
-
مکان:برلین سال ۱۹۸۶/موسیقی:والتز روسی دیمیتری شوستاکوویچ-حضار همگام با موسیقی دست میزنند و چند نفری هم پایین سن مشغول رقصیدنند/پرده کنار میرود.یکنفر با بارانی طوسی و کلاه شاپو پشت میزی نشسته و از روی برگه چیزی میخواند.چراغها خاموش میشوند.
-
متن بدون سانسور دفاعیات رابط دبلیو یازده:من عصاره ناب شیطان در تجسم آدمیت ملقب به رابط دبلیو یازده...با پوزش،من برونکا هستم و هر چه اینجا میگویم در توافق کامل و به دور از هر گونه فشار است.نامبرده از کودکی عقاید روان-کارگر-دهقان-پریشانه داشته و بعد از هتک حرمت یک یهودی به اسم فرانک به مادر بیوه ام، ضد سیستم هم شدم.در پانزده سالگی به عضویت شاخه جوانان حزب درآمده و در بیست سالگی کار خود را در برلین غربی شروع کردم.آن زمان رابط ما فردی بود به نام توخوفسکی که اوائل فقط از طریق نامه آدرس تلفن عمومی هایی را که باید سر ساعت در باجه شان حاضر میشدم میداد ولی بعدها روابطمان وارد فازهای جدیدی شد.توخوفسکی در تماسهای بعدی در راستای پیشبرد اهداف خرابکارانه حزب، دستورالعمل هایی از قبیل چگونگی روشن کردن آتش با استفاده از وسیله پیچیده ای شبیه خلال دندان که سرش باروت تعبیه شده بود-و گویا در آلمان غربی به آن کبریت میگویند- یا روش استفاده از وسیله ای T شکل که آنطور که بعدها فهمیدم تجهیزاتی طراحی شده برای پیشگیری از بارداری بود را آموزش میداد.توخوفسکی در ادامه مرا با یکنفر دیگر به اسم مستعار واچوفسکی آشنا کرد که گویا او هم افسردگی و مانیای حاد داشت.در واقع من فقط با دو نفر در ارتباط بودم.از واچوفسکی میگرفتم میدادم به توخوفسکی.البته حالا میفهمم که اطلاعاتی را که واچوفسکی به من میداد خودش از توخوفسکی میگرفت.واچوفسکی به دلیل مصرف قرصهای روانگردان، زیاد مسائل امنیتی را رعایت نمیکرد. ما خیال میکردیم همه چیز خوب پیش میرود در حالیکه دستگاه امنیت آلمان غربی با استفاده از فِم فِتالی به نام جِس که نقش معشوق واچوفسکی را بازی میکرد به تمام روابط و حتی برنامه هایی که خودمان هم از وجودشان بی اطلاع بودیم آگاهی پیدا میکرد.من این موضوع را چند بار به واچوفسکی هشدار داده بودم حتی یکبار در یکی از نشست های محفلی،یکنفر لهستانی به اسم فکر کنم ویتالی کرینکو به ما هشدار داد که آندره آرشاوین -که آن زمان معاون اول مولوتوف و رییس کا.گ.ب بود- شدیدا" نگران لو رفتن پروژه ماست.من همانجا تذکر دادم که ما اصلا" پروژه ای نداریم و خودمان هم نمیفهمیم چه کار داریم میکنیم ولی کرینکو اصرار داشت که بیشتر مراقب باشیم مخصوصا"خبرنگارهای بی بی سی و اشپیگل را که هر لحظه ممکنست برای ساختن فیلم مستندشان یکنفر را بکشند و بیندازند گردن ما.واقعیتش را بخواهید ما آن روزها مثل کسانی که هیپوپلازی مخچه دارند فقط به کشورهای اطراف خلیج مدیترانه سفر میکردیم و با رابطهای مختلف ارتباط میگرفتیم و به جای اینکه از سیستم،اطلاعات در بیاوریم از حلقه خودمان اطلاعات بیرون میکشیدیم.این روند تا اواخر ژوئیه ادامه داشت تا بالاخره وقتی در آگوست همین سال در یک توالت عمومی مشغول جاسازی محموله ای از کبریت در تانک سیفون بودم توسط عوامل گمنام میهنم دستگیر و به زندان لاندسبرگ باواریا منتقل شدم.
-
خوب،اینها چیزهایی بود که توافق کرده بودیم بگویم ولی همینک اگر وقت باشد میخواهم پرده از رازی بردارم که دنیا را تکان خواهد داد.ماجرای آبجوفروشی را که یادتان میاید؟همان آبجوفروشی که...
-
چراغها ناگهان روشن میشود. والتز روسی دوباره پخش میشود.چند نفر از تماشاگران طبقه دوم به آلمانی بد و بیراه میگویند و خودشان را به پایین پرت میکنند.هرج و مرج میشود.یک بمب منفجر میشود.چند نفر شروع به تیراندازی میکنند.مرد کلاه شاپویی بالهایش را باز میکند و پروازکنان از پنجره فرار میکند.به چند زن تجاوز میشود. عده ای دستگیر شده و به زندان لاندسبرگ باواریا منتقل میشوند.تصفیه حساب بزرگ رخ میدهد.پرده میفتد.سالن به آتش کشیده میشود.
+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 12:7  توسط نوستالژیک
|
-
دیگر وقتم را برای منهدم کردن میکروفون ها و میکرودوربین هایی که در سوراخ سمبه های اتاقم کار میگذارند تلف نمیکنم.میدانم حتی در توالت و حمام هم تحت نظرم.حتی وقتی سالامی سفارش میدهم میدانم کسی که با لباس رستوران زنگ خانه ام را میزند جاسوس سیستم است.من اهمیتی نمیدهم.حتی یکی دوبار چند تایشان را به داخل دعوت کرده ام و سیگار هاوانایی هم به اتفاق کشیده ایم.از آن افتضاح تر،جِس است.حتی جِس هم عامل نفوذیست.من هم به رویش نمیاورم که آن سنجاق سر صورتیش یک میکروفون سوپرسونیک X45 ساخت آلمان غربیست.یکبار که سرم را روی سینه هایش گذاشته بودم حس کردم میدان مغناطیسی سیم کشی های زیر پوستش دارد مغزم را به هم میریزد.البته جس بعدا" مجبورم کرد اعتراف کنم آن شب در الکل زیاده روی کرده ام در حالیکه نکرده بودم.در ضمن خودم را هم بابت دادن اطلاعات انحرافی به استراق سمعچی ها خسته نمیکنم.مثلا" وقتی ساعت ۸ شب در اشتادنهایم با رابط دبلیو یازده قرار دارم بیخود در اتاقم داد نمیزنم امشب برای بولینگ با توخوفسکی کدام لباسم را بپوشم؟رابط دبلیو یازده هم همین وضع را دارد.حتی گاهی خود سیستم به صورت غیر مستقیم اطلاعاتی در اختیارم میگذارد تا به رابط انتقال دهم.همه چیز غیرمنطقی به نظر میرسد به جز یک چیز:فاجعه آبجوفروشی و نقش مستقیم حزب در آن.چرا اینقدر مطمئنم؟بگذریم.اعتراضی نیست.اینها را هم نوشتم تا فقط تابوشکنی کرده باشم.
+ نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 10:39  توسط نوستالژیک
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 12:2  توسط نوستالژیک
|
+ نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 10:1  توسط نوستالژیک
|
-
شنبه: امده ام کتاب بگیرم. جلوی مغازه، پسرکی لاقید، مثانه ش را با رخوتی حسادت برانگیز در جوب خالی میکند. زن کنجکاو است. عابرها پلنگ صورتی وار رد میشوند و آمریکای لاتین از توی روزنامه هم بوی گند یک کودتای خزنده ی شکل نگرفته را میدهد. پمپ بنزین، خسته و سرد و کسل، میشاشد توی باک ماشینِ آدمهایی که نصفشان وقتی پایین را نگاه میکنند افکارشان مثل حباب میرود میچسبد سقف کاسه ی سرشان و چند سانت از زمین بلندشان میکند تا بوق ماشین عقبی دوباره پایینشان بیاورد. کورت کوبِین از توی قابش روی دیوار مغازه زل زده به شجریانی که رفلکس نور چشمهایش را میزند و حتما" به لحظه ای فکر میکند که حقیقتا" load up on guns داد و خودش را کشت. زن کنجکاو رد میشود و بوی دئودورانت زورش به عرق زیر بغل نمیرسد و حجمی از بو دنبالش کش میایند. تنهایی مثل خلطی که از گلو به پایین لیز نمیخورد و موقعیت توف کردنش هم نیست به اندازه ی چند گرم سنگینت میکند. ـ الو...کامو یا کارور؟ ـ با هیچکدومش حال نکردم. ـ خونه تون چه خبر بود؟ ـ هیچی بابام داشت مامانمو می...میزد. فقط به تو میگم ها. جمود نعشی تن به اضافه ی سرما اعصاب را کسل میکند. برای وقت تلف کردن دنبال کلمه ی مبهمی بین آروم و آشوب میگردم. یکی رد میشود و بد نگاهم میکند.دور و برم را می پایم. کسی نیست. ـ ... ـ چش بود مگه؟ ـ سرطان داشت. ـ دوسش داشتی؟ سرفه ـ تقریبا". ریشهاش یاد لنینیستها مینداختم. ـ متاسفم. لعنتی. از اون جمله های چرند حال به هم زن بود. ـ ولی من اصلا" متاسف نیستم. بچه، باید از بچگی یاد بگیرد همه ی دنیا به چیزش باشد. اصولا" همه باید یاد بگیرند همه چی به چیزشان باشد.انوقت همه میشوند به چیز همدیگر و دیگر و قضیه هر جوری که بشود لااقل ظاهرسازی نیست... ـ امشب حالت خوب نیست. ـ آره، هیچوقت به این چرتی نبودم، الکی زنگ زدم. سرفه. رابطه پر از X, Y هایی است که یکی یکی حل میشود، و فقط تا وقتی جذابست که حل نشده باشی. دور و برم را نگاه میکنم. ماشینها به نوبت از پمپ بنزین کسل باردار میشوند و...
-
سه شنبه: زن مجری اخبار را هر وقت که روشن میکنی تکرار میکند Bagism, Shagism, Dragism, Madism, Ragism, Tagism ,This-ism, that-ism ism ism ism .از وقتی آنتنها را جمع کردند این شکلی شده.
-
چهارشنبه: اصرار کردند.رفتم. توی هر گوشه خانه ی مجردیشان یک بخش از احساسات خالص انسان را میشد پیدا کرد.احساساتی قابل فهم تر از جزوه های دانشگاه روی میز ناهار خوریشان.البته اگر بسته ی ۶ تایی کاند... و جوراب سوراخ را هم بشود جزو احساسات به حساب آورد.
-
پنجشنبه: نیچه ،وقتی میگفت بازدید تصادفی از تیمارستان ثابت میکند که ایمان چیزی را ثابت نمیکند، یادش نبود که ایمان حداقل یک چیز را میتواند ثابت میکند، اینکه خدا زنده ست ولی هیچوقت نیازی به هیچ دخالتی نمیبیند.
-
جمعه: بابابزرگ به دقت به ویدئوی هایده نگاه میکند و میگوید خدابیامرز. مامان بزرگ میگوید جوانی عاشق هایده بود، من هم به خاطر همین خودم را چاق کردم ولی حالا که مد عوض شده من همینطوری ماندم و هنوز چاقم. لبخند میزنم.ریشهای بابزرگ یاد لنینیستها میندازدم.
-
سه شنبه: غروب، پاپان دراماتیکی است بر رئالیسم آکادمیک سه شنبه ها، روی نیمکتهای خالی دانشگاه رستگاری را ورق زدن، چرت زدن و خط خطی کردن گوشه روزنامه با تک خطی های مثل این:...روزها متادون میخورد تا دردش ساکت شود، شبها بیدار میماند تا خواب درد نبیند.
+ نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 9:58  توسط نوستالژیک
|
-

از نقطه A قطاری مسافربری با سرعتی متغیر به سمت نقطه B حرکت میکند.بنا به دلایلی که برای مسافران روشن نیست قطار در نقطه A1 توقف میکند.
-
در نقطه A1 پیاده شدن از قطار قدغن است. مسافران درجه دو به مسافران درجه یک قطار، خوردنی و آشامیدنی تعارف میکنند.
-
مسافران درجه یک قطار به مسافران درجه دو چیزهای خواندنی میدهند. یک قطار باریِ مملو از بار وسایل تبلیغاتی به موازات قطار مسافربری حرکت میکند.قطار باری در جهت عکس قطار مسافربری در حرکت است و باعث بوجود امدن این توهم میشود که که قطار مسافربری هم حرکت میکند.
-
خوردن و نوشیدن و خواندن شدیدا" افزایش می یابد.قطار باری رفته است.
-
فرهیختگان صاحب نام، برای مسافران قطار خطابه هایی در باب نسبیتِ حرکت و سکون ایراد میکنند.
-
پرده ها را میکشند.
-
کنار زدن پرده قدغن میشود.
-
دور و بر قطار مسافربری، استریوهای ژاپنی کار میگذارند تا افکت صدای یک قطار در حال حرکت را تولید کند.دیگر چیزی برای خوردن، آشامیدن و خواندن باقی نمانده. بالاخره روزی استریوهای ژاپنی هم از کار ایجاد افکت مورد نیاز باز می مانند.
-
سکوت خفه کننده ای حکمفرما میشود.
-
چند مسافربی نزاکت خود را از پنجره های قطار به بیرون پرت میکنند.
-
این مسافران بی نزاکت در آن واحد زمانی که دارند از قطار دور میشوند دستگیر میشوند. قطار مسافربری کِی به نقطه B خواهد رسید؟ (و اصلا" آیا نقطه B یی وجود دارد؟)
- /Ivan Kolekov/1951/Bulgaria
+ نوشته شده در دوشنبه 18 تیر1386ساعت 12:33  توسط نوستالژیک
|
-
- روشو بکشید خوبیت نداره.
-
بزرگی دشت نگاه را وسوسه میکرد. افقش افقی نبود مثل دریا.یعنی تا آسمان،با آسمان مرز واضحی نداشت.بین شالیزار و دشت صیفی را پونه گفته بود افرا بکاریم و من بهانه آورده بودم که افرا را نه در پاییز که باید در بهار کاشت.پونه خیلی حرفها میزند. دیشب میگفت امسال زودتر خنک شده و من خوب میدانم خنکی چه حس خوبیست.خنکی چیزی است مثل حباب، سبک است. مثل ابرهای بالا سرم که خیال باران دارند ومثل پونه که لیلا را بسته به کمر و دارد علفهای هرز شبدرها را یک ردیف به میان وجین میکند.۱ عادت دارد به این کار.دکترهای تهران گفته بودند رطوبت دشت روماتیسم را بدتر میکند.پونه میگفت دکترهای تهران هم مرطوبند ولی خنک نه،نیستند...که پاهایم فرو میروند در گِل و نقطه هایی در آسمان نظرم را جلب میکند.
-
- آقا زنده ای؟ صدامو میشنوی؟
-
یک اسکادران شکاری بود. مال پایگاه همدان شاید. بوم. افق میترکد. دستم را سایه بان میکنم. باران می چکد و مثل فرود قطرات آب بر خاک خشک، با هر ضربه ی هر قطره ش انگار بخشی از وجودمن هم فرومی رود،نم میکشد و دوباره بالا میاید.. هواپیماها چکه میکنند،افق باز هم میترکد. هواپیماها ریز و ریزتر میشوند و میروند طرف شرق. وحشت میکنم. هواپیما وقتی آهن چکه میکند باید وحشت کرد. میدوم طرف شرق و پاهایم یک قدم در میان فرو میروند در گل.
-
- داره میمیره، زنگ بزنید اورژانس.
-
همین دو سال پیش بود.شاید هم...نه همان دو سال پیش.پونه دامن زرد زردی پوشیده با گلهای بنفش. مادرم نگاهش میکند. ناشیانه آرایش کرده ولی قشنگ است. پونه خیلی قشنگ است. مادرش تعارف میکند. خواهر بزرگش جلوی ما دارد کون بچه ش را خشک میکند. پونه میگفت از بچگی لال بوده. مادرش چشم غره میرود و دختره بچه ش را بلند میکند میبرد اتاق عقبی. پونه چایی میاورد.گلهای بنفش دامن زردش از زیر چادر سفید طرحهای مبهمی ساختند.برمیدارم.مادرش شیرینی را میگذارد دهانش. من پونه را نگاه میکنم، پدرش را نگاه میکند که روی تاقچه نشسته و کلاهش تا روی پیشانیش را گرفته. پدرش مرا نگاه میکند.مادرم میگوید ماه دیگه شب عید قربان.
-
- نه بابا زنده ست.
-
یک دسته ی دیگر از علفها را میکند و میندازد پای افراها. میگویم خسته نباشی تا فقط چیزی گفته باشم. هوا باران دارد. همانطور که می نشیند، بلند میگوید ممنون و در ظرف را برمیدارد. لیلا با دهان باز خوابیده و آب دهانش سرازیر شده روی گونه ش. من من میکنم پاهایت چطورند. جواب نمیدهد. میگویم شنبه ی بعد دوباره میرویم تهران.دستش را میگذارد گوشه ی لب لیلا و با انگشت اشاره آب دهانش را میگیرد.
-
- ضربه مغزی شده انگار.
-
غبار و دود هیولایی شده اند و زمین را میبلعند، حتی یکنفر هم ضجه نمیزند. شبحی از پشت دیوار نیمه ریخته شبح دیگری را بر دوش میکشد. دیوار نیمه ریخته سوراخ سوراخ شده و از پشت دارد میفتد.چارچوب در را بلند میکنم، میکشم کنار. تیرکهای سقف،خشت، آجر، خشت،آجر...صورتی و سیاه.شبیه پا است، پای آدم است، پای پونه ست.این امکان ندارد. میکشم، سبکی اش خنک نیست.از جا در میاید، ریش ریش میشود.
-
- صدامو میشنوی؟
-
نمیشنوفه بابا. مرده. هی خراب شده ی تهران هــی، ده متر پرت شد جلو، اونجا،خط ترمزو ببین. بیاید کنار. معتاد بود انگار،افتاده بود روی شیشه ماشین بغلی داشت پاکش میکرد پرید جلو ما. یذیختم کردی به قران.نبضش ضعیفه. داره جون میکنه، زنگ بزن اورژانس. مرده بابا، برو کنار، روشو بکشید خوبیت نداره...
-
-
افق را غبار و دود برداشته،می چکد و طعنه میزند به نوشته ی روی در مینی بوس که No Smoking. دست به کار میشوم،اکثر پونه را که دارد به سوخته های لیلا شیر میدهد می پیچم لای چادر و می نشانم صندلی کناریم. بقیه ش را میگذارم توی ساکم و هر دو را میبرم تهران. تهران با شش ماه پیشش هم توفیر کرده.زنها، ابروهای پرپشت، مانتوهای بلند، جورابهای سیاه، مردهای هم قد و همفکر و هم علامت، ته ریش، تکیده، کدر، هواپیما...قیژژژژژ، هیولای آشنای دود همه جا هست، باربندهای پر از بار مثل هزارپا ردیف شدند تا از شهر فرار کنند.امروز سه شنبه شانزدهم آبان،یک ماه است که اینجا هستم و در یک کارگاه ریخته گری مشغول به ...شمردن چکه می باشم. پونه جان دامنت بهت میاید، آن طرحهای مبهمش را یادت هست؟ امروز یکیش را در فرش اتاقک کارگاه پیدا کردم.دارم مثل تو عادت میکنم به یک چیزهایی...بقالیها خالی مانده ند و جز تون ماهی و روغن چیزی ندارند. تریاک، رادیو،هیولا...ماجرا... جنگ. شب برمیگردم اتاقی که ارزان اجاره کرده بودم.داد میزنم خسته نباشی دختر. اکثر پونه نشسته زیر پله دارد سوخته های لیلا را شیر میدهد.بابت نصف بقیه ش خیالم جمع است، اونجا، هنوز توی ساکم است.
-
-
-
۱.البته بعدها فهمیدم آن روایت به هیچ وجه نزدیک به واقعیت نیست.
+ نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 10:28  توسط نوستالژیک
|
-
خوب آقا چرا میخندید؟ بارداری نخواسته هم همین شکلی است دیگر.با همین عوارض جانبی.آدم یک کاری رامیکند به هوای یک چیز دیگر،یک چیزی را که نمیخواهد می بندند به شکمش...کجا بودیم، آهان،این تیارت شهر خیلی جای نوستالژیکی است. ساختمان گردالی و جماعت به صف وایساده ش آدم را وسوسه میکند.اصلا" آدم یاد خاطره هایش میفتد.گفتم تئاتر، آقا اصلا"ما دلمان میخواست یک هفته تمام بشینیم و همه ی فیلمهای تاریخ سینما را دوباره ببینیم، از بن هور تا کازابلانکای مایکل کورتیز.از بر باد رفته ی ویکتور فلمینگ تا بعد از ظهر سگی سیدنی لومت. از اینک آخر الزمان فوردکاپولا تا فارست گامپ رابرت زمه کیس..." مامان همیشه میگه: زندگی مثل یه جعبه شکلات شانسیه، هیچوقت نمیدونی چی گیرت میاد!" دلمان میخواست به جای این جزوه هایی که از بس فشارشان دادیم ریغش درآمده بشینیم و دخل همه ی کتابهای دنیا را بیاوریم.آقا ما دلمان میخواست هیچ کار مهمی نداشتیم تا برایش عجله کنیم، پولهای جیبمان هیچوقت صرف چیزهای عارضی نشوند و آخرش هی از زندگی عقب نیفتیم و بعد دوباره بدویم تا بهش برسیم و دوباره عقب بیفتیم. اینها را از مامان بزرگم یاد گرفتیم آقا. ما از دیدن پیرمردهای علاف پارک شهر احساس مردن نمیکنیم.ما از اصول خانوادگی که مامان بزرگ می گوید اصلا" سر در نمی آوریم.ما یک ایرانی هستیم.غیوریم.جیرفتی ایم.تاریخمان را از زمین در می آوریم با یک بیل،می فروشیم به قاچاقچی پنجاه هزار تومن.آقا ما یک متن ادبی سنگینیم نوشته ی شکسپیر.ترجمه ی یک پتیاره متشخص در وبلاگ شخصی یک پتیاره سنگین دیگر.ما چند ثانیه بعد از رد شدن از کنار زن سنگ پا فروش زیر پل عابر میدان انقلاب به این فکر میکنیم که این یک " باند تکدی گری سازمانی" ست یا بیوه ی بیچاره ی یک شهید در جزیره ی فاو؟اینها مسئله است دیگر.آقا ما از وقت اضافه زندگی می ترسیم.مثل کسی که همان لحظه ی اول سوار شدن به یک هواپیمای محکوم به سقوط، مرده است.بقیه ش فقط وقت اضافه ی زندگیست.
-
آقا ما میخواهیم از بیخ بی خیال این اصول اجتماعی شویم. بیخیال این آدمهای کلیشه ای هر روزه. ما میخواهیم هیچ کسی را تحمل نکنیم، هر کس دروغ گفت همانجا در تاکسی بزنیم توی پرش. به هیچ آدم کلیشه ای هم لبخند نمیزنیم.مروارید - دختر همسایه مان - هم همه ش به همه لبخند میزد، حتی وقتی ما شوخی میکردیم و مقنعه ش را از عقب میکشیدیم و بعد یک دی دونقطه ی بزرگ میشدیم باز لبخند میزد و صدای خنده ش زیر سقف آپارتمان بلند بود که کارش به اینجا رسید. دو سال پیش یک بابایی آمد گرفتدش و یکسال بعد هم طلاق و طلاق کشی شد و حالا هم نه مروارید حال خندیدن دارد و نه ما دیگر حال شوخی کردن.
-
آقا ما نمیخواهیم برای اثبات پیش پا افتاده ترین حرفمان، به عینیت برسانیمش تا باورمان کنند.اینجوری آخر یک روز جمجمه مان را می شکافیم و مغز لزجمان را در میاوریم و به خودمان آویزانش میکنیم که ما هم زمانی از اینها داشتیم ولی حالا میتوانید با خیال راحت احمق فرضم کنید. آقا ما خسته شدیم از این آدمهای روزنامه ای، تلویزیونی و ماهواره ای کله پوک که در سیم ثانیه نظریه می پردازند و فوکویاما و هانتیگتون را به چالش می طلبند و موقع عمل که شد، خونسردانه می رینند...و بعد جلسه ی تجزیه تحلیل راه میندازند که چرا فلان شد. آقا این ملت آنقدرها هم شریف نیستند.معتادهاشان خمارتر از همیشه،فاحشه هاشان روز به روز زیباتر و پربارتر از دیروز، دختر گدا و چشم آبی سر دوازده فروردین روز به روز فقیرتر از دیروز و...آقا ما خشم پنهان درونمان را - چه ترکیب مسخره ای. نه؟ - با ضرب گیتار الکتریک Nirvana آن قدیمها و System of a Down این جدیدترها خالی میکنیم و روی تختمان بالا و پایین میپریم. راه دیگری هم بلد نیستیم. اینها را که گفتیم نه اینکه خیلی حالیمان هست آقا، ما خودمان هم سطح سروتونین مغزمان همیشه اینقدر پایدار نیست و یا کم میشود و بیحال و خسته و از وضع موجود ناامیدمان میکند و یا زیاد میشود و خل و چل بازیمان میگیرد.آقا خل و چل بازی ما را ندیدید تا حالا.
-
میدانید آقا، خیلی عالی میشد اگر یک شب زیر نور مهتاب در یک مزرعه گندم با یک دختر spanish ملاقات میکردیم و کافئین می نوشیدیم و Hasta Siempre میخواندیم اما ولش کن آقا، ما میدانیم آخر آرزوی دویدن و فریاد کشیدن دنبال یک گله بوفالوی وحشی در دشتهای کنیا را به گور خواهیم برد و روی سنگمان زیر تاریخ تولدم یک شعر کلیشه ای بی محتوا و چرند حکاکی خواهند کرد و حسرت کارهای ناکرده هم عذاب آخرتمان خواهد شد...
+ نوشته شده در دوشنبه 19 دی1384ساعت 11:57  توسط نوستالژیک
-
چهل روز قبل: به پیشنهاد مونا که میگوید دست به قلمم خوبست اینجا را افتتاح کرده ام -با قیچی هم افتتاحش کرده ام حتما"- اسمش را میگذاریم ورق پاره های وحشی شاید چون هیچیک از مشاهیر ادب را آنقدر بزرگ نمیبینم تا اسم کتابش را روی وبلاگم بذارم. فعلا"هیچ هدفی از نوشتن ندارم و بازدیدها هم برایم بی اهمیت است.میگذارم سهراب جور مرا بکشد:
-
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم ، حرفی از جنس زمان نشنیدم. سهراب عزیز نمیدانستم مشکل شنوایی هم داری.
-
سی و پنج روز قبل: یک ظهر با تمام متعلقات یک ظهر تهرانی جلوی هایدای ولیعصر با کامران قرار داشتم. مثل بقیه کارهایم ، مثل میمونی که صبحها به آقای گاو مهربان لبخند میزند و قاعدتا" بکارت نداشته اش را به رخ گرگها میکشد و نصیحتهای جغد پیر را نمیشنود. چند کتاب جیبی روشنفکری همیشه همراهم هست که دلیلش مهم نیست. زور نزن چون نخواهی فهمید من از کدام نوع هستم ، نه طالب خواباندن حس کنجکاوی ، نه سادیسم روانی و نه مثل بقیه دخترهای پپه و دست و پا چلفتی فروغ خوانی که ادای جودی آبوت در میاورند.از اینها هم حقیقتا" لذت میبرم و آلبر کامو و جلال آل احمدها را از برم- خوشبختانه-فقط قبول کن هر زندگی روتینی گاهی هیجان میخواهد. میگوید چه هوای خوبی و من به بسته ی پلاستیکی و چرب و ارتجاعی با طعم آناناس در جیبش فکر میکنم. اولین کلامش هنوز یادم هست که نجابت کار اسبست و طبیعتا" من نمیتوانم یک اسب باشم.- البته یکبار گفتم میتوانم اسب باشم ولی از نوع وحشی اش وبه هر حال نهایتا" اتاق وسیعش در طبقه ی دوم خانه ی دردندشتشان اصطبل خوبیست.
-
پانزده روز قبل: به خودم آفرین گفتم که انصافا" " آش پز "خوبی هستم.که غذا پختن را از هر جا که شروع کنم به آش ختم میشود.مامان میگوید بیست و چهار سالتست و وقت شوهر و این چیزها را باید تا حالا یاد گرفته باشی و فردا اگر ندانی انگشتان اتهام به سمت من مادر دراز خواهد شد .من در دلم به خامی افکار بچگانه ش میخندم و نمک و روغن را خالی میکنم روی برنجهای غوطه ور در آبی که شبیه که نه خود آش شده . پیتزا اگر به قول تو ارزش غذایی ندارد حداقل مثل زمان ناصرالدین شاه ظرف شستن هم ندارد اگر این زن که مرا به دنیا آورده بفهمد.
-
ده روز قبل: هاها ، من چقدر رمانتیکم! زیر باران قدم زدم و موهایم را دست باد نسپردم، بارانی ام خیس و گلی شد و پشیمان شدن مثل سگ هم به صفات دیگرم اضافه شد! از اینکه هیچوقت احساسات زنانه نداشته ام احساس خاص بودن میکنم.
-
پنج روز قبل: استادمان کچل و متین است.از همان استادهای عوضی و حرامزاده ای که نگاهش هم بوی پیشنهادهای بی شرمانه میدهد. خودم میدانم که پدرم شریف است ولی تزهای مختلفی دارم که رکن رکینش همینست که هر پیشنهادی بار اول بی شرمانه ست و بار دوم معقولانه و بار سوم ضروری.حذف واحدهای ترمهای پیش تنها راهی را که قابل تردد میگذارد خصوصی برداشتن درسم است با یک عوضی. بار اول هنوز خشک و جز کتاب چیزی حالی اش نبود بود و البته بار دوم زودتر از آنچه فکرش را میکردم بند را به آب داد و من در دلم به لکنت زبانش میخندیدم. انتظار نداشته باش که قبول نکرده باشم. شاید فکر کرد عاشقش شده ام و نفهمید فقط به پاس کردن یک درس چهار واحدی نیاز دارم.شعری از فروغ را زمزمه میکند و من نمیگویم که حالا دیگر توی -بدترین فحشی که بلدم- هم میخواهی خوشه های گندم را زیر پستانهایت بگیری و شیر بدهی؟ حالم کم کم دارد از فروغ و کلمات اختصاصی اش به هم میخورد. با اینحال اتمام حجت میکنم فقط یکبار.
-
امروز: با کامران رفته بودیم پارک قدیمی درختان جدید- میگفت پدر جراحش در شیکاگو زن گرفته و مادرش هم برای اینکه تلافی کند با وکیلشان روی هم ریخته تا خانه را بالا بکشند، با خودم فکر کردم عجب کثافتهایی - انگار یک قرار از پیش برنامه ریزی شده باشد چون دو تا از دوست دخترهای سابقش هم آنجا بودند. فکر کنم تنها کسانی اند که از خودم هم بیشتر حالم را به هم میزنند. یکی از همان کتابهایم را دراوردم و با شرافت تام شروع به خواندن کردم و در دلم همان بدترین فحشی را که بلد بودم اینبار جمع مونث غایب می بستم. معلوم بود همه شان حداقل یکبار رابطه ی عشقیشان محکم شده - و نه که من نشدم و از اینکه حتی بر حسادت زنانه ی خودم هم نمیتوانم غالب شوم کفرم درمی آید- همه مان رانی خریدیم و من از عمد ریختم روی شلوارم و گفتم باید بروم و رفتم. در راه فکر میکردم برای پر کردن وقتم شاید بهتر باشد زندگینامه ام را بنویسم - دست به قلمم خوبست؟ - و بعد فکر کردم که بر فرض هم که جسارتش را پیدا کردم آن وقت همه ی فصلهایش را اینها سانسور خواهند کرد و پدر شریفم بعد از خواندنش دچار مشکل روحی خواهد شد و خواهد مرد. فکر مزخرفی بود مثل فکر ریختن رانی که نوچی اش پوست رانم را لزج کرده و انبساط لکه اش توجه هر خری را جلب میکرد.
-
هشت روز بعدتر: سرحال تر از همیشه با مامان رفتیم آرایشگاه و موهایم را فارافاست زدم و به نظر جذابتر شده ام شبیه عکسهای هشت سالگیم. بر عکس بقیه به رنگهای تیره علاقه خاصی دارم شاید به نوعی بیانگر روحیه م باشد. بگذریم ، در اتوبوس دانشگاه موضعگیریهای سیاسی ام را که روزنامه ی صبح بر درستیشان صحه گذاشته و من در حال رد شدن و در پی توقف چند ثانیه ایَم تیترهایش را دیده بودم چماق کرده و برسر پسر ریشوی صندلی جلویی میکوبیدم. پسر کناری ام را کم و بیش میشناختمش ، قبلا" یکبار...هر چه میگفتم مخالفت میکرد و من هم چون از آن ببوگلابی ها نیستم خوب قصدش را میفهمیدم.آینه ام را دراورده و رژی کشیدم و سعی کردم عکس العملش را در کادر نگهداشته باشم. رشته ام را پرسید ، اسمش را پرسیدم شماره ش را داد ، گرفتم و فردایش آمارش را تماما" به حراست دادم و پیروزمندانه منتظر خبر سرویس شدن دهانش در آینده ی نه چندان دور مینشینم. تا تو باشی عقاید احمقانه ات را در مقابل یک آدم سرحال برای خودت نگهداری.
-
پانزده روز بعدتر: قرار بود یکی از اعضای حزب فلانٍِ طیف دانشگاه ما برای سخنرانی بیاید.میگفتند تند رو است و بچه ها قرار اعتراض میگذارند.فقط از کلاس ما هفتاد نفر اعلام آمادگی میکنند و بقیه کلاسها هم همینطور. روزش با مونا رفتیم ببینم چه خبر است ، بیست سی نفر ساکت نشسته بودند و یک نفر سخنرانی میکرد و ده پانزده نفر از آنهایی هم که اعلام آمادگی کرده بودند بیشتر نیامده بودند و جرات اعتراض نداشتند. گفتم گور پدرشان و رفتیم سلف.
-
هفده روز بعد:هیچکس از شکست نزدیکترین دوستش کاملا" ناخشنود نمیشود. از گفته های یک آدم معروف طبعا" خارجی. به مونا ربطی ندارد ولی...چرا ربط دارد.
-
بیست روز بعد: حس میکنم عاشق یکی از پسرهای متاهل کلاسمان شده ام که از نیمرخ شبیه جان تراولتاست.بی محلی هایش مرا برای فتحش ترغیب میکند. تک فرصتی برای سنجیدن اعتماد به نفسم است.
-
بیست و هشت روز بعد:حتما" یک جای کارم را گاف داده ام. مامان پریروز میگفت خانوم فلانی برای پسرش حامد وقت برای خواستگاری میخواهد. خودش یک موجود خوش قیافه بیشتر نیست و فهمی در حد درخت کاج دارد -این را از مونا یاد گرفتم- و از مایه ی پدرش میخورد.عرق سرد میکنم. همه رفته اند شمال و من روبروی مانیتور حالت تهوع دارم و دمایم بالا پایین میرود. کاش مثل مونا سیگاری بودم تا حرصم را سر فیلترش خالی کنم ، هر چند که کمتر مسئله ای را با کاش جمله بندی میکنم ولی سرم عجیب درد میکند...چهارصد تومان از کامران برای عمل کورتاژ -سقط جنین- قرض گرفته ام -قرض که نه وظیفه ش هست چون...- و دیگر به نظرم ترحم برانگیز نیست - هر چند این من بودم که...- و تا یکساعت و نیم دیگر باید خودم را به وقت دکتر برسانم... ورق پاره های وحشی ام عجیب وحشی شده مثل همان اسب قدیمی ...
-
چهل روز بعد : کسالت بار است . نیاز به یک مسافرت طولانی...یک استراحت طولانی دارم ، خواب خرگوشی بهاره یا خواب زمستانه ی یک خرس یا شاید هم خواب مداوم یک موش کور در دالانهای تنگ و لایه لایه ی یک زندگی زیرزمینی..
-
سه ماه بعد: تعطیل شد -
-
پ.ن : ازدواج یعنی توافق بر سر گفتن دروغی واحد ، شاید البته در مورد ما- از بچه های دانشگاهست و میشود دوستش داشت- واحد نباشد...- گذشته ی من بخشی از منست ، تجربه میکنیم نوع دیگری را شاید.
+ نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1384ساعت 19:6  توسط نوستالژیک
|