تبليغاتX
((نوستالژیک))




  • این جهان میخواهد به من اضطراب واقعی بدهد اضطراب در دسته کلیدم جا گرفته است در آپارتمان را که باز میکنم اضطراب جلوتر از من داخل میشود من اضطراب را می بینم اضطراب مرا نمیبیند صبح ها خوابآلود چهره مهیبش را کنار سماور می بینم آیا من با اضطراب متولد شدم پس چرا آن همه عاشق شدم شاید از اضطراب میگریختم به عشق پناه می بردم...*
  • درست وسط روزهای پر اضطراب تکراری،تقدیر بعد از ظهر یک جمعه ی سرد کتاب را میرساند دستت،"شعرها و یادهای دفترهای کاهی" آخرین شاعرانه احمدرضا احمدی که برگ اولش را برای تو یادگاری نوشته و دوست ندیده خودش خطابت کرده و تاریخ زده:بعد از ظهر یک جمعه ی سرد،تهران،بیمارستان فلان.راه میفتی سمت بیمارستان.بعد از ساعت ملاقات با پارتی بازی خودت را میرسانی به اتاق شاعر:ایزوله. نمیدانم قبلش کیمیایی رفیق شفیقش یا آیدین آغداشلو هم آنجا بودند یا نه.چهره شاعر حتی با چشمهای گود رفته هم صمیمی است و بر خلاف شاعرانه های تلخش بذله گوست.میگوید تشخیص ذات الریه است.از گذشته ها و کار در حروفچینی و کرمانی بودن میگوید.از محدودیت ها می نالد.هر جمله اش پر از نام و یاد و کوچه های غیر بن بست است.انگار سالهای سال است که از نزدیک می شناسیش.نمیداند با نثرهای یومیه ش خاطره ها داری.خانم تبریزی میرود دارو بگیرد.ماهور دخترش میاید.شاعر نمره ش را میدهد به تو.دست که میدهی میگویی همیشه از اینکه در بیمارستان کسی را ملاقات کنی بیزار بودی ولی این بار با همیشه توفیر میکرد.میزنی بیرون.سیگاری هم نیستی که سیگاری بگیرانی.اه.
  • * یادها، نقطه و ویرگول ندارند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 22:0  توسط نوستالژیک  | 

اخیرا" دیدم همان ونهای گشت ارشاد را یک بر چسب زده اند با مضمون "مخصوص جمع آوری معتادان پرخطر" و چارمیخ کرده اند سر چهاراهها.شیطنتم گرفت. به سربازی که کنار یکیشان ایستاده بود گفتم ببین رفیق،داری وقتت را تلف میکنی، یک معتاد پرخطر هیچوقت از کنار یک ون پلیس که رویش نوشته "مخصوص جمع آوری معتادان پرخطر" رد نمیشود که تو و رفقایت خفتش را بگیرید.تازه به فرض هم که رد شد،فرق یک معتاد پرخطر با یک معتاد کم خطر را دقیقا" از کجایشان می فهمید؟اصلا" مشکل تبرج فرشتگان شهر را که حل کردید، حالا رفتید سراغ خطرات دیوسیرتان معتاد؟!..که چراغ سبز شد و مجبور شدیم وانمود کنیم که نفهمیدیم هدف، فقط حس حضور سبز پلیس است و بس.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 4:21  توسط نوستالژیک  | 

  • "تردید" هنوز به نیمه نرسیده بود،نصف صندلیهای سینما- از این سینماهای سه هزار تومانی که عمو قالیباف در هر محله ای یک دانه ش را ساخته- خالی شده بودند و سینمادار شانس آورد که ملت گوجه فرنگی همراهشان نبود. ما و رفقا ولی تا آخرش ماندیم و افاضات روانپریشانه کارگردان را تحمل کردیم. چرا؟ چون خیلی روشنفکر بودیم و مثلا" از این هملت به سبک ایرانی گنگ که به زور میخواست خودش را بتپاند در حلق آدم ذوق زده شده بودیم؟نه. چون یک بازیگر عقب افتاده ذهنی بامزه در نقش برادر ترانه علیدوستی داشت که کپی برابر اصل استاد جراحیمان بود و با هر حرکتش،یاد خاطره هایمان میفتادیم و میخندیدیم! راستش از جرقه هایی مثل درباره الی و تنها دوبار زندگی میکنیم و تهران انار ندارد که بگذریم، فیلمفارسی های این روزها را دیدن، از دم، کار استاد و غیر استاد،فقط به یک چیز میماند: کولونوسکوپی بدون استفاده از مواد لیز کننده.
+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 13:40  توسط نوستالژیک  | 

  • پیرمرد اهل روستایی در مازندران بود.میگفت به عائله پنج نفریش،نفری پانصدهزار تومان کارت سهام عدالت داده اند که سود از قرار هر نفر هشتاد هزار تومانی آن را فروردین ماه امسال دریافت کرده اند، در کل چهارصد هزارتومان. گفتم پس باید راضی باشی از کرامات دولت کریمه. پوزخندی زد و گفت برنجهایشان را که پارسال هر کیلو ۱۲۰۰ تومان فروخته بودند امسال به دلیل فوران دیوانه وار واردات برنج هندی،هر کیلو ۸۰۰ تومان فروخته اند یعنی به ازای هر تن، چهارصد هزار تومان و در پنج تن، دو میلیون تومان ضرر داده اند! البته پیرمرد اینها را با عصبانیت نمیگفت. پوزخندی که روی صورت داشت خود مانیفست تفکراتش بود.در واقع باید گفت روستاییان ورای محافظه کاری دیرینه و اسارت در بند روزمرگی و ناآگاهی سیاسی، به نوع دیگری از آگاهی مجهزند که بی نیاز از اینترنت و روزنامه است و فقط با یکبار لمس کردن جیبها بدست میاید.نوعی آگاهی که چون از جنس سیاست نیست، با تبلیغات سیاسی رسانه های رسمی هم نمیشود سر و تهش را هم آورد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 11:10  توسط نوستالژیک  | 

  • بردی که بردی،اگه ببازی بازم بردی!
  • جوزی لاموتا در گاو خشمگین اسکورسیزی
  • دیدم مرکز اسناد انقلاب،یک کتابی منتشر کرده،با تدوین و تالیف یک بابای مطمئنا" بیطرفی،برای پاسخگویی به شبهات مطرح شده در مورد انتخابات،تحت عنوان "تقلب بزرگ"! عناوین موضوعاتش:سه هدف با یک تیر (اهداف ابطال)،آتش زیر خاکستر،چرا هشت روز بعد،دلایل ابطال،پیش از تقلب و...که ابدا" و در هیچ جا به بحث اتاق تجمیع نمیپردازد و من هم برای اینکه تلافی کنم اصلا" به این کتاب نمی پردازم ولی کسانی که با تحمل تمام روشهای مهرورزانه و دسته دار دوماهه اخیر،هنوز مسائلی برایشان حل نشده باقیمانده، میتواننند این کتاب را بخرند و استعمال کنند تا قناعت از همه جایشان بزند بیرون.این از این. از انطرف میشنویم بولتنهایی در مورد شبهات انتخاباتی و دستهای پشت پرده حوادث بعد از آن برای توزیع در سطح دانشگاه ها در سال تحصیلی جدید آماده نشر شده. زیاده گوییهای رسانه میلی و روزنامه های جناح توپخانه و صحه گذاشتنهای اِگزَجِره ی فعالان عرصه پولیتیک در دادگاهها بر سلامت انتخابات را هم داریم و احتمالا" برای تکمیل کلکسیون در ماههای آینده،ده نمکی نامی اخراجیهای سه را هم با محوریت حوادث Post Election در بیابانهای اطراف تهران خواهد ساخت-مثلا" فرض کنید در سکانس ابتدایی، از لابلای بوران گرد و خاک در بیابان، هلیکوپترهای هاوک را میبینیم که چند نفر رابط دبلیو یازدهِ بارانی خاکستری پوش را هلی بُرد میکنند و در سکانس بعدی رابطها را میبینیم که در پستی بلندی تپه های قم-تهران ستادهای اولترا انفورماتیک تشکیل داده اند-ولی چیزی که من دارم یاد میگیرم اینست که گاهی نقیض جوهر شی،قائم بالذات تر از خود جوهر برای مکاشفه ماهیت جوهر است -چی شد!- و اگر نمیتوانیم تحقیقا" از حقیقت موضوع باخبر شویم،نگاه کنیم ببینیم چه کسانی تکذیبش میکنند تا مطمئن شویم! این همه شانتاژ و تبلیغات و استدلالهای نامُدلَل،حتی اگر واقعا" هم شبهه ای در کار نباشد آدم را شبهه ناک میکند و اخرش می شود حکایت غلام که امده بود آب ببرد،آب آمد و غلام برد.من هنوز هم سر آن حرفم هستم که طبقات فکری مردم این روزها با سیمان سفت بندی شده و اقناع و استدلال کار بیهوده ایست.هر کس آن طرز فکری را که قبل از انتخابات داشت این روزها سفت ترش را دارد و این گونه تبلیغات بوق و کرنایی هم فقط تعداد شبهه ناکان را زیاد میکند.
  • پ.ن:به قصد تخریب،با استاد شجریان مصاحبه تخیلی میکنند،تکذیب که میشود،استدلال میکنند که فلان کردنند و فلانیم.اخ که چه حال به همزن مطبوعه ای هستی تو.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 10:45  توسط نوستالژیک  | 

  • تنها کاری که علم و اطلاعات میکند اینست که موجب میشود با مرگی دردناکتر از حیواناتی که هیچ چیز نمیدانند بمیریم./موریس مترلینک
  • اگر دم افطار نیم ساعت در صف بویناک حلیم ایستادی و حالت خوب نشد،اگر فارِست گامپ و آن فیلم گوتیک بهار پاییز کره ای -که معبد عابدش روی آب است- و بهشت بر فراز برلین و پالپ فیکشن را برای بار چندم دیدی و حالت خوب نشد،اگر سوناتهای مورد علاقه ت از بتهوون و شوپن و Massive Attack و Portishead و Tin hat Trio و فرانک زاپا را گوش کردی و حالت خوب نشد،اگر رفتی زیر پوست شهر و پیاده روی های شبانه کیلومتری کردی و حالت خوب نشد، اگر همکلام شدی با دون ژوآن های از هفت دولت آزاد خیابان و فرشتگان بدن نمای شهرت و حالت خوب نشد،اگر بهترین صفحه ی بهترین کتاب کتابخانه ات را بیست بار خواندی و حالت خوب نشد،اگر کنار رودخانه فَشَم جوجه کبابی ساختی و چرت قیلوله ای زدی و باز حالت خوب نشد...مطمئن باش به زودی به گروتسک ترین مرگِ دردناکِ ممکن خواهی مرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 11:21  توسط نوستالژیک  | 

  • -از این حال و هوا بیا بیرون!
  • لورتا کاستورینی در ماه زده نورمن جویسون
  • تمام انچه بابابزرگم از ۲۸ مرداد آن سال به یاد میاورد،سه تانک است حوالی پاستور و چند مرد لباس مشکی چوب به دست که لباس سفید ها را میزدند و دو فاحشه که بر سر آفتابه ای مسی، -غنیمت گرفته شده از توالت مصدق- گیسهای هم را می کشیدند و بعدش فقط دهن دره ای فاکنِری.بابابزرگ سی ام تیر یک سال قبلتر و بیانیه خشن قوام در رادیو را هم به یاد میاورد که "کشتي بان را سياستي دگر آمد" و به جماعت اخطار داد "دوران عصيان سپري شده و روز اطاعت از اوامر و نواهي فرا رسيده است" و بعد تجمع خونین تهرانی ها در بهارستان و پرچم شدن شلوار قوامیرمرد هنوز که هنوز است اسم مصدق را با احترام میاورد و با افسوس کف سرش را میخاراند.حالا ولی بابابزرگ یک خوش باش است و به ریش ما و امثال ما میخندد که نمیفهمیم همه چیز این مملکت را از ما بهتران مینویسند، نه اینها که در رو بازی می کنند و بعدها خواهیم فهمید سرکاریم.من هم مخالفتی نمیکنم.کاریش نمیشود کرد پیرمرد را.
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 10:24  توسط نوستالژیک  | 

اعتماد ملی توقیف شد 

  • براي بنده كه يك جوان در حال رشد هستم و پيگير حوادث و موضوعات سياسي نيز مي باشم 2 سؤال مطرح است و مي خواهم جواب آنها را بدانم. سؤال اول اينكه چرا باغ قلهك از انگليسي ها پس گرفته نمي شود. و اين باغ هنوز در تملك اين كشور بيگانه است سؤال دوم اين است كه چرا سفارتخانه انگليس با وجود اينكه منشأ انواع فتنه بر عليه ملت ايران بوده و هست مثل سفارت آمريكا تعطيل نمي شود.
  • من يكي از جوانان بازداشتي در جريانات اخير هستم. بعد از بازداشت خيلي زود متوجه شدم موسوي و خاتمي مرا فريب داده اند و با راهنمايي و سخنان پدرانه بازجوها و البته به قيد ضمانت آزاد شدم. كروبي... با ادعاي دروغ خود به حيثيت و آبروي من و خانواده ام لطمه زده است چرا اين ... را محاكمه و مجازات نمي كنند؟!
  • با واگذاري اتوبوس هاي شركت واحد به بخش خصوصي رويه غلط اختلاط زن و مرد در داخل اتوبوس كه سالها پيش معمول بود و منسوخ شده بود مجدداً احياء شده و مردم مسلمان را رنج مي دهد تو را به خدا جلوي اين رويه غلط را بگيريد.
  • از دولت محترم تقاضامندم كه در ايام ماه مبارك رمضان ساعت كاري را از انتها كسر نمايند چرا كه پس از سحري و اداء نماز صبح آمادگي حضور در سر كار بيشتر است هم هوا خنك تر پس بهتر است صبحها زودتر در سر كار حاضر شويم و بعدازظهر به خاطر گرما زودتر به منزل برگرديم.
  • كلاس تنظيم خانواده در تمام دانشگاه ها بصورت تفكيكي (جداگانه) براي پسران و دختران دانشجو برگزار مي شود ولي در دانشگاه علمي - كاربردي اين كلاس به صورت مختلط براي ما برگزار شد و هر چه اعتراض كرديم تاثيري نداشت در ضمن استاد مربوطه هم خانم بود.
  • فرزند ناشنواي 15 ساله اينجانب در تاريخ 8/5/88 درخيابا.ن آرژانتين- كوچه 8 بخارست در كنار خيابان ايستاده بوده كه از سوي طرفداران موسوي مورد ضرب و شتم واقع شده و سمعك 280 هزار توماني آن را به غارت مي برند. جرم فرزند ناشنواي بنده كارگر ساده چه بوده است كه بايد مورد ضرب و شتم قرار گيرد، چشمش كبود شود و دماغش به خون آغشته شود.
  • پيشنهاد مي كنم از اين به بعد به جاي استفاده از واژه «اصلاح طلب» براي دوم خردادي ها، با توجه به جريانات اخير از اصطلاح «اغتشاش طلب» استفاده كنيد.
  • چند روز پيش در ميدان تره بار شهرداري خيابان منيريه نسبت به توزيع سيب زميني و پياز فاسد شده توسط يكي از غرفه ها اعتراض كردم بلافاصله از سوي كارگران مورد تعرض(!) قرار گرفتم و عجيب اينكه مسئولين تره بار نيز از بنده پشتيباني و حمايت لازم را نكردند. عرض بنده اين است كه دستگاه هاي ناظر و كنترل كننده را با هزينه هاي بالا براي چه چيزي ايجاد كرده اند.
  • پ.ن:اینها طنز نبود.تعدادی از پیامهای خوانندگان کیهان بود.البته خود من هم تازگیها به باشگاه کیهانیها پیوستم.به قول سعدی یکی از پادشاهان پارسایی را گفت هیچت از ما یاد میاید؟ گفت بلی،هر گه که خدا را فراموش کنم...ظریفی میگفت حالا که اعتماد ملی را هم مرحوم کردند،ما هم در یک اقدام انتحاری و بدون مشاوره با روانپزشک شروع به خواندن کیهان میکنیم ولی با لحاظ قاعده افعال معکوس و سر و ته کردن نوشته ها و البته جدی گرفتن پیش بینی هایش.هم ارزان است،هم خوش باشی میکنیم،هم زودتر از بقیه میفهمیم زنگها قرار است برای چه کسی به صدا در بیاید.در همین حین ظریف ضعیفتری در حالیکه نان خشک در کاسه آبی میزد گفت ببین به چه روزی افتادیم ما.
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 11:14  توسط نوستالژیک  | 

  • فکر کنم شماها هنوز براش آماده نشدین،اما بچه هاتون دوستش خواهند داشت.
  • ماری مک فلای در بازگشت به آینده رابرت زمه کیس
  • چهل سال بعد که تمام این روزها و آدمهایش می شود یک خط یک سانتی متری و می چسبد به بقیه تایم لاین مدخل ایران در دانشنامه بریتانیکا،برای نوه هایمان تعریف می کنیم که آن سالها دورانی بود که یک مشت قاضی پارکینسونی یک مشت متهم آلزایمری را محاکمه میکردند و یک مشت سخنگوی شیزوفرنیک، بیانات یک مشت رییس سایکوکینتیک خودارضا را به اطلاع آدمهایی می رساندند که حالا حالاها باید افسانه سیزیف را دوره میکردند.من یکی که تعریف خواهم کرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 14:20  توسط نوستالژیک  | 

  • گاهی بد نیست استخاره کنی- شک کنی،یقین کنی،چاره کنی
  • گاهی بد نیست در جوار حاشیه ها- بنشینی و متن را نظاره کنی
  • اگرت نشد که ماه را برون آری- میشود ولیک،ته چاه پر ستاره کنی
  • گاهی بد نیست پشت میله ها باشی-از پس عمود به افق اشاره کنی
  • ---
  • پ.ن:نوستالژیک/تابستان۸۸ /برای مهدی یزدانی خرم که چند پست پایین تر خبر چاپ کتاب جدیدش را داده بودم و حالا که بازداشت شده،آن هم روبروی نشر چشمه، آنقدر متاسف و و خشمگین و متعجبم که اگر اداره هواشناسی اعلام کند به زودی از آسمان قورباغه می بارد،به جای هر تلاش مذبوحانه ای فقط با خودم چتر خواهم برد.
+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 9:56  توسط نوستالژیک  | 

  • از عصر یکسانی و عدم تفاوت،از دوران انزوا،از عصر برادر بزرگ،از عصر دوگانه باوری،به آینده یا به گذشته،به زمانی که تفکر آزاد است و انسانها با یکدیگر متفاوتند و تنها زندگی نمی کنند،به زمانی که حقیقت وجود دارد و انچه اتفاق میفتد را نمیتوان مانع شد...سلام!
  • -۱۹۸۴/جرج ارول
  • پ.ن:تهوع آور است...
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 14:57  توسط نوستالژیک  | 

  • فرید زکریا سردبیر هندی تبار هفته نامه معتبر نیوزویک برنامه گفتگومحوری دارد در CNN به نام GPS که مسائل روز را با ضرباهنگ تند بررسی میکند.این هفته هم مثل هفته های قبل بخش اول برنامه را به بحران ایران اختصاص داده بود.زکریا چند هفته قبلش نیز یک مصاحبه خوب داشت با یک عضو سیا که آن عضو سیا سعی میکرد تاکید کند که تشکیلاتشان زیاد سر در نمیاورد در ایران چه خبر است و اطلاعاتشان از کنش و واکنش های درون جناحی سیستم ایران بسیار اندک است که البته من فکر میکنم شکسته نفسی میکرد.به هرحال،مهمان برنامه دیروز زکریا،دکتر محمد مرندی استاد  ادبیات انگلیسی دانشگاه تهران بود که از تهران با ویدئوکنفرانس در برنامه شرکت کرده بود.من هیچ پیش زمینه ای نسبت به طرز فکر دکتر مرندی نداشتم و مشتاقانه منتظر شدم ببینم چه میخواهد بگوید و چه از آب در میاید.در ابتدا زکریا ذیل تیتر "بحران هنوز تمام نشده" مقدمه ای در باب تحولات هفته گذشته ایران از بعد از نماز جمعه هاشمی گفت و بعد تاکید کرد که در شرایط فعلی حضور یک نفر از تهران در یک شبکه ماهواره ای غنیمت است هر چند که از حامیان دولت باشد و گزینه مطلوبی برای مطلع شدن از وضع ایران نباشد.سپس پرسید با توجه به جمیع تحولات اخیر و {...}،که قطعا" آن چیزی نبوده که سیستم ایران سالها تلاش میکرد به دنیا نشان دهد،آیا به نظر شما ایران در جهت تبدیل شدن به یک {...} و سیستم بسته نظامی حرکت میکند؟محمد مرندی جواب داد که آقای موسوی از حامیانش میخواست تا هر روز در خیابانها و مراکزی تجمع کنند که قلب اقتصادی تهران است و طبیعتا" پلیس هم برای ممانعت از صدمه دیدن خود مردم و کسب و کار، احساس وظیفه کرد تا نظم را به شهر برگرداند و فکر میکنم با آرامتر شدن اوضاع و منطقی تر عمل کردن دوطرف،اوضاع عادی تر شود.زکریا جواب داد شما در حالی از عادی شدن وضع حرف میزنید که برادر همسر موسوی و بسیاری از روسای ستادهای موسوی و کروبی و متفکران اصلاح طلب و مردم عادی در بازداشت به سر می برند و موسوی خودش در حصر خانگیست و{...}و{...} شما وضع را مانند یک انتخابات عادی بیان میکنید که بعضی ها هم انتقادهایی به آن دارند اما مردم روی چیز دیگری به اجماع رسیده اند. مرندی ضمن ابراز مخالفتش گفت در حال حاضر اوضاع تهران نرمال است و شما می توانید با آرامش خاطر در خیابانهای تهران قدم بزنید بدون اینکه چیز عجیبی بینید...که زکریا حرفش را اینگونه قطع کرد که سوال من چیز دیگری بود و اگر قرار به قدم زدن باشد، در خیابانهای کره شمالی هم میشود با آرامش خاطر قدم زد.به نظر من دکتر مرندی توجه نداشت که گرچه خودش کارشناس مسائل آمریکای شمالی است ولی زکریا هم کارشناس مسائل ایران است و نمیشود فرید زکریابا فن های نابجا ضربه ش کرد.
  • مرندی در پاسخ گفت بخشی از این اقدامات امنیتی واکنش طبیعی به دخالتهای خارجی و رسانه های انهاست که نقش منفی بازی کرده و مردم را تحریک میکنند.زکریا جواب داد که نمیتوانم این را باور کنم زیرا آن کسانی که از مردم میخواستند اعتراضاتشان را پیگیری کنند نه باراک اوباما بلکه دو رییس جمهور و یک نخست وزیر هشت ساله ایران بودند و اینکه شما چنین ادعایی میکنید مضحک است. مرندی در پاسخ گفت خودت هم میدانی که ۴۰ شبکه تلویزیونی و رادیویی فارسی زبان برای ایران پخش میشوند که هزینه عمده شان را آمریکا و متحدین اروپاییش تامین می کنند و اینجور دخالتها همیشه اوضاع داخلی را بدتر می کند و به نفع خود این کشورها هم نیست.زکریا پرسید آیا نمی ترسی بیست سال بعد که به عقب نگاه میکنی با سخنگویان انگلیسی زبان شوروی سابق مقایسه شوی که در دهه ۸۰ با زبانی نرم میخواستند القا کنند اتحاد جماهیر شوروی یک دموکراسی فوق العاده ست؟ مرندی پاسخ داد من یک استاد دانشگاه تهرانم و از انجا که همیشه منتقد آقای احمدی نژاد بوده ام عجیب است که او از من حمایت کند ولی باید صادق بود و گفت اگر او را انتخابات را برده باید آن را بپذیریم همانطور که بعد از اعلام پیروزی چاوز در انتخابات ونزوئلا مخالفان هوگو چاوز هم باید نتیجه را قبول کنند. و ادامه داد در زمان جنگ هشت ساله عراق با ایران،این اروپا و آمریکا بودند که تسلیحات شیمیایی در اختیار صدام گذاشتند تا حملات بی رحمانه ای به مردم ایران ترتیب دهد و از لحاظ شخصی هم من خودم یکی از نجات یافتگان همان حملاتم. به اینجا که رسید زکریا مداوم تکرار میکرد که آمریکا کمکهای کشاورزی به عراق داده و نه تسلیحات شیمیایی و به نظر میامد کمی هم حوصله ش سر رفته بود که هرچه می پرسد جوابهای دیگری می گیرد.بعد از چند دقیقه مجادله سر اینکه آمریکا به عراق تکنولوژی کشاورزی داده یا سلاح شیمیایی زکریا باز تاکید کرد که من به بینندگانمان میگویم که ناممکن است در تهران اجازه صحبت کردن در یک ارتباط باز ماهواره ای داده شود و اگر شما اینجایید به این دلیل است که به شما اجازه داده شده و اگر دسترسی آزاد بود علاقمند بودم تا با موسوی و خاتمی و هاشمی هم صحبت میکردیم.مرندی هم با خونسردی جواب داد مردم در اینجا به رسانه های غربی اعتماد ندارند و در ضمن یادت باشد فرید خودت دعوتم کردی! اگر می توانی ویزا بگیر بیا تهران و با شاگردانم صحبت کن تا ببینی اوضاع ایران چطور است! زکریا پاسخ داد من تا به حال چندین بار برای ویزا اقدام کرده ام، اما هیچوقت موفق نشده ام.مرندی ادامه داد و در آن صورت است که می بینید دنیایی که شما فکر می کنید با آنچه واقعا" هست چقدر تفاوت دارد. و نهایتا" زکریا بحث را با این جمله بست که من با هیجان منتظر آن روزی خواهم بود که به من ویزای تهران داده شود. 
  • و اینگونه یک مناظره مفرح و طنازانه به پایان رسید و شفافیت پاسخگویی و قدرت خارق العاده ی منحرف کردن هر بحثی توسط یکی از طرفداران دانشگاهی یک گفتمان خاص را که از قضا غالب هم هست در یک فضای باز رسانه ای به نمایش گذاشت.
  • پ.ن: مردیم از خودسانسوری.
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 17:27  توسط نوستالژیک  | 

  • نمیدانم آمریکا،به مثابه یک محدوده جغرافیایی فرهنگی، چه خاصیتی دارد که درست بر خلاف اروپا اغلب مهاجرین ایرانیش را اینچنین استحاله و پوک میکند.نمی فهمم چرا هر متفکر اروپایی که به امریکا مهاجرت میکند پیش می رود و تبدیل به غول نظریه پردازی می شود ولی نظریه پردازان ایرانی همان چیزهایی را هم که بلد بودند یادشان میرود و مسکوت می مانند. گل و گشادی و بدون چارچوب بودن آمریکا چیز ترسناکی است که مهاجرینش را هم گل و گشاد میکند.نمیدانم این متفکرین و مهاجرین ایرانی تبارش، چرا اینقدر از آن چه در بطن جامعه ایران امروز میگذرد دورند.چرا اینقدر عصبی و خود درگیرند.چرا فقط دنبال سطحیات و شطحیات می دوند. شما در خشم خودتان می میرید و نمی فهمید مسئله مردم ایران پرچم شیر و خورشید و عقده گشایی های سال ۵۷ نیست.کودتای ۲۸مرداد نیست.یکی را خائن و یکی را متحجر و یکی را مزدور نامیدن نیست.شعارهای افراطی و احساسی نیست. همینی هست که نمی بینید: چارچوب اکنون.
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 15:17  توسط نوستالژیک  | 

  • موسیقی، آخرین سنگرم بود وقتی چیزی از درون می خورد و می ساییدم.این بار ولی شکسته م.آخرین سنگرم را هم فتح کرده این هیولای زیر پوستی. روزهاست به تمام ساکنین قبایل کشف نشده ی دنیا حسودی میکنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 مرداد1388ساعت 15:37  توسط نوستالژیک  | 

  • اول.در آلمان کنونی و بسیاری از کشورهای دیگر، اگر کسی به تبلیغ نازیسم بپردازد یا هولوکاست را انکار کند،محاکمه و زندانی خواهد شد.آیا می توان نتیجه گرفت در آلمان کنونی دموکراسی وجود ندارد؟
  • دوم.در آلمان کنونی و بسیاری از کشورهای دیگر،محجبه بودن یا نبودن، آزاد و امری اختیاریست ولی اگر منع حجاب به قانون تبدیل شود و فردی این قانون را زیر پا بگذارد آیا مستحق زندان نخواهد بود؟ و آیا این بر خلاف حقوق اقلیت مسلمان آن کشور نیست؟
  • سوم.آیا آمریکا در مورد بحث نقض حقوق بشر در ایران و عربستان دوگانه رفتار میکند؟آیا بشر با بشر فرق میکند؟یا اینکه باید پرسید آیا کشوری به نام عربستان سعودی تا هشتاد سال پیش اصلا"وجود خارجی داشت؟ آیا مردم عربستان سعودی صد سال پیش انقلاب مشروطه ای را برای احقاق حقوق خودشان از سر گذرانده بودند؟در اخبار داشتیم چندی پیش زنی در عربستان بعلت در دسترس نبودن تاکسی، سوار مسافربری شخصی می شود.مسافربر او را می رباید و به او تجاوز می کند و بعدتر که زن در دادگاه شاکی میشود دادگاه او را به شلاق محکوم و مرد رباینده را تبرئه می کند.آیا این حکم عکس العملی در مطبوعات عربستان برانگیخت؟ لایحه حمایت از خانواده در مطبوعات ایران چطور؟ آیا قیاس ایران و بی بی سی فارسی و سر گشاد شیپوراعراب صحیح است؟
  • این سه مورد را داشته باشیم تا بعد.یک نگاه کلی تر میندازم به وقایع اخیر ایران و بیطرفی رسانه ها.در یک مثال ساده،دقیقا پنجاه روز است که ایران از صدر اخبار شبکه ای مثل العربیه پایین نیامده-اینکه میگویم پایین نیامده یعنی واقعا" نیامده- و از آن طرف هم دقیقا" چهل روز است(از فردای انتخابات)که هیچ خبری از ایران در اخبار شبکه RT (روسیه امروز)بازتاب پیدا نکرده.می دانیم هر دوی این شبکه های خبری،یک تیم حرفه ای را پشت سر خود دارند و تلاش میکنند هرچه بیشتر با استانداردهای اطلاع رسانی جهانی مطابقت کنند که مهمترین آن رعایت اصل بیطرفیست.خوب،پس این تناقض بزرگ از کجاست؟آیا شبکه RT روسیه حرفه ای نیست؟ یا اینکه حرفه ای هست ولی بی طرف نیست؟ یا العربیه زیادی شلوغش می کند؟به سادگی میتوان نتیجه گرفت که در دنیای امروز بی طرفی معنا ندارد.بی بی سی فارسی و VOA هم بی طرف نیستند کما اینکه Press Tv هم نیست.پس چرا همه وظیفه خود را فقط خبررسانی آزاد می دانند و شیپور را از سر گشادش میزنند؟ اصلا" خود لفظ خبررسانی آزاد دارای جهت است و در مقابل سانسور قرار می گیرد.من فکر میکنم گرفتن ژست بیطرفی-کاری به خوب و بد بودنش ندارم- از لحاظ روانی بیننده را تا حدی قانع میکند که با تردید کمتری اخبار و تحلیلهایی را که بعضا"در باطن خود جهت گیری دارند بپذیرد.در گرماگرم اعتراضات و پوشش ۲۴ ساعته ی CNN،مجری میز ایران برای اینکه باز هم محکوم به یکجانبه نگری نشود با دختری از حامیان محمود احمدی نژاد در تهران تماس می گیرد و از او میخواهد تا مواضعش را در برابر انچه تا حالا اتفاق افتاده بیان کند.آن دختر هم اعتراضات را اغتشاش و معترضین را آشوبگرانی خواند که منتظر فرصتی برای شکستن قانون بودند.یا در مثالی دیگر، فرد منتقدی که با استرس و تشویش و علیرغم تمام محدودیت ها با "نوبت شما"ی بی بی سی فارسی تماس می گیرد و انتقاد می کند با کسی که بدون تشویش ذهنی با همین برنامه تماس میگیرد و از وضع موجود دفاع میکند برابر قلمداد می شوند و برای حفظ ظاهر بیطرفی در قبال هردو یکسان واکنش نشان داده میشود چون رسانه خود را یک کاتالیزور بین طرفین می داند نه طرف مجادله که خوب طبیعتا" اشتباه هم میکند زیرا همانطور که گفتم نفس خبررسانی آزاد دارای جهت گیریست.یک مثال در مورد روزنامه ها میزنم.روزنامه همشهری نمونه تمام عیار یک روزنامه بیطرف است -در چارچوبهای شناخته شده فعلی البته- آیا کسی را سراغ دارید که همشهری را به خاطر بیطرفی سیاسیش بخرد؟ نه.همه آن را به خاطر ضمیمه کاریابیش می خرند! سخن گفتن از بیطرفی در جامعه ای که حتی در و دیوارش هم طرف کسی یا چیزی هستند خریداری ندارد و مضحک است.
  • نوع دیگری از بیطرفی هم وجود دارد که Russia today tv dismisses iran crisisمن اسمش را میگذارم بی طرفی مغرضانه و بهترین نمونه ی آن را هم خبر بیست و سی در زمان تبلیغات انتخاباتی میدانم.به این صورت که سخنرانیهای هر چهار کاندیدا در سفرهای استانیشان در زمانهای مساوی پخش می شوند اما دقت که میکنید می بینید از سخنرانیهای سه تایشان فقط بخشهایی مبهم و کلی و هم جهت با هم که نماینده بن مایه فکریشان نیست گزینش و پخش میشود ولی در مورد یک کاندیدای خاص جملات گزینش شده کاملا" وارد جزئیات شده،جذابیت خبری دارد و فقط ان بخشهاییش روی انتن میروند که اصل حرف ان کاندیدای خاص را به هدف میزنند.بههر حال این هم یکنوع تظاهر به بیطرفیست
  • در مورد مثالهای سه گانه ای که اول این پست آوردم،یک رسانه خبری می تواند اینجوری به قضیه نگاه کند که:در آلمان کنونی تبلیغ بودایی گری، نیهیلیسم، مارکسیسم،اوانجلیسم و هر چیز دیگری جز نازیسم آزاد است پس آلمان کشور دموکراتی است.و رسانه دیگری هم اینجوری: علیرغم تمام ادعاهای آلمان مبنی بر رعایت دموکراسی و آزادی بیان،انکار هولوکاست و تبلیغ نازیسم مجازاتهایی از قبیل زندان بلندمدت را به دنبال دارد.حالا کدامیک راست میگویند و کدامیک بیطرفانه تر خبر را نقل کرده اند؟خلاصه کلام اینکه مفهوم بی طرفی خیلی نسبی است و گاهی بیطرف نبودن کارسازتر از تظاهر به بیطرفیست.
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 10:51  توسط نوستالژیک  | 

  • آرمانشهری خواهم ساخت روزی، خالی از تقویم و پر از زنان یائسه ی چاق، و خیابانهایش الهام بخش شاعران الکلی،با مردمانی که نه آرمانی داشته باشند نه آماری نه گرمایش زمین به چیزشان باشد.زندانها را ظاهرا" موزه خواهم کرد و همه را در خودشان زندانی خواهم کرد تا وِجهه ی بهتری هم داشته باشد...
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 10:13  توسط نوستالژیک  | 

  • سقوط توپولوف در قزوین و ادامه بیهودگیبحث سقوط هواپیما یک طرف و بحث نوع واکنشها به آن هم یکطرف.دیشب در بخش خبری ساعت ۹ یک بابایی از کارگروه وزارت راه برای بررسی سقوط توپولوف حاضر شده بود و حرفهایش را بعد از تسلیت به مردم اینطوری شروع کرد که "خوب مسافرانی که در هواپیما بودند به تعداد زیادی قطعه تبدیل شدند که الحمدلله توانستیم بعد از تلاش فراوان همه آنها را جمع اوری کنیم." یا "خانواده ها مطمئن باشند بعد از استفتائات شرعی، با آخرین تکنیکها برای شناسایی تکه ها اقدام خواهیم کرد"و... گویی جعبه پرتقالی سر و ته شده و پرتقالهایی پخش و پلا شده و حالا هم خوشبختانه همه پرتقالها جمع و جور شده اند و الحمدلله کارها روی روال است. این در حالی بود که شبکه سه هم ساعتی قبلترش اقدام به پخش کمدی کرده بود و مجریهای برنامه های رادیو و تلویزیون هم همچنان با نیش تا بناگوش باز پشتک و وارو میزدند و انگار نه انگار.بدتر از آن بخش خبری نیمروزی فردای حادثه بود که خبر مربوط به سقوط و حواشی آن در رتبه چهارم بعد از اخبار بازنشستگی و حج قرار گرفت و بعد برای اینکه همین را هم یکجوری بی رمق کنند بلافاصله گزارشی از تمام سقوطهای سال جاری میلادی در سراسر جهان از اندونزی تا جزایر کومور(؟) پخش شد که باور کنیم حالا چیزی نشده که،هر بالارفتنی بالاخره یک پایین آمدنی هم دارد حالا گاهی آن طوری گاهی این طوری. بعد از این هم روزنامه های موافق تنها به نقل جزییات حادثه اکتفا میکنند و در کنارش از خبر پیدا شدن بچه موش مرده در يك بسته آلوچه در دورود هم غافل نمیشوند و سایتها و وبلاگها و روزنامه های منتقد هم دوباره پر میشوند از انتقاد به توپولوف و روسیه و سیاست خارجی و اثرات تحریم هایی که بعضی ها ان را بی اثر میدانند.کارگروه به اصطلاح تحقیق هم بعد از چند هفته بررسی همه جانبه و طاقت فرسا با حضور مهندسان و کارشناسان داخلی و خارجی نهایتا" در صورت جلسه ای خلبان را مقصر اصلی خواهد دانست یا اگر هم بخواهد تنوعی بدهد نقص فنی مثلا" در موتور سمت راست یا چپ یا هر جای دیگر را علت حادثه اعلام خواهد کرد. کامران نجف زاده هم سعی خواهد کرد چند روزی خودش را مغموم و پیگیر نشان دهد و  بعد...تمام تا سقوط بعدی در یک ناکجاآباد دیگر.تا سر و ته شدن یک جعبه پرتقال دیگر.دیوانگی ادامه می یابد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 14:47  توسط نوستالژیک  | 

  • ساده و کودکانه، مثل سپیده دمانی که فش فشِ ساییدنِ تایر ماشینها روی آسفالت خیس، آدم را به هوایِ بارانی تابستانی پشت پنجره می کشاند. و بعد خبری نیست جز باز ماندن لوله ای در کفِ خیابانِ عطش زده، باغبانِ سر به هوایی و خیالِ خامی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 10:19  توسط نوستالژیک  | 

  • انگار حباب را تماشا کردیم
  • یا نقش سراب را تماشا کردیم
  • در پرده نه طرحی و نه تصویری بود
  • تنها خود قاب را تماشا کردیم*
  • ...اصلا" حال نوشتن ندارم و بی انگیزه ترین دوران تمام عمرم را طی میکنم.فرض کنید آدم در قرن بیست و یکم هفته ها نه روزنامه بخواند نه تلویزیونی ببیند نه حتی یکبار به سمت گوشی تلفنش برود نه فیلمی ببیند نه موسیقی ای گوش کند و نه حتی انگیزه صحبت کردن با یکنفر مثل خودش را داشته باشد. به نظر همه چیز بیهوده میاید.بروم سراغ بیهودگی...خولیوکورتاسار نویسنده دوست داشتنی آرژانتینی مردمان داستانهایش را به سه دسته تقسیم بندی کرده بود و شخصیتی فراتر از اینها را در دنیای فانتزی خود نمی شناخت: رندان لاابالی و لحظه گرا،نام جویان مصلح،خوش باشان (که میگذارند اشیا از کنارشان بگذرد)حالا از این هم بگذریم و برویم سراغ خودمان.ملت ایران این روزها سه دسته شده اند:دسته اول، طرفداران محمود احمدی نژادند که دلایل اقتصادی یا اعتقادی خود را برای حمایت از او دارند-فارغ از فرودست بودن،روستایی بودن یا هر طبقه بندی اینطوری دیگر-.اینها کسانی هستند که لزوما" آدمهای بدی نیستند بلکه بر اساس پیش فرضهایشان عمل میکنند و گردش آزاد اطلاعات هم هیچ تاثیری روی پیش فرضهایشان ندارد و اگر هم داشته باشد اصلا" به اخبار و داده های آگاهی رسان بیطرف دسترسی ندارند.یکی از این پیش فرضهای اعتقادی این است که آمدن موسوی می توانست بی بند و باری را به درجه برگشت ناپذیری برساند و برای پیش فرض اقتصادی هم می شود گفت که اینان از روی لحظه گرایی سیلی نقد احمدی نژاد را بهتر از حلوای نسیه بقیه می دانند در نتیجه صاحبان هر دو پیش فرض ذاتا" کمتر دلیلی را برای تغییر عقیده خود اقناع کننده می بینند.دسته دوم، نه لزوما"طرفداران میرحسین موسوی، بلکه طیف گسترده تری از آن، شامل کسانی اند که در گردش آزاد اطلاعات غوطه ورند و فکر کنم خودم هم یکی از انها باشم.اینها کسانی هستند که دچار یک نوع درون آمیزی اطلاعاتی شده اند و موقع بحث کردن با یکدیگر چاره ای جز تایید هم ندارند زیرا کمتر مسئله ای هست که در مورد آن اختلاف داشته باشند و همان ها هم اختلافات ریشه ای نیست.اینها در اینترنت پتیشن امضا میکنند،نامه های سرگشاده عاطفی به سربازهای ضدشورش می نویسند،نکات مغفول مانده انتخابات را هایلایت میکنند و نوک پیکان انتقاداتشان هم یکطرفه است و نهایتا" چیزهایی را که خودشان میدانند هزارباره به خودشان میگویند. اما توجه نمی کنند که بُرد این روشنگریها خیلی پایین است زیرا گردش آزاد اطلاعات با فناوری گره خورده و پیشرفته ترین فناوری هم که ۸۰٪ مردم قادر به درک و کار کردن با آنند همان گوشی موبایل یازده دوصفر نوکیاست! دسته سوم را من "همیشه مشکوکها" یا به قول کورتاسار،خوش باشان مینامم.اینها کم و بیش به اخباری فراتر از رپرتاژآگهی های صدا و سیما دسترسی دارند ولی قدرت تحلیل و تفسیر ندارند.همه چیز را گردن از مابهتران میندازند،به طور کسل کننده ای محافظه کارند و دلایل دور از ذهنی برای توجیه این محافظه کاریشان می تراشند و عقایدشان را هم زود به زود تغییر میدهند.مسن تر ها در این گروه قرار میگیرند.
  • اینها را نوشتم که آخرش بگویم "ابزارهای فکری"به سمت بیهودگی پیش میروند چون جایگاه طبقاتی افکار مردم انگار با سیمان و بتون آرمه تثبیت شده است و رفت و آمد بین این ۳ طبقه هم خیلی اندک است.نام جویان مصلح و رندان لاابالی لحظه گرا و خوش باشان در بیهودگی فکری با هم می جنگند.
  • پ.ن: محمد قوچانی عزیز به یادت هستیم.
  • * از قیصر امین پور
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 9:52  توسط نوستالژیک  | 

  • گلوله بارانِ پاسخِ کدام سلامی به آفتاب،از دریچه ی تاریک...
  • آی تمام چیزهایی که باورم نمیشوید،آی تمام چیزهایی که مریضم کرده اید،آی ای اهالی دهکده خراب احوالان...آاای ای یقین گمشده که بوی خون گرفتی باز.آخ که اگر خدایی باشد،حتما" بزرگتر است.آی تمام آسفالتهای تب کرده ی شهر، آی تمام پشت بامهای شب شکنِ شب...
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 22:12  توسط نوستالژیک 

  • نوشتن خیلی سخت شده.این فاصله ۱۰میلیونی شوکه کننده و یاس آور است.عجیب است که هر چه رای بیشتری شمرده میشود چیزی به آرای کروبی و موسوی اضافه نمیشود.ولی یک چیز را میخواهم اضافه کنم: اشتباه است که انگشتها را فقط به سمت سلامت انتخابات نشانه برویم. من انگشتم را به سمت سید محمد خاتمی هم نشانه میروم.نهالی که در سال ۸۴ و در دوران وزارت کشور موسوی لاری کاشته شد و محمد خاتمی هم با تاییدهای پیاپی اش مبنی بر اینکه سالم ترین انتخابات ایران را برگزار کرده آن را آبیاری میکرد، حالا ریشه دوانده و درخت تنومندی شده. آقای خاتمی!شما اولین ضربه را همانجا وارد کردید و دومین ضربه را با انصرافتان از کاندیداتوری این دوره که منجر به پراکندگی آرا و تزلزل خیلی ها شد.نمیشود فقط به سلامت انتخابات مشکوک بود ولی به سلامت تصمیم گیریهای شما مشکوک نبود.با این نتیجه فقط باید نگران دوره های بعد و میزان حضور مردم بود.آیا با این نتایج عجیب و روند اعلام نتایج غریب تر از آن، دیگر کسی حاضر خواهد بود در دوره های بعد هم به کاندیدای مورد حمایت شما یا اصلا" هر کس دیگری که حرفی برای گفتن داشته باشد رای بدهد؟ فکر نمیکنم. این انتخابات پس لرزه ی همان انتخابات است و تا سالها هم ادامه خواهد داشت. آقای خاتمی! تحویل بگیرید.
+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 9:48  توسط نوستالژیک  | 

  • اول.مادربزرگ شبه روشنفکر و نیمه عوامم که تا حالا قصد شرکت در انتخابات را نداشت و از همه بد میگفت با دیدن مناظره موسوی و احمدی نژاد تصمیم گرفت تا گذشته را به فراموشی بسپارد و علیرغم اینکه معتقد است همه سر و ته یک کرباسند ولی بعضی ها کمتر یک کرباسند(!) و باید از شجاعت احمدی نژاد دفاع کرد و یکبار برای همیشه فساد را ریشه کن کرد.حالا از ما اصرار که اینها فقط حربه تبلیغاتی است و از مادربزرگ انکار.این یک نمونه را گفتم تا برسم به اینکه: ایرانی ها همیشه در به زنگاه ها زود به نتیجه می رسند و البته "نتیجه معمولا"جاییست که انسان از فکر کردن خسته شود!" گاهی این زود به نتیجه رسیدن دوم خرداد را می سازد و گاهی سوم تیر را! احمدی نژاد هم این را میداند.او قشر هدف خود را خوب انتخاب می کند و در عین حال می کوشد تا این قشر را گسترده تر هم بکند و در مناظره با موسوی به اهداف از پیش تعیین شده اش رسید. یک چیز جالبی که این روزها می بینم اینست که بر خلاف حامیان اصلاح طلبان که شاید مهمترین دلیل شرکت کردنشان در انتخابات کمک به رای نیاوردن احمدی نژاد باشد، حامیان احمدی نژاد به عقاید و برنامه های او باور دارند و در واقع رایشان، آری به خود احمدی نژاد است و نه، نه به مخالفان او.
  • دوم.من به شخصه از مهدی کروبی حمایت می کنم.هر چند کروبی نه به اندازه خاتمی یا موسوی خوش تیپ است نه بیان فصیحی دارد ولی هر چه نباشد یک قدم به جلو که هست.من به گزینه مطلوب رای میدهم نه گزینه محتمل و وارد این مسائل هم نمیشوم که تیم قوی دارد و اصلاح طلب تکنوکرات است و این صحبتها.مهمترین دلیلم ثابت قدم بودن اوست.از شعار "هر ایرانی ماهی هفتاد هزار تومان" او که بسیار عوامگرایانه است-شاید هم به این عوامگرایی به همان دلیلی که بالا گفتم نیاز داشته باشد- که بگذریم، حتی اگر نیمی از شعارها و وعده های دیگر کروبی هم جامه عمل بپوشند باز هم یک قدم بلند به جلو برداشته ایم.در ستادهای مهندس موسوی که می چرخیدم هیچکدام حتی یک دلیل قانع کننده مبنی بر برتری موسوی بر کروبی نمیاوردند.به نظرم حتی شخص خاتمی که دوستش می داریم و جبهه مشارکت و بدنه کارگزاران در حمایت از مهندس موسوی "زود به نتیجه رسیدند".حداقلش این بود که به طور مشترک از هر دو کاندیدای اصلاح طلب حمایت می کردند و قضاوت را به مردم می سپردند تا بعد از انتخابات هم کدورتی باقی نماند.می بینید! زود به نتیجه رسیدن فقط مشکل عوام نیست.می ترسم از اینکه این بار این تب تند (بخوانید تب سبز) به چهار سال هم نکشد و زودتر از دوره دوم خاتمی عرق کند.

+ نوشته شده در  جمعه 15 خرداد1388ساعت 11:1  توسط نوستالژیک  | 

  • تاریخچه ی ترس بر میگردد به آرژانتین زمان ژنرال De Rosas ،جایی که در بوئنس آیرس، صبحها شبه دستفروشها فریاد میزدند هلوی تازه هلوی تازه. مردم که پارچه روی سبدها را کنار میزدند،سرهای بریده میدیدند.کم کم همه یاد گرفتند چگونه بشاشند به هر چه ایسم و نئوایسم تا صبحها جزو هلوهای تازه شبه دستفروش ها نباشند و اینچنین ترس هم بعد از شر نهادینه شد. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 15:2  توسط نوستالژیک  | 

  • طرف نزدیکهای آبشار دوقلو نشسته بود لب صخره- آن طرف دره. دربند، صبح زود هنوز هم می چسبد. وقتی هنوز بوی کباب و ادکلن حالت را نگرفته.با چشمهای باباقوری یکی زدم به امیر گفتم پسر!باب مارلی! طرف موهایش را مثل باب مارلی بافته بود، با یک کلاه کج بزرگ با سه نوار سبز و زرد و قرمز روی سرش. همانقدر استخوانی،با ریش و سبیل کم پشت که چیزی زمزمه میکرد. دوست داشتم خیال کنم دارد One step forward,two steps backward را میخواند یا یک همچین چیزی. یک لحظه شک کردم بعد داد زدم Ooyeah باب! برگشت طرفمان و دست تکان داد.امیر گفت عکسش را بگیرم؟ گفتم نه، بگذار در غار خودش باشد. بعدها فهمیدم چرا از آن روز امیدوارتر شدم به این قبر پر تراکم،تهران.
+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 17:0  توسط نوستالژیک  | 

  • دانشگاه مکانیست آکادمیک پر از آدمهای مضحک که در آن تلف کردن وقت را به نحوی تحسین برانگیز و رویابافی را به نحوی باورپذیر که مورد توافق همه باشد یاد آدم می دهند و دانشجو روباتی است که حس دارد ولی حال ندارد.
  •  
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 12:59  توسط نوستالژیک  | 

  • اصولا" برای بعضی ها،ورزشگاهی سه هزار نفری در علی آباد کتول با کلاس دیکته ی سوم دبستان یا با مجمع عمومی سازمان ملل -جهانیان سابق- زیاد توفیری ندارد. کریستین امانپور خبرنگار CNN در گزارشی از جلوی ساختمان سازمان ملل با لحنی استهزاآمیز گزارشش را اینطوری شروع کرد که رییس جمهوری ایران همانگونه در مجمع عمومی سخنرانی کرد که انگار دارد با مردم ایران سخن می گوید و این تنها نکته ی بارز سخنرانی وی بود. همان شب اخبار بیست و سی با لحنی حماسی این قسمت از گزارش امانپور را اینطوری منتقل کرد که CNN هم اعتراف کرد که این سخنرانی جالب توجه و بارز بوده است! البته از چند جهت دیگر هم بارز بود.مثلا"من یکی که تا حالا فکر میکردم میزان ازادی در اینجا حدود۹۹درصد است ولی بعد از این سخنرانی و مصاحبه مطبوعاتی بعدش مطمئن شدم که اگر بیشتر از ۱۰۰ نباشد دیگر حداقل ۱۰۰٪ است! همچنین از مصاحبه با لری کینگ هم فهمیدیم که روسیه در جنگ با عراق اصلا" طرف صدام نبوده و جنگنده های میگ و سوخو و موشکهای دوربرد مالیوتکا و سام را احتمالا" به عمه ما میفروخته است.
  •  
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 12:53  توسط نوستالژیک  | 

  • ریچارد ویلیام رایت یا همان ریک رایت نفر اول پینک فلوید نبود.در واقع از لحاظ تاثیرگذاری در شکل گیری هویت پینک فلوید بعد از سید برت،دیوید گیلمور،راجر واترز و حتی نیک میسون قرار میگرفت ولی صدای کی بورد رویاپردازانه ی او را در همه ی ترانه های ماندگارشان حتی بیشتر از گیتار واترز و درامز میسون می توان شنید. از عاشقانه آرام "بمان" تا "اجرای بزرگ در آسمان" و اوج کارش در "نیمه تاریک ماه" و "بدرخش الماس خوش تراش" و بقیه.یادمان نمی رود ترانه کودکانه "بچه دیو" را که سید برت سروده بود چگونه با لحن معصوم و بچگانه خودش  ماندگار کرد.
  • راجر واترز حتما" خودش را نخواهد بخشید جایی که در ترانه "کسی خانه نیست" با بیت پیانوی سلطنتی لاشه ام را نگه میدارد چگونه به رایت کنایه میزند و حرمت جاودانه هایی مانند "کاش اینجا بودی"، "ما و انها"، "بمان" و "پلهای شعله ور" را که با رایت ساخته بود نگه نمیدارد و نهایتا" هم با خودسریها و درگیریهای حقوقی مسخره اش با دیوید گیلمور گروه را می از هم پاشاند.البوم "دیوار" در ۱۹۷۹ آخرین همکاری رسمی رایت با پینک فلوید بود هر چند دوباره در "لغزش آنی عقل" در میانه راه به دوستان خود ملحق می شود اما این نصیحت آنان را می پذیرد و به طور رسمی مشغول کار نمی شود و فقط در بعضی قطعات کی بورد می نوازد.
  • به هر حال ریک رایت بعد از سید برت دومین نفر از نوستالژی ۵ نفره پینک فلوید و همه ی خوره های پینک بود که در  ۶۵ سالگی مرد. انگار پیرمردها سرنوشت یکدیگر را پیش بینی می کردند،انجا که در آلبوم جانوران می خواندند:"تنها یک پیرمرد غمزده ی دیگر، تک و تنها در آستانه ی مردن از سرطان..." 
  •  
  •  
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 12:31  توسط نوستالژیک  | 

  • چلچراغ در اقدامی متهورانه خواسته بود که برگزیدگان و علاقمندان مسابقه داستان نویسی سال گذشته، چهارشنبه عصر در دفتر مجله واقع در خیابان گلشهر، بلوار جردن حاضر شوند تا در مراسم جمع و جوری جوایزشان را بگیرند.نبشته ی ما هم هر چند روی سکو نرفت ولی از انجا که در رده بندی مدالها جزو ده تای برگزیده قرار گرفته بود حضور را به هم رساندیم.مراسم با حضور اساتید و اهل فن هایی از قبیل شیخ شامات، امیر ژوله، جلال سعیدی،علی میرمیرانی، دکتر صدری،دکتر ژیواگو،مرحوم بورخس، مسعود مرعشی،پویان امیری،هوگو چاوز،ژرژ وه آ،شرمین نادری، پریچهر باقری، ابراهیم رها، نوستالژیک،هاروکی موراکامی، صدرا بکتاش و تنی چند از مقامات مسئول و غیرمسئول در جوی زیادی صمیمانه و بدون فاجعه خاصی برگزار شد.در ابتدا و پس از پخش چندین و چند باره کمیک استریپهای بزرگمهر حسین پور که به نظر میاید تنها فایل تصویری کامپیوترهای چلچراغ است، پیام ویژه سالینجر به مناسبت این رویداد ادبی توسط یکی از حضار که نخواست نامش فاش شود قرائت شد.در ادامه، دکتر صدری به عنوان مجری و سردبیر جدید پس از سفر بزرگمهر شرف الدین و مابقی هیئت تحریریه به ایالات رو به زوال نه چندان متحده اعلام نمود که "در پی فراخوان ما بیش از 600 داستان دریافت کردیم که بالای 500 تای آن مستقیم یا غیر مستقیم به مسئله مرگ پرداخته بودند و این برای جامعه جوان ما خیلی عجیب می باشد و باید جامعه شناسان روی ان کار کنند که چرا.واقعا" چرا. پس تصمیم گرفتیم داستانهایی را انتخاب کنیم که مرتبط با مرگ نباشند."
  •  
  • امیر ژوله و علی میرمیرانی
  • از انجا که کامپیوتر هم به با ویدیوپروژکتور به مشکل خورده بود چاره ای نبود جز اینکه دکتر همچنان سخنرانی کند که با جوسازیهای امیر ژوله –این بشر طنز متحرک است.وقتی کنارش می نشینی تازه می فهمی حرف زدن معمولیش هم همان شکل نوشته هایش است-  و دست زدنهای متناوب مجبور به ترک سن و پوزش به خاطر اختلالات پیش امده شد. از نکات دیگر اینکه با دخالتهای دستهای پشت پرده و عناصر بیگانه و طی یک نورپردازی محیرالعقول،در حین سخنرانی دکتر صدری برق Stage خاموش بود و برق حضار روشن که با اتمام سخنان وی، برق stage روشن و برق حضار خاموش شد .سپس از آنجا که از 4 نفر برگزیده یکی در عسلویه و یکی در خارج و یکی در یک جای نامشخص دیگر بود از طرف آقای مظاهری- اسپانسر معروف- به تنها نفر حاضر یعنی نفر سوم و همچنین جلال سعیدی به نیابت از دوستش که بدون پارتی بازی برنده شده بود سکه ای به رسم یادبود اهدا شد که این عمل با اعتراض ژوله مواجه شد.در انتها هم پذیرایی مفصلی با مایعی شبیه شربت پرتقال و شرینی دانمارکی از مدعوین به عمل امد که باعث نشاط خاصی شد.
  •  
  • فتوژنیک ترین عکس جلال سعیدی!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 10:18  توسط نوستالژیک  | 

  • میگویند خوابهای آدم ریشه در اتفاقاتی دارند که در روز میفتند و ما هم که "مالهالند درایو" را دیده ایم و فکر میکردیم از این حرفها سر در میاوریم،ولی نیاوردیم. که چرا باید دو شب پشت سر هم خواب کروکودیلی را ببینم که مشغول ذره ذره بلعیدن جیمز بلانت خواننده ی کمی تا قسمتی محبوب من است! محیرالعقول تر اینکه در آخرین سکانس خواب، کروکودیل که اتفاقا" از نوع خُلَص استرالیاییش هم بود، گوش جیمز بلانت را -که ظاهرا" تنها باقیمانده ی جیمز بیچاره بود- با دو انگشتش گرفته و رو به من تکان میداد. فکرش را بکن این از کجای تصاویر روزانه ی من می توانند منشا گرفته باشند!
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 8:45  توسط نوستالژیک  | 

  • ساعت دوی بعد از ظهر مثلا" یک روز داغ تابستانی بود. هنوز بیست دقیقه نشده بود که رفته بود که زنگ زد و با صدایی ماورای التماس از جا موندن کلیدهاش روی جاکفشی و پشت در اتاق موندنش گفت و خواست کلیدهارو براش ببرم.از اون موقعیتهای بغرنج و در عین حال ساده.گفتم باشه و بر شیطون لعنت. گوشی رو گذاشتم و نق و نوقم دراومد... با خودم گفتم از بس توی ظرفهای آلومینیومی رستوران و سلف و پادگان و زندان و اداره و خونه و غیره غذا به خورد ملت داده اند که همه آلزایمر گرفتند.با بی خیالی نشستم جلوی کولر گازی و با اولین بادش عذاب وجدان گرفتم. رفتم جلوی آینه بدون هیچ وسواسی موهامو صاف و صوف کردم، رنگ زبونمو چک کردم - طبیعتا" صورتی متمایل به گل بهی -،کیف آدیداس قلابیمو که از کوچه مهران هشت تومن خریده بودم برداشتم و پس از مطمئن شدن از بسته بودن زیپ شلوارم زدم بیرون. اولین تاکسی به مقصد مشترک مورد نظر رو سوار شدم و وقتی به ان نزدیکیها رسیدم یکبار دیگه جیبهامو چک کردم: موبایلم تو جیب راستم،توده ای از کلید تو جیب چپم. مشترک مورد نظر منتظر وایساده بود.تا جایی که میشد دوباره نق و نوق کردم،به اندازه کافی منت گذاشتم - منت گذاشتن همیشه در آینده به دردمیخورد- دادم و برگشتم. یکساعت بعد که رسیدم پای در پارکینگ دوباره خودم را چک کردم،زیپم بسته، موبایل توی جیب راست،کلیدای خودم توی جیب چپ...که نبود. یادم اومد وقتی از خونه میزدم بیرون روی جاکفشی مسخره مون که هیچوقت نفهمیدم چرا درش به جای بالا رو به پایین باز میشود جا گذاشتمشون.یکی از همون موقعیتهای بغرنج نه چندان ساده.از دست سلولهای عصبی نیمکره ی چپ مخم که وظیفه ی کنترل جیب راستم را به عهده داشت، آلومینیوم در خانه نحس سیزدهم جدول مندلیف،زیپ شلوارم و تعریق نامعقول پشتم به شدت عصبانی بودم. چه میدونم شاید یه چندتایی فحش هم دادم. موبایلمو در اوردم با صدایی که همه ی سعیم را میکردم التماس ازش ببارد زنگ زدم بهش...
+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 16:8  توسط نوستالژیک