تبليغاتX
((نوستالژیک))




  • "تردید" هنوز به نیمه نرسیده بود،نصف صندلیهای سینما- از این سینماهای سه هزار تومانی که عمو قالیباف در هر محله ای یک دانه ش را ساخته- خالی شده بودند و سینمادار شانس آورد که ملت گوجه فرنگی همراهشان نبود. ما و رفقا ولی تا آخرش ماندیم و افاضات روانپریشانه کارگردان را تحمل کردیم. چرا؟ چون خیلی روشنفکر بودیم و مثلا" از این هملت به سبک ایرانی گنگ که به زور میخواست خودش را بتپاند در حلق آدم ذوق زده شده بودیم؟نه. چون یک بازیگر عقب افتاده ذهنی بامزه در نقش برادر ترانه علیدوستی داشت که کپی برابر اصل استاد جراحیمان بود و با هر حرکتش،یاد خاطره هایمان میفتادیم و میخندیدیم! راستش از جرقه هایی مثل درباره الی و کنعان و تهران انار ندارد که بگذریم، فیلمفارسی های این روزها را دیدن، از دم، کار استاد و غیر استاد،فقط به یک چیز میماند: کولونوسکوپی بدون استفاده از مواد لیز کننده.
+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 13:40  توسط نوستالژیک  | 

  • اصل اول: وقتی نمیگذارند آدم حرفهای مهم بزند،مجبور است خیال کند هر حرفی که میزند حتما" مهم است.
  • اصل دوم:حسن نیت برای هیچ چیز کافی نیست.
  • اصل سوم: اگر نمیتوانید ماشینی را که در سربالایی گیر کرده هل دهید،لااقل از آن پیاده شوید.
  • اگر فکر میکنید اینها که گفتم هیچ ارتباطی با فیلم کوتاه حنا مخملباف-روزهای سبز- که در جشنواره ونیز و همچنین BBC فارسی پخش شد دارد، کاملا" درست فکر کرده اید.فرض کنید یک ونیزی مشتاق که چیزی جالبتر از قایق سواری و الکلیسم پیدا کرده،کنجکاو میشود بداند این روزها در ایران چه خبر است.خیلی ساده یک برنامه جشنواره فیلم شهرش را تهیه میکند، بلیط میخرد و به تماشای روزهای سبز مینشیند.ابتدا یک دختر لوس و ننر را بر پرده می بیند که مدام  میگوید تهران عجب جهنمی است و مثل روانپریش ها آبغوره میگیرد و با خودش حرف میزند.ونیزی توی ذوقش میخورد ولی سعی میکند همچنان برای دیدن ادامه فیلم ترغیب شود.باز همان دختر ننر ظاهر میشود که پشت VIP یک استادیوم شلوغ منتظر ورود یک رییس جمهور سابق است و خیلی تلاش میکند تا دیوارها را از فرط روانپریشی نجود.ونیزی سر در نمیاورد.آیا رییس جمهورهای سابق مثل کارکترهای "لابیرنت پن" از دندانهایشان خون میچکد و چشمهایشان کف دستشان تعبیه شده؟ ونیزی سپس میبیند که در یک کشور اسلامی با چارچوبهای مذهبی تنگ،یکسری موجود شبه مست با موهای تیفوسی و سر و وضع شبیه مانکنهای میلان مشغول رقصیدن در خیابانند و عکس یک آدم ریشو را در دست گرفته اند که از قضا شخصیت خوب داستان است.یکسری آدم عجیب دیگر هم هستند که تاکید دارند این هم مثل بقیه است-اشاره به آدم ریشوی خوب- ولی جریان بد و بدتر است و در ادامه حرفهای بی ربط دیگری میزنند.ونیزی هیچی نمیفهمد.باز با خودش تخیل میکند که مثلا" در سیستم سرمایه داری آمریکا،نوه لنین با سوءاستفاده از فضای باز سیاسی، کاندیدای ریاست جمهوری شده و توده عظیمی از طرفدارانش شامل همه انواع چپها،سبزها،رالف نیدرها و کسانی که از بحران اقتصادی به ستوه آمده اند هم هر روز در خیابان در مذمت سرمایه داری میتینگ بدهند.ونیزی به جبهه متحد دموکراتها و جمهوریخواهان حق میدهد که هر طور شده بخواهند جریان را جمع و جور کند.در صحنه بعدی فیلم،آدمهایی را میبیند که سنگ پرانی میکنند و پیکر خونالودی را بر دوش میکشند و نهایتا" یکنفر از حزب سبزهای اروپا آمده دارد تعداد آرای واقعی را میخواند که نشان میدهد احمدی نژاد فقط شش میلیون رای آورده.چیزی که هر ایرانی حتی با چشم غیرمسلح هم میفهمد که این امار به دور از واقعیت است.فیلم تمام میشود.ونیزی همان چیزهایی را هم که در مورد ایران میدانست یادش میرود و با ذهنی مغشوش و درب داغان در حالیکه فکر میکند تمام ماجرا همین بوده روانه قایق سواری میشود.
  •  پ.ن:شاید زیادی بدبینم.
  • Green Days by Hana Makhmalbaf

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 12:0  توسط نوستالژیک  | 

  • Sigur ros یک باند چهار نفره ایسلندی است که دانستن اسم اعضایش هیچ دردی از آدم دوا نمیکند.یکجورهایی شبیه کارهای بیورک کبیر،موسیقی Post-Rock، World و فیوژن کار میکنند و فضاسازیهای سنگین سینتی سایزری را با موسیقی الکترونیک و سازهای کلاسیک در هم میامیزند.کارشان را از اوت ۹۴ شروع کرده و تا به حال چهار آلبوم به نامهای Recycle bin ،Hope ،A good begining و یک آلبوم بدون عنوان و بدون لیریک بیرون داده که فکر نمیکنم در ایران بشود بدون دردسر گیرش آورد.-سه تای اول را هم فکر نمیکنم!- Sigur Ros در زبان ایسلندی به معنای رز پیروزی و همچنین یک نام زنانه متداول در ایسلند است.اگر وانیلا اسکای،فیلم تحسین شده ی کامرون کرو را دیده باشید حتما" موزیک تیتراژ آخرش،بر فراز آسمانخراش یا به عبارتی Nothing song توجهتان را جلب کرده که ان هم کاری از همین گروه است.جونسی موسس گروه و خواننده وکالها، اکثر لیریکها را به زبان ایسلندی و بعضی وکالها را به زبانی من در آوردی و فاقد گرامر-هوپلندی- ادا میکند و کلمات را در حد یک ساز موسیقی حنجره ای تقلیل میدهد -مانند کاری که محسن نامجوی فقید میخواست انجام بدهد-جونسی از یک چشم نابیناست و آنطور که من در اینترنت دیدم یک صفتهای غیراخلاقی را هم بهش چسبانده اند که گویا خالی از واقعیت هم نیست و البته به ما هم ربطی ندارد. به هر حال آنهایی که به موسیقی فیوژن،آن هم از نوع آرام و بدون جیغ و دادش علاقه دارند و میخواهند دقایقی هم شده از دست هیولای زیرپوستی "این روزها" فرار کنند،دستشان رسید تجربه متفاوت Sigur Ros را از دست ندهند.

Sigur ros album cover

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 18:54  توسط نوستالژیک  | 

  • تمام نبردها متکی بر حیله اند.پس آنگاه که قادر به حمله ایم،باید خود را عاجز نشان دهیم.زمانی که از نیروهای خود استفاده می کنیم،باید تظاهر به بی کنشی کنیم.آنگاه که نزدیکیم به دشمن بباورانیم که دوریم.اگر دوریم باید دشمن را در این تصور نگه داریم که نزدیکیم.از آن سو، وقتی دشمن نزدیک است و با این حال آرام می ماند بر برتری طبیعی موقعیتش تکیه دارد.زمانی که دور است اما شروع نبرد را تحریک میکند،مفهومش اینست که با بی قراری مایل است طرف دیگر پیشروی را شروع کند.اگر در محلی اردو زده که دسترسی به آن آسان است،بدان معناست که طعمه ای سر سر راه ما قرار داده.وقتی پیامهای واصله از طرف دشمن ملایم و متواضعانه است ولی نشانه های تدارکات جنگیش رو به فزونی است،به فکر پیشروی و حمله است.زبان خشن و حرکات تند افراد خط مقدم که ظاهرا"مفهوم حمله را می رساند،نشانه عقب نشینی دشمن است.پیشنهاد صلح بدون عهدی رسمی،نشانه توطئه است.آشفتگی در اردوگاه،نشان دهنده آن است که اقتدار فرمانده ضعیف است.اگر دشمن موقعیت خوبی برای برتری در دسترس دارد ولی تلاشی برای به دست آوردن آن نمیکند یعنی لشکر دشمن خسته است.شش علت شکست چنین است:غفلت در تخمین قدرت دشمن،فقدان اعتبار و اقتدار،آموزش ناقص،خشونت بی دلیل،عدم رعایت انضباط،ناتوانی در بهره گیری از افراد لایق.
  • هنر رزم/سون جو تئوریسین چینی/۵۰۰ قبل از میلاد/ترجمه نادر سعیدی
+ نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 12:39  توسط نوستالژیک  | 

  • یکی از سرگرمیهایم دید زدن محتویات بساطی های کنار خیابان است و گاهی در بساط این کتابفروش ها چیزهای نوستالژیکی گیر میاورم. آخریش یک سه گانه با نامهای ستون پنجم،چهلستون و بیستون بود از ستون نویسی های طنز روزانه سید ابراهیم نبوی در روزنامه های مرحوم جامعه و نشاط و طوس حول و حوش سالهای ۷۷ و ۷۸-بهار مطبوعات- از آنجا که نبوی در ستون طنزش به وقایع روز واکنش میداد، این سه گانه ها را یکجورهایی میشود روزنگاری آن دوران حساب کرد.نبوی خودش هم در مقدمه چهلستون که آخرین مجموعه ستون نویسی هایش بود اعتراف میکند که هر چه زمان جلوتر آمده رمقش گرفته شده و با توجه به حوادث آن سالها تیغ طنزش هم کندتر می شد و از یکجایی به بعد اصلا"حس و حالش هم خشکید.به هر حال،به نوشته های آن دوران که نگاه می کنی هر پارامتر سیاسی تعریف مشخص و سمبلیکی داشت-دانشجو،روزنامه نگار،افکار عمومی،مطبوعات،طالبان،انصار،دموکراسی،چماق،پلورالیزم،جامعه ستون پنجم سید ابراهیم نبویمدنی...- و آنچه روزنامه ها مینوشتند چه از جناح راست آن زمان و چه از جناح چپش اصیل بود.صف بندی ها معلوم بود و غولهای فکری از هر دو طرف تقریبا" هر روز به مناظره های قلمی می پرداختند،یعنی حداقل کاری که میشد کرد را بدون احساس بیهودگی و حتی با امیدواری کامل انجام میدادند- هر چند گاهی به قول خود نبوی کار به استفاده از کوفتمان و موتور 1000 و چماق می کشید- این روزها ولی صف بندی ها پر هرج و مرج تر از همیشه ند.اصلا" دیگر راست و چپ و محافظه کار و اصلاح طلب معنایشان را از دست داده اند و تمام مرزها در هم شکسته است که این خود معلول هرج و مرج بزرگتریست.کسی نمانده که با مخالفش وارد رینگ شود و انهایی هم که مانده اند یا جراتش را ندارند یا اصلا" آن را بیهوده می بینند.گذشته از اعتماد ملی -که همین روزها توقیف خواهد شد-بقیه چهار تا و نصفی روزنامه اصلاح طلبان تبدیل شده اند به خبرنامه های دست و پا بسته و همان تحلیل و تفسیرهای اندکشان هم به دلایلی که واضح است،تصنعی و کلی و برای خالی نبودن عریضه است و روزنامه های اصولگرایان هم خالی از واقعیت و پر از افترا و فرافکنی به عالم و آدم.معلوم نیست کی به کی است.به کجا دارد میرود.دوران گذار است،دوران گراز است،چی هست این؟! نبوی در سال ۷۷ در جایی در نامه ای طنز به ماشالله شمس الواعظین می نویسد:
  • ...شمس عزیز! تو میدانی که دموکراسی و آزادیخواهی دارد قلب مرا می ترکاند و مرا از درون پاره پاره میکند.و اگر حرفی میزنم همه از سر درد است، وگرنه ما که عقل درست و حسابی نداریم،ما فقط درد داریم.حرفهایمان هم همه ش آخ و اوخ است و نشانه یک درد بزرگ.شمس! این حرفهایی که در مورد رکن چهارم می نویسی معنی ندارد.رکن چهارم مربوط به جامعه زمان مشروطیت است نه جامعه مدنی امروز.به شما چه که چند نفر مامور رفته اند و صفحات روزنامه ها را کنترل کرده اند؟دلشان خواسته. چرا اینقدر سر و صدا می کنید؟ شاید مردم دلشان خواسته باشدکه تو حرفهای آنها را بزنی،آیا باید همین کار را بکنی؟ نه؟ تو باید یک حرف دیگر بزنی.
  • و در واژه نامه سیاسی-اجتماعی ستون پنجم که آن روزها خیلی گل کرده بود:
  • تحزب Tahazzob:حزب بازی،گروه بازی،مجمع بازی،جامعه بازی،سازمان بازی، و انواع بازیهای دیگر.هر وقت همه چیز خراب شود بوجود میاید و هر وقت بوجود میاید همه چیز خراب می شود.برای انشعاب کردن ضروریست.در کوزه می گذارند و آبش را می خورند.اگر نباشد خیلی ها بیکار میشوند.برای رفع اوقات فراغت فایده دارد.در ضرب المثل عامیانه: یکی نان نداشت، پیاز می خورد اشتهایش باز شود.
  • به اصطلاح Be Estelah:اینطور نیست.دروغ می گویید.ما فکر میکنیم درست نیست.مثال:...به اصطلاح روشنفکر،به اصطلاح جامعه مدنی،به اصطلاح لیبرال... 
  • مشکوکMashkook: بقیه. دیگران. غیره. هر کس مثل ما نیست.دشمن.ترکیبات: تشکیک،شکاک.
  • آسیابAseyab:یک جای دشمن. محل ریختن آب مزدوران داخلی.انواع آبی و بادی دارد.در روستاها استفاده شده.در هلند انواع بادی آن زیاد رویت شده.
  • یاوه گویان YavehGooyan: کسانی که حرفهایی را که ما دوست نداریم می زنند. مخالفان،معاندان،دشمنان.
  • روشنفکری دینیRoshanfekrie Dini:از اینجا رانده از انجا مانده. مذبذبین.بین ذلک.در حال استحاله.چوب دوسر طلا.کیان.مکاتب مختلف دارد.عبدالکریم سروش و غیره.برادر سابق،روشنفکر بعدی.یک نوع بیماری که از افراط در مطالعه حاصل میشود.
  • یادش بخیر.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 12:21  توسط نوستالژیک  | 

  • دومين رمان مهدي يزداني خرم نويسنده و منتقد ادبي از طرف نشر چشمه منتشر خواهد شد. اين رمان که در فضايي تاريخي سياسي روي مي دهد و نويسنده در طول دو سال گذشته سرگرم نوشتن آن بوده است بيش از 200 صفحه است. اولين رمان يزداني خرم «به گزارش سازمان هواشناسي فردا اين خورشيد لعنتي» از طرف نشر ققنوس منتشر شد و به عنوان رمان برگزيده جايزه واو (ادبيات متفاوت) انتخاب شد اما براي چاپ دوم مجوز انتشار اين کتاب لغو شد. «من منچستر يونايتد را دوست دارم» رمان پرشخصيتي است که در مقاطع مختلفي از تاريخ معاصر ايران روي مي دهد. همچنين کتاب ديگري از اين نويسنده به نام «ضدخاطرات» شامل مصاحبه مفصلي با ابراهيم گلستان نويسنده و کارگردان ايراني ساکن انگلستان که قسمت هايي از آن قبلاً در هفته نامه شهروند به چاپ رسيده بود از طرف نشر نيلوفر منتشر خواهد شد. مقدمه مفصل و تحليل يزداني خرم درباره گلستان هم بخش ديگري از اين کتاب است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 9:16  توسط نوستالژیک  | 

  • U2 goes green supporting iranian protestersنمی توانم اخبار امروز را باور کنم
  • نمی توانم چشمهایم را ببندم و از جلوی چشمانم
  • دورش کنم 
  • تا کِی؟ تا کِی باید این ترانه را بخوانیم؟
  • تا کِی؟ تا امشب با هم یکی باشیم...
  • نمی دانم آن لحظه که U2 برای اولین بار در بارسلون و بعد در میلان سن کنسرت را با پاشیدن نور سبز، رنگی کرد و در اسکرین سبز سن،نی نامه مولانا به فارسی نقش بست که "بشنو،بشنو،بشنو از نی" چند ایرانی انجا بودند ولی هر که بود حتما" آنا"رستگار شد.مثل مرغ سحر خواندن شجریان در کنسرتهایش،مثل کنسرت پینک فلوید در تخت جمشید که آرزویش را دارم. فارغ از اینکه من خیلی طرفدار U2  نیستم و غیر از ده دوازده تا از ترانه هایشان که قطعا" شاهکارند بقیه ملودیهایشان تا حد زیادی روی اعصابم است ولی شکی نیست که تا اینجا بونو سقف تمام هنرمندان غیر ایرانی بوده که این روزها برای ایران می خوانند و شاید در آینده هم باشد، آن هم با ترانه ای که یکی از همان شاهکارهاست: Sunday Bloody sunday.در واقع Bloody Sunday یا یکشنبه خونین اشاره دارد به 20 ژانویه 1972 که سربازان بریتانیایی 13 کاتولیک معترض ایرلندی را کشتند و 150 نفر دیگر را هم زخمی کردند.این ترانه اول آلبوم War-۱۹۸۳ است و جزو ۵۰۰ ترانه ماندگار تمام اعصار و شرح وحشت یک شاهد وقایع آن زمان ایرلند.کار U2 از یک جهت دیگر هم مهم است،اینکه شاید در حال حاضر U2 تنها گروه راک معترض اصالت دار و البته در قید حیات هنری باشد که هر حرکتش علاوه بر پوشش گسترده خبری، بین مردم عادی هم خریدار دارد و...مثل اینکه باز هم زیادی زدم به سیم منطق. به هر حال مرسی Sir BONO!
+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 12:18  توسط نوستالژیک  | 

  • مکتب دیکتاتورها نوشته ایناسیوسیلونه-طعمه ماهی را می گیرد نه ماهی طعمه را.
  • "در آستانه ی جنگ جهانی دوم، یک جوجه دیکتاتور آمریکایی به نام آقای دبلیو به همراه دستیارش پروفسور پیکاپ به اروپا میاید تا از تجارب طولانی اروپایی ها در زمینه ی دیکتاتوری درس بگیرد،سپس به آمریکا برگردد و در آنجا هم استبداد بر پا کند.بعد از مدتها اروپاگردی برای پیدا کردن فرد مطلعی در این باره و فراگیری شگردها و رموز دیکتاتوری سرانجام در زوریخ به سراغ یک تبعیدی به نام تومازوی کلبی می رود که عمری را در راه مبارزه با استبداد سر کرده چرا که منطق حکم میکند که حقیقت از زبان دشمن شنیده شود." این خلاصه ای از مکتب دیکتاتورهاست. کتاب را ایناتسیو سیلونه ایتالیایی در ۱۹۳۸ نوشته یعنی دقیقا" قبل از شروع جنگ دوم و زمان مجازی دنیای کتاب هم با زمان حقیقی نگارشش- که اوج گیری قدرت هیتلر در آلمان و موسولینی در ایتالیاست منطبق است.کتاب زبان استعاری و طنز پنهانی دارد که بخش زیادی از ان را مدیون مهدی سحابی است.سرفصلهای گفتگوها عبارتند از: «درباره سیاستمداری سنتی و ضعفهای آن در دوران تمدن توده‌ها»،‌ «درباره پاره‌ای اوضاع که در زمان ما راه را برای تمایلات خودکامه مساعد می‌سازند»، «طرحی از یک کودتا در پی انقلابی شکست خورده» ،‌ «اگرچه تعداد نامزدهای انتخاباتی کثیر،‌ تعداد برگزیدگان اندک»، «درباره تهوع رسالت خودکامگی و حسرت بر گذشته زندگی شخصی»،‌ «درباره خطرات توطئه‌ها و شورشهایی که بدون کمک پلیس و ارتش پا بگیرند». البته من به عنوان یک خواننده عادی فکر میکنم شکل مناظره ای آن چندان نگرفته و یک جاهایی تا حدی بی ربط و غیرقابل فهم می شود. فارغ از این،جای جای کتاب پر است از اشارات نویسنده به موسولینی، فاشیسم، هیتلر، لیبرالیسم،سوسیالیسم،ناپلئون،توده ها و تاویل و تفسیرها و نقل قول ها و یادآوری وقایعی که منجر به پا گرفتن سیستم های استبدادی اروپا شده و بسیار عمیق هم به این موضوع می پردازد و نهایتا" می فهماند که قواعد بازی از دویست سال پیش که ناپلئون بناپارت پایان جمهوری نوپای فرانسه را اعلام کرد تا حالا در همه جا یکسان باقیمانده. همچنین پرورش بزهای بلاگردان و مقدم بودن متقاعد کردن بر نحوه متقاعد کردن،چگونگی پرستیدن دگمه یقه ناپلئون و امثالهم که تومازوی کلبی به آقای دبلیو میاموزد و البته من حالش را ندارم اینجا توضیحشان بدهم. هر چند میدانم کتاب خواندن در این روزها مذبوحانه ترین کار دنیاست ولی پیشنهاد میکنم چراغ قوه ای بیندازید به تاریکخانه ذهن و بخوانیدش.
  • مکتب دیکتاتورها/ایناتسیو سیلونه/ترجمه مهدی سحابی/نشر ماهی/۲۵۰ صفحه/۲۴۰۰ تومان
+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 18:3  توسط نوستالژیک  | 

  • بعد از سندروم هجوم دیوانه وار فیلمهای اکثرا" درپیت و بعضا" خوب هالیوودی و غیر هالیوودی در قالب دی وی دی های کنار خیابانی،دو سه روز است که دیگر در میادین اصلی شهر به جای پیس پیسهای زیر لبی با مضمون نوار،سی دی،عرق، ورق فقط یک کلمه تکرار می شود: گلشیفته رسید! این حرکت هر چه نباشد حداقل یک گام به جلو است.هم از لحاظ کار فرهنگی بودن و هم از لحاظ زدن رکورد سرعت دزدیده شدن یک فیلم هالیوودی.
  • باید گفت "مجموعه دروغها" در بهترین حالت فقط یک اتفاق خوب است حتی اگر گلشیفته فراهانی اش عملا" نقش پیام بازرگانی را داشته باشد.حالا که فیلم را دیده ایم شاید بهتر بشود قضاوت کرد که اینقدر ذوق زدگی جز ضرر برای فراهانی چیز دیگری هم خواهد داشت؟حالا که فیلم،نه ضد آمریکایی است نه ضد ایرانی و نه ضد هیچ چیز دیگر و اصولا" خنثاست و گزک خاصی دست مسئولین ارشاد برای ممنوع الفعالیت کردن گلشیفته نمی دهد، آیا حضور بی حجاب گلشیفته با آن موهای پریشان عجیب روی فرش قرمز جوزدگی و خراب کردن پلهای پشت سر نبود؟ آیا اگر گلشیفته فرصت دیگری برای حضور جلوی دوربین پیدا نکند و از دل برود هر آنکه از دیده رود،باز هم یک همایون ارشادی دیگر پیدا خواهد شد تا به یک ریدلی اسکات دیگر معرفیش کند؟به هر حال آینده قضاوت می کند.
  •  
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 15:55  توسط نوستالژیک  | 

  • ریچارد ویلیام رایت یا همان ریک رایت نفر اول پینک فلوید نبود.در واقع از لحاظ تاثیرگذاری در شکل گیری هویت پینک فلوید بعد از سید برت،دیوید گیلمور،راجر واترز و حتی نیک میسون قرار میگرفت ولی صدای کی بورد رویاپردازانه ی او را در همه ی ترانه های ماندگارشان حتی بیشتر از گیتار واترز و درامز میسون می توان شنید. از عاشقانه آرام "بمان" تا "اجرای بزرگ در آسمان" و اوج کارش در "نیمه تاریک ماه" و "بدرخش الماس خوش تراش" و بقیه.یادمان نمی رود ترانه کودکانه "بچه دیو" را که سید برت سروده بود چگونه با لحن معصوم و بچگانه خودش  ماندگار کرد.
  • راجر واترز حتما" خودش را نخواهد بخشید جایی که در ترانه "کسی خانه نیست" با بیت پیانوی سلطنتی لاشه ام را نگه میدارد چگونه به رایت کنایه میزند و حرمت جاودانه هایی مانند "کاش اینجا بودی"، "ما و انها"، "بمان" و "پلهای شعله ور" را که با رایت ساخته بود نگه نمیدارد و نهایتا" هم با خودسریها و درگیریهای حقوقی مسخره اش با دیوید گیلمور گروه را می از هم پاشاند.البوم "دیوار" در ۱۹۷۹ آخرین همکاری رسمی رایت با پینک فلوید بود هر چند دوباره در "لغزش آنی عقل" در میانه راه به دوستان خود ملحق می شود اما این نصیحت آنان را می پذیرد و به طور رسمی مشغول کار نمی شود و فقط در بعضی قطعات کی بورد می نوازد.
  • به هر حال ریک رایت بعد از سید برت دومین نفر از نوستالژی ۵ نفره پینک فلوید و همه ی خوره های پینک بود که در  ۶۵ سالگی مرد. انگار پیرمردها سرنوشت یکدیگر را پیش بینی می کردند،انجا که در آلبوم جانوران می خواندند:"تنها یک پیرمرد غمزده ی دیگر، تک و تنها در آستانه ی مردن از سرطان..." 
  •  
  •  
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 12:31  توسط نوستالژیک  | 

  • "این معما فقط به تردید منتهی میشود
  • و من در این دوران سیاه و پریشان
  • دنبال یک نشانه میگردم
  • پس اگر حرفی برای گفتن داری
  • همین حالا بهم بگو"*
  • once فکر کنم بهترین فیلم رومانتیک-موزیکالی باشد که این چند سال دیدم. یک موزیکال امروزی و کم خرج برنده اسکار نه مثل آنهایی که به زور و به وفور ترانه های اجق وجق را حتی اگر ربطی هم به اصل موضوع نداشته باشد در فیلم چپانده اند -Dreamgirls,Sweeny todd,Hairspray- و رومانتیک نه مثل love story ،sweet november و Notebook که حتما" باید با مرگ و سرطان تمام شوند.موضوع فیلم از اتیکتش هم معلوم است "هر چند وقت یکبار خود خودشو پیدا میکنی؟" نقش اول مرد -گلن هنسارد- یک نوازنده خیابانی گیتار است که در مغازه ی تعمیر جاروبرقی پدرش کار میکند و وقتی با دختر نقش اول- مارکتا ایرگلوا {هیچکدام در فیلم اسمی ندارند} یک مهاجر چک تبار که انگلیسی را با لهجه مهاجرها حرف میزند و با مادر و دختر کوچکش در آپارتمانی در محلات فقیر نشین دوبلین زندگی میکند آشنا میشود، زندگیش متحول میشود.دخترک پیانو نوازی را از پدرش یاد گرفته و هر روز در یک مغازه سازفروشی پیانو میزند و گاهی هم در خیابان گل فروشی میکند. از اینجا به بعد رمانس خاصی در فیلم حاکم است که نه شبیه عشق که بیشتر به معنی جاذبه بین دو نفر است و از اونجایی که هر دو تا بازیگر ترانه ها و موسیقی ها را واقعا" خودشان ساخته اند و در فیلم هم واقعا" می نوازند جوری با تار و پود نقش در هم می آمیزند که به نظر میاید انگار یک مستند صریح و ستایش آمیز درباره در هم آمیختگی موسیقی و زندگی را تماشا میکنیم. 
  • در ادامه هم هرچند فیلم هیچ پیچ و خم و ابهامی ندارد ولی در عوض تا دلت بخواهد مثل لیریکهایی که گلن هنسارد برای عشق روزهای دورش نوشته صادقانه و مثل آسمان ابرگرفته ایرلند تیره و تلخ است. در ضمن ترانه های فیلم هم آن قدر قوی هستند که حتی اگر به صورت یک آلبوم منفرد موسیقی هم ساخته میشدند حتما" شنیدنی بودند چه برسد به اینکه هرکدام بیانگر بخشی از زندگی دو نوازنده ای باشد که قبل از خداحافظی قصد دارند ترانه هایشان را ضبط استودیویی کنند و یادگاری داشته باشند.
  • Once /محصول ۲۰۰۷ ایرلند/۸۵ دقیقه/نویسنده و کارگردان:جان کارنی/بازیگران:گلن هنسارد،مارکتا ایرگلوا/هیو والش
  • *از ترانه همین حالا به من بگو
  •  
  •  
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 15:20  توسط نوستالژیک  | 

  • کارهای کمال تبریزی را دوست دارم و اتفاقا" کارگردان یکی از فیلمهای مورد علاقه ایرانیم،گاهی به آسمان نگاه کن -که کمتر تحویل گرفته شده- هم همین کمال تبریزی است.گاهی به آسمان... هم مانند همیشه پای یک زن...یک کلاژ است از ذهن کارگردان. به همین خاطر همیشه پای یک زن در میان است را در اولین روز اکرانش دیدم،بعد از یک ساعت وایسادن در صف چندین متری سینما قدس. شروع و تیتراژ امیدوار کننده ای داشت ولی بعدش هر چه که بیشتر زمان میگذشت انگار فیلم هم کش میامد و از یکساعت که گذشت دیگر رفتیم توی گارد.بهترین فیلم جشنواره ی فجر اخیر از دید تماشاچی ها چیزی شبیه یک پازل سوررئالیستی ست که آخرش خود کارگردان هم نتوانسته حلش کند! شنیده بودم در خود جشنواره هم منتقدها تحویلش نگرفتند و معقتد بودند طنز و ساختار یکدستی ندارد، که واقعا" هم ندارد.اگر نقش رضا کیانیان و شوخی های نزدیک خط قرمزش در نقش یک مدیر دولتی جانباز و جانماز آب کش و ریاکار که کارمندان مونثش را دعوت به سنت حسنه ی صیغه میکند حذف کنیم جز چند تا شوخی دم دستی با محوریت گلیشفته -که چقدر هم این عشق تیراندازی بودن بهش نمیاید- و حبیب رضایی در نقش یک مدیر انتشاراتی سرگردان و چند تا دیالوگ قاعدتا"خفن درباره زنها -که اگر میخواهی زنها فلان شوند باید بیسارشان کنی و الخ-از کل فیلم چیز زیادی نمیماند.به هر حال هر قدر هم خود کمال تبریزی معتقد باشد" طنز فیلم سطحی نیست و اتفاقا" یک فانتزی چند لایه است که برای فهمیدنش روی هوش مخاطب عام حساب کرده" من یکی که نفهمیدم کلیت جریان از چه قرار است یا قرار بود باشد.انگار علاوه بر اینکه کارگردانهای جدید فیلم خوب ساختن بلد نیستند کارگردانهای خوب هم فیلم خوب ساختن دارد یادشان میرود. 
  •  
  • همیشه پای یک زن در میان است
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 10:32  توسط نوستالژیک  | 

  • آدمها دو دسته اند: آنهایی که لاست را دیده اند،آنها که باید آن را ببینند.
  • راستش نمیخواهم درباره سریال لاست -که بدسلیقه ها به آن میگویند گمشدگان- آسمان و ریسمان اضافی ببافم.اعجاب لاست تا آن حد است که وب سایتها و وبلاگهای زیادی همه جوره از زوایای مختلف تحلیلش میکنند و چیزی را دست نخورده باقی نمیگذارند.یکی از این وب سایتها متعلق به جیسون هانتر است که داده های مختلف سریال را کنار هم چیده و فرضیه ای برای توجیه وقایع لاست طراحی کرده.فرضیه ای به نام حباب زمانی که اگر حال داشتید میتوانید کاملش را بخوانید که انصافا" هم جامع است و اگر حال نداشتید برگردان فارسیش را البته با تلخیص در پرونده ویژه شهروند امروز ببینید.اما یک بخش جالب سایت هانتر سوال و جوابهای خوانندگانش است که تصمیم گرفتم در چند پست برگردانشان کنم.
  • -این تئوری،چگونه ارواح و زمزمه هایی که ساکنین جزیره می بینند و میشنوند را توجیه میکند؟(پدر جک،اسب کیت و غیره)
  • ارواح و زمزمه ها،روش سرنوشت برای تصحیح مسیر هستی است که شخصیت ها را به انجام اعمال مشخصی هدایت میکند.اعمالی که تایم لاین مقدر شده  را محافظت میکنند.برخی از ارواح مانند پدر جک، ژاکوب،مادر بن و برادر اکو در حقیقت موجوداتی از لحاظ فیزیکی نیمه مرده اند و اگر وجودشان برای کمک به تصحیح سرنوشت ضروری باشد، میتوانند برای لاستی های معینی ظاهر شوند.بعضی موجودات مانند والت و اسب کیت،فقط تصوراتی هستند که خودشان را عرضه میکنند تا لاستی ها تقدیرشان را به منصه ظهور برسانند.
  • مثلا" شانون مرد برای اینکه او و سعید هر دو والت را دیدند.شانون به خاطر تغییر بنیادی در شخصیتش می بایست میمرد.شانون قدیمی هیچوقت نمیتوانست عاشق مردی مثل سعید شود بنابراین سرنوشت روش خلاقانه ای را برای حذف او پیدا کرد تا کنشهای شانون با کنشهای بقیه لاستی ها تداخلی نداشته باشد و منجر به یک شکست بالقوه در تایم لاین آینده نشود.بنابراین عشق او به سعید نهایتا" او را به تقدیرش -آنا لوسیا- سپرد.
  • پدر جک هم در جزیره زنده دیده شد.این به خاطر است که وقتی پیکر بیجان پدر جک با زمان گذشته در جزیره تصادم کرد {زمانی که هنوز زنده بود}پدر جک به شکل شبحی نیمه مرده دوباره به زندگی برگشت.احتمالا" به همین خاطر است که هارلی توانست او را در خانه ژاکوب ببیند.
  • زمزمه ها متعلق به اشباح نیمه مرده دارماست که در پاکسازی کشته شدند.در تایم لاین قبلی-از  ۱۹۹۶-۲۰۰۷- این افراد در اصل برای دارما کار میکردند،تا زمانی که بن در زمان به عقب برگشت و آنها را کشت.حالا زمزمه ها به لاستی ها کمک میکند تا بن را شکست دهند.
  • وقتی هارلی از جزیره خارج میشود روح چارلی را میبیند زیرا در تایم لاین اصلی،پیش از زمانی که بن به گذشته بازگردد،اوشنیک ۸۱۵ سقوط نکرده بود.هرچند چون چارلی در تایم لاین جدید هیچگاه از جزیره خارج نشد،می تواند در مقابل چارلی ظاهر شود تا در شکل دادن به کنش های هارلی به او کمک کند. بنابراین از لحاظ تکنیکی،تقدیر میتواند از طریق فعل و انفعالاتی با دیگر شخصیت ها افراد را به کنش های معینی وا دارد اما باید مد نظر داشت که تقدیر از لحاظ فیزیکی قدرت وادار ساختن افراد به کاری را ندارد.
  • هر وقت که به فصل ششم سریال برسیم،یک جورهایی راند نهایی مبارزه را بین لاستی ها و نیروی مقابلشان-دارما- غریبه ها و سرنوشت شاهد خواهیم بود.آنگاه همه شخصیتهای باقیمانده نقشی کلیدی را در نجات یافتن در ان لحظه از زمان بازی خواهند کرد.ما این جریان را با وجود عناصر دیگری در سریال دریافته ایم ولی هنوز همه جوابها را نداریم.مثلا" اینکه چرا افراد معینی زنده نگهداشته میشوند و افراد معین دیگری باید بمیرند.چند چیز محدود که میدانیم اینهاست: اعداد لاتاری هارلی او را به منفجر کردن دریچه سوق میدهد،ارتباط جک با پدرش او را وادار به شروع کمک رسانی به بقیه نجات یافتگان میکند و بقیه اتفاقات.هر چند تا پایان سریال و تا زمانیکه به نقش واقعی شخصیتها در سریال پی نبریم مشکل است تا اهمیت "تصورات" شخصیتها را دریابیم.
  •  -هیولای دود چیست؟
  • سوال بزرگ! هیولای دود یک ماشین و یا چیزی دست ساز بشر نیست.هیولای دود ابزار فیزیکی سرنوشت برای کنترل هستی و حفاظت از تایم لاین است.هیولا فقط در جزیره وجود دارد زیرا جزیره در زمان گذشته واقع شده،جایی که آینده ای مقدر شده داشته است-زیرا از لحاظ تکنیکی لاستی ها متعلق به آینده اند- مثلا" اکو را در نظر بگیرید. او بلافاصله بعد از اینکه  تغییری بینیادی در شخصیتش داشت توسط هیولا کشته شد.در فلاش بکهای اکو، او خود را مقصر اعمال و کنش هایش میدانست.تا وقتیکه در جزیره، به این باور رسید که هیچ کار اشتباهی انجام نداده است.این باور او منجر به اخذ تصمیمات دگرگون کننده ی زندگی در آینده میشد.بنابراین هیولای دود باید او را میکشت تا چنین اتفاقی نیفتد.هیولا همچنین خلبان ۸۱۵ را هم کشت.این اتفاق درست بعد از این افتاد که خلبان واقعیتهایی را در مورد هواپیما فهمید که میتوانست به صورت بالقوه افراد متعددی را تحت تاثیر قرار دهد.این واقعیت ها میتوانست چشم انداز همه را در جزیره تغییر دهد و ضربه عظیمی بر بقیه نجات یافتگان باشد.
  • هنگامی که هیولا افراد را اسکن میکند،آینده شان را ثبت میکند و مطمئن میشود که کنشهای فعلی انها با اعمالی که در آینده انجام خواهند داد هماهنگی دارد.اگر هیولا ناهمخوانی را مشاهده کند دست به واکنش میزند و همانطور که اغلب دیده ایم یک نفر را میکشد.خوشبختانه در مورد کیت و لاک هیولا متوجه میشود که وضعیت انها در جزیره، با رونوشت آینده شان تضادی ندارد بنابراین رهایشان میکند.
  • -میتوان دقیقا" توضیح داد سقوط هواپیما چگونه درست در جزیره ی سال ۱۹۹۶ اتفاق افتاد؟
  • -به ((تایم لاین)) دقت کنید.جزیره در سال ۱۹۹۶ و به مدت هشت سال در حباب قرار گرفت.وقتی دزموند دکمه را فشار نمیدهد جزیره موقتا" در معرض سال ۲۰۰۴ قرار میگیرد.در حقیقت او جزیره را دقیقا"در معرض زمانی قرار میدهد که هواپیما از روی جزیره عبور میکرد.بنابراین هواپیما قادر بود که به جزیره وارد شود.هنگامی که دزموند مجددا دکمه را میفشرد زمان جزیره مجددا" به ۱۹۹۶ بازمیگردد.همه ی لاستی های موجود در جزیره در سال ۱۹۹۶ زندگی میکنند.
  • درباره سریال لاست 
  •  
  • -ژاکوب کیست؟
    -همانطورکه میدانیم،مطابق تعریف لاست از مسافرت زمان،اجساد مرده در جزیره می توانند در وضعیت نیمه مرده قرار بگیرند.بنابراین اگر پیکر مرده شما در زمانی به جزیره بیاید که هنوز نمرده اید تبدیل به نیمه مرده میشوید.ژاکوب یکی از این موجودات است.او در جایی در گذشته مرده است ولی در یک آینده ی جایگزین، زنده بوده و پیکر مرده ش -اکنونش-هم هنوز در جزیره واقع است.از آنجا که ما چیز زیادی در مورد ژاکوب نمیدانیم واقعا" مشکل است بگوییم در جزیره چه کار میکند.فقط میتواین حدس بزنیم که "چی هست".من فکر میکنم ژاکوب حقیقی در زمان گذشته با بن و ریچارد کار میکرده.وقتی هر سه ی انها در زمان به عقب بازمیگردند ژاکوب برای هیشه میمیرد.هر چند روحش همچنان قادر به ارتباط به آنهاست.
  • -ریچارد کیست و از قرار معلوم چگونه میتواند بین زمانها و مکانهای مختلف جابجا شود؟
  • -ریچارد شخصیت نهایی لاست است.او از آینده به گذشته های دور مسافرت کرده است.او تا حد زیادی دقیقا" میداند تا صد سال آینده چه اتفاقاتی قرار است بیفتد.از این رو او دقیقا" میداند که در لحظه درست در کجای زمان باشد.او میداند شوهر جولیت چه زمانی قرار بوده است با اتوبوس تصادم کند بنابراین از آن برای به جزیره کشاندن جولیت استفاده میکند.
  • -اگر سرنشینان اوشنیک ۸۱۵ در گذشته سقوط کرده اند پس چرا افراد معینی زنده ماندند و افراد معینی هم مردند؟
  • سقوط هواپیما تلاشی از سوی تقدیر است برای متوقف کردن آنچه "دیگران" در جزیره انجام میدهند.به همین دلیل فقط افراد مشخصی برای شکست دادن بن مورد نیاز بودند.همانطور که در طول سریال دیده ایم تقریبا" همه شخصیتها نقشی حیاتی را در تحت تاثیر قرار دادن کنشهای بقیه بازی کرده اند.از سوی دیگر،دارما نیز در جمع آوری سرنشینان هواپیما نقش داشته.این سوال را باید از سرنوشت پرسید.
  • -اگر هواپیما به زمان گذشته در ۱۹۹۶ میرود، پس برای قرینه های افراد که قبلا" در تایم لاین حقیقی در دنیای واقعی مشغول زندگی بودند چه اتفاقی میفتد؟
  • -اینجا جاییست که تئوری به یک نقطه ناشناخته میرسد: آیا افرادی که هم اکنون در جزیره در گذشته زندگی میکنند ـ سری پنجم- با شخصیتهای خودشان خارج از جزیره جایگزین میشوند یا اینکه المثنایی از انها وجود خواهد داشت؟ هنوز هیچ سندی دال بر این موارد ندیده ایم.
  • -چرا یکنفر باید هر ۱۰۸ دقیقه آن اعداد را وارد سیستم کند؟
  • -برای اینکه جزیره در زمان معلق بماند برای بن ایده خوبی بود تا ماشین زمان هر ثانیه یا دقیقه ریست شود نه هر ۱۰۸ دقیقه.این مسئله امنیت بهتری را برای جزیره به دنبال میداشت و مدت زمان کمتری آن را در معرض آینده قرار میداد.متاسفانه بن چند مشکل داشت.فرض کنید کامپیوتری را طوری برنامه ریزی کنید که ماشین زمان را  ۱۰۸ دقیقه به گذشته برگرداند.در این صورت کامپیوتر به قبل از زمانی برمی گردد که شما برنامه ریزیش کرده بودید.بنابراین کامپیوتر نمیتواند خودش را برای به عقب برگرداندن ماشین زمان برنامه ریزی کند.اینجاست که نیاز به انسانی مطرح میشود که بتواند حافظه اش را در طول مسافرت زمان برای ادامه reset کردن ماشین زمان حفظ کند.مشکل دیگر بن این بود که او نمیتوانست فقط برود و به یکنفر بگوید که باید اینکار را انجام دهد.منظورم اینست که چه کسی حاضر است که تا ابد بنشیند پشت میز و دکمه را در فواصل زمانی معین فشار دهد؟ بنابراین بن دریچه قو را که در آن برنامه های آزمایشی انجام میشد پیدا میکند.اتفاق مناسبی بود که آزمایش درون دریچه، فشردن یک دکمه باشد.بن تصمیم گرفت که ۱۰۸ دقیقه زمان مطمئنی برای ایجاد حباب است.و اینطوری شدکه بن در حالیکه هدف اصلیش را پنهان میکرد ابتکاری برای reset کردن زمان دست و پا کرد.این سناریوی خوبی برای فردی مثل دزموند بود.
  • -اگر لاستی ها در زمان مسافرت کرده اند پس چرا کلیر همچنان حامله است؟ آیا خالکوبیهای جک همانقدر قدیمیست؟
  • -جولیت میگیود زنانی که خارج از جزیره باردار شده باشند زنده خواهند ماند و انانی که در جزیره باردار شده باشند می میرند.این درست است، زیرا زنانی که قبلا" نوزادی را حمل میکرده اند وقت کافی برای رشد نوزاد در رحمشان داشته اند- پیش از اینکه روی جزیره به عقب برگردند.کلیر از لحاظ تکنیکی اگر دلش میخواست میتوانست قبل از سقوط هواپیما نوزاد را به دنیا بیاورد و این مطابق حرف جولیت دلیل زنده ماندن نوزادش است.هر چند من معتقدم زنها نمیتوانند نوزادی داشته باشند، نه به خاطر سالخوردگی رحمهایشان بلکه به دلیل تقدیر.اینکه زنان نمیتوانند نوزادی به دنیا بیاورند به سادگیِ تصحیح مسیر سرنوشت است تا از ورود یک موجود ثانویه در هستی جلوگیری کند.وجود یک موجود ثانوی میتواند با آینده تداخل و آن را تغییر دهد.اینگونه،تا آنجا که ما میدانیم آرون میتواند جایگزین شخصیت دیگری در سریال مثلا" اتان شود که در همان زمانی میمیرد که آرون به دنیا میاید.جک هم میتواند خالکوبیهایش راداشته باشد زیرا آنها بخشی از وجود فیزیکی او هستند-که با ورود به گذشته تغییری نمیکند.
  • کلید تجسم مسافرت زمان این است که اگر شما به گذشته برگردید رحم شما همیشه پیر خواهد شد،موقتا"بیماریهایتان درمان خواهند شد و مهمتر اینکه شما نمیتوانید پیر شوید مگر انکه به زمان سن واقعیتان در اکنون برسید.
  • -حصار صوتی چی؟ او کارهای مرموزی کرده،مانند کشتن نیمه کاره میخائیل و دور نگهداشتن هیولای دود از کمپ "دیگران"؟
  • -از خودتان بپرسید که چرا حصار باید الکترومغناطیسی باشد؟چرا نباید فقط یک حصار عادی باشد؟گذشته از این ما تا به حال در زمان ما چنین حصاری وجود خارجی نداشته است.اصلا" همینکه سریال چنین حصاری را معرفی میکند نشان میدهد که ارتباطاتی با مسافرت زمان دارد.به نظر میرسد حصار الکترومغناطیسی یک سد زمانیست.زمانیکه لاک میخاییل را به آن طرف حصار هل میدهد او بلافاصله وارد زمان حقیقی هستی در آینده میشود-جاییکه میدانیم بر اثر منفجر کردن پنجره ایستگاه زیر آب مرده است- و بلافاصله می میرد-زیرا در آینده او مرده بود- اما مدت کوتاهی بعد از عبور از حصار زمانی او سالم بر می خیزد زیرا به زمان گذشته در زمان جزیره بر میگردد.حصار همچنان هیولای دود را عقب میراند که تصدیق میکند هیولا تصحیح کننده مسیر سرنوشت است و نیازی به حضورش در زمان "اکنون" نیست زیرا هیچ تصحیح سرنوشتی در زمان حاضر لازم نیست زیرا آینده هنوز به منصه ظهور نرسیده است که از آن خبر داشته باشیم.
  • -چه چیز تفاوت ۳۱ دقیقه ای بین کشتی و مردمان روی جزیره را توجیه میکند؟
  • -افراد روی کشتی در سال ۲۰۰۴ و خارج از جزیره قرار دارند در حالیکه جزیره در سال ۱۹۹۶ قرار دارد.دانیل موقعیت مختصات ویژه را با پرتاب راکت آزمایشی تست میکند.اگر راکت دقیقا" از مرکز مختصات موردنظر بگذرد بلافاصله وارد جزیره میشود.این حقیقت که راکت ۳۱ دقیقه دیرتر میرسد احتمالا" اشاره به این دارد که از موقعیتی بین مرکز مختصات و دیواره حباب عبور کرده.من فکر میکنم هر چه از مرکز مختصات دورتر شوی اختلاف زمانی نیز بیشتر میشود.بنابراین مثلا" اگر ۱۰ متر از مرکز مختصات فاصله داشته باشی ۳۱ دقیقه و اگر ۵۰ متر فاصله داشته باشی ۱۵۵ دقیقه زمان برای ورود به حباب نیاز داری.در هر صورت فارادی با انجام آزمایش راکت چنین تصورکرد که ۳۱ دقیقه میزان مناسبی از گسست زمانیست.
  • -سان در جزیره باردار شد ولی در هر صورت نوزادش را به دنیا آورد.چطور ممکن است؟
  • -دقت کنید مادرها در صورتی نمیتوانند بچه دار شوند که جزیره در حباب زمانی باشد.علت ان اینست که زمان نعل به نعل در جزیره نمیگذرد در نتیجه نوزاد قادر به رشد در رحم مادر نیست.همچنین به دلایلی که قبلا" ذکر شد سرنوشت هم خواهان تولد یک موجود جدید نیست.هرچند سان در جزیره باردار شد ولی کمی بعد از آن دزموند کلید دریچه را چرخاند و جزیره شروع به حرکت در زمان حقیقی از سال ۹۶ کرد.بنابراین نوزاد زمان لازم برای رشد را به دست آورد.
  • پ.ن: آیتمهای کلیدی فرضیه حباب زمانی که تاکنون مسجل شده اند:
  • -جزیره در یک حباب مغناطیسی قرار داده شده تا در بعد زمان جابجا شود.۱۰۰٪
  • -هیولای دودی،ابزار فیزیکی تصحیح سرنوشت است.۹۰٪
  • -بن یا از آینده و یا توسط شخصی از آینده هدایت میشود.۵۰٪
  • -فشردن دکمه در ایستگاه قو،زمان جزیره را reset کرده و آن را در حباب نگه دارد.صفر ٪
  • برگردان: نوستالژیک 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 16:1  توسط نوستالژیک  | 

  • در آوریل ۱۹۴۵ همه چیز رایش سوم داشت از هم می پاشید. در آسمان خبری از لوفت وافه نبود و در زمین گردانها یکی یکی با نزدیک شدن روسها به برلین که زیر آتش توپخانه بود تسلیم میشدند .در طرف دیگر آدولف هیتلر (برونو گنز) را میبینیم که اعتنایی به توصیه های معتمدانش برای ترک برلین نمیکند و اصرار دارد تا زمانی که ناکامیها به پایان برسد در برلین بماند. در عوض همراه با اوا براون، ترادل جانگ- تند نویسش- و تعدادی از آجودانها و ژنرالهایش{گردا کریستین، دکتر ارنست شنک، ژنرال ویلهلم موهنک، ژنرال هلموت ویدلینگ، پروفسور ورنر هس، اوتو گانش آجودان مخصوصش، ژنرال آلبرت اشپیر،ژنرال کیتل و ژنرال جادل، هرمان گورینگ، هاینریش هیملر،مارتین بورمن و دکتر لودویگ استامفیگ، روخوس میش و گوبلز و همسر و شش فرزندش} به پناهگاهی در زیر ساختمان صدراعظمی می رود. اینجا هیتلر دیگر هر نظریه ای مبنی بر شکست سرزمین پدری را رد میکند و پشت سر هم دستورهای غیر ممکن برای ژنرالهایش صادر میکند، در حالیکه روسها هر لحظه نزدیکتر میشوند.
  • کارگردان هرشبیگل مطمئنمان میکند که این چیزی فراتر از بررسی روزهای آخر هیتلر است و هنرمندانه احساسات ناخوشایند و تحت فشار پناهگاه را با ناامیدی خیابانهای بیرون در هم می امیزد.فیلم درواقع نمایش روزهای پایانی برلین هم هست جایی که فضای جنون ترسناکی شهر را دربر گرفته.سربازها انقدر مست کردند که نگرانیها را فراموش کرده اند و در حالیکه بمبها در بیرون شهر را میلرزانند،مهمانیهای دیوانه وار در سالن رقص برگزار میشود، پیرمردان از تختها بیرون کشیده میشوند و به عنوان خائن در خیابان دار زده میشونند و هیچکس مطمئن نیست چه بر سر کشورش میاید.
  • فیلم ظاهرا" از دید منشی تازه کار و بی تجربه ی هیتلر-جانگ- روایت میشود که مجذوب مکتب فکری او شده اما در گوشه کنار فرصتی می یابد تا به برداشتهای مختلفی از زندگی در شهر در حال سقوط برسد. پسری ۱۳ ساله که چسبیدن به گروه جوانان هیتلری را به هشدارهای پدرش ترجیح میدهد، دکتری خسته که در خیابانهای شهر گشت میزند تا به سربازها و غیرنظامیهای مجرح فراموش شده در گوشه کنار کمک کند و مشقات و نگرانیهایی که پیرامون هیتلر جریان دارد جایی که دسیسه و سیاست در راه شکست یکی میشوند و حتی بعضی از نزدیکترین متحدین هیتلر هم ترکش میکنند یا فریبش میدهند. جالب اینجاست که وقتی شهر پشت سر هم میلرزد در پناهگاه همه از هم میپرسند این بمباران هوایی است یا شلیک توپ؟ و بعد که هیتلر میفهمد شلیک توپهای روسی است فریاد میزند روسها در ۱۲ کیلومتری شهرند و من حتما" باید از افسرانم بپرسم تا بگویند.
  • نقطه قوت فیلم بازی حیرت انگیز برونو گنز سوییسی است که مدام  بین عصبانیتهای دیوانه وار و هیجان زده با یک آینده نگری مسخره و احساسات ملایم مثل بقیه آدمها در رفت وامد است. فیلم هیتلر را بیشتر از دیگر فیلمهای ساخت شده دراین باره انسانی نشان میدهد که همین هم در آلمان باعث جدالهایی شد هر چند با دیالوگهایی مثل " رحم، ضعف است" یا " مردم آلمان سرنوشت خودشان را انتخاب کرده اند و اگر که شکست بخوریم کشته شدنشان ربطی به من ندارد" بی رحمی و خودرایی شخصیت هیتلر را هم دست کم نگرفته ولی به هر حال از کلیشه هایی که او را نمادی از شیطان نشان میدهند به دور است.
  • Downfall-der Untergang/محصول ۲۰۰۴ آلمان/کارگردان: الیور هرشبیگل/بر اساس کتابهای یواخیم فست و ترادل جانگ/بازیگران:برونو گنز،الکساندرا ماریا لارا،کریستین برکل
  •  
  • آخرین روزهای هیتلر
  •  

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 16:9  توسط نوستالژیک  | 

  • خوب آلبوم ترنج محسن دیلن یا به قولی باب نامجوی عود نواز ایران هم به هر مصیبتی بود منتشر شد.برای حمایت از این بشر اگر سه هزار و پانصد چوخ آب بخورید بد نیست.محسن نامجو آدم خاصی است.اولین بار وقتی این را فهمیدم که در یکی از مصاحبه هایش در جواب مصاحبه گر که پرسیده بود چقدر موسیقی گوش میکند جواب داده بود که به ندرت! و آن یک ذره هم که گوش میکنم مارک نافلر است.در خانه و کار وقت ندارم و از هدفون هم استفاده نمیکنم چون عمر گوشهایم کم میشود! به هر حال نامجو در گفت و گویی با مجله نسیم حرفهایی بامزه ای از جریان مجوز گرفتنش زد که من بخشی از ان را اینجا میاورم:
  • محسن نامجو:...با اجازه همه من یک داستانی این وسط بگویم.سال ۷۷ من یکگروهی داشتم،یک گروه دانشجویی نیمه اماتور! یا بهتر بگویم نیمه حرفه ای!ما کلی با هم تمرین کردیم.ارشاد به ما گفت باید نمونه کارتان را بدهید برای مجوز کنسرت.شب اخری بودکه من فردایش مهلت داشتم کاست را تحویل بدهم. امکانات ما هم که خوب مشخص بود.الآنش چیست که ان موقع چی باشد! نه گروه را می توانستم جمع کنم جایی نه سالنی داشتیم و نه امکانات ضبطی.آمدم با یک واکمن کوچولو قطعات را با سه تار ضبط کنم و بخوانم و ببریم بدهیم به ارشاد.جمعه شب بودو شنبه آخرین مهلت تحویل نمونه کار و دوشنبه هم قرار بود جواب ما را صادر کنند.آقا ما این کاست را با واکمن صبط کردیم و ساعت ۵/۱۲ شب دکمه play را زدیم و دیدیم هیچی صبط نشده! چیزی که در دستمان بود یک کاست خام بود!حالا تصورکنید آدم به لحاظ روانی به چه وضعی میفتد.دیگر من از همه چیز و همه جا منزجر،صبح در مسیرم کاست خام را بردم دادم به ارشاد، گفتم آقا بفرمایید.این هم نمونه کار!بعد هم به بچه ها زنگ زدم گفتم دیگر تمام شد.کنسل شد قضیه.این ۶-۷ ماهی هم که تمرین کردیم هیچی به هیچی.
  • دوشنبه از ارشاد به من زنگ زدند که آقا مجوز کنسرت تان حاضر شده بیایید بگیرید!
  • بابک ریاحی پور: پس این درست است؟! چون همیشه کاوه یغمایی میخواست یک کنسرت بگذارد،کنسرت راک.من بهش می گفتم آخه کاوه، توچه جوری میخواهی مجوز بگیری؟می گفت: تو فکر میکنی من به عنوان نمونه کار چی دادم؟ گفتم نمی دانم.گفت:کاست های ال دی میولا و جان ویلیامز! یکی گیتار جز یکی گیتار کلاسیک!حالا خنده دار اینجاست که مجوز را بهش داده بودند،اما به یکی از کارهای میولا ایراد گرفته بودند و گفته بودند که اشکال فنی دارد!فکر کن! ال دی میولا مرجع گیتار در دنیاست بعد اساتید گفته بودند اشکال فنی دارد!
  • محسن نامجو: شما قطعه ترنج را شنیده اید.اگر دو هزار اشکال بشود از خود قطعه گرفت،در اینکه ان آواز اولش فالش نیست همه متفق القولیم.درست است؟ همان اواز اولش.یعنی سر این یک مورد دیگر فکر نمی کنم کسی شکی داشته باشد. اگر همه ش هم بگوییم سراسر اشکال است،این یکی دیگر روشن است.اما سر همین مساله اقای...اسم نمی برم،یکی از کارشناسان،۴ بار پرونده من را به خاطر همین رد کرد!...در این مدت سه چهار بار هم من را خواستند که به عنوان اهنگساز کار بروم انجا با کارشناسان صحبت کنم.در تمام این دفعات که من پشت در بودم می دیدم که قطعه اول کاست (ترنج) را play میکنند،۳۰ ثانیه از ان را گوش میکنند،درباره ش حرف می زنند و جلسه تمام می شود و میرود تا سه شنبه بعد!در طول این سه شنبه ها که من در جلسه شرکت میکردم یکبار هم ندیدم که بیش از سه ثانیه اول ترنج را گوش کنند...و الخ. 
  •  
  •  ترنج محسن نامجو
+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 11:6  توسط نوستالژیک  | 

  • در "زودیاک" خبری از دیوید فینچر بازی نیست. حتی اگه تیتراژ را نخوانی نمیفهمی کار کار استاد است! ولی در انتهای فیلم که بعد از دو ساعت و نیم درگیری بی وقفه و بدون اینکه کسل شده باشی از پای فیلم بلند میشی و با اینکه هنوز نفهمیدی واقعا" این قاتل زنجیره ای - که میخواست نامه های رمز دارش در صفحه اول روزنامه ها چاپ شوند وگرنه دست به قتلهای بیشتری خوهد زد کدامیک از مظنونین است (درواقع همانقدر مشکوکی که پلیسهای فیلم مشکوکند)- به استادی فینچر پی می بری.{رکورد وصل کردن جمله ها به هم را زدم!} زودیاک در ۴ جولای ۱۹۶۹ در اوج دوران هیپی گری شروع میشود .در شبی که نور چراغهای جشن و اتش بازی آسمان را روشن کرده اند،دختر جوانی به اسم دارلین فرین با ماشینش طول خیابانی در حومه شهر را طی میکند و بعد از سوار کردن دوست پسرش مایکل ماگیو برای غذاخوری بیرون میروند.اما بعد از مدتی نظر دخترک عوض میشود و در زمین گلف بلو راک اسپرینگ توقف میکند. جایی که باریکه راه عشاق است.پسرک خنگتر از ان است که بفهمد دخترک دنبال معاشقه ای یا چیزی در همین مایه هاست.تا اینجا همه چیز آرام و ملایم پیش میرود که در همین حین تراژدی آغاز میشود.پسرک با شنیدن صدای ماشین ناشناس مشکوک و نگران میشود و از دخترک میخواهد باریکه راه را ترک کنند ولی دختر که گویا راننده ماشین را میشناسد توجهی نمیکند.ماشین ناشناس عقب میرود و پس از چند ثانیه دوباره برمیگردد.راننده ای با چراغ قوه ای در دست پیاده میشود و به سمت ماشین بچه ها حرکت میکند و...بنگ!بدون کوچکترین صحبتی چندین گلوله شلیک میکند! این یه شروع میخکوب کننده برای فیلمی درباره یک قاتل زنجیره ایست. در ابتدا مثل همین مورد، قتلها انقدر غیر منتظره ند که فکر میکنی داستان مثل Seven روی کاکل روایت یک سلسله قتلهای هدفدار می چرخد، ولی هرچه میگذرد قتلها بی هدفتر میشوند و تدریجا" پرونده در سربالایی گیر آوردن مدرک علیه آرتور لی آلن ( اصلی ترین مظنون پرونده که در سال 92 مرد) بکسو بات میکند.بکسوباتی که سی سال طول میکشد و نهایتا" با اینکه تکلیف قاتل تقریبا" مشخص شده خبری از دستگیریش نیست. اینجا بعضی ها این فرضیه را مطرح میکنند که اصلا" زودیاک مشخصی وجود نداشته و دلیل ان هم تفاوتهای ساختاری قتلها با یکدیگر است که در واقع توسط چند نفر و بدون هیچ ارتباطی با هم انجام شدند و زودیاک فقط اعتبار انها را می خریده. بعضی خوره های فیلم هم این انتقاد را مطرح کرده اند که فیلم در دقایق آخرش از دنبال کردن هویت زودیاک پا عقب میکشد و هرچند هم که در دنیای واقعی رابرت گری اسمیت، کارتونیست روزنامه کرونیکل که اصلی ترین تعقیب کننده جریان است متقاعد شده باشد ولی تماشاچیان متقاعد نمیشوند.این مسئله موجب ابهام آمیز شدن ناخوشایند انتهای فیلم میشود.حتی به نظر میرسد خود فینچر برای اینکه ابهام آفرینی بیشتری کرده باشد نقش زودیاک را به افراد مختلف و با تونهای صدای مختلف می سپرد و بعد از آن تق! کات و تمام...
  • کارگردان: دیوید فینچر/فیلمنامه:جیمز ون در بیت بر اساس کتاب رابرت گری اسمیت درباره سلسله قتلهای زودیاک در سان فرانسیسکو طی ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۰/ بازیگران: جیک گیلنهال، مارک رافالو،آنتونی ادواردز،رابرت داونی،برایان کاکس،جان کارولینچ/محصول2007 
  •  
  • about Zodiac movie
+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 8:10  توسط نوستالژیک 

  • اوریانا فالاچیگفت و گوهای اوریانا فالاچی
  • انتخاب و ترجمه: غلامرضا امامی
  • (گفتگو با امام خمینی به نقل از کتاب صحیف امام)
  • نشر افق/۲۱۹ صفحه/۲۱۰۰ تومان
  • کتاب شامل هفت مصاحبه حول و حوش سالهای۵۳ تا ۵۸ با امام خمینی، مهندس بازرگان،سرهنگ قذافی،شارون،لخ والسا،راکووسکی و محمدرضا پهلوی (در ۱۹۷۳) هست که به نظر نمیاید زیاد ممیزی شده باشند. من پیشنهاد میکنم ترتیب خواندن مصاحبه ها را از آخر به اول انتخاب کنید.
  • گزیده هایی از مصاحبه با محمدرضا پهلوی در تهران:
  • +...فالاچی: وقتی که از نفت صحبت میکنید چقدر تغییر میکنید.به هیجان میایید،صدایتان گرم میشود، با احساس حرف میزنید،شخصیت دیگری میشوید، و من اینجا را ترک میکنم بیانکه شما را درک کرده باشم.از یک طرفی سنتی و از طرف دیگر مدرن.شاید این ناشی از دو عنصر شرقی غربی باشد که در ذات شما وجود دارد.
  • - م.پ: نه، ما ایرانیها چندان تفاوتی با شما اروپاییان نداریم.اگر زنان ما چادر به سر میکنند شما هم روسری کلیسای کاتولیک را بر سر دارید.اگر مردان ما چند زن دارند شما هم زنانی دارید که به انها معشوقه میگویید.و اگر ما به الهامات باور داشته باشیم شما هم به اصول جزمی معتقدید.اگر شما خود را برتر بدانید، ما هیچ عقده ای نخواهیم داشت.ما هرگز فراموش نمیکنیم آنچه شما امروز میدانید چیزی است که ما سه هزار سال پیش به شما اموخته ایم...}
  • +...} فالاچی:من هنوز از چیزی که ذهنم را سخت مشغول داشته است صحبت نکرده ام.مثلا" وقتی که در اینجا،در تهران، می کوشم درباره شما حرف بزنم مردم به سکوت ترس آلودی میگرایند.حتی جرئت نمیکنند نام شما را بر زبان بیاورند.چرا؟
  • ـم.پ: تصور میکنم به دلیل نهایت احترام(!)انها با خود من هرگز اینطور رفتار نمیکنند...}معنای سوال شما چه بود؟ که آنها همه مخالف من اند؟
  • +فالاچی: منظورم این بود که بسیاری از مردم شما را دیکتاتور میدانند!
  • ـم.پ:این چیزی است که لوموند مینویسد.اما چه اهمیتی دارد؟ من برای ملتم کار میکنم نه برای لوموند!
  • ـ...} فالاچی:چیزی وجود دارد که نمیتوانم از مطرح کردن آن خودداری کنم،زیرا فکر میکنم در خور ان است که روشن شود.آیا راست است که شما همسر دیگری اختیار کرده اید؟
  • +م.پ:این یک افتراست.نخیر.پس از ان که این افترا توسط روزنامه فلسطینی المحرر به دلایل سیاسی آشکار چاپ شد خبرگزاری فرانسه آن را پخش کرد.یک افترای مسخره و کثیف و نفرت اور.من فقط این را به شما میگویم که ان کسی که به عنوان همسر چهارم من نام برده میشود خواهرزاده ام است.دختر خواهر دوقلویم.خواهرزاده ام که شوهر هم کرده و یک بچه هم دارد.بله،بعضی از روزنامه ها که توسط افراد بی شخصیت و بی تربیت اداره میشود اداره میشوند،برای بی اعتبار کردن من هر کاری میکنند.اما چگونه میتوان گفت که من،منی که قانون منع تعدد زوجات را وضع کرده ام، مخفیانه ازدواج کنم؟ این غیرقابل تصور و شرم اور و غیرقابل بخشش است.
  • +...}فالاچی: از مسائلی که در مرزها دارید صحبت کردید، بدترین همسایه شما امروز کدامند؟
  • ـم.پ: هرگز نمیتوان گفت، زیرا هرگز نمیتوان دانست بدترین همسایه ما کدامست.اما میتوان گفت زمانی عراق بوده است.
  • +فالاچی: تعجب میکنم که شما از عراق به عنوان بدترین همسایه نام میبرید.انتظار داشتم که شوروی را ذکر بفرمایید.
  • ـم.پ: شوروی...ما با شوروی روابط سیاسی و بازرگانی بسیار خوبی داریم.ما یک خط لوله گاز با شوروی داریم.در واقع ما به اتحاد شوروی گاز میفروشیم و از انجا مهندس برای ما میاید.جنگ سرد هم تمام شده است.اما مسئله ما با شوروی همان است که بود، و ایران در معامله و ارتباط با شوروی باید همواره به یاد داشته باشد که موضوع اصلی کدام است؟ هیچکس آنقدر ساده لوح یا دیوانه نیست که امپریالیسم روس را انکار کند.و هر چند که سیاست امپریالیستی همواره در روسیه وجود داشته اما امروز خیلی خطرناکتر است زیرا با عقاید جزمی کمونیستی پیوند یافته است. میخواهم بگویم مقابله با کشورهایی که فقط امپریالیست هستند آسان تر از مقابله با کشورهایسست که امپریالیست و کمونیستند.موضوع مانور گاز انبری شوروی در میان است.رویای شوروی برای رسیدن به اقیانوس هند از طریق خلیج فارس.و ایران بازپسین دژ دفاع از تمدن ماست،یعنی بازپسین دژ با ارزش.اگر انها بخواهند به این دژ حمله کنند بقایمان تنها به قدرت اراده مان برای مقاومت بستگی خواهد داشت.و لذا مسئله پایداری از هم اکنون مطرح میشود.
  • +فالاچی: و حالا ایران از لحاظ نظامی بسیار نیرومند است،نه؟
  • ـم.پ: خیلی قوی، اما نه به ان اندازه که در صورت حمله روسها در مقابلشان پایداری کند.این بدیهی است.من مثلا" بمب اتمی ندارم.اما من آنقدر خودم را نیرومند احساس میکنم که در برابر جنگ جهانی سوم پایداری کنم.بسیاری از مردم تصور میکنندکه جنگ سوم جهانی جز برای مدیترانه در نخواهد گرفت اما من فکر میکنم که خطر در گرفتن ان به خاطر ایران خیلی بیشتر است.خیلی بیشتر، در واقع این ما هستیم که منابع نیروی جهان را کنترل میکنیم.نفت برای رسیدن به دیگر نقاط جهان از مدیترانه نمیگذرد بلکه از خلیج فارس و اقیانوس هند میگذرد. لذا اگر اتحاد شوروی به ما حمله کند پایداری خواهیم کرد.احتمالا" ما سرنگون خواهیم شد و در این صورت کشورهای غیر کمونیست دست روی دست نخواهند گذاشت و دخالت خواهند کرد و این جنگ سوم جهانی خواهد بود.بدیهی است جهان غیر کمونیست نمیتواند نابودی ایران را بپذیرد، زیرا خوب میداند که از دست دادن ایران به منزله از دست دادن همه چیز است.آیا موضوع را خوب روشن کردم؟
  • +فالاچی: کاملا".ولی شما از جنگ سوم جهانی مثل یک احتمال قریب الوقوع صحبت میفرمایید.
  • ـم.پ: من از آن به عنوان یک چیز ممکن صحبت میکنم با این امید که روی ندهد.به عنوان یک احتمال کوتاه مدت، من بیشتر یک جنگ کوچک علیه یک همسایه را می بینم.در واقع ما چیزی جز دشمن در مرزهایمان نداریم. تنها عراق نیست که ما را رنج میدهد.
  • +فالاچی: و دوستان بزرگتان مثل آمریکا، از لحاظ جغرافیایی خیلی دور هستند.
  • ـم.پ: اگر ازمن بپرسید چه کسی را بهترین دوست خود می شمارم، آمریکا هم مثل دیگران است زیرا امریکا صرفا" دوست ما نیست.بسیارند کشورهایی که نسبت به ما دوستی نشان میدهند و به ما و به اهمیتمان باور دارند....}
  • +فالاچی: آیا پیش بینی شده است که روزی روابط دیپلماتیک عادی میان ایران و اسراییل برقرار شود؟
  • ـم.پ: نه. و در واقع تا هنگامی که مسئله خروج نیروهای اسراییل از سرزمینهای اشغال شده حل نشده باشد، نه.اما در مورد امکان حل این مسئله میتوانم بگویم که اسراییلیها اگر بخواهند با اعراب در صلح زندگی کنند هیچ راه دیگری ندارند.این تنها اعراب نیستند که مبالغ هنگفتی برای تجهیزات جنگی خرج میکنند اسراییل هم همین کار را میکند و من نمیدانم که هر دو طرف چگونه میتوانند به این راه ادامه بدهند.اسراییل تا کی خواهد توانست به تغذیه این روحیه تعصب آمیز و وحشتناکی که از زمان ایجادش داشته است ادامه بدهد؟
  •  
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 11:31  توسط نوستالژیک  | 

  • چند وقت پیش با دانشجویی کانادایی صحبت میکردم بحث کشیده شد به "سیصد". میگفت این جریانش درباره ی persian هاست که چندهزار سال پیش در فلات ایران زندگی میکردند و بعد هم مثل تمدنهای مصریها یا اینکاها نابود شدند رفتند، شما که Iranian هستید چرا سنگشان را به سینه میزنید؟حالا بیا و ثابت کن که اینها دو تا چیز مجزا نیستند. فیلم را که دیدم فهمیدم که بی محتواتر از اینهاست که حتی بشود یک خط هم درباره خودش نوشت و از ان پست قبلی هم پشیمان شدم.سربازهای عرب نما و سیاهپوست و نینجاهای سامورایی(!) و بمب دار و فیل و کرگدن و غولهای بی شاخ و دم لشگرخشایارشا، زنهای لِزبین و لخت و پتی ساکن خیمه گاهش که آدم را یاد استریپ تیز های کاباره های لاس وگاس میندازد، گریم صورت شاه که شبیه رهبرهای قبایل آدمخورها یا شاید هم رهبر Gay های رومانی (چه میدونم!) و ادعای خدا بودنش هم همان طرف، شاه لئونیداس بادی بیلدینگ کار با عضله های تیکه تیکه شکم و کلاهخود و شنل و سربازان گوشت و عضله ای و خوش تیپ و فداکار و حرف از آزادی و ماندگار شدن در تاریخ و مجلس کنسول و کمیسیون و دموکراسی و ملکه فداکار که به خاطر شوهرش شاه لئونیداس حاضره شرافتش را هم بفروشد هم یکطرف.
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 19:50  توسط نوستالژیک 

  • عقده بادرماینهوفاکثر فیلمهایی که این روزها درباره تروریستها ساخته میشوند زاویه دیدشان را از سرخط اخبار خبرگزاریها به عاریت میگیرند اما "عقده بادرماینهوف" به کارگردانی اولی ادل از گذشته به امروز نقب میزند.از لحاظ نمایش سیاست بازیها،هیجان و بازسازی یک دوران تاریخی یکی از بهترینها در نوع خود است و میتوان همردیف تدو فیلم حسین شده کوستا گاوراس Z و State of siege به حسابش آورد.فیلم کالبدشکافی جامعی است از یک گروه تروریستی در آلمان غربی که خودش را انجمن ارتش سرخ مینامید و در ۱۹۷۰ دست به سلسله بمبگذاریهایی در دفاتر روزنامه،کلانتری ها و قرارگاههای نظامی ارتش آمریکا میزند و تا ۱۹۹۸ که سرشاخه های جدیدی از آن یا در درگیری کشته شدند و یا در زندانها مردند مورد حمایت بخشی از چپها قرار دارد.نطفه اولیه انجمن در زمان جنگ ویتنام و ترورهای سیاسی در آمریکا بسته شد اما عصبیت آنها پا را از مرزها فراتر گذاشت.در یک برهه آنها به اردن میروند و با شرکای فلسطینیشان به تبادل فکر می پردازند و در جایی دیگر وقتی شاه ایران و همسرش برای دیداری رسمی وارد برلین غربی میشوند با تظاهرات اعضای انجمن مواجه میگردند که سرکوب آن توسط پلیس یک کشته به جای میگذارد.خشونتی که پلیس به کار میگیرد این پایه فکری انجمن را تقویت میکند که زندگی کردن در یک کشور پلیسی فرقی با زندگی در سرزمینهای تحت سیطره گارد ویژه آلمان نازی ندارد.در میان تمام خونریزی ها و چنگ و دندان نشان دادنهای این گروه تروریستهای خانه زاد و عمدتا" متعلق به طبقه متوسط،نت گزنده ای به صدا در میاید: علیرغم تمام هرج و مرج طلبیشان،این فرزندان دوران نازیها خودشان را مبارزانی میبینند که برای رهایی از یک رایش سوم دیگر تلاش میکنند.آندریاس بادر واقعا" از کنترل خارج میشود.مانند همه ایدئولوگها او بیشتر به فکر قدرت است تا ایدئولوژی.علیرغم اعتقاد سطحی او به آزادی سیاسی و حقوق زنها، با زنهای گروه را ابزرار دستی بیشتر نمیبیند و وحدت گرایی مذهبیش خاورمیانه ای ها را که او علی بابا مینامدشان در بر نمیگیرد.بادر معتقد است داشتن رابطه جنسی و شلیک گلوله هر دو یک چیزند.شریک او اولریک ماینهوف ستون نویسی است که در قدرتمندترین سکانس فیلم تصمیم سرنوشت سازی برای پیوستن به گروه میگیرد.او پنجره بازی را میبیند که اگر از آن بپرد زندگیش برای همیشه تغییر خواهد کرد و وقتی میپرد تنها اتفاقی که میفتد به صدا درامدن یک ناقوس مرگ است.اولریک نمونه ای ایست از کسانی که سمپاتی های متعصبانه سیاسیشان همه چیز را حتی خانواده را قربانی میکند.او وقتی برای انجام ماموریتش دخترهایش را پشت سر میگذارد بسیار درهم ریخته و پریشان به نظر میاید.در تمام طول فیلم با بی عاطفگی تمام عمل میکند و هیچوقت به طور کامل در لحظه نیست.اولریک در فرایند پیدا کردن خود،خودش را گم میکند.
  • فیلم ساختن درباره یاغیها مثل راه رفتن بر روی نخ است.چند حرکت غلط،حرکات تند و فریبنده کردن فیلم.اما عقده بادرماینهوف از این نخ به سلامت رد میشود و ما را با پرسشی بی جواب تنها میگذارد:چگونه میشود تروریسم را منقرض کرد در حالیکه تروریستها هر روز هزاران دلیل جدید پیدا میکنند؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 15:24  توسط نوستالژیک  | 

  • به سلامتی رکورد فروش فیلمهای ایرانی هم توسط جفنگی مثل "اخراجیها" شکسته شد که تنها خاصیتش سریعتر کردن سیر قهقرایی فرهنگ ایران است و نه شوخیهای ساختارشکنش مثل "مارمولک"و " کلاه قرمزی" بامزه ست و نه صحنه های مثلا" معنوی و اثر گذارش اثرگذار -مثلا جایی که امین حیایی برای دختری که شیمیایی شده ضجه میزند و قرار بوده تاثرانگیز ترین پلان فیلم باشد کل سینما آفریقای سانس ما که زد زیر خنده-یک جور لودگی متراکم و edit شده که به خاطر حجم دیالوگهای جوک گونه ش اگر چشمهایتان را هم ببندید و فقط به صدا گوش کنید مطمئنا" چیزی را از دست نمیدید. اکبر عبدی کاملا" معمولی در حد "بازم مدرسه م دیر شد"، شریفی نیا همان حاجی ریاکار و دورویی که از "دنیا" شروع شد، کامبیز دیرباز همان لات تب سرد و امین حیایی هم مثل اکثر کارهای اخیرش شوخ و شنگ و دِ بخند. شنیدم که قرار شده به صورت سه گانه در بیاد که در ان صورت سازندگان دزدان دریایی کارائیب و اسپایدرمن و شرک باید از همین حالا چاره ای بیندیشند که در برابر این اثر منحصر به فرد سینمای ایران کم نیاورند.من این فروش بالا را میگذارم به حساب کنجکاوی مردم برای دیدن فیلمی که کلی بازیگر معروف دارد.وگرنه برو حاجی که سیمرغ که هیچ، مرغ هم زیادیت هست برای این فیلم.بگذریم که ده نمکی در یک اظهار نظر جاودانه گفته: مخملباف با "توبه ی نصوح" شروع کرد کارش رسید به "صکص و فلسفه"، ما که از همان اول با "فقر و فحشا" شروع کردیم خدا عاقبمان را به خیر کند...! آمین.
  •  
  • اخراجیهای یک یا جفنگیات مصور 
  •  
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 19:45  توسط نوستالژیک  | 

  • جمعه عصر شبکه چهار، در برنامه "سینما پشت پرده" موضوعش را به نقد فیلم اسکندر ساخته الیور استون اختصاص داده بود. با حضور جواد طوسی و دکتر اکبر عالمی. جالبیش این بود که دکتر عالمی به عنوان یک ناسیونالیست تیر الیور استون را به خاک و خون کشید و بعضی جاها تقریبا" کم مانده بود فریاد بزند.من به نوبه ی خودم و به سبک مجریهای کسالت آور سیما به دکتر عالمی به خاطر این حس وطن دوستی تبریک میگویم و در عوض شرم بادی نثار طالب زاده که سعی میکرد تئوری توطئه و هیولای هالیوود و الیور استون و این صحبتهای کلیشه ای را از زاویه غرض ورز خودش در هم بیامیزد و اگر زورش رسید سرپوشی هم بگذارد بر سستی و کم کاری خود ایرانیان.
  • من نمیخواهم زیادی شلوغش کنم ولی فیلم تعبیر و سوءتعبیر کم ندارد. مثلا" در لوگوی آغازی فیلم پیکره صورت اسکندر با افکتهای گرافیکی از میان نشان فروهر ظهور می کند. بعد می رسد به اینکه حتی ارسطو هم در کلاس درسش با اسکندر، پارسیان را بربر و برده دار می داند و اصولا" در سرتاسر فیلم به جای استفاده از لفظ پارسی، از لفظ بربر استفاده می شود. استون حتی در مورد پوشش سربازان هخامنشی زحمت یک بار دیدن نگاره های تخت جمشید را هم به خود نمیدهد و داریوش سوم را در دستار و سرداران او را در کلاهخودهای سامورایی -با آویزه های از طرفین که روی گوش را می پوشاند- و سربازان را سیه چرده و درب داغون نشان میدهد.یک نکته در مورد بازیگر نقش داریوش سوم -راز دگان-این است که او متولد اسراییل و البته چشم سبز است و انتخابش برای این نقش هم از ان کارهاست! یک مسئله تاسف برانگیز دیگر که در نقدهای این مدت حتی در همشهری و جام جم هم دیدم این بود که دوستان هنوز فرق داریوش سوم با یزگرد سوم را نمی دانند و بعد میخواهند از تئوری توطئه صحبت کنند! برای این افراد مهم فقط این است که از هر موقعیتی برای کوبیدن غرب و خصوصا" آمریکا استفاده کنند و چه بهتر که این موقعیت لعاب ناسیونالیستی هم داشته باشد.ازز اینها که بگذریم باید پرسید چه اصراری است تا اسکندر را که به گواه تاریخ،سرداری لاقید و میخواره و منحرف جنسی بوده در حد یک سمبل و اسطوره بالا ببرند و ان را به عنوان نماد شکوفایی تمدن غرب مطرح کنند؟ اسکندری که اصلا"مقدونی بود و پدرش فیلیپ با لشگرکشی و زور سر نیزه یونان را فتح میکند و نفرت یونانیان از او تا انجاست که حتی از اردشیر دوم برای شکست دادن فیلیپ درخواست یاری می کنند{البته اردشیر برای تلافی تحریکات اتن در مصر، قبول نمیکند} و مگر یونان تا پیش از ظهور امپراطوری روم نماد تمدن غرب به حساب نمیامده؟
  • در صحنه ی جنگ گوگمل حوالی موصل امروزی،کالین فارل یک دیالوگ لج درآر دارد که به سربازانش میگوید: شما برای وطنتان می جنگید ولی اینها-اشاره به پارسیان- برای کشورشان نمی جنگند.آنها می جنگند چون شاهشان گفته باید بجنگند! برادر استون! چوبکاری از این گل درشت تر؟
  • در فیلم گفته می شود که اسکندر برای گرفتن انتقام پدرش که گمان میرود با توطئه ایرانیان به قتل رسیده قصد پارس می کند ولی آیا شهوت جهانگیری و طلاهای تخت جمشید را یادشان می رود؟ یا انتقام لشگرکشی خشایارشا به یونان و همچنین لغو عهدنامه ی آنتالیسداس را؟ به اتش کشیدن تخت جمشید و قتل و غارت و کتاب سوزان را چطور؟ و بعد از فتح بابل که با خیانت ساتراپ ان امکانپذیر شد، اسکندر مانند یک فاتح و در میان استقبال پرشور مردم وارد بابل میشود و خیلی متمدنانه به همراه سردارانش در حرمسرای قصر داریوش {که مانند خانه های بدنام تایلند است و رقاصکان مرد و زن بی خبر از جنگ مشغول عیش و نوشند} حضور به هم میرساند و دم از آزادی برای تمام مردم جهان میزند...
  • این را هم بگویم و بروم پی کارم. نمی شود فقط نکات منفی فیلم را دید خصوصا" که الیور استون اساسا" آدم معتدلی است و در فیلمهای قبلیش هم این اعتدال را تا حد امکان رعایت کرده. فیلم اسکندر در سایت imdb نمره پایینی گرفته و شاید از لحاظ هنری چیز دندانگیری نباشد ولی قطعا" این روزها که تلویزیون و سینما در تسخیر انواع سریالهای تاریخی آبکی پر از عمر بن فلان و اسامه بن سفیان و کهیر بن سرطان و این جور چیزهاست، از این لحاظ برای ایرانیها جالب است که در هر صورت عظمت امپراطوری پارس و به قول ارسطو " بزرگترین امپراطوری شناخته شده تاریخ" را نمایش می دهد و  علامت فروهر  را بالای سر اسکندر در حال مرگ به اهتزاز در میاورد. استون همچنین در جایی نشان میدهد که چرا اسکندر علیرغم میل مادرش المپیا،دختر داریوش را به همسری می گیرد و بر این باور است که انسانها فارغ از یونانی و پارسی و هندی بودن با هم برابرند و نهایت حکومت از ان خداست.یا در جایی دیگر که با نشان دادن شکوه بابل به سردارش،به برتر بودن تمدن پارسی ها نسبت به یونانیان اشاره می کند.اصلا" شاید استون قتل و غارت های اسکندر را به این خاطر به تصویر نکشیده که میخواسته به همان اعتدال مورد نظرش برسد.به هر حال زیاده خواهی است اگر بیشتر از این، از زاویه نگاه هالیوود به ایران انتظار داشت.
  •  
  •  
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 9:21  توسط نوستالژیک  | 

  • در فوریه ۱۹۴۵ هر چند جنگ در اروپا تقریبا" نزدیک به پیروزی بود ولی در شرق به شدت هر چه بیشتر ادامه داشت.یکی از تعیین کننده ترین و خونبارترین جنگها هم نبرد آمریکا برای تصرف جزیره ایوجیمای ژاپن بود که با عکسی که تبدیل به یکی از تمثیلی ترین و معروفترین عکسهای تاریخ شد به اوج خودش رسید.جایی که پنج تفنگدار نیروی دریایی و یک پزشکیار پرچم امریکا رو بالای کوه سوریباچی به اهتزاز در میارن.این عکس امیدبخش در اون دوران تبدیل به نماد پیروزی ملتی خسته از جنگ شد و فورا" اون شش نفر رو به عنوان قهرمانهای ملی بالا بردند.شش نفری که تعدادیشون چند دقیقه بعد کشته شدند بدون اینکه بدونند جاودانه شدند.اما بقیه بالابرنده های پرچم علاقه ای ندارند که تحت عنوان قهرمانان ملی مورد تجلیل واقع بشن و خودشونو قهرمان نمیدونند.این وسط کش و قوسهایی هم بر سر اینکه چه کسانی واقعا" در عکس بودند پیش میاد که موضوع اصلی فیلمه.
  • حرف پرچمهای پدران ما ی کلینت ایستوود - که به یک کپی نسبتا" کلیشه ای از نجات سرباز رایان اسپیلبرگ {حالا سرباز یا سرجوخه یا هر چی!} تبدیل شده-اینه که قهرمانان واقعی جنگ قهرمانان مرده ی جنگند. در مورد شباهتش با سرباز رایان،لانگ شاتهای صحنه ی پیاده شدن ارتش آمریکا به جزیره آیوجیمای ژاپن و مسلسلها و توپهای مخفی شده ای که آمریکایی ها رو درو میکنند کپی ضعیف شده ی صحنه پیاده شدن ارتش آمریکا به سواحل نورماندی در سرباز رایانه یا صحنه ی اول فیلم که سرباز آمریکایی خنجر رو به آرامی وارد قلب سرباز ژاپنی میکنه مشابه صحنه ای در سرباز رایانه که سرباز آلمانی خنجرو به قلب سرباز آمریکاییه فرو میکنه و جون دادنشو تماشا میکنه که شاید بشه گفت این شباهتها از حضور اسپیلبرگ در نقش تهیه کننده فیلم ناشی میشه. اغراقهای زیاد از حد فیلم هم فقط به هالیوودی تر کردن فیلم کمک کردند. مثلا" چه دلیلی داره یه لشگر آدم بدون هیچ برنامه ی شناسایی قبلی روی ساحل ژاپنی ها پیاده و درو شن؟ اون هم در ارتشی که یک فرمانده رو برای جان حتی یک سرباز هم بازخواس میکنند.یا آب بستنهایی مثل جا گذاشتن سربازی که توی دریا افتاده و بهت بقیه سربازا و...! کلیشه ای ترین صحنه فیلم هم که به نظرم اصلا" در نیومده جاییه که یکی از اون شش سرباز که سرخپوست هم هست قبلاز مراسم باشکوه تجلیل، جلوی کافه ای خیابون رو به هم میریزه، به این خاطر که طبق قانون " ورود سرخپوستها به کافه ممنوعه و ما حق نداریم راهشون بدیم". در جایی دیگه در مراسم تجلیل،دوست دختر یکی دیگه از همین قهرمانها بی مقدمه روی سن میره و دستشو میندازه گردن طرف و اعلام میکنه که من دوست دخترشم لطفا"عکس بگیرین! دو سوم پایانی فیلم هم -در قیاس با نامه هایی از آیوجیما که ایستوود همین جنگ رو از دید ژاپنیها روایت میکنه و در اواخر به اوج جذابیت میرسه- فوق العاده کشدار و کسل کننده ست.
  • The flags of our fathers/ کارگردان: کلینت ایستوود. تهیه کننده: کلینت ایستوود و استیون اسپیلبرگ.بازیگران: رایان فیلیپ، جس برادفورد، ادام بیچ، بری پپر. محصول 2006 آمریکا.
  • .
  • Flags of our fathers 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 16:8  توسط نوستالژیک  | 

  • کافه ستاره خوب به هم جوش نخورده بود. میگویند اقتباسی از یک فیلم مکزیکی است ولی به هر حال خوب ایرانیزه نشده بود.یعنی من که باور نمیکنم یک مکانیک پایین شهری زیر باران برای نامزد چادری اش ان طوری با چتر برقصد! البته سکانس بندی های مینیمالی و بازیهای رویا تیموریان در نقش پیردختری -با مقیاس های پایین شهر ثروتمند- که عاشق حامد بهداد است و هانیه توسلی در نقش دختری چادری و ساده که نامزد پژمان بازغی مکانیک است و بازی متفاوت افسانه بایگان کافه دار نقطه های درخشان فیلمند. اهان این را یادم رفت،نوآوری ای که در نوع روایت فیلم وجود دارد و در سه اپیزود هر صحنه را از دید این سه زن اصلی فیلم نمایش میدهد لااقل برای پیرمردی که صندلی کناری من نشسته بود نامفهوم بود.بیچاره میگفت این همه پول دادیم یک فیلم را سه بار به خوردمان بدهند؟! بگذریم فعلا" کافه ستاره را برای یک عصر جمعه ی ارام پیشنهاد میکنم.
  •  
+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 10:39  توسط نوستالژیک  | 

  • ۱.در اکثر کارهای دیوید فینچر رابطه ی آدمها با هم مثل رابطه ی یک در روغن نخورده ست با لولاش.خشک. این seven با بازی فریمن و براد پیت یازده سال پیش را قبلا" دیده بودم ولی وقتی با توضیحات دکتر بلخاری و ربطش با کمدی الهی دانته و بهشت گمشده ی میلتون که جان دوآن با پیروی از ان دست به جنایت میزند مقایسه میکنی خیلی چیزها دستگیرت میشود.اگر میخواهید ببینید چقدر به اعصابتان مسلط هستید پنجشنبه ساعت سه از کانال چهار تکرارش را ببینید و جلوی تلویزیون میخکوب شید. البته در آخر فیلم در ماشین به دیالوگهایی که بین میلز و سامرست کارآگاه و جان دوآن قاتل زنجیره ای رد و بدل میشود خیلی دقت کنید. دو سه تا دیالوگ دبش دارد که سرنوشت فیلم را جلوجلو معلوم میکند.و سکانس محشر آخر. واقعا" محشر...جان دوآن خونسرد و میلز... هر چند خشن نیست ولی با همان هفت تا گناه و هفت تا قتل عجیب آدم را تکان میدهد. ناامیدی کامل انسان امروز و ناامیدی کامل از انسان امروز. 
  •  
  • پ.ن: من چرا خوب نمیشوم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 8:23  توسط نوستالژیک  | 

  •  شبکه دو شروع کرده دوباره مجموعه قصه های جزیره را پخش کردن و از انجا که یکی از فاکتورهای نوستالژیسیته (!) همین سریالهای روزهای دورند گفتم چیزی درباره ش بنویسم.یادم است وقتی بچه مدرسه ای بودم لحظه شماری میکردم تا یک هفته تمام شود و قسمت جدید سریال -که گفته میشود موفق ترین سریال همه اعصار است- را ببلعم و البته الآن هم اصلا" از کم خردی خودم خجالتزده نیستم!شاید هم دلیل اصلیش این بود که در رویاهای خودم معشوقه ای شبیه سارا استنلی را تصور میکردم.
  • این سریال با نام اصلی Road to Avonlea محصول مشترک آمریکا و کاناداست که بین سالهای ۹۰تا ۹۶ در ۷ سری و ۹۱ اپیزود یکساعته بر اساس کتاب Anne of green gables نوشته ال.ام مونتگمری ساخته شده که سری های اول و دوم بیشتر به زندگی خود سارا و ماجراهایش با خانواده جدیدش و سریهای بعدی بیشتر به زندگی دیگر افراد خانواده کینگ و ساکنین avolnea می پردازد (که البته تلویزون ایران مدت هر قسمت را کوتاهتر کرده بود و طبیعتا" همه ی قسمتهای ان را هم نمایش نداد) سارا نهایتا" سریال را ترک میکند ولی در قسمتهای متعددی به عنوان میهمان دوباره برمیگردد.داستان در دهکده خیالی avonlea در جزیره پرنس ادواردز در اوائل قرن بیستم {۱۹۰۳تا ۱۹۱۲} اتفاق میفتد، جاییکه سارای ۱۱ ساله ی مونترآلی و تنها وارث پدر ثروتمندش برای نزدیکی به خانواده مادر تازه درگذشته ش به جزیره فرستاده میشود تا با خاله هایش هتی و اولیویا کینگ زندگی کند.با جلو رفتن سریال و بزرگتر شدن بچه ها،شیطنتهای بچگی کم کم جای خودشان را به شیطنتهای بزرگسالی و روابط عاطفی میدهند.سارا استنلی {با نقش آفرینی سارا پولی}دختر ۱۱ ساله پرماجرایی است که در مونترآل زندگی میکرد و مجبور میشود خودش را با زندگی ساده تر در avonlea وفق بدهد.مادرش راث کینگ، خواهر هتی،اولیویا و آلک کینگ بود و سارا بعد از ورود به جزیره هم با خاله های مجردش در رز کاتج همخانه میشود.در سری های بعدی،سارا با پرستارش لوییزا به مسافرت میرود و در سری ۶ است که با لوییزا برمیگردد.هم خاله هتی و هم لوییزا بدون در نظر گرفتن سارا برای آینده ش نقشه میکشند ولی سارا هم نقشه های خودش رادارد و دوست دارد نویسنده شود و در دانشگاهی معتبر در پاریس هم پذیرفته میشود. خاله هتی و لوییزا هم نهایتا" تسلیم آرزوهای سارا میشوند.سارا در قسمتهای بعدی برای جشن ازدواج فیلیسیتی بر میگردد و...
  • به هر حال قصه های جزیره را از دست ندهید.
+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 21:56  توسط نوستالژیک  | 

  • اگر هانا-بی Hana-Bi ساخته ی تاکشی کیتانو کارگردان عجیب و دیوانه ی ژاپنی و برنده نخل طلایی ونیز را دیشب جمعه از کانال چهار ندیدید حتما" پنجشنبه این هفته دور و بر ساعت سه تکرارش را ببینید. هانابی در زبان ژاپنی به معنای " آتش بازی" یا همان شکل اولیه گل مانندی است که مواد آتش بازی در ابتدای انفجار در آسمان میسازند. عاشقانه ای عجیب...نیشی یک پلیس است که همسرش در انتظار مرگ ناشی از سرطان خون است.یکی از همکارهای نیشی درعملیاتی صدمه می بیند و برای همیشه ویلچر نشین می شود و کمی بعد هم خودکشی میکند.نیشی که خودش را در فلج شدن همکارش مقصر میداند سعی میکند هرطور شده به او کمک کند.در همین گیر و دار نیروی پلیس را هم ترک میکند تا مدت بیشتری را با همسر رو به مرگش بگذراند.در هر حال جریاناتی پیش میاید که نیشی را به خاطر چیزهای درستی که بهشان عشق میورزد مجبور به گرفتن تصمیمات اشتباه برای انجام کارهای اشتباه تری میکند که مثل یک مارپیچ او را در خود فرو میکشند و نهایتا" هم یک تراژدی را رقم میزند.به صحنه های شلیک و پاشیدن خون و کم دیالوگی بازیگرهای فیلم، مکثهای فیلم روی فضاهای خالی و تدوین حیرت انگیز،عشق نیشی به زن رو به مرگش، به ان نقاشی های عجیب و پرمفهوم و شاهکار صحنه ها، صحنه ی آخر که از بالا دریا را نشان میدهد و صدای امواج و صدای شلیک مخصوصا" دو تا تیر و قطع شدن صدای دریا...دقت کنید.
  •  
  • hana-bi by takeshi kitano
+ نوشته شده در  جمعه 5 خرداد1385ساعت 21:35  توسط نوستالژیک  | 

  • نمایشگاه پرباری بود - هم پربار،هم پر بارکشی- چندین تایی کتاب گرفتم و جیبم تا آخر تابستان خالی شد و کمی بعد احساس پشیمانی کردم.بگذریم.یکیشان را خیلی دوست داشتم: به گزارش اداره هواشناسی فردا این خورشید لعنتی یک نئونوآر،رمانی سیاه و صریح از مهدی یزدانی خرم که قبلا" نوشته هایش در شرق من را هوادار خودش کرده بود.چند جایی به او و سبک نوشتنش تاخته بودند که صادق هدایت شدن اینقدرها هم الکی نیست و از افراط در فورم گرایی کتاب ایراد گرفته بود. من،چون هنوز چند هزار صفحه جنگ و صلح تولستوی یا چند جلد در جستجوی زمان از دست رفته ی مارسل پروست را نخوانده م و حتی یک عکس هم با مرحوم بورخس ندارم طبعیتا" زیاد هم صاحبنظر نیستم ولی احساس میکردم حرفهای منتقدانش را قبول ندارم. البته کتاب را شاید نشود یک رمان پیوسته و واحد حساب کرد.بیشتر شبیه چند صد مینیمال متصل به هم است که بامهارت جوش خورده اند و روح کلی ذهنیات نویسنده هم بر ان حاکم است. نویسنده،مهدی یزدانی خرم ، بیست و هفت هشت ساله ، چاق با عینکی با فریم کوچک و ریش و موی خرمایی که اگر گیرش بیاورم حتما" زحمت جلور رفتن و چند سوال و شاید یک امضا گرفتن را به خودم بدهم. به هر حال تجربه نویی است هر چه که هست. از دیوار نوشته های روی کلاس صفحه ی ۱۵۲ اش تا دیاگرامهایش که انگار فقط در ذهن خود نویسنده میگذرند.یک جور عباس معروفی مدرن،یک جور پیچ خوردگی زمان و مکان و طول و عرض و ذهن.
  •  "دانشجوی چاق با پیرهنی که همیشه بوی شاش می دهد،حس کرد آفتاب بهاری پس گردنش را میسوزاند،پس فکر کرد. محبوب بودن مساوی با لمپنیسم است=پس هنر آبستره چیزی مثل پوپولیسم میشود.کیف کرد از سیلان ذهنش. آزاده دیگر نمینویسم. تو را به تمام نویسندگان چاق و کم موی دنیا قرض داده ام و من فقط میتوانم سیگاری بگیرانم و دودش را بجوم و بعد همان سردرد و قرص ها و اه و نفرین.- دانشجوی چاق فکر کرد: مسواک از مظاهر بورژوازی فرانسوی است.پس هنر بورژوازی مساوی با لوکاچ دوره اول و هنر آبستره مساوی با لوکاچ دوره دوم است.باز هم کیف کرد از این همه هوش.تورنتو و آواز کشتگان.همین.شک.همین." یا "پخش صوت نوارفروشی بتهوون سونات مهتاب را نعره میزند.زنی دستش را برتن دیوار خیابان میکشد.پاره میکند تا خون و پسری که فردا میاید و از رد خون عکس میگیرد و عکس می رود لای صفحات روزنامه،(( این سند جنایت پهلویست.)) زن قرار گذاشته بود که دستش را از اول میدان پهلوی،تا چهار راه پهلوی بر دیوارها بکشد و معشوقش در میان مردم مشت ها را به آسمان نشان دهد،سربازها که می آمدند مردم فرار می کردند و گلوله های خوشتراش آمریکایی طعم همبرگر و گوزن را به تنت می دوختند.بعد هم که خاکریز امد و بتهوون اوج می گیرد.ارغوان لزج بیرون می اید و احمد زیر خمپاره ها دست و پا میزند.دستش را دراز میکند تا خودش را بالا بکشد و مشتی روده به گزارش اداره هواشناسی قردا این خورشید لعنتی مهدی یزدانی خرمداغ بدون طعم همبرگر و با بوی کنسرو ماهی اهدایی مدارس شرق تهران در میان مشت هایش باقی می ماند.روده لزج است.مثل ارغوان لیز می خورد و آدم را قلقلک می دهد.مادر می میرد و سرباز با شکم پاره جان می کند..."
  • به گزارش اداره هواشناسی فردااین خورشید لعنتی.../مهدی یزدانی خرم/انتشارات ققنوس،۱۷۶ صفحه،۱۷۰۰ تومان
  • پ.ن: داستان دیگری از مهدی یزدانی خرم که در ویژه نامه داستان شرق چاپ شده بود:
  •  
  • زير بارانى كه بند آمد
    مهدى يزدانى خرم
  • ... برمى گردم. تنم را كج مى كنم و با قدم هايى كه بر آسفالت لگد خورده پياده رو روبه روى در اصلى دانشگاه تهران كشيده مى شوند جلو مى روم. اسفند ۱۳۸۱. هوا چرك و ابرى و آدم هاى پياده رو دست راستى بدجور عجله دارند. كيف ام بردوشم. جين كهنه قلابى با پيراهن بدرنگ آبى بر تنم و گلويم پر است از دود سيگارهايى كه مى كشم و مى كشم و با حساب و كتاب پزشك هاى مهربان و خوش رنگ برنامه هاى صبح تلويزيون سراسرى ايران، مدام به سلامتى ام گند مى زنم. من چاقم و مى دانم خدا آدم هاى چاق را بيشتر دوست دارد. براى همين دود را پايين مى دهم و مطمئن ام كه ژن هاى سرطان ريه هنوز براى من برنامه خاصى ندارند.... يك پيكان سفيد _ از همان هايى كه كاركنان سخت  كوش شركت معظم ايران خودرو براى آدم هاى  چاق كه قرار است، رستگار شوند، مى سازند و با اقساط ماهيانه به فروش مى رود تا راننده مرد چهل ساله اى صندلى اش را زياد عقب دهد و فشار پشت چرمى بر زانوان تو فشار بياورد و زق زق استخوان هايت با حركت هاى مداوم يك اسكلت آويخته از آيينه همراه شود و به يادآورى آناتومى بدن ات، تن ات، با چند روز خاك گور مى تركد و دود مى شود و به هوا مى رود... _ بوق مى زند و چراغ قرمز پياده رو دست چپى را رد مى كند. چراغ قرمز يكى از چهارراه هايى كه تو و تن ات را از رفتن منصرف مى كند و وادار مى شدى قدم هايت را بر لزجى سپيد خط كشى عابر پياده بگذارى. كفش ها با مارك Nike، سپيدى را مزه مزه مى كنند و مرد نيمه راست چراغ قرمز عابران پياده داغ و پرخون، به تو خيره شده است. سيگارى مى گيرانم و دودش را مى فرستم طرف آسمان؛ آسمانى كه قرار است براى بافت هاى سرطانى دخترى كه در طبقه دوم _ گروه فلسفه دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه تهران _ سرش را در دست گرفته و تلاش مى كند تا تمام صداهاى ناشى از لغزش كفش ها بر كف عرق زده راهرو طبقه دوم را گوش نكند. دود بالاتر مى رود و مى خورد زير دماغ دخترى كه هنوز از ائتلاف مادرزادى سلول هاى سرطان باشكوه  خون خبرى ندارد و قرار است، يكى دو ساعت ديگر در كنار مجسمه فردوسى برنزى با دوستى ملاقات كند كه دكترى را مى شناسد كه با كارت دانشجويى دانشگاه تهران عمل بينى را با اقساط ماهيانه انجام مى دهد. دكترى كه آزمايش خون را مى خواند، و با لبه كارت پرس شده دانشجويى، باقى مانده يك ماده تيره ناشناخته را از زير ناخن سبابه دست چپ بيرون مى كشد و مى گويد... اسفند سال ۱۳۸۱ است و چراغ سبز مى شود. دختر بلند مى شود و داد مى زند و مى گويد كه شورش را درآورده ايم و اين كه دانشگاه را به گند كشيده ايم و آب از چشمان و بينى اش سرازير مى شود. «عصبى بودن» اين كه تو قرار است، يكى دو ساعت ديگر كنار فردوسى بايستى و بعد بروى تا خون ات را آزمايش كنند و بعد دكتر بگويد، بايد آزمايش هاى دقيق ترى انجام شود و بعد پدرت و مادرت و بيمارستان و شب و گورى كوچك كه سنگى از جنس اعلا با شعرى از مقدمه رستم و سهراب كه با خط نستعليق بر پوست سنگ كشيده شده است: «اگر مرگ داد است بيداد چيست، از اين داد بانگ و فرياد چيست». باران كه مى آيد گودى كلمه ها پر مى شود از آب و در دور دست بهشت زهرا برانكاردى سرخ در يكى از گورهاى خالى افتاده و من در حال بازى با پوست نارنگى اى هستم كه ميان گل و مرگ گير كرده و سعى مى كنم به صداهايى كه از بابت دفن دوستى كه با يك پيكان سفيد _ كه سگى هم بر آيينه اش دار زده شده بود و سگ آخرين نگاه احتمالاً ابلهانه دوستى را كه سال ها بين جبر تاريخى ماركس و ادبيات پسامدرن دهه هفتاد آمريكاى شمالى در رفت و آمد بود درك كرده است _ تصادف كرده، مرده و حالا به خاك مى رود را گوش نكنم... قدم هايم راه مى افتند و تنم مماس با شيشه هاى چرك يا تميز كتابفروشى هاى پياده رو دست چپى حركت مى كند. سرم را برمى گردانم و نگاهى به كتاب هايى مى اندازم كه از ميان شكاف هاى بين پوسترهاى جعلى و غرورآور چشمك مى زنند. نگاهم از بين چه گوارا و عليرضا افتخارى رد مى شود و مى خورد به جلد زرد يك كتاب خاك گرفته كه با افتخار اعلام مى كند: «چاپ دوازدهم» - رازهاى گردش خون از مجموعه بدن خود را بهتر بشناسيم _ به خونم فكر مى كنم و اين كه يك قرمز ملال آور، چرب و سر حال هى دورم مى زند و دور مى زند و سرم گيج مى  رود. هميشه وقتى به خونم فكر مى كنم افسرده مى شوم، از اين كه يك قرمز اجبارى محاصره ام كرده و بدتر از همه اين كه ترش است. سمبوسه هاى انقلاب كه سس قرمز را مى پاشى روى تن شان و دنبال يك ۲۰۰ تومانى رو به زوال مى گردى، بلكه زياد هم ضرر نكرده باشى. دستم را در جيب سمت چپ شلوار جين كهنه با مارك «angle» قلابى فرو مى برم. ضخامت كاغذهاى رسمى و قابل انتقال را حس مى كنم و داخل كتابفروشى مى شوم. فروشنده همان طور كه برتون اولين بيانيه سوررئاليسم را براى دوستان اش مى خواند، قسمتى از يك كتاب شعر جديد را فرياد مى زند. من روشنفكرم، حالم به هم مى خورد! و سعى مى كنم تا زل بزنم به جلد كتاب هاى ادبيات كلاسيك و حواسم نرود طرف پسر و دخترى كه با صدايى كه قرار نيست كسى بشنود با هم جر و بحث مى كنند. دختر قسم مى خورد كه اين دفعه آخرين بارى خواهد بود كه پسر را به يك رستوران دورافتاده _ فكر كنم حوالى تجريش، همان رستورانى كه ميزهاى نارنجى اعصاب خردكنى دارد و گارسون هايش آنقدر صداى راديو پيام را بلند مى كنند كه تو چيپس و پنير را كه بدجور به ظرف آلومينيومى چسبيده است، با انواع سرودها، مارش ها و از همه بدتر اجراهاى سنتى درجه هفتصد در حلق ات فرو مى برى. آن وقت و در حالى كه تلاش مى كنى خونسردى  ات را حفظ كنى، قهوه مى خواهى و تركيب چيپس و پنير با مخلوط آلومينيوم براق، با قهوه اى كه قهوه نيست، فنجانى آب جوش و يك بسته كافى ميكس سه در يك است، عقب چيز گندى است _ مى برد و پسر مى گويد حوصله دوستان از دماغ فيل افتاده و رنگ شده او را ندارد... پسر دختر را رها مى كند و با شتاب دور مى شود. نزديك مى آيد و محكم مى خورد به شانه تن من. پيراهن آبى بدرنگم كج مى شود و صدايى مى گويد: «ببخشيد»... بخشيدن، چيزى مثل كلماتى كه قرار است به آسمان روند و بعد حال آدم را خوب كنند... فروشنده به قسمت هاى حساس عاشقانه رسيده و مدام به مخاطب خود، كه گويا پشت قفسه هاى آن سوى مغازه در حال جان كندن است، مى گويد: «چقدر عين من فكر مى كند.» تصميم مى گيرم به سمت قفسه رمان هاى خارجى بروم، دختر گريان را كنار بزنم و «پارساترين بانوى شهر» را با ترجمه كاوه ميرعباسى بخرم...
    قدم هايم بر لبه هاى فرسوده سنگ فرش هاى پياده رو دست چپى گير مى  كند و پاچه   هاى شلوارم غافلگير آب مانده اى مى شوند كه گير افتاده بين ترك ها. «پارساترين بانوى شهر» در ميان كاغذهاى درهم ريخته جزوه منوچهرى گير افتاده است. منوچهرى را مى بينم با هواى كثيف و انواع كيف هايى كه از او آويزان است. خيابان است كه شاعر شده و آنقدر خوش گذرانده كه مرده. استاد منوچهرى را داد مى زند و من در گوشه اى از يكى از نيمكت هاى دراز لم داده ام و به زمانى فكر مى كنم كه بايد تمام شود تا بروم از عشقى قديمى در يكى از كافه هاى بدقواره خيابان انقلاب طلب مغفرت و بخشايش كنم، كه انسان جايزالخطاست و قول دهم ديگر سيگار نكشم تا در پناه الطاف اين جهان فانى، با لباس سپيد به خانه ام بيايد و با كفن سپيد برود سينه قبرستان... منوچهرى تمام مى شود و استاد مى گويد تا قسمتى را كه شاعر به عنوان راوى وارد شب بيابان شده مرور كنيم. مثل خون، قرمزى كه مرورم، مرورات مى كند و تو اصلاً از حركت هاى ناجوانمردانه سرطان خون خبر ندارى- ضربان قلبم تند مى شود. مى دوم، در كلاس، شكم استاد، تاريخ زبان فارسى، تصادف، پله ها و كافه و تصوير باشكوهى از دو ميليون كمپوت سرخ رنگ آناناس كه از ميان آنها سبيل هاى جنبان پسرك كافه چى توى چشم مى زند، عشق قديمى عينك زده و با زيرسيگارى بلورين مقابلش بازى مى كند. كيف سرخ رنگ را ول كرده روى قهوه اى ميز و كنارش يك جلد از كابوس سيامك گلشيرى ديده مى شود. كتاب را به زور گرفت و قطعاً اسم خودش را هم در صفحه اول آن نوشته است: صندلى را با تنم تنظيم مى كنم. حرف مى زنم و كمپوت هاى آناناس هوس انگيز رنگ شان را در ذهن خسته ام، جا مى گذارند. قهوه مى خورم و موهاى بلند عرق كرده ام كه روزهاى آخراسفند سال ۱۳۸۱ باشكوه ترشان كرده چشم راستم را آزار مى دهند. با دست موها را عقب مى زنم و نگاهم مى رود و مى افتد بر ميزى دور كه مردى با هراس مشغول فشار آوردن بر جوش ميان پيشانى اش است. مرد كت و شلوار سرمه  اى خوش دوختى پوشيده و بر دستش يك خال درشت قهوه اى جا خوش كرده است. عشق قديمى  با گربه اى كه به دسته كليد خانه پدرى اش چسبيده ور مى رود و ناگهان رد مشكوكى از سفيدى را بر ناخن  هاى دست چپم مى بينم. سپيدى بى رمق لكه اى بر ناخن ها انداخته و ناخن هايم با اين شمايل آبستره به من زل زده اند. رد سفيد را مى گيرم و مى روم تا گربه و بعد گربه را تا كابوس و كابوس را تا پايه ليوان بلند بلورى كه باقى مانده يك شربت نارنجى در آن جا خوش كرده است...
    نارنجى ها شره كرده اند بر ديوار شيشه اى و يكى نى با گلوى فنرى از وجودشان رد شده است. نى بى تكليف مانده و عشق قديمى كه مدام حرف مى زند، تكه اى از رد قهوه اى شكلات را بر دستمالى كه كنار ليوان افتاده باقى گذاشته است. آب پرتقال، پرتقالى كه گرد است و آنقدر ويتامين دارد كه مى تواند در يك چشم بر هم زدن تو را در برابر هجوم بافت هاى سرطانى حفظ كند. پرتقال هاى عزيز با شكلاتى قهوه اى رنگ قاطى شده اند كه نه... عشق قديمى را ول مى كنم تا پشت ميزى در كافه اى در خيابانى در شهرى، در كشورى. در قاره اى، در جهانى و در فضايى باقى بماند كه مى گردد و آدم ها را با روياهاى مهربان شان تنها مى گذارد...
    كيوسك روزنامه فروشى و بايد سيگار بخرم. مى خرم با اسكناس هايى كه پدر از جيب اونيفورم نظامى اش بيرون مى آورد و انگشتانش چاق است. درشت و سوخته، پالايشگاه را كه زدند، او بوده و توپ هايى كه از فرط آتش داغ داغ. تماس داغى با بافت پوستى كه نرم است و عرق كرده. مى سوزد و پدر درجه تشويقى مى گيرد تا با حقوق و مزاياى جديد به خانه بيايد و با چشمان كوچك به گردش پره هاى كولر آبى و لرزش هاى بينى مادرم خيره شود كه بوى پياز داغ به عطسه اش انداخته است. بر پوست دست مى كشد و اسكناس هاى نو را روى ميز مى گذارد تا بردارم و... اونيفورم سرمه اى نظامى با سه خورشيد بر هر شانه روى جالباسى آينه دار ديوارى آويزان است...
    روزنامه ها لك دارند، هوا مرطوب است و مردم تركيبى از رطوبت و سوختگى بافت هاى اكسيژن را به ريه ها مى فرستند. قدم هايم راه مى افتند و مى پيچند به سمت در بزرگ آويزان سيمانى. رد مى شوم و كارت دانشجويى با عكس سرم را در دستان نگهبان پير در اصلى مى گذارم.
    نرده هاى سبزرنگ اسفند سال ۱۳۸۱ دانشگاه تهران و آدم هايى كه رد مى شوند. شكاف بين نرده ها و تصوير خيابانى كه من ردش كرده ام. مى پيچم سمت راست. آسفالت زيرپايم پر است از ته سيگار هايى كه بارانى كه من نديدمش خيس شان كرده است. موهايم را صاف مى كنم، عرق كرده اند باز هم. دانشكده  هنرهاى زيبا و بادى كه مى وزد. دختران و پسران بوم هاى سپيد را در دست گرفته اند و نگران باران هستند مبادا بيايد و نقاشى هاى نكشيده شان را خيس كند. تابلوى دانشكده ترك برداشته. از تابلوهاى ترك خورده خوشم مى آيد، يك رد باريك از هوا از ميان تن شان رد مى شود و آدم گاهى مى تواند از ميان اين بريدگى شاهد التماس هاى پسركى دانشجو باشد كه براى گير آوردن يك سيگار اين ور و آن ور مى رود. از پشت بريدگى بيرون مى آيم و پسر عصبانى مى گويد: سيگار داريد؟ و من مى گويم: «نه». هنرهاى زيبا رد مى شود و نفسم به شماره مى افتد. منوچهرى داخل كيف هنوز در شب بيابان گير كرده و از انبوه كيف هايى كه بايد براى شب عيد بفروشد خسته است... صحن روبه روى دانشكده خلوت است و قدم هايم مى روند و تنم را بر نرده كم عرض مقابل فردوسى رها مى كنند. «مى نشينم» موها را كه عقب مى دهم و كمرم را خم مى كنم، صورت فردوسى مى افتد روى چشمانم. نوك دستارش تا ته آسمان رفته و رد سفيدى از يك شكاف نور را پر كرده است. بازهم عقب تر مى روم كمرم صدا مى كند و برمى گردم و به استانداردهاى نشستن بر نرده زنگ زده اى فكر مى كنم كه حتماً شلوار كهنه  ام را به گند كشيده است... كسى به سمتم مى آيد. دختر گروه فلسفه دانشكده ادبيات و علوم انسانى نزديك تر مى شود و به من كه هوس يك خواب آنارشيستى بر يكى از سكوهاى سنگى دانشكده نيمه تعطيل را دارم، مى گويد...
    برانكارد قرمزى در تنم ليز مى خورد و هيچ كس باور نخواهد كرد كه اگر يك آدم چاق از پشت سر بر پايه مجسمه فردوسى سقوط كند، مى ميرد...
+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 16:34  توسط نوستالژیک  |