هالیوود روی موج افکار عمومی تخته سواری میکند همین بود. هالیوودی ها یک کشورند درون کشوری دیگر با ساز و کارهای اقتصادی خود. این کمپانی ها هستند که برای زنده ماندن به مردم نیاز دارند و نه مردم به کمپا&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;نی ها، پس وارد یک بده بستان با تماشاگر می شوند، آن چه توده ها می خواهند ببینند را نشانشان می دهد و از این راه هم تاثیر میگذارند و هم تاثیر می گیرند. بدیهی است که اگر مایکل مور هم بتواند چیزی بسازد که قدرت جذب تماشاگر و بازدهی اقتصادی داشته باشد، ولو خلاف سیاستهای رسمی واشنگتن، اولین کسی که دستش را خواهد فشرد خود آقای هالیوود خواهد بود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Jan 2012 11:20:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nostalgic</dc:creator>
<guid>http://nostalgic.blogfa.com/post-411.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>405</title>
<link>http://nostalgic.blogfa.com/post-410.aspx</link>
<description>&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;نطقی که در آغاز &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=LgBnP2Zi5Zg&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; ویدئو-آرتِ یان تیرسن شنیده می شود، سخنرانی «چه» است در مجمع عمومی سازمان ملل در هزار و نهصد و شصت و چهار؛ درباره هزاران هزاری که صدها مایل راهپیمایی می کنند تا تاریخ را خودشان بسازند و حق خود را از خدایان کوه المپ بگیرند. نام ویدئو ماجرای «ژله ی میخکوب و کِش» است و نام آهنگ «راه آب». تک مصراعی که در آن تکرار می شود ماهی سیاه کوچولو را به یاد می آورد «بکوش تا به دریا برسی» و همه&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt; ی اینها فقط و فقط تاثرات سفرِ دو سالِ پیش تیرسنِ سیاست گریز است به غزه در اوج محاصره ی اسرائیل.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;اینجا و هر جای دیگر، مسئله فارغ از دال هایی مانند چه، دریا، استضعاف و غیره، همیشه یکی بوده است: تاثر، همان چیزی که سالهاست از فقدانش رنج می بریم. ما عمیقا به تاثر آگاهانه {با تمایزی بنیادین از هیجان احمقانه} نیازمندیم. تاثر تونسی ها از خودسوزی محمد بوعزیزی نشان داد جامعه ای که متاثر شود چگونه از کُما برمی خیزد. هنرمند باید این را بفهمد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;پ.ن: &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;شاملو خوب می فهمید.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;H6&gt;&lt;/H6&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Dec 2011 21:45:34 GMT</pubDate>
<dc:creator>nostalgic</dc:creator>
<guid>http://nostalgic.blogfa.com/post-410.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درباره فرار</title>
<link>http://nostalgic.blogfa.com/post-408.aspx</link>
<description>&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;یک پارتیزان واقعی فقط وقتی فرار میکند که نقشه ای برای قیقاج زدن داشته باشد. تنها در این صورت است که فرار، تبدیل به «تاکتیک» می شود؛ و این لحظه ی خطیر مرزبندی با آنهایی ست که فرار را «استراتژی» متعاقب شکست می دانند. پارتیزان واقعی اتفاقا در اوج موفقیت است که فرار می کند. استراتژی: پیروزی/مرگ. او هر وجه سومی را تعریف نشده باقی می گذارد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;اغلب مردم ولی زنده اند و ناموفق، همیشه راه سومی در آستین دارند و فرارهایشان هم استراتژیک است. من و تو هم یکی از همان ها. چه اهمیتی دارد؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;H6&gt;&lt;/H6&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Dec 2011 17:58:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nostalgic</dc:creator>
<guid>http://nostalgic.blogfa.com/post-408.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

