تبليغاتX
((NO Stalgic )) - 144




I FOUND IT HARD, IT WAS HARD To FIND

  • چیزی که باعث شده این پستو بنویسم یادداشت سیامک رحمانی توی همشهری جوان این هفته ست. بند اول یادداشت درباره ی اینه که سیامک داشته توی یکی از خیابونها رانندگی میکرده که یکی اون جلوها میزنه رو ترمز و پشت سریهاش (از جمله سیامک) هم به شدت میزنند رو ترمز. بعد که راه باز میشه یه وانتی می پیچه جلوی ماشین سیامک و خیابونو میبنده و پیاده میشه و شروع میکنه به فحش دادن و لگد زدن به ماشینش که چرا اینجوری ترمز میکنی و سیامک هم فقط نگاه میکنه و پیاده نمیشه . بند۲ درباره ی یک شب برفیه  که سیامک داشته توی اتوبان رانندگی میکرده و کنار اتوبان ماشینی زده بود کنار و جلوی ماشین توی تاریک و روشن نور ماشینها یک مرده داشت یک زن رو به قصد کشت میزده و در واقع خفه ش میکرده و سیامک هم مثل بقیه فقط نگاه میکنه و رد میشه. بند ۳ درباره ی یک پرایده که باز توی اتوبان لایی میکشه و گلگیر ماشین سیامک رو از جا در میاره و سیامک حتی حال برداشتن شماره ش رو هم نداره چون یکبار که قبلا" شماره ماشینی که اموالشو برده بود برداشته و به آگاهی داده و اونا هم بعد از کلی سر دووندن نتونسته بودند سارقها رو دستگیر کنند.بند۴ درباره دختر لاغریه که توی یک مهمونی خانوادگی به سیامک نشونش میدن و میگن همین چند شب پیش که داشته برمیگشته خونه شون یه بابایی چاقو میذاره زیر گردنش و میکشدش توی یک گوشه تاریک و ادامه ی ماجرا رو که هر روز به انواع مختلف توی روزنامه ها میخونیم. و اما بند۵ یادداشتش:
  • "یکی از خواننده ها نامه ای فرستاده بود و با مهربانی تمام گفته بود که کمی به نیمه ی پر لیوان نگاه کنم.از وقتی که تصمیم گرفتم این یادداشت را بنویسم  به لیوان فکر کردم و به خواننده ای که حالا میخواهم بردارد بنویسد.میخواهم به من بگوید که اگر این که داریم هر روز توی زندگیمان میبینیم نیمه ی خالی لیوان  است پس نیمه ی پر لیوان چیست؟ اصلا" توی این لیوان چی هست؟"
  • بند ۶: "میخواستم ته این یاداشت نتیجه گیری کنم و درباره ترس و هرج و مرج و امنیت و این مزخرفات بنویسم.میخواستم درباره ی استیصال بنویسم.تصویر آن دختر نمیگذارد اما. بقیه را خودت بنویس."
  • "حالا یه تیکه از اون  نامه ای که من نوشته بودم و فقط بخش کمیش منظورم با سیامک بود:
  • خوب! نسل سومی بودن یا نبودن؟مسئله حتی این هم نیست.یادمه یه بار در جواب مادرم که داشت نصیحتم میکرد که چرا شماها فقط نیمه ی خالی لیوانو میبینید جواب داده بودم معذرت میخوام ولی ما اصلا" لیوانی نمیبینیم چه برسه به خالی و پر بودنش!(این ما گفتنمون یاد فمینیستها میندازدم که جمله هاشونو با "ما زنها" شروع میکنند!) ما حق داریم خاص باشیم. وسط کشورهای دور و برمون مثل یک جزیره ایم. متفاوت میخندیم و متفاوت تر گریه میکنیم.به نسل جیپسی کینگ و چیپس و ماست موسیر که کودکیمونو آژیر قرمز و دامب و دومب سقوط موشک پر کرده حق بدید کمی هم دوز آنارشیسم خونمون بالا باشد . به نسلی که حتی سگ لوک خوش شانسش هم تیکه های فلسفی می پرونه حق بدید خوددرگیریهای مزمنش را روی دوشش بکشد.حق بدید رو در روی تصویری که " تقاطع" از ما به تصویر میکشد چاره ای جز سکوت کردن نداشته باشیم که خودمون هم میدونیم چه کاره ایم سیامک جان خیلی دوِست دارم ولی لطفا " به سیب زمینی بودنمان( سیب زمینی بودن دانشجوها.اشاره به یک یادداشت دیگه از سیامک در شماره ی ۹۶) گیر نده. سیب زمینی  بودن لااقل این خاصیت رو داره که سیب زمینی ها وقتی باتوم میخورند بلایی سرشون نمیاد و کبود نمیشن یا وقتی از طبقه ی سوم به پایین پرت میشن نمیمیرند.در ضمن یخ بودن استادها رو فقط بذار به پای این که نمیخوان اطلاعاتشونو توی مغز سیب زمینی هایی مثل ما فرو کنند و اونارو واسه خودشون نگه میدارن که مبادا دانشجوها یک قدم برن جلوتر و خوب ما هم که طلبه ی همه جور پیچوندن درسی هستیم.پلی تکنیک و تهران جنوب و دانشگاه تهران و فلان دانشگاه آزاد هم نداره..."
  • حالا نمیدونم چرا این برداشت رو کرده که من گفتم نیمه ی پر لیوانو ببین! در واقع من هم حرف خودش رو تایید کردم و گفتم که...شما اول ثابت کنید لیوانی وجود داره، دیدن نیمه ی پرشو بسپارید به خودمون.با این زندگی گند و گوهی که ما داریم.
  • "برج میلاد، تهران..."
  • .
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 10:43  توسط من  |