تبليغاتX
((NO Stalgic )) - 175




I FOUND IT HARD, IT WAS HARD To FIND

  • ساعت سه ی ظهر بود فکر کنم. داشتم از تو خاک و خلای کنار رسالت موازی با گارد ریل میومدم -شایدم میرفتم-که  یکی صدام کرد.برگشتم دیدم یه پیرزن چادری نهایتا" سی کیلویی نشسته روی گارد ریل و انگار همه ناتوانیهای دنیا رو داشت همون لحظه تجربه میکرد.گفت پسرم از این خیابون (منظورش عرض رسالت بود!) ردم میکنی. یه نگاه به پل هوایی بالا سرمون کردم گفتم چرا از رو پل نمیری؟ گفت خیلی طولانیه.راست هم میگفت. گفتم باشه.بعد به ذهنم رسید که از اون گاردریلهای وسط چه جوری میخوای رد شی؟ میتونم بغلت کنم و از روشون ردت کنم؟ یه لحظه فکر کرد بعد چادرشو سفت چسبید گفت نه نمیخواد، نامحرمی،هشتاد ساله نامحرم دستم نزده. یاد یه چیزایی افتادم وقتی اینو گفت. گفتم پس تو این آفتاب نشین تهوع میگیری.گفت باشه ،خدا خیرت بده ننه. تو دلم خندیدم و راه افتادم اومدم. عصر که بعد از یکساعت و نیم برمیگشتم دیدمش وسط پله های پل هوایی نشسته داره خودشو با لبه چادرش باد میزنه.
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 15:59  توسط من  |