- دل من یه روز به دریا زد و رفت
- پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
- پاشنه ی کفش فرارو ور کشید
- آستین همتو بالا زد و رفت
- یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
- سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت
- دفتر گذشته هارو پاره کرد
- نامه ی فردهارو تا زد و رفت
- زنده ها خیلی براش کوچیک بودند
- خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
- هوای تازه دلش میخواست ولی
- آخرش توی غبارا زد و رفت
- دنبال کلید آزادی میگشت
- خودش هم قفلی رو قفلا زد و رفت
- دفتر گذشته ها رو پاره کرد...
- خبر سرد و کوتاه بود: اکبر محمدی مرده شد...و دیگر هیچ
- ....
- ...
- ..
- .
- .
+ نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 8:25  توسط من
|

