تبليغاتX
((نوستالژیک))




  • «بورژوازی با پس زدن انتخابات عمومی و مخالفت با آن،اکنون بدون هیچ ملاحظه ای اعلام میدارد: "سلطه ما تا امروز بر اساس مراجعه به اراده ملت پابرجا مانده،اما اکنون وقت آن است که به رغم اراده مردم در استحکام آن بکوشیم." آنان به آن پیرمردی می مانند که برای بازیافتن نیروی جوانی اش،به سراغ گنجه لباسهای کودکی اشت میرفت و میکوشید با به تن کردن آن لباسها، دست و بازوی لاغر و چروکیده اش را بپوشاند.جمهوری این آقایان یک شایستگی بیشتر نداشت و آن هم این بود که به "گلخانه انقلاب" تبدیل شود.بر پیشانی دهم مارس ۱۸۵۰ چنین نوشته بود:"دنیا پسِ مرگ ما،چه دریا،چه سراب."»
  • به یکنفر یک ماهی بفروش،یکروزه ان را خواهد خورد.به همان کس ماهیگیری یاد بده،یکروزه به یک فرصت خوب اقتصادی گند خواهی زد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 7:45  توسط نوستالژیک  | 

  • «بچه وقتی بچه بود موقع راه رفتن شلنگ تخته مینداخت.میخواست جویبار مثل رودخانه روان باشد.میخواست رودخانه مثل سیلاب شود.میخواست چاله،دریا شود.بچه وقتی بچه بود،نمیدانست که بچه است. همه چیز پر از زندگی بود و همه آدمها یکجور بودند.بچه وقتی بچه بود، در مورد هر چیزی نظری نداشت.هیچ وابستگی ای نداشت.اغلب چهارزانو مینشست.یکهو فرار میکرد. روی سرش تِل میگذاشت و موقع عکس گرفتن آرایش نمیکرد.بچه وقتی بچه بود،زمان اینجور سوالها بود: چرا من منم و چرا یکی دیگه نیستم.چرا اینجا هستم و چرا اونجا نیستم.زمان از کجا شروع شد و انتهای فضا کجاست؟زندگی زیر آفتاب یک رویا نیست؟شیطان واقعا" وجود دارد یا فقط آدمهایی وجود دارند که شیطان واقعی اند؟ بچه وقتی بچه بود تصویر واضحی از بهشت داشت.حالا حتی نمیتواند تخیلش کند.بچه وقتی بچه بود خفه میشد تا اسفناج و نخودفرنگی و پودینگ برنج و کلم پخته بخورد.حالا همه آنها را میخورد،نه فقط به این خاطر که مجبور است. جلوی غریبه ها خجالت میکشید.هنوز هم میکشد.منتظر اولین برف میماند.هنوز هم می ماند.بچه یکبار وقتی بچه بود،روی یک تخت غریبه بیدار شد و بعد از آن همه آدمها زیبا به نظر میامدند.هنوز هم گاهی روی تختهای غریبه بیدار میشود ولی فقط چند نفری زیبا به نظر میرسند.» بچه هر قدر تقلا کرد بیشتر بزرگ شد...
  • بهشت بر فراز برلین/ویم وندرس/۱۹۸۷
  • برونو گنز در بهشت بر فراز برلین
+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 20:28  توسط نوستالژیک  | 

  • -خبرگزاریها:«طرح انتقال مقر دائم سازمان ملل متحد از آمریکا بدلیل مغایرت با مواد 130 و 134 آئین نامه داخلی مجلس شورای اسلامی، از دستور کار خارج شد.حمیدرضا حاجی بابایی عضو هیئت رییسه مجلس افزود:بر اساس این مواد، هر طرح و لایحه ای که به مجلس ارائه می شود، باید دارای عنوان، همچنین ماده واحده یا مواد باشد، افزون بر این، عنوان طرح نباید با مواد مغایرت داشته باشد. عنوان طرح مذکور با مواد آن مغایرت دارد، به گونه ای که در عنوان آمده "انتقال مقر دائم سازمان ملل متحد از آمریکا"، اما در مواد آمده، محل سازمان ملل به شکل دوره ای باشد. همچنین در مواد آمده که "اصلاح ساختار سازمان ملل انجام شود" که این اصلاح ساختار، در عنوان قید نشده است.به همین منظور، این طرح از دستور، حذف و به کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی برگشت داده شد تا اصلاح شود و پس از آن بار دیگر در دستور قرار گیرد.»
  • -سلیمانی وزیر سابق ارتباطات:«من براي راي دادن به يکي از نهادهاي دانشجويي رفتم.تا وارد شدم چند نفري به حالت اعتراض آميز داد زدند وزير آمد، وزير احمدي نژاد آمد و کلي سر و صدا راه انداختند. من راي ام را نوشتم و در صندوق انداختم. بعد از اينکه راي دادم يکي از اين چهار پنج نفر آمد جلو و در گوش من گفت؛ «ما هم به احمدي نژاد راي داديم.» من که ديدم اوضاع خوب است دلم قرص شد.
  • -هوگو چاوز رییس جمهور ماتریالیست/سوسیالیست ونزوئلا:به عنوان يك مسيحي احساس بسيار خوبي دارم كه به زيارت حرم مقدس امام رضا آمده ام...حضرت مسيح رجعت خواهد نمود و به همراه حضرت مهدي يك روز براي ايجاد عدالت قيام خواهند كرد.بايد تلاش كنيم هرچه زودتر حضرت مهدي به همراه حضرت مسيح ظهور كنند و سرتاسر جهان را از عدل و داد پر كنند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 10:33  توسط نوستالژیک  | 

  • «او در سخنراني اش در روز استيضاح مهاجراني نام سيمين بهبهاني و سيمين دانشور را به اشتباه بيان کرده به نحوی که مهاجراني هنگام دفاع از خود با اشاره به سخن نماينده رفسنجان مي گويد:برخي از افراد بدون آنکه نويسنده يي را بشناسند نظر مي دهند و به اندازه يي بي اطلاع هستند که سيمين بهبهاني شاعر را با سيمين دانشور نويسنده اشتباه مي گيرند.»توضیح اینکه سید محمد حسینی،نماینده رفسنجان آن روزها،حالا کاندیدای وزارت فرهنگ است! احتمالا" چند روز دیگر هم،محمود دولت آبادی به جای میرزا یحیی دولت آبادی به جرم همکاری با اغتشاش طلبان مشروطه خواه ممنوع القلم خواهد شد،مزار قیصر امین پور به جای قیصر روم با بلدوزر تخریب خواهد شد،کتابهای عبدالحسین زرین کوب به خاطر شباهت اسمی با نورالدین زرین کلک سوزانده خواهند شد و...نهایتا"هر سال در نمایشگاه کتاب، پیکرهای صادق هدایت و احمد شاملو به صورت نمادین دار زده خواهد شد و تا آخر نمایشگاه در ورودی مصلی آویزان خواهد ماند.
  • پ.ن:بلاگ کاوه هم شده وجدان آقای اسکروچ بعد از دو ماه.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 17:34  توسط نوستالژیک  | 

  • حداد عادل،رئيس كميسيون فرهنگي مجلس: برهنگي نماد دنياي غرب امروز است و زندگي غربي امروزي از برهنگي زن جدا نيست و جزو ذاتي اين تمدن شده است.
  • علی مطهری،عضو کمیسیون فرهنگی مجلس: کاندیداها براي جلب آراي بخشي از جامعه در انكار برخي احكام اسلام از يكديگر سبقت مي‌گرفتند. آقايان كروبي و موسوي، مميزي كتاب را انكار كردند و اين يعني مثلا آزادي نشر رمان‌هاي خانمان‌برانداز كه ريزترين روابط جنسي را تشريح كرده‌اند.
  • فاطمه رهبر عضو کمیسیون فرهنگی مجلس:اگر نهادهاي مسئول كارهاي فرهنگي را پيگيري نمي‌كردند امروز كشور مثل استانبول شده بود اما متاسفانه مجلات رنگي مبتذل و حتي انجيل به صورت رايگان در مدارس ما توزيع مي‌شود/برخي اوقات در كشور به دليل شرايط اب و هوايي و جغرافيايي محصولات زودرس داريم، مثلا امسال سيب‌زميني با اين شرايط توليد شد در حالي كه انبارهاي سال گذشته همچنان پر بود و دولت به جاي امحاي سيب‌زميني مازاد آن را بين مستمندان توزيع كرد. 
  • پ.ن:کمیسیون فرهنگی؟!
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 14:28  توسط نوستالژیک  | 

  • حذف شد.
  •  
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 10:48  توسط نوستالژیک  | 

  • سفرنامه‌نگاران كه تصويری‌ از سرزمين به دست می‌دهند از روح يك ملت هم می‌توانند نقشه‌برداری كنند؟
    ايجاد شهرها و تغيير در شكل اراضی شرح مسافران از مكانها را داستانی مربوط به گذشتۀ‌ بسيار دور جلوه می‌دهد.  شاردن فرانسوی، از نخستين سفرنامه‌نگاران اروپايی، مشخصۀ مكانی به نام طهران در سر راه اصفهان به شمال قلمرو صفويه را زيبايی چنارهای بلند آن ذكر كرد.  امروز بسياری ناظران نخستين بار كه پايتخت ايران را می‌بينند سيمای اين شهر را در يكی دو كلمه خلاصه می‌كنند: كابوس‌وار و احمقانه.
    جايی كه كوهپايه و درخت و جويبار چنان از اين رو به آن رو می‌شود كه بازشناختنی ‌نيست، تصوير ناظر از منش يك ملت تا چه حد می‌تواند قابل اعتنا بماند؟ اساساً منشهای جماعتی كثير قابل گنجاندن در تصويری واحد ‌است؟كتاب دموكراسی در آمريكا نوشتۀ آلكسی دو توكويل فرانسوی كه در نيمۀ قرن نوزدهم انتشار يافت، مانند بسياری آثار كلاسيك، تا زمانی دراز راه را بر خلق آثار مشابه بست: هر نكته‌ای كه در اين كتاب نيامده لابد موضوعيت ندارد، و اگر آمده تكرارش لزومی ندارد.
    هرچه بيشتر دربارۀ كتاب توكويل، كه به غور در روح آمريكايی می‌پردازد، مطلب نوشتند اين پرسش بيشتر مطرح شد كه روح كدام آمريكايی؟ درصدی بسيار كوچك از شهروندان آن مملكت طرز فكر و شيوۀ زندگی سنتی را ادامه داده‌اند.  چندی‌ پيش وقتی در يك شهر كوچك آمريكا كشتاری اتفاق افتاد، فيلمهای خبریْ كشاورزانی را نشان می‌داد كه همچنان به شيوۀ قرن هجدهم، زمانی‌ كه از سويس به قارۀ جديد كوچيدند، زندگی می‌كنند ـــ نه برق، نه تلفن،‌ نه اتومبيل.  در كنار پرسش اصلی كه قاتل مجنون چرا بچه‌مدرسه‌ای‌ها را به گلوله بست، اين سؤال هم پيدا شد كه اين آدمها چرا انگار در استوديوی والت ديزنی زندگی می‌كنند؟
    تلويزيونها خيلی زود به سراغ كشتاری ديگر در مدرسه‌ای ديگر رفتند و سنت‌پرستان بامزه را به حال خود گذاشتند.  درهرحال، سرسختی در ادامۀ نوعی شيوۀ‌ زندگی لزوماً به اين معنی ‌نيست كه آدم زير نگاه خيره و پـُر از قضاوت ديگران احساس راحتی كند.  شايد بتوان اين طور گفت: درجۀ راحت‌بودن زير نگاه ديگران بستگی‌ دارد به اينكه سوژه تا چه حد تحسين می‌شود و احساس می‌كند حق با اوست.  زمين تا آسمان فرق است ميان نگاههای خيره به كفشی واكس‌خورده كه برق می‌زند، و به كفشی كه ته آن سوراخ باشد.نخستين سفرنامۀ‌ فارسی ِ‌ پر از قضاوت يك شرقی دربارۀ روح مردم مغرب‌زمين ابتدای ‌قرن نوزدهم نگاشته شد.  ميرزا ابوطالب‌خان، تبريزی‌ـ‌اصفهانی‌تبار ِ ساكن هند و مشهور به ”ابوطالب لندنی“، طی گشت‌وگذار در غرب اروپا در سفرنامۀ ‌طالبی نوشت چه جنبه‌هايی در آن ملتها را می‌پسندند و چه نكاتی‌ را خوش ندارد.  مثلاً، عادات اروپائيان را كه روزی چند بار مويشان را شانه می‌زنند و لباس عوض می‌كنند و، از آن بدتر، هر چند وقت يك‌بار لباسهايشان را دور می‌اندازند و می‌گويند از مد افتاده است بسيار بد می‌داند.
  • لحن سرزنش‌بار او بعيد است آن ملتها را برنجاند و فرانسوی و انگليسی ِ خوانندۀ‌ متن ابوطالب‌خان دليلی‌ نمی‌بينند از خودآرايی مفرط و اسراف هموطنانشان دفاع كنند.  همين طور انتقاد او را از تطويل محاكم قضايی به سبب پرحرفی وكلای مدافع، به‌عنوان ضرورتی ناخوشايند، لابد می‌پذيرند بی‌آنكه دادگاههای فوری ِ مملكت پدری و موطن فعلی ِ ميرزا را قابل قبول بدانند.
    برخورد انتقادی ِ ‌مشابهی از آن سو ايرانيها را بسيار می‌رنجاند.  ايران و مستلۀ ايران، اثر جرج كرزن انگليسی كه جزء‌جزء زندگی مردم ايران را وارسی می‌كند و در دهۀ 1340 به فارسی ترجمه شد، هيچ‌گاه پرخواننده نبوده است.  كرزن، در عصر سربرآوردن تهديد عظيم آلمان در پايان قرن نوزدهم،‌ چرتكه می اندازد كه با حياط خلوت پشت مرز هند چه بايد كرد. قضاوتش اين است: نه اين سرزمين به‌دردنخور ارزش سرمايه‌گذاری دارد و نه مردم كاهلش استعداد ترقی، و بهتر است فقط منطقه‌ای حائل در برابر دست‌اندازی روسيه و عثمانی و فرانسه و آلمان به هند باقی بماند. اين البته پيش از اكتشاف نفت و اهميت روزافزون آن بود.
    در مواردی هم ملامت خودی ‌به اندازۀ نگاه بيگانه تحقيرآميز است.  حاج سيـّاح محلاتی وقتی پس از هجده‌سال دوری از وطن در سال 1256 شمسی به ايران برگشت نوشت بختك حكومت و ”اقتدار و مداخل“ حكومتيان بزرگترين مشغوليات فكری مردم است‌: ”در ايران چون از علوم و اطلاعات عالم خبری‌ نيست صحبت مردم منحصر به حكومت و كارهای اوست.“  و در وصف ”كوچه‌های تنگ و كثيف“ شيراز می‌نويسد آن شهر”شنيدنش از ديدنش بيشتر اهميت دارد.“
    ربع قرن پيش از آن، گوبينوی فرانسوی كه اوايل عهد ناصرالدين شاه در ايران ديپلمات بود در كتاب سه سال در آسيا دربارۀ همان شهر نوشت: ”تأخير [در حركت] به من فرصت داد افتخار آشنايی با نهر مشهور ركن‌آباد كه در اشعار حافظ و شعرای شيراز ستايش شده است پيدا كنم ولی اين جويبار شاعرانه چيزی جز يك حفرۀ پر از لجن به نظرم نرسيد.“
    اين هم پيكانی زهرآگين برای شيرازيها كه خودشان را گل سر سبد آفرينش می‌دانند: ”در ايران شهرت دارد كه شيرازيها شريرترين مردم كشورند. . . .  آنان از لاتهای پاريس وقاحت و عشق به آزاررسانی آموخته‌اند.  می‌گويند شيرازيها اشخاص باذوقی هستند ولی ذوق و استعدادشان در بازی با الفاظ و گستاخی ‌است.“  و نتيجه‌گيری او: ”شيراز تنها نقطه‌ای از ايران است كه من كمترين رغبتی به بازگشت به آن ندارم.“
    ديپلمات فرنگی بقيۀ ‌ايران را هم خيلی ‌جالب‌تر نمی‌ديد يا، از آنجا كه به صفات ذاتی ِ نژادها اعتقاد داشت، اين آدمها را زياد جدی نمی‌گرفت.  قضاوتش اين بود كه ايرانی وقتی هم ندرتاً از موضوعی اطلاع دارد حرف دلش را نمی‌زند.مروزه به سبك گوبينو سفرنامه‌نوشتن و داستانسرايی به شيوۀ‌ تن‌تن دربارۀ ملتهای‌ ديگر خلاف نزاكت و اُملــّی تلقی‌ می‌شود. اما در جنبه‌های غيرتوريستی‌ نظرشان را پنهان نمی‌كنند.  تازگی يك كهنه‌كار ِ آمريكايیْ سياسيون كشورش را از اظهارنظر مستقيم دربارۀ حوادث ايران برحذر می‌دارد: ”ايران مانند كشورهای ديگر نيست كه بتوان منظور مسئولان آن را دریافت، بلكه بايد كنايه‌های ايرانيها را با كنايه و اشاره پاسخ داد و اين شيوه، خاص ايرانيهاست.“  اين حرف را نشريه‌ای متعلق به عربها چاپ لندن از زبيگنيو برژينسكی نقل می‌كند.
  • در نقشه‌برداری از روح يك ملت، ”شيوۀ خاص ايرانيها“ مدح است يا ذم؟  بستگی دارد به اينكه چقدر به خودفريبی عادت كرده باشيم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 15:49  توسط نوستالژیک  | 

  • - آیا نسبتی بین تفکرات شما و اصلاح طلبی وجود دارد؟(نسبتی فکری نه تاریخی) نسبت تفکرات شما با اصولگرایی چیست؟ آیا قدرت همراه کردن اپوزیسیون دموکراسی خواه داخل کشور را دارید؟
  • مهندس موسوی: بنده شخصا" اعتقاد دارم اصلاح طلبی یعنی برگشت به اصول.حفظ حریم های اسلامی و انسانی و پرداختن به عدالت و آزادی و استقلال و توسعه در کنار نگاهی نو و امروزی به جهان و مسائل کشور جزء این اصول است.دفاع و حمایت بی دریغ از قشرهای مستضعف یکی دیگر از این اصول است.بنده اعتقاد دارم مردم عادی به معنای واقعی هم اصولگرا هستند و هم اصلاح طلب.به طور مثال مردم خوششان نمیاید که هیچ سیاستمداری در تکنولوژی هسته ای کوتاه بیاید و کافی است در این زمینه در سطح ملی نظرسنجی شود تا صحت ادعای فوق ثابت شود و به طور مسلم این حس مردم و خشنودی آنها از فرستادن ماهواره به فضا که در حقیقت در سایه استقلال نظام امکانپذیر شده است را می توان اصولگرایی دانست.در عین حال مردم خوششان نمیاید حکومت در امور شخصیه آنها دخالت کند یا آزادیهای قانونی را محدود کند یا پشت سر هم روزنامه ها را با مختصر لغزشی ببندد.ممکن است ما چنین حس و گرایشی را اصلاح طلبی بنامیم. خیلی راحت میتوان حدس زد که برعکس گروههای سیاسی مردم می توانند هر دو گرایش را با هم داشته باشند و اصولا" در میان مردم عادی اصولگرایی و اصلاح طلبی از هم جدایی ندارند.بنده هم در اصولگرایی و اصلاح طلبی مثل مردم فکر میکنم.
  • منبع: سالنامه۸۷ روزنامه اعتماد، صفحه ۷
  • پ.ن: به نظر من که ساده انگارانه، کودکانه و عجیب است.
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 10:29  توسط نوستالژیک  | 

روزی در جمهوري دموکراتيک آلمان سابق يک کارگر آلماني کاري در سيبري پيدا مي کند. او که مي داند سانسورچي ها همه نامه ها را مي خوانند، به دوستان اش مي گويد «بياييد يک رمز تعيين کنيم؛ اگر نامه يي که از طرف من دريافت مي کنيد با مرکب آبي معمولي نوشته شده باشد، بدانيد هر چه نوشته ام درست است. اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد، سراپا دروغ است.» يک ماه بعد دوستان اش اولين نامه را دريافت مي کنند که در آن با مرکب آبي نوشته شده است:«اينجا همه چيز عالي است؛ مغازه ها پر، غذا فراوان، آپارتمان ها بزرگ و گرم و نرم، سينماها فيلم هاي غربي نمايش مي دهند و تا بخواهي دختران زيباي مشتاق دوستي- تنها چيزي که نمي توان پيدا کرد مرکب قرمز است.» 

  •  «به برهوت حقيقت خوش آمديد/ اسلاوي ژيژک/ترجمه فتاح محمدي
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 11:18  توسط نوستالژیک  | 

  • شما میتوانید استدلال کنید چون آمریکا دستش زیر سنگ عراق و افغانستان بند است و انتخابات ریاست جمهوری را در پیش دارد و طبعا" هر حرکت اشتباه جمهوریخواهان بر نتیجه انتخابات اثرگذار خواهد بود ،ان هم در حالیکه صدای پای جان اف. لوترکینگ،اوخ ببخشید باراک اوباما به گوش می رسد پس قطعا" آمریکا لااقل در یکسال آینده به ایران حمله نخواهد کرد.ولی خوب اینکه خشم ما را خالی و دل ما را خنک نمیکند چون نقش محوری مان را نادیده میگیرد، پس می توانید مثل محمد علی رامین،از حامیان و تئوریسین های دولت نهم، در مصاحبه پنج شنبه هفتم شهریور با ویژه نامه اعتماد اینطوری بگویید که :"من امریکا راخوب می شناسم.انها چنان ترسو بی عرضه هستند که نمی توانندکشور خودشان را اداره کنند. همه میدانند که این روزها سربازان امریکا و انگلیس در عراق با شب ادراری می خوابند و هزاران سرباز آمریکایی فراری شده و از کشورهای دیگر پناهندگی سیاسی گرفته اند.مطمئن هستم انها چنین جسارتی ندارند ولی میتوانند لشگری از آدمهای ترسو را در قالب روشنفکر و فعالان رسانه ای به جان مردم ایران بیندازند و آنها را بترسانند تا مردم در برابر استکبار احساس ضعف کنند." آیا واقعا" آمریکا و انگلیس نمیتوانند کشور خودشان را اداره کنند و با قطعیهای های عجیب برق و گاز مواجهند؟ آیا تورم افسار گریخته دارند؟ آیا در المپیک یک مدال طلا توسط پهلوان هادی ساعی میگیرند؟ ایا مثلا" با رفتن بلر و آمدن براون در انگلیس، سیستم مدیریتی کن فیکون میشود،بانکها یکساعت دیرتر باز میشوند،ساعتها یکساعت جلو کشیده نمیشوند و وضعی میشود که بیا و ببین؟ آیا سربازهای آمریکایی شب ادراری دارند؟ آیا آنها فورم تحول اقتصادیشان را پر میکنند؟ آیا تلویزیون هایشان هر تظاهرات کوچک سوسیالیستها با پرچمهای قرمز علیه بوش و دیگران را که کاملا" ایدئولوژیک است به پای مخالفت "مردم" آن کشور با "سیاستهای جنگ طلبانه بوش" میگذارند؟ یادم هست یکبار CNN فیلمی از یکی از همین سوسیالیستها نشان میداد که ماسک بوش را زده بود و در پیاده روهای نیویورک چهار دست و پا شده بود و روی باسنش جای کف پا کشیده بود و از هر عابری که رد میشد درخواست یک لگدی چیزی میکرد! آیا او شب ادراری داشت؟ آیا چون برق خانه شان که قرار بود ۷ تا ۹ شب برود از ۹ و نیم تا ۱۱ و نیم رفته بود و او نتوانسته بود سریال ترانه مادری- با زیرنویس انگلیسی البته- را ببیند دست به چنین کاری زده بود؟ آیا...
  •  
  • Anti bush
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 11:38  توسط نوستالژیک  | 

  • مواظب سلامتی خود بودن دست و پاگیرترین کار زندگی است!
  • -افلاطون-
  • افلاطون هر چه بود،آدم کسالت آوری بود!
  • -نیچه-
  • نیچه، غیر عادی و خنگ بود!
  • -لئو تولستوی-
  • من قصد ندارم خودم را با تولستوی در بیندازم.
  • -ارنست همینگوی-
  • همینگوی هم برای خودش احمقی بود!
  • -هارولد رابینز-
  • منبع:سایت دکتر گابریل رابینز

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 18:5  توسط نوستالژیک  | 

  • پشت سر هر انسان زنده ی امروزی سی شبح ایستاده است.به عبارت دیگر تعداد مردگان به این نسبت بر تعداد زندگان می چربد. از آغاز زمان تا به امروز حدود صد میلیارد بشر بر عرصه زمین زندگی کرده اند.این رقم رقم جالبی است چون بر حسب تصادف در کهکشان موسوم به راه شیری که ما هم جزئی از آن هستیم نیز صد میلیارد ستاره وجود دارد.برای هر انسانی که روزی زنده بوده است یک ستاره در این جهان میدرخشد..."
  • استنلی کوبریک/آرتور سی کلارک-یک ادیسه فضایی"
  •  
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 19:31  توسط نوستالژیک  | 

  • براساس يک روايت تاريخي جايي در کنار مقبره «کوروش» بر يک لوح به خط ميخي نوشته شده بوده که؛
    «اي انسان، هر که باشي، از هر جا که بيايي، چون مي دانم که مي آيي؛ من کوروشم، به اين مشتي خاک که تن مرا مي پوشاند رشک مبر...»
    همچنين گفته شده است که از بيم مهاجمان، غارتگران و کينه ورزان آينده، جنازه کوروش کبير در سقف اين بنا نهاده شده يا مخفي نگه داشته شده، تا لااقل بقاياي جسم اش هتک حرمت نشود، يا که خاک تنش گل کوزه گران نشود.
    اگر اين روايت ها مستند هم نباشند، اما وجودشان و نقل شان نمادهايي هستند از وحشت هميشگي ما ايرانيان از آينده و نمادهايي هستند از پيش بيني هاي واقعي درباره هجوم هايي که در آينده به کمين اين سرزمين نشسته اند. همين وحشت و پيش بيني به دل شاهي چون داريوش هم بوده، چنان که انگار به خوبي مي دانسته که کاخي که ساخته زماني به دست مهاجمان و غارتگران ويران و غارت خواهد شد و مي دانسته که حتي به چهره نقش سنگي وي هم رحم نخواهد شد. و به همين دليل هم دستور داده بوده که بر دو لوح طلا تاريخچه ساخت «تخت جمشيد» و نام دستور او را حک کنند و اين الواح را در شالوده کاخ پنهان سازند، تا محفوظ بماند براي آيندگاني که سوزاندن نمي دانند، ويران کردن نمي شناسند، غارت نمي کنند و ميراث باستاني سرزمين شان را نمي دزدند. اين الواح در اکتشافات باستان شناسي تخت جمشيد کشف شدند و سند گرانبهايي از تاريخ سانسورزده و بي سند ايران بودند. که اما کاش هرگز يافته نمي شدند و هنوز در شالوده کاخ داريوش پنهان و امن بودند تا زماني که «موزه ايران باستان» لياقت حفظ آن يکي را که داشت بيابد.

    «... به اين مشتي خاک که تن مرا مي پوشاند رشک مبر»

    آن دسته از شاهان ايران که خردمندي داشتند، به روشني مي ديده اند که امپراتوري عظيمي که ساخته و يا برساخته اند، در آينده يي نزديک يا دور تسخير خواهد شد، غارت خواهد شد و روزگار ادباري را خواهد گذراند، تا باز ايرانيان مهاجمان حاکم را متمدن کنند، يا بيرون بيندازند، به همين دليل هم مقبره هاي «نقش رستم» در سينه ديواره کوهي دور از دسترس آدميزادگان حفر شده اند و انگار به همين دليل هم بوده که بعضي از کتيبه ها هم بر ارتفاعات و دور از چشم بدخواهان نقر شده اند...
    اما انگار فرزانگي و آينده بيني اين شاهان آينده نگر ايران تا آن حد نبوده که بدانند زماني و زمان هايي خواهد آمد که خود ايرانيان به دست خود ميراث باستاني شان را غارت مي کنند يا باد خواهند داد و به آب. تخيل آنها به اين قد نمي داده که زماني مي رسد که دستگاه هاي کشف فلز، آزادانه در کشورشان فروخته شوند، تا هر ناکس و نباشي بتواند با آن گنجينه هايي را که تا حال خاک اين سرزمين در خود حفظ کرده، کشف کند و غارت کند، غارتي شبيه- اما طولاني تر از - غارت عربانه ي موزه ي «بغداد».
    استعاره و نماد دردناکي است که سنگ هاي تراش خورده بسياري از آثار باستاني ايران را روستاييان فقير نزديک به آثار براي احداث خانه، استفاده کرده اند.نمونه اش «تخت ابونصر» در حومه شيراز... همين استعاره درباره روستاييان اطراف «سد سيوند» که گويا چشم به راه آبگيري اين سدند تا مگر با آب آن، از بلاي خشکسالي رهايي بيابند صادق است. آنها حق دارند. کوروش مرده، راه شاهي تخت جمشيد و پاسارگاد را خاک پوشانده، اما آنها زنده اند و حق رفاه و حق داشتن آب جزء حقوق اوليه آنهاست. اما آيا آنها به ميراث فرهنگي شان فکر مي کنند يا اصلن چنين چيزي برايشان مهم است؟ اجداد همين ساکنان اطراف پاسارگاد و سد سيوند بوده اند- به گونه همان دهقانان خردمندي که «فردوسي» بارها از آنها نقل قول مي کند- که آرامگاه کوروش را «مقبره مادر سليمان» نام نهادند، تا بدين وسيله از ويران شدن برهانندش و با هاله يي از تقدس آن را تطاول روزگاران محفوظ بدارند... دورانديشي قرناقرني آن دهقانان فرزانه تا زمان حال رسيده و عجيب است اگر فرزندان آنان امروزه فقط تا آينده يي چند ساله را ببينند و در نظر نياورند که همين مقبره کوروش همان ويرانه هاي کاخ کوروش، و همه آنچه که فعلن زير خاک دشت نزديک شان نهفته، مي توانند هزاران و هزاران توريست را به اين منطقه بکشانند و مانند صف هديه آورندگان که نقش شان بر پلکان هاي تخت جمشيد پايدار مانده، چنان ثروتي هديه آورند که در مقابلش اميدهايي بسته شده به يک سد، بسيار ناچيز خواهند بود.

    سوال اين است که اگر توجيه اقتصادي و هدف ساختن سد سيوند ايجاد امکانات بيشتري براي رفاه اهالي اين منطقه است، آيا نمي شد با ايجاد چند کارخانه در اين منطقه بازار کار مناسب فراهم کرد، تا فرزندان روستاييان منطقه - که زمين هاي محدود و تکه تکه شده بعد از دو اصلاحات ارضي را پس از پدران باز هم ميان خود خرد و تقسيم مي کنند، و بعضن هم مي فروشند و به شهرها مي کوچند- تضمين بهتري براي آينده داشته باشند.

    چرا به اين مشتي خاک که تن مرا مي پوشاند رشک مي بري؟

    خرابه تخت جمشيد تا قرن بيستم باقي مانده بود، زيرا پلکان هايش با نقش برجسته هاي مشهورشان و حتي تا کمر ستون هايش زير خاک بوده، چنان که وقتي يک شاهزاده قجري- که خاندانش استاد بودند در بر باد دادن و غارت ايران- قبل از پروفسور «هرتسلفد» در آن کاوش هايي کرد و معلوم نيست چه ها به دست آورد، باز هم سرپا ماند و ماند تا طبق معمول غربي ها از راه رسيدند و اين اثر باستاني را از خاک آزاد کردند- و سهمشان را هم بردند- ظاهرن، توجه و علاقه آنان به ميراث باستاني و تاريخي ما، بيشتر از ما ايرانيان است، مثلن مثل همان ارتشي مخابرات چي که کارش ارسال پيام به رمز و کشف رمز بود، و با ديدن کتيبه هايي که رمز و راز خط آنان دو هزار سال جلوي چشم ما ايرانيان معمولن کاهل و قدرناشناس بود، همت و مغز صرف کرد و از خط آنها رمزگشايي کرد، تا به ما گفته شود که گذشتگان مان چه ها گفته اند. اگر غير از اين و غير از اينها بود- حتي با وجود آن که ارزشمندترين گنج ها و سالم ترين سرستون هاي تخت جمشيد در موزه هاي غربي است- حالا همين ستون هاي باقي مانده تخت جمشيد هم ستون هايي بودند براي سقف خانه هاي روستايي، که همه عمر در وحشت زلزله مي لرزند تا زماني که به قول عبيد بر سر صاحبخانه و مهمانش به «سجده بيفتند».

    به اين مشتي خاک که تن مرا مي پوشاند رشک خواهي برد...

    اما مانند يک راز است، بلکه، عجيب، جالب و يک پند تاريخي است که آرامگاه کوروش، برخلاف کاخش، در همان نزديکي ها، همچنان سرپا مانده است. اين آرامگاه با معماري ساده اما هنرمندانه اش، از چنگ آتش کينه «اسکندر»، از پس حمله ديگري که چهره نقش برجسته هاي شاهان در تخت جمشيد را تيشه تراش کردند، و حتي سرب بست هاي ابتکاري «دم چلچله يي» سنگ هاي تخت جمشيد و احتمالن همين آرامگاه را به طمع طلاي سفيد بيرون کشيدند؛ همچنين پس از بسياري ديگر هجوم و ويرانگري مغول و تاتار و ترک و افغان، سرپا مانده. اين آرامگاه در زماني که «لرد کرزن» اعلام مي کرد که تماميت ارضي ايران به اندازه استخوان پوسيده يک سرباز انگليسي هم ارزش ندارد، و سربازان هندي ارتش انگلستان چشم نقش برجسته هاي تخت جمشيد را هدف تمرين تيراندازي قرار مي دادند، بدون چنين آسيب هايي سرپا مانده و مانده تا امروز. ظاهرن کوروش بزرگ آنقدر به آيندگان بدبين نبوده و يا در مخيله اش نمي گنجيده که زماني مسير جاده شاهي، مانند هزاران هزار کتاب که در تاريخ ايران به آب شسته شده اند، به آب بسته مي شود و آرامگاهش هم در معرض آسيب جدي قرار مي گيرد، وگرنه دستور مي داده تا آن را مانند مقبره هاي فراز تخت جمشيد، يا حفره هاي دست نايافتني «نقش رستم» بالاي کوه، يا در صخره يي ديوارمانند بسازند. و يا شايد بدبختانه بايد آرزو مي کرديم که کوروش- که آن منشور انساني افتخارآميزش درباره حقوق انسان هايي که در قلمروهايش مي زيسته اند، حالا در مقابل آشغال هايي مثل فيلم «سيصد» سند پاسخگويي ما و مقابله با بسياري جوسازي ها عليه ايران مي شود- کاش صاحب چنان فرزانگي مي شد که هيچ آرامگاهي براي خود نخواهد، يا دستور مي داد تا آرامگاهش را در سرزمين غريبان بسازند.

    اي انسان... بر اين مشتي خاک که نام نيک مرا و مردمان ايران را مي پوشاند، رشک مبر...

    آيا آرامگاه کوروش سرپا مانده که به ما ايرانيان حرفي را بفهماند؟ آيا سرپا مانده که به ما ايرانيان يادآوري کند که در اکثر مواقعي که مهاجمان به سرزمين ما حمله کرده اند، دروازه هاي ما از درون به روي دشمن باز شده اند؟ آيا سرپا مانده که به ما ايراني ها يادآوري کند که از ماست که برماست؟ آيا هنوز سرپا مانده تا به ما بفهماند که انگار از پس قرن ها قرن کنار هم زيستن، کنار هم جنگيدن، با هم رنج کشيدن، با همه باران هاي اندوهان که بر خاکمان باريده و با همه باران هاي يک ساعته شادي که بر خاک تشنه مان باريده، هنوز نتوانسته ايم اشتراکي و تعريفي از هويت خويش و خويشانمان، تاريخ مان، بود و نبودمان در اين جهان و آينده مان به دست آوريم...
    اي انسان، هرکه هستي و از هر کجا که مي آيي، بر اين تکه خاکي که زير پاي ماست و تن تاريخ مان را مي پوشاند، رشک مبر.
  • ---
  • - متاسفانه يکي از اين الواح زرين نزديک دو دهه پيش از موزه به سرقت رفت و با تمام تلاش صورت گرفته هنوز يافت نشده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 16:24  توسط نوستالژیک  | 

  • انچه افکار عمومی مینامیم معمولا" احساسات عمومی است.
  • -بنجامین دیزاییلی،نخست وزیر و رمان نویس انگلیسی
  • پ.ن: من نمیدانم که در یک جامعه ی توده وار،آیا حضور و انتخاب ورزشکارها در عرصه سیاسی به معنی جهت گیری خاصی از طیف مردم است یا نه و آیا اصولا" مردم به هر کس که بیشتر در تلویزیون ببینندش رای میدهند یا نه ولی امیدوارم این بار علاوه بر سردار طلایی و چمران،کسان دیگری هم حق ورود به شورای شهر تهران را پیدا کنند.باور کن من دیگر در هیچ انتخاباتی شرکت نمیکنم اگر غیر از این باشد!
  •  
+ نوشته شده در  شنبه 25 آذر1385ساعت 7:43  توسط نوستالژیک  | 

  • با پایین کشیدن تمثالها نمی توان مسیرتاریخ را عوض کرد.
  • -جواهر لعل نهرو،نخست وزیر فقید پاکستان-
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 7:1  توسط نوستالژیک  |