• کوبایی‌ها گرچه فقط دویست کیلومتر با آمریکا فاصله دارند، علاوه بر مسائل دیگر نشان داده‌اند که بدون کوکاکولا هم می‌توان زیست. با قطع شدن روابط سیاسی با آمریکا، اولین چیزی که به پایان خود رسید و نسلهای جدید چیزی درباره‌اش به خاطر ندارند کوکاکولا بود؛ معروفترین نوشابه جهان، مثل تمام کشورهای سرمایه‌دار، در کوبای قدیمی نیز که با آن همه توریست قسی‌القلب منحرف شده بود، جزو واجبات زندگی به شمار می‌رفت. کوکاکولا در زمان حکومت استبدادی ژنرال خراردو ماچادو در دهه دوم آن قرن احمقانه، توزیع می‌شد. در آن زمان هنوز درِ فلزی بطری را اختراع نکرده بودند و درِ بطری‌های نوشابه گلوله‌ای شیشه‌ای بود که با سیم خاردار به بطری وصلش می‌کردند؛ چیزی همانند بطری‌های شامپاین. شهرت کوکاکولا به کندی پیش می‌رفت؛ شاید به خاطر رسم و رسومی فرهنگی که نادیده گرفته شده بود؛ طعم کوکاکولا با مذاق اهالی جنوبی جور در نمی‌آید. با این حال تبلیغاتی شدید موفق شد رفته‌رفته آن را در محافل اجتماعی طبقه بالا جا بیاندازد. طبقه‌ای که دوست داشت مزه‌های آمریکایی را امتحان کند. عاقبت با سماجت هر چه تمام‌تر آن مزه‌ی کشورهای انگلیسی‌زبان در بازار، لیموناد محلی را که با لیموترش واقعی درست شده بود شکست داد؛ همانطور که سایر نوشابه‌هایی که از اسپانیولی های مبتذل به ارث رسیده بود. حتی آدامس را هم مغلوب کرد و خودش به تنهایی معرفِ جهانی شد که می‌بایستی همه نحوه زندگی‌اش را تقلید می‌کردند.
  • می‌گویند اگر کسی هر روز سر یک ساعت معین یک بطری کوکاکولا بنوشد به آن معتاد شده است؛ اعتیادی مانند سیگار یا قهوه. می‌گویند فرمول آن رازی است مخفیانه و بنابر عقیده حرفه‌ای‌ها، کوکاکولا تا سال 1903 محتوی کوکائین بوده است و اگر منشاء اصلی آن را تجزیه کنند می‌بینند این گفته واقعیت داشته است. کوکاکولا در اواخر قرن گذشته توسط پزشکی داروساز به اسم دکتر و.پامبرتون در آلاباما در ایالت جورجیا اختراع شد؛ ولی به عنوان یک دارو، نه به عنوان نوشابه و آن را در شیشه‌های کوچک دارو می‌فروخت. از همان موقع هم روی برچسب اسمش را می‌نوشت. دارویی بود برای درمان درد قاعدگی زنان و اصولاً برای دل‌پیچه و ناراحتی‌های روده در صبحگاه. نام نوشابه و زمانش تو را به این فکر می‌اندازد که در واقع آن را با برگ‌های کوکا درست می‌کرده‌اند؛ از برگهایی که از آن کوکائین می‌ساخته اند و در آن عهد و زمانه که فقط داروهایی آرامبخش مثل بلادون وجود داشت، تنها علاج دردهای مختلف و رایج بود. دکتر پامبرتون در سال 1910 فرمول آن را به یک شرکت نوشابه‌سازی فروخت و شرکت نوشابه را در سراسر جهان پخش و مشهور کرد. از آن جا که در فرمول نوشابه عنصری سرّی وجود داشت، او رقم شگفت انگیزی دریافت کرد که بنابر ارقام آن زمان بسیار قابل ملاحظه است: پانصد دلار. با تمام این احوال مقامات مربوطه کشور پرو در سال 1970 حاوی کوکائین بودن نوشابه را تکذیب کردند و اگر جز این بود بدون شک فروشش را ممنوع می‌کردند. با این حال اسم آن باعث می‌شد مردم چیزی را باور کنند که در حقیقت وجود نداشت. در فرانسه که باید روی برچسب بطریِ هر چیزی ذکر شود عنصری مضر در آن هست یا نه، روی برچسب بطری‌های کوکاکولا نوشته‌اند که نوشابه حاوی کافئین است. به نحوی افسانه‌ای می‌گویند در جهان فقط دو نفر فرمول سری کوکاکولا را می‌دانند؛ دو نفری که هرگز با هم سوار هواپیما نمی‌شوند. طی فستیوال جوانان در سال 1957 در مسکو آنچه در نظر اول باعث حیرت شرکت‌کنندگانِ مغرب زمین شده بود این بود که در عرض چهار روز در سراسر منطقه اوکراین اصطبلهایی می‌دیدند که گاوهایی سرشان را از آنجا بیرون آورده‌اند، و دهاتی‌هایی زشت با ارابه‌هایی پر از مردانی که نمی‌فهمیدی از چه طبقه ای هستند با پیژاما به ایستگاه قطار به پیشواز می‌آیند. ولی در طول تابستان داغ حتی یک آگهی تبلیغاتی هم از کوکاکولا در جایی دیده نمی‌شد. برای ما که این طور در تبلیغات مغرب‌زمین غرق شده‌ایم مسئله‌ای بود بسیار شگفت‌انگیز. پس از چند روز که با هم خودمانی شده بودیم، یک مترجم راهنما که خیلی دلش می‌خواست از «فساد کشورهای سرمایه‌دار» اطلاعی به دست آورد، یواشکی و مشکوک از من پرسید:«کوکاکولا چه مزه‌ای دارد؟» من هم عقیده خودم را در جوابش گفتم: «مزه کفش نو میدهد.»
  • از همان عهد، پزشکان آن را برای اطفال مبتلا به اسهال خونی تجویز می‌کردند. پزشکان دیگری نیز آن را برای قلب توصیه می‌کردند. خیلی‌ها هم بودند که بنابر تجربیات شخصی می‌گفتند اگر آن نوشابه را با آسپیرین بنوشی تاثیرش مثل مصرف مواد مخدر است؛ دچار توهم می‌شوی. دندانپزشک من خاطرنشان می‌سازد که اگر یک دندان را در یک لیوان کوکاکولا بیاندازی در عرض چهل و هشت ساعت خرد و خاکشیر می‌شود. 
  • با پیروزی انقلاب در کوبا، امکان توسعه بازار کوکاکولا دیگر وجود نداشت، اما صاحب‌منصبان انقلاب موفق شده بودند چیزی بیش از یک نوشابه عیرالکلی به بازار عرضه کنند: «کوبا لیبره» یا کوبای آزاد، که مخلوطی است از کوکاکولا و رُم کوبایی[مشروبی که از نیشکر می‌سازند]. اما در آن صورت هم از شش میلیون کوبایی فقط نهصدهزار نفر آن را مداوم می‌خریدند. وقتی کارگران کوبایی، کارخانه کوکاکولا در هاوانا را به تصرف خود درآوردند، دیگر موفق به ساختن کوکاکولا نشدند چون مواد اولیه آن از ایالات متحده امریکا وارد می‌شد و در خود کارخانه هم تعداد کمی بطری در انبارها باقی مانده بود. آنچه از کوکاکولا در سراسر کشور به جای مانده بود، یک میلیون بطری خالی بود و بس. افراطیون سیاسی به هیچ وجه موافق نبودند نوشابه دیگری را جایگزین چیزی کنند که سمبل هر آن چه بود که کوبایی‌ها می‌خواستند فراموش کنند. ولی چه‌گوارا با صراحت لهجه‌ی سیاسیِ خاص خود به آنها جواب داد سمبل امپریالیسم ربطی به خود نوشابه ندارد و به خاطر شکل بطری آن است. شاید اطلاع نداشت که آن بطری را در سال 1915 طراحی کرده بودند، یعنی تقریبا بیست سال بعد از اختراع نوشابه توسط دکتر پامبرتون و زمانی که کوکاکولا فقط در خود آمریکا رواج داشت. از موقعی که شکل بطری را عوض کردند، نوشابه را با ترس و لرز و با پای خود به تنهایی روانه تمام جهان کردند.
  • خود چه‌گوارا که وزیر صنایع و معادن بود، تصمیم گرفته بود نوشابه‌ای مشابه بسازند تا بتوانند آن مشروب کوبا لیبره را با آن درست کنند. خیلی‌ها هم در فکر این بودند که بطری‌های باقیمانده را از بین ببرند تا میکروب آن نوشابه به کلی ریشه‌کن شود. با این حال حسابی دقیق‌تر نشان می‌داد سالها طول می‌کشد تا کارخانه‌های بطری‌سازی کوبا بطریهای دیگری بسازند تا جایگزین بطریهای «وقیح» بشود. انقلابیون سرسخت هم به اجبار از همان بطری‌های لعنت شده استفاده کردند تا به نحوی طبیعی تمام شدند و از بین رفتند. با این تفاوت که هر نوع نوشابه‌ای را در آن بطری‌ها می‌ریختند به جز نوشابه‌ای که ماده اصلی آن «کوبا لیبره» بود و خودشان اختراع کرده بودند. ما سیاحانی که از جهان «سرمایه‌داران» به آن جا می‌رفتیم تا همین چند سال پیش، اگر لیمونادی بدون رنگ را در بطری کوکاکولا به دستمان می‌دادند حیرت‌زده و گیج بر جای می‌ماندیم. خود کوبایی‌ها قبل از دیگران تصدیق کردند که نوشابه‌ی تقلیدی از کوکاکولا به هیچ وجه موفق نبوده است. حتی شیمیدانها نیز می‌گفتند که هر بطری نوشابه جدید طعم خاص خود را دارد؛ ویژگی‌ای که نوشابه جدید را عجیبترین نوشابه جهان ساخته بود. وقتی اولین بطری را برای چشیدن نزد چه‌گوارا بردند، مثل حرفه‌ای‌ها آن را مزه‌مزه کرد و با لحنی بسیار مطمئن گفت: «مزه گوه می‌دهد.» بعدتر در تلویزیون گفت مزه سوسک می‌دهد. با تمام این احوال نوشابه جدید جای خود را باز کرد.
  • نوشابه جدید که اسمش فقط «کو»ست، عاقبت رنگی به خود گرفت که بسیار شبیه رنگ اصلی نوشابه است. مزه آن هم نه مزه گوه است و نه سوسک. ولی مزه باب میل انگلیسی‌زبان‌ها را هم ندارد و کمی شیرین‌تر است. گازش هم کمتر است و در انتها کمی مزه شکلات در دهان باقی می‌گذارد. برای رفع عطش و گرما بسیار مفید است و با مخلوط کردن آن با رم واقعی کوبایی، به خوبی می‌تواند ذات تقلبی خود را پنهان کند. به هر حال آن بطری‌های قدیمی خیلی زودتر از آنچه پیش‌بینی می‌کردند تمام شد و از بین رفت. مردم شکلش را از یاد بردند و نسل جدید هم اطلاعی درباره‌اش حاصل نکرد. پانزده سال پس از انقلاب، یک نویسنده کوبایی سر راه خود سری به پاریس زده بود و آن جا بر حسب اتفاق یک بطری کوکاکولا ساخت مراکش پیدا کرده بود که اسم مشهورش به عربی روی بطری نوشته شده بود. نویسنده از روی کنجکاوی بطری را خریده و به هاوانا آورده بود. با رسیدن به آنجا با شوق و علاقه آن را به دخترش نشان داد. دخترک که پانزده سال داشت، گیج و خونسرد در مقابل آن همه ذوق پدرش به بطری نگاه کرده بود. دلیل آن همه شوق پدر را درک نمی‌کرد. پدر گفته بود: «خوب تماشا کن. یک بطری کوکاکولاست که رویش به عربی نوشته شده است.» دخترک همانطور گیج پرسیده بود: «کوکاکولا دیگر چیست؟»
  • چهاردهم اکتبر 1981
  • گارسیا مارکز؛ یادداشت‌های پنج‌ساله؛ ترجمه بهمن فرزانه [با کمی ویرایش]
  • *گابریل گارسیا مارکز امروز ۱۷ آوریل ۲۰۱۴ در ۸۷ سالگی درگذشت. دو ماه بعد از مترجم کهنه‌کارش، بهمن فرزانه.
  • گابریل گارسیا مارکز درگذشت

برچسب‌ها: گابریل گارسیا مارکز
+ نوشته شده در  جمعه 29 فروردین1393ساعت 12:10  توسط نوستالژیک  | 

  • ویژگیِ انسان کنشمند، سرعت‌ِ عملی است که با آن همه خاطراتی را که به یک موقعیت مشخص ارجاع دارند برای چاره‌‌‌جویی احضار می‌‌‌‌کند. در عین حال، هنگامی که [این خاطرات] در سرحدّاتِ آگاهی او حاضر می‌‌‌شوند سدّی ناگذشتنی را نیز می‌‌‌سازند، [سدِّ] خاطرات بی‌‌‌فایده و نامرتبط. زیستنِ صِرف در زمان حال، پاسخ دادن به یک برانگیزشِ [درونی] با واکنشی آنی که [در بیرون] امتدادش می‌‌‌‌‌‌بخشد، نشانِ حیوانات پست است: کسی که در این راه قدم برمی‌‌‌‌دارد انسان برانگیزشهای آنی‌‌‌‌ست. اما آن کس هم که صرفاً به خاطر خوشیِ زیستن در گذشته در آن زندگی می‌‌کند، و آگاهی‌‌‌اش صحنه تجدید خاطراتِ بی‌‌‌‌‌فایده برای اکنون است، به ندرت مناسبِ کنش خواهد بود: اینجا نه با یک انسان برانگیزشهایِ آنی، که با یک رویاپرداز سروکار داریم. مابین این دو حد، وضعیتِ سعادتمند حافظه برقرار است که در عین حالی که به اندازه کافی رام است تا شاکله موقعیت کنونی را با ظرافت درک کند، به حدِّ کافی نیز فعال است تا در برابر هر کششِ [خاطراتِ] دیگری دست به مقاومت بزند. عقل سلیم، یا عقل عملی، احتمالاً چیزی جز این نیست.

    *Henry Bergson, Matter & Memory

برچسب‌ها: نوستالژی
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1392ساعت 15:56  توسط نوستالژیک  | 

  • درباره اهمیت «تاریخِ بیداری ایرانیان»، وقایع‌‌‌‌‌نگاری روزانه ناظم‌‌‌‌الاسلام کرمانی در بحبوحه مشروطه، بسیار نوشته‌‌‌‌اند. ناظم‌‌‌الاسلام، روزنامه‌‌‌‌‌نگاری که دغدغه‌‌‌‌های بعضاً معمولی‌‌‌‌‌اش او را به یک طبقه‌‌‌‌‌متوسطیِ فقیر امروزی شبیه می‌‌‌‌‌کند، در مقابل استبدادطلبانِ محمدعلیشاهیْ مشروطه خواه و در مقابل رادیکالیسم ملک‌‌‌‌‌المتکلّمین و صوراسرافیل و تقی‌‌‌زاده اصلاح‌‌‌‌‌طلبی میانه‌‌‌‌‌رو محسوب می‌‌‌‌شود. به واسطه این میانه‌‌روی هم مورد ظنِّ محافل قدرت قرار می‌‌‌‌گیرد و هم محافل روشنفکران. شیخ فضل‌‌‌‌الله نوری را مفسد می‌‌‌‌داند و شیخ نیز بارها بر منبر دعای مرگش را می‌‌‌خواند. او و همفکران کم‌‌‌شمارش معتقد بودند که مردمْ ملوّن و جاهل‌‌‌‌‌‌‌‌‌مسلک‌‌‌‌‌اند و شاه هرچند مستبد، اما نه خیلی بدتر از معارضانش خواهد بود لذا به جای توپ و تفنگ باید صبر پیشه کرد و علمای آزادیخواه و مستقل را واسطه فشار قرار داد تا خود شاه با زبانی خوش قانون اساسی را اجرا نماید:«مردم با شنیدن این عبارات متغیّر شدند و گفتند شما روزنامه‌‌‌‌نویس‌‌ها از مستبدین پول گرفته‌‌‌‌اید و این حرفها را می‌‌‌‌‌زنید. چون دیدیم وضع بد شد فوراً اعتذار خواسته، در رفتیم و آمدیم به خانه‌‌‌‌‌های خود، خدا رحم کرد به ما.» شاید اغتشاشات دامنه‌‌‌دار مشروطیت که در ذهن روشنفکران و عوام به جایگزینیِ تدریجیِ دغدغه امنیت و حفظ تمامیت ارضی با دغدغه آزادی می‌‌‌‌‌‌‌‌انجامد، آزادیخواهیِ ترسانِ ناظم‌‌‌‌الاسلام را نیز موجّه‌‌‌تر سازد. تصاویر او از وقایع غالباً در مرزهای سیاه و سفید حرکت کرده پیچیدگی‌‌‌‌‌‌های تصمیم‌‌‌‌گیری در موقعیت غبارآلود را در نظر می‌‌‌‌‌گیرد. در روزهای متعاقبِ به توپ بسته شدن مجلس چنین می‌‌‌‌نویسد:

    -جمعه 26 جمادی الاول 1326: [...] از قرار مذکور جهانگیرخان[صور اسرافیل] را روز دویُم از این واقعه طناب انداخته بودند، در وقت کشتن گفته بود «زنده باد مشروطه» و اشاره کرده بود به زمین و گفته بود «ای خاک، ما برای حفظ تو کشته شدیم.» ولی مَلِک‌‌‌‌المتکلمین را که طناب انداخته بودند گفته بود اگر مرا زنده بگذارید نفع من به دولت و ملت می‌‌‌‌‌رسد. ارشدالدوله* که در وقت کشتن مَلِک گفته بود از اعمال خود قدری اظهار ندامت کن، جواب داده بود با نهایت افتخار و شرف در کمال سعادت در راه وطن می‌‌‌‌میرم و از اعمال خود ندامت ندارم.

    -شنبه 27 جمادی‌‌‌‌‌الاولی 1326 قمری: نگارنده هنوز آفتابی نشده است لکن مجدالاسلام آفتابی شد و کسی هم متعرض او نشده است. بازارها در این روز باز است و مردم از مشروطه بد می‌‌‌‌گویند. می‌‌‌‌گویند اشخاص که قسَمهای متعدد خورده‌‌‌‌اند که حافظ مشروطه و حامیِ مجلس باشند به اندازه‌‌‌ای از مشروطه بد می‌‌‌‌گویند که نهایت ندارد. عجب است که ته‌‌‌‌‌مانده مجلس را همین مردم غارت کرده و می‌‌‌‌کنند. آجرهای مجلس را همین مردم بردند که در انجمن‌‌‌‌ها قسم خوردند! خانه‌‌‌‌‌های مردم را همین رجاله‌‌‌‌ها غارت کردند که قسم خورده بودند حامی و حافظ مشروطه باشند والّا دولتی‌‌‌‌‌ها تا این حد راضی نمی‌‌‌‌‌باشند. این مردم جاهل و رجاله می‌‌‌‌‌باشند که نه مشروطه می‌‌‌‌‌دانند و نه دین و نه خدا و نه پیغمبر را، این نیست مگر از جهل و نادانی.

    -سه‌شنبه 29 جمادی‌‌‌‌الآخر:[...] شنیدم که دولت عثمانی هم مشروطه شده است و نیز شنیدم که آقا سید عبدالله[بهبهانی] را برگردانیده‌‌‌‌‌اند به نزدیکیِ کرمانشاه، در یکی از دهات ظهیرالملک توقف نموده است. صحه‌‌‌‌الدوله گفت: من شرافت آقا سید عبدالله را هیچ‌‌‌وقت کم و کسر ندیدم مگر وقتی که دیدم افتاده بود پای شاه را ببوسد و شاه مانع شد، عقب رفت و فرمود این چه کار است که می‌‌‌‌کنید؟ لکن ملک‌‌‌‌‌‌المتکلّمین به شرافت و جلادت کشته شد زیرا که وقت کشتن گفته بود من به افتخار و شرافت می‌‌‌‌‌میرم، ولی این آقا التماس و عجز خیلی کرد. بنده نگارنده گفتم چه وقت آقا سید عبدالله پای شاه را بوسید؟ گفت وقتی که خواست مرخص شود. باری وقت مراجعت فخام‌‌‌‌السلطنه را دیدم او هم از مشروطه شدن عثمانی اطلاع داشت و خبر داد اگر مشروطه شدن عثمانی هم مثل ایران باشد پس وای به حال عثمانی و رعایای عثمانی، و اگر مشروطه واقعی و صحیح باشد نه هرج و مرج پس خوشا به حال آنها.

    -یکشنبه 9 شعبان 1326: از ارشدوالدّوله پرسیدم چه شد که از طرف ملت صرف‌‌‌‌نظر نمودی و به دولت وصل نمودی؟ جوابی که داد این بود: چون دیدم ملک‌‌‌‌المتکلمین و تقی‌‌‌‌زاده و سایرین خیال دارند شاه را از میان بردارند و ظل‌‌‌‌السّلطان را به تخت سلطنت بنشانند یا سالارالدّوله را، آن وقت اهالی آدربایجان می‌‌‌‌گویند چنان‌‌‌چه طهرانی‌‌‌‌ها شاهی برای خود نصب کردند ما هم باید شاهی برای خود داشته باشیم، اهالی فارس هم همینطور می‌‌‌‌کنند، آنوقت سلطنت ایران ملوک‌‌‌‌الطّوایف می‌‌‌‌‌شود و اندک دخالت روس و انگلیس کار ایران را یکسره و تمام می‌‌‌‌کند؛ به این جهت که بقای ایران را در حفظ شاه دیدم لذا در حفظ و استقلال شاه کوشیدم. باری، ارشدالدّوله طرف سوءظنِّ ملت واقع گردید.

    *ارشدالدوله، سردار ارشد محمدعلیشاه و دستیار لیاخوف در انهدام مجلس. او که در ابتدا رییس مهمترین انجمنهای مشروطه خواه پایتخت بود، در نهایت تغییر رویه داد.


برچسب‌ها: Iranianism
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1392ساعت 19:22  توسط نوستالژیک  | 

  • مداومتِ کورِ حیات نباتی و درختان در شکفتن و برگ‌‌‌‌زایی طبق سیکل مقدّر، بر حسبِ غریزه‌‌‌‌ی گیاهیِ محض. در قلمرو جانوران نیز وفاداری به [طبیعتِ] گونه تقریباً تغیّرناپذیر است. در انسان معادل این مداومت چیست؟ می‌‌‌‌‌تواند عزمی کور بر رفتاری انسانی در غیرانسانی‌‌‌‌‌‌ترین شرایط باشد؟ یا برعکس: عزمِ برگزیدنِ شر، از جمله نگونبختی‌‌‌‌ خود فرد، هنگامی که شرایط به تمامی ایده‌‌‌آل است؟ استعداد پایدار بشر در احیای آنچه محتمل است نابودش کند. شکی نیست که به قول میشیما[1]  انسان خودِ مشقّتِ تاب آوردنِ وجودش را تبدیل به جنگ‌‌‌افزار می‌‌‌‌کند.
  • آینه‌‌‌ای که وقتی خودت را در آن می‌‌‌‌نگری، ببینی چهره‌‌‌ات تدریجاً پدیدار می‌‌‌‌‌شود، یکطورِ شبح‌‌‌‌وار، مانند فیلمِ به نور حساسِ پُلاروئید.
  • در اعماقِ جنگلهای برزیل، الکساندر فون‌‌‌‌هومبولت[2]  با یک طوطی مواجه شد که اندک کلماتی از زبان قبیله‌‌ای را که تماماً بر اثر آبله منقرض شده بود، می‌‌‌دانست.
  • مارکسیسم، مسیحیت و روانکاوی، پناهگاهی در آمریکای لاتین یافته‌‌‌اند. پروردگار، ناخودآگاه و پرولتاریا به عرضهای جغرافیاییِ تحت‌‌‌حارّه‌‌‌‌ای کوچیده‌‌اند. ایدئولوژیهای بزرگ، مانند کمپانی‌‌های بزرگ، در جهانِ سوم جاگیر می‌‌‌‌شوند.
  • ایده‌‌‌آلیستی‌‌‌ترین، پیشارافائلی‌ترین[3] شکل تروریسم قطعاً متعلق به آن مامور مخفی آنارشیست، کنراد، است که قصد داشت با منفجر کردن نصف‌‌‌النهار گرینویچ مردم را از شرّ زمان راحت کند.
  • روبروی گالری تِیت مدرنِ لندن، یک راننده تاکسی هنر معاصر را چنین خلاصه کرد: وقتی رفتی تو می‌‌فهمی که چرا مجانی است.
  • در یک ترکیب ذهنی دیگر، می‌‌‌توان چنین تصور کرد که زمان تبدیل به نوعی فضا شود به نحوی که قادر باشیم در همه جهات آن حرکت کنیم، به نقطه آغاز بازگردیم، و غیره؟ بالعکس، فضا می‌‌‌تواند همچون زمان شود؟ بازگشت‌‌‌ناپذیر، چنان که نتوان به عقب گام برداشت، یا به نقطه‌‌‌ای که از آن آغاز کردیم؟ و مانند زمان، افقِ مطلقِ خود را داشته باشد: ابدیت؟ معادل ابدیت در فضا چه خواهد بود؟ نفی حرکت، سکون یا تحرکی همیشگی؟
  • هراس‌‌‌‌چاله‌‌‌ی[4] سرخپوستها: چاله‌‌‌هایی می‌‌‌‌کَنند، در کف آن می‌‌‌‌نشینند و از منفذش به آسمان نگاه می‌‌‌کنند. چشم‌‌‌اندازی نامحدود. هراس‌‌‌‌چاله ما تلویزیون است. سکوت، نیلگونی، ابرها، پرندگان، فال آینده، آب و هوا - همه‌‌‌ی آنها را در صفحه داریم. چاله و سرپوش آن در فرورفتگی دیوار.[5]
  • داستانی از آملی نوتومب که در آن زن جوانی در انزوا و با این خیال زندگی می‌‌‌کند که از ریخت افتاده است. همه اسباب دیدن چهره خود از او گرفته شده - نه آینه‌‌‌ای، نه انعکاس تصویری، نه حتی جیوه درون دماسنجی. خواهر دوقلویش دوشس پالاگونیاست که دوک او را با آینه‌‌‌‌های معوج‌‌‌‌نمایی احاطه کرده تا شبیه هیولاها به نظر برسد و مانع از احساس سربلندی‌‌‌اش شود. این توقیفِ زیبایی، این خشونت علیه حق دیدن چهره خود،6] ill sacrificio della belezza، مسئله نه فقط بیمی است که مردان از جانب زنها حس می‌‌‌کنند، که همچنین طرح خطری است که ظاهر زنها متوجه خودشان می‌‌‌‌کند.
  • بهترین جوک جنگ عراق:«آن مجسمه‌‌‌‌ای که سرنگونش کردند، صدام نبود، بدلش بود.» به همچنین، چیزی که در آن پیروز شدند جنگ نبود، شبح جنگ بود. صدام در پشت بدل‌‌‌های فراوانش غیب شد - جنگ در پشت «نشانه»های جنگ غیب شد.
  • به جُرم اقدام به برقراری رابطه جنسی با یک فیل، ترام چانگ‌‌‌سونگ که در دفاعیاتش اظهار داشته بود فیل به شکلی ناگهانی برای او همچون تجسّد همسرش به نظر رسیده بود، بر مبنای اعترافات خود توسط قضات به هفده سال زندان محکوم شد - کیفرِ قانونیِ تجاوز به همسر.
  • تمام این موضوع مبتنی بر یک سوءتفاهم عظیم است: نظریه ساخته نمی‌‌‌شود تا محقق گردد، همچنین پیاده‌‌‌سازی‌‌‌‌اش نیز مرگِ آن خواهد بود. اما این دستاورد اجازه می‌‌‌دهد تا اجمالاً نگاهی بیندازیم به میل مبهمی که از جانب فکر وجود دارد: منقضی کردن خود در نتایج خود، نسخ شدن در واقعیتی که آن را تغییر شکل داده یا از ریخت میاندازد.  این بی‌‌‌شک چیزی است که میان فکر آمریکایی و اروپایی اتفاق افتاده: یک بازی بزرگ دونفره، رابطه‌‌‌ای دوجانبه بدون برتری مطلق هیچیک از طرفین - برتری فکر فرانسوی یک وهم است، حتی اگر برای تمام یک نسل تداوم یابد.در مجموع می‌‌‌توان گفت ما شاهد یک "شدنِ پدیداری" ایده‌‌‌ها بوده‌‌ایم اما در معنای غیرهگلی آن: نه با ترفیع روح، بلکه در معنای تنزّل و استهزای قطعی آن.  و همچنان باید سیاوش را از آزمون آتش گذرانید[7]: فکر باید با فعلیت واقعی خود فارغ از خوب و بدش مواجه شود. بدین معنا می‌‌‌توانیم بگوییم مواجهه‌‌‌ی فکر با مقصودِ به واقعیت‌‌‌پیوسته‌‌‌ی خود- که به این ترتیب، هرگز قادر به وفق دادن خود با این لباس مبدّلِ واقعیت نخواهد بود- رویدادی را رقم زده است.[8]
  1. یوکیو میشیما، نویسنده ناسیونالیست و سنتگرای ژاپنی.
  2. کاشف و جغرافیدان پروسی.
  3. اخوان پیشارافائلی‌‌ [Pre-Raphaelite Brotherhood] جنبشی هنری در انگلستان قرن 19.
  4.  Panic hole
  5. با کمی رندی می‌‌‌توان جای تلویزیون را با فیسبوک عوض کرد.
  6. قربانیِ زیبایی
  7.  and yet this ordeal has to take place
  8. بدیهی است تا زمانی که عواقب تحقّقِ یک فکر سنجیده نشده باشد باید با بودریار مخالف بود؛ لااقل به همان دلیلی که آدورنو با شاگردانش درگیر شد: فردای حمله‌‌‌ی دانشجویان معترضِ دانشگاه فرانکفورت به موسسه تحقیقات اجتماعی، روزنامه‌‌‌ها تصاویری از پناه گرفتن آدورنو پشت یک صندلی را منتشر کرده از قول او تیتر زدند:من صرفاً مدلی نظری برای فکر پیش رو نهادم، از کجا باید حدس می‌‌‌زدم کسانی بخواهند با کوکتل مولوتوف عملی‌‌‌‌‌اش کنند؟
  • *گزیده‌‌‌هایی از Jean Baudrillard, Cool Memories V, Polity Press 2006
  •  برگردان: نوستالژیک

برچسب‌ها: بودریار, اضطراب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1392ساعت 15:8  توسط نوستالژیک  | 

  • در اتوپیا، یک نوع موجودیت اجتماعی و یک قسم گذرانِ زندگی وجود نخواهد داشت. اتوپیا را «اتوپیاها»یی از اجتماعاتِ متفاوت و واگرا تشکیل خواهد داد که در آن مردم به اَشکال گوناگون و تحت نهادهای مختلفی خواهند زیست. برخی انواعِ اجتماعات برای اکثریت جذابیت بیشتری نسبت به سایرین خواهند داشت؛ اجتماعات استحاله خواهند یافت و کاستی خواهند گرفت. مردم برخی را ترک کرده و یا تمام عمر را در یکی سرخواهند کرد. اتوپیا، یک چارچوب برای اتوپیاهاست، جایی که [هرچند] افراد آزادند داوطلبانه برای تحقق و پیگیریِ برداشتِ خود از خوب زیستن در اجتماع ایده‌‌‌‌آل‌‌‌‌‌شان به یکدیگر بپیوندند، اما هیچکس نمی‌‌‌‌‌‌تواند برداشت خود از اتوپیا را به دیگران تحمیل کند.

    *Robert Nozick, Anarchy, State, and Utopia (1974),p:312


برچسب‌ها: Being Liberal
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1392ساعت 13:49  توسط نوستالژیک  | 

  • از متن سخنرانی سید جواد طباطبایی در خانه اندیشمندان علوم انسانی:

    «در این منطقه‌‌‌‌ای که ما قرار داریم، ایران با همه تنوع قومی، زبانی و فرهنگی، ملت است و یکی از کهن‌‌‌‌‌ترین کشورهایی است که ملت شده است. توضیح این کلیت در کثرت وحدت آن، اگر از منابع تاریخ باستانیِ ایران صرفنظر کنیم که مورد پیچیده‌‌‌‌ای است، دریافتی که ایرانیان از خود پیدا کردند همچون سنگ نوشته‌‌‌‌های باستان، نخست در اروپا ممکن شده است. یونان خود را در آیینه ایران دیده و خود را در آن [یعنی در تعارض با آن] فهمیده. این دریافت از یونان، که آغاز اروپاست، به اروپا انتقال پیدا کرده، اما یونان در مقایسه با ایران می‌‌‌توان گفت از میان رفته است. یونانِ امروز کشور توسعه‌‌‌نیافته‌‌‌‌‌‌‌ای است که دوهزار سال با تاریخ باستانی خود فاصله دارد. یونان، دوره مسیحی ندارد در حالیکه ایران تداومی دارد که برای یونانیان شناخته شده نیست. ایران دوره باستانی دارد که در دوره اسلامی و دوران جدید آن تداوم پیدا کرده است. کشوری واحد با دوره‌‌‌‌‌های تاریخیِ به هم بسته و پیوسته. اهمیتِ یونان کنونی به خاطرِ این است که اروپای جدید نظریه وحدت اروپای فرهنگی و سیاسی را تدوین و آن را خاستگاه خود تلقی کرده  است. اگر اروپا نبود، یونان تمدنی مانند مصر باستان می‌‌‌‌‌‌بود. یونانٍ کنونی نوعی construction تاریخ‌‌‌‌نگارانه و نظریه‌‌‌‌پردازی در وحدت اروپای باستانی است. از این حیث، ایران با روم-ایتالیا قابل مقایسه است. ایران به همان اندازه در این منطقه وضعیت بغرنجی دارد که ایتالیا در اروپا. این اشاره برای آن بود که بگویم واقعیت و تاریخ ایران پیچیده است و توضیحِ آن پیچیده‌‌‌‌‌تر. این را طبری در حدود سال 300 هجری و در تاریخ طبری نیز می‌‌‌‌‌گوید. می‌‌‌‌گوید عجیب است که تاریخِ ایرانیان از میان اُمم و اقوام گذشته پیوسته‌‌‌‌ترین تاریخ‌‌‌‌‌‌هایی است که وجود داشته است. اغلبِ اقوام از میان رفته‌‌‌‌‌اند و ایرانی‌‌‌‌‌ها مانده‌‌‌‌اند. نویسندگان دیگری نیز پس از او به شیوه‌‌‌‌‌های مختلفی به این تداومِ ایران اشاره کرده‌‌‌‌اند که ایران به تعبیر گوبینو، سنگ خارایی است که از باد و باران آسیبها بر آن وارد می‌‌‌‌‌شود اما سنگ می‌‌‌‌ماند. کافی است برخی واقعیتهای تاریخی را از نظر بگذرانیم تا بدانیم نظریه‌‌‌‌‌ای که ایران را ساختمانِ کلنگی توصیف می‌‌‌‌کند تا چه مقیاسی غیرتاریخی و بی‌‌‌‌‌معناست. این تعبیر را هیچ تاریخ‌‌‌‌نویس یونانی و مصری درباره کشور خود به کار نبرده و نیازی به گفتن نیست که اگر در هر جای دیگری [حتی کلنگی‌‌‌‌ترین کشورها که کم هم نیستند] گفته می‌‌‌‌شد موجب خنده می‌‌‌‌شد اما در این کشور تصور می‌‌‌‌کنند گوینده آن فیلی هوا کرده است. آن ساختمان کلنگی که سه هزار سال در مسیر وزیدنِ باد بی‌‌‌‌‌نیازیِ خداوند باشد [تعبیر جوینی بر یورش مغولان]، مانند ستونهای تخت جمشید نیازمند توضیحی اساسی است و با دو مثقال تاریخ و پنج سیر ادبیات منحط قابل توضیح نیست.»


برچسب‌ها: Iranianism, جواد طباطبایی
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1392ساعت 13:40  توسط نوستالژیک  | 

  • فارغ از کلیات بحثِ هانا آرنت در باب شرّی که با آیشمن مبتذل شد، روایت او از جزئیات نیز چشمگیر است. صفتی که آرنت آیشمن را با آن متّصف می‌‌‌‌‌‌‌کند نه حماقت یا کندذهنی[stupidity] که فقدان اندیشه[thoughtlessness] است. از دلایل مورد تاکید آرنت بر این انتخاب، «گفتار» نازیِ پیر است که می‌‌‌توان همچون خصیصه‌‌‌‌‌نمایِ تیپیکِ همه بی‌‌‌‌‌‌فکرها به شمار آوردش. لاقیدترین‌‌‌‌ در ظاهر و زایدالانقیادترین‌‌‌‌ در باطن:«هنگام مواجهه با موقعیتی که آن روالِ عادیِ امور [که می‌‌‌شناخت] دیگر وجود نداشت، درمانده می‌‌‌شد و زبانِ کلیشه‌‌‌‌‌‌‌پرداز او، همچون دوران صاحب‌‌‌‌منصبی‌‌‌‌‌اش، یک‌‌‌جور کمدی خوفناک را ترتیب می‌‌‌داد. کلیشه‌‌‌‌ها، تعابیرِ از-پیش‌‌‌‌-آماده و دم‌‌‌دستی، پیروی از کدهای استاندارد شده و قراردادی در بیان و کردار، که عملکردی به لحاظ اجتماعی متعارف جهت حفاظت از ما در برابر واقعیت دارند...» بی‌‌‌جهت نیست که رورتی به تجدیدنظری دائمی در دایره لغاتمان فرا‌می‌‌‌‌‌خواند. زبان کهنه و کلیشه‌‌‌‌‌ای، هستی را به بند می‌‌‌کشد، فکر را از انتفاع ساقط کرده و بدتر از همه، شر را مبتذل می‌‌‌‌‌کند.

    Photo: Adolf Eichmann awaiting trial in an Israeli Prison, 1961*


برچسب‌ها: آرنت
+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1392ساعت 13:8  توسط نوستالژیک  | 

  • «جان کیفنر، خبرنگار نیویورک تایمز در تهران که همزمان با بستری شدن شاه در بیمارستانی آمریکایی شاهد وقایع بود، چنین گزارش داد که حسی از توطئه در میان مردم بالا گرفته و تقریباً غیرممکن است بتوان کسی را یافت که باور داشته باشد شاه واقعاً بیمار است. مایکل مترینکو که خود یکی از گروگانها بود نیز مانند کیفنر تایید می‌‌‌‌کند که بسیاری از ایرانیها تا زمان مرگ شاه، و برخی حتی بعد از آن نیز، باور نکردند [که علت پذیرش او در آمریکا درمان بیماریِ سرطان بوده.] پذیرشی که بلافاصله ظنّ وقوعِ یک کودتای قریب‌‌‌‌الوقوع مشابه 1953 را تقویت کرد...ابراهیم یزدی بعدها در مصاحبه‌‌‌‌ای گفت که او و همقطارانش درخواست کرده بودند تا به تیمی از پزشکان ایرانی اجازه حضور در آمریکا و معاینه شاه داده شود تا بدین طریق، عموم مردم قانع شوند شاه حقیقتاً بیمار است و عزمی برای اعاده قدرت به او وجود ندارد. درخواست او رد شد.»
  • US Foreign Policy and the Iran Hostage Crisis, David Patrick Houghton,Cambridge University* Press

برچسب‌ها: رادیکالیسم
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1392ساعت 19:48  توسط نوستالژیک  | 

  • «انسان آن شب است، آن نیستیِ تُهی که همه چیز را در یکپارچگیِ بسیط خود در بر می‎گیرد: وفور پایان ناپذیری از بازنموده‎ها، از پنداره‎ها، نه از آن نوع که صریحاً به ذهن میاید...شب است که اینجا حاضر است، درونیت [interiority] -یا- ژرفای طبیعت، ضمیر شخصی ناب[pure personal Ego]. در نمایش فانتزموگوریکال در هر سو شب است: در اینجا ناگهان، یک سر خون افشان می‎جهد، و در آنجا، شبحی سفید؛ و سپس به همان تندی ناپدید می‎شوند. آن هنگام که انسان به درون چشمهای دیگری بنگرد، آنچه ادراک می‎کند شب است. به درون شبی نقب می‎زند که دائماً هولناکتر می‎شود. این شبِ کائنات است که خود را به ما می‎نمایاند.»
  • -
  • *Lectures of Hegel, In Geroges Bataille's essay: Hegel, Death and Sacrifice

برچسب‌ها: اضطراب, هگل
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1392ساعت 12:5  توسط نوستالژیک  | 

  • «ژولای عزیز، با این کلمات [که مینویسم] دست به یک تعمید دوجانبه زده‌ام [دو چیز را افتتاح کردم]: یک خودنویسِ نو و همین ورق کاغذها، که اشتباه نکنم تنها وقتی برای تو می‌نویسم نوشت افزار من‌اند - جز مورد تو، اینها ارزشمندترین کاغذ برای دستنویسهایم هستند و همیشه با اغواگری بهترین ایده‌ها را از من می‌گیرند.»
  • به ژولا رات، پاریس آوریل 1926
  • «گِرتِ عزیز، این بار پاسخم تا حدی طول کشید،اما از روزی که اولین نامه‌ت به دستم رسید تا حالا خیلی چیزها اتفاق افتادند. اول از همه دوباره جابجا شدم- آدرس جدیدم را انتهای نامه خواهم گذاشت- چندتایی گرفتاری خاص هم بود، ولو از آن همیشگی‌ها، و نیز طغیان چیزهایی که احاطه‌م کرده‌اند و به چنین وضعی دامن میزنند: ابتدا از آنجا که در طبقه هفتم ساکنم آسانسور دست از کار کشید، متعاقبا با کوچ دسته‌جمعی چندتایی از چیزهایم مواجه شدم که برایم مهم بودند، و با غیب شدن خودنویس عالی‌ام که جایگزین‌ناپذیر می‌پنداشتم ماجرا به اوج خود رسید. همه اینها به نحوی غیرقابل کتمان آزارم میداد.»
  • به مارگرت استفین، پاریس اکتبر 1935 
  • «...این فوریه در انستیتو مطالعات آلمانی خطابه‌ای خواهم داشت درباره «قرابتهای سببی». نمی‌دانم با لحاظ جمیعِ این شرایط تا کجا توان مقاومت خواهم داشت، در حالیکه داشته‌هایم حداکثر کفاف نیازهای اولیه زندگی آن هم صرفا دو هفته در ماه را می‌دهد. ناچیزترین خریدها فقط با وقوع یک معجزه امکانپذیرند. در عوض، چند روز پیش خودنویسم را، که هدیه، بلکه میراثی گرانقیمت بود گم کردم. و این [هر چه بود] هیچ معجزه نبود، که طبیعی‌ترین نتیجه‌ی بدخلقی عمیق و حتی بیشتر، تایید این اصل بود که «آن که هیچ ندارد، همان را هم که دارد از دست می‌دهد.»
  • به گرهارد شولم، پاریس آخر اکتبر 1935
  • -
  • *همگی از میان نامه‌های والتر بنیامین. گاهی آدم آنچنان در کرانه‌های عواطف دست و پا می‎زند که کوچکترین تکانه‌ای از بیرون، تعادلش را به کل برهم میزند. شبیه وزن پشه‌ای ‌که زانوان وزنه‌بردار سنگین وزنی را خم کند.
  • برگردان: نوستالژیک

برچسب‌ها: بنیامین
+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1392ساعت 12:34  توسط نوستالژیک  | 

  • یک.«دشمن، صرفا رقیب یا طرف دیگر یک ستیز نیست. همچنین خصمِ شخصیِ مورد تنفر نیز نیست. دشمن در معنای وسیعتر خود hostis [خصم همگانی] است و نه inimicus [خصم شخصی]. از آنجا که در آلمانی و زبانهای دیگر تمایزی بین دشمن شخصی و دشمن سیاسی وجود ندارد سوءبرداشت و تحریفات بسیاری محتمل است. گفته‌ی رایج «دشمنت را دوست بدار» [متی5:44؛ لوقا6:27] بدین صورت خوانده می‌شود که dilidite inimicus vestus...هیچ اشاره‌ای به دشمن سیاسی وجود ندارد. هیچگاه در کشمکشِ هزارساله مابین مسیحیان و مسلمانان پیش نیامد که مسیحی‌ها بابت عشق به ترکان یا اعراب تسلیم شدن را بر دفاع از اروپا ترجیح دهند. دشمن در معنای سیاسیِ خود اصالتا نیازی به مورد تنفر شخصی واقع شدن ندارد...امر سیاسی شدیدترین و حدّی‌ترین خصومت است و هر خصومتِ واقعی هرچه به حدّی‌ترین نقطه خود، همان گروه‌بندیِ دوست و دشمن، نزدیکتر گردد بیشتر سیاسی می‌شود. و این دولت [حاکم] در تمامیت خود به عنوان یک موجودیت سازمان‌یافته سیاسی‌ست که تصمیم به مشخص کردن دوست و دشمن برای خود می‌گیرد...آنچه همیشه موضوعیت دارد امکان وقوع مورد حدّی یعنی جنگ واقعی‌ست و تصمیم بر اینکه چنین وضعیتی فرارسیده یا خیر.»
  • *Carl Schmitt,The Concept Of The Political
  • دو. با حدّی شدن خصومت است که حاکمِ اشمیتی «تصمیم» شگفتی‌ساز خود را می‌گیرد، اما خود این حدّی شدن هم ناشی از اراده‌ی اوست. قوای حاکم اشمیتی قادر مطلقی است که کن فیکون می‌کند، گاهی در جهت صلح و گاهی جنگ. این قواست که تصمیم می‌گیرد خصم شخصی است یا همگانی، رقیب است یا شریک، و باید دوست داشت یا متنفر بود؛ همه آن گشاده‌دستی‌هایی که لیبرال‌دموکراسی برای مهار کردنش به وجود آمد.
  • سه. در واقع این تجربه زیسته اشمیت در تلاطمات اواخر جمهوری وایمار بود که در ابتدا او را مدافع یک دموکراسی اقتدارگرایانه و ضدپارلمانی کرد اما روند امور در نهایت چنان پیش رفت که در یک بازه زمانی پنجساله وی را به دفاع از نازیها واداشت. رابطه او با نازیها البته جایی خاتمه یافت که حتی حیات خودش نیز مورد تهدید قرار گرفت، تهدیدی که متعاقبا او را به این نتیجه رسانید که همان دموکراسی ناکارآمد اما حزبیِ دوران وایمار مفیدتر بود.
  • چهار. اشمیت حتی از هابز هم اقتدارگراتر است. نقد اساسی اشمیت این است که آن لیبرال‌دموکراسی که معتقد به هیچ وضعیت استثنایی نیست می‌تواند تبدیل به وسیله ای برای دشمنان دموکراسی شود تا خود دموکراسی را نابود کنند. اشمیت می‎گوید این پیشوند «لیبرالِ» دموکراسی پارلمانی است که در موقع اضطرار آن را زمینگیر می‌کند. مثلا در دوره‌ای که جمهوری وایمار از طرف فاشیستها و کمونیستها به عنوان دشمنان داخلی دموکراسی تهدید میشد پارلمان وقتش را به بحثهای بیهوده تلف می‎کرد. می‎گوید این پیشوندِ لیبرالیسم باعث میشود دولت تنها تبدیل به محل نزاع احزاب بزرگی شود که هر کدام در اصل دنبال منفعت جریان خودشان‌اند. اگر بخواهیم نمونه امروزی‎تر مثال زده باشیم مورد مصر پیش روی ماست. دولت [نه قوه مجریه، منظور کل قوای حکمران است] با دو بال بوروکراسی و ارتش باید در شرایط اضطرار در جهت حفظ حاکمیت خود وارد عمل شود، یعنی به شهروندان امنیت زیستن اعطا کرده و در عوض تقاضای فرمانبرداری کند [در اینجا او کاملا هابزی است. اختلافاتشان بماند]. در مصر به نظر می‌رسید قوه مجریه و مجلس تدریجا میرفت که به جایگاهی برای خلع خود دموکراسی تبدیل ‌شوند و امنیت زیست بخشی از شهروندان در خطر قرار گیرد، لذا شقِ دیگر حاکمیت یعنی ارتش با تعلیق قانون و برقراری حالت فوق‌العاده به سلفیها اعلان جنگ داد تا امنیت و دموکراسی را [ولو طبق تعریف خودش] دوباره مستقر کند[البته اشمیت می‌گوید حاکم به هیچ وجه در بند چنین باز-مستقر کردنهایی نباید باشد].
  • پ.ن: موقعی که این را می‌نوشتم هنوز مطلب محمد قوچانی در پیامد سفر روحانی به نیویورک را ندیده بودم اما فکر می‌کردم موقعیت شباهتهایی کمرنگی با تئوری اشمیت دارد. حالا که قوچانی هم پیش‎تر به چنین برداشتی رسیده که «در علم سياست حاكميت مفهومي يكپارچه، يكسره و يكدست است. از نظريه‌ي دولت مدرن توماس هابز كه حاكميت را به صورت لوياتان مي‌بيند تا نظريه‌ي الهيات سياسي كارل اشميت هيچ‌كسي حاكميت دوپاره را حاكميت نمي‌داند. دوگانگي در حاكميت نقض غرض است كه به اضمحلال حاكميت و نظام تصميم‌گيري منتهي مي‌شود. چراكه به قول كارل اشميت حاكميت، تصميم‌گيري (اعمال قدرت) در شرايط استثنايي است. رقابت در عرصه سياسي مقدمه‌اي بر تشكيل حاكميت است و هنگام تشكيل حاكميت بايد رقابت را وانهاد و به اجماع‌‌سازي پرداخت.» به نظر می‌رسد برداشتم چندان بیراه نبوده است و باید نسبت به تیغِ دودَم بودن این یگانگیِ حاکمیتی که قوچانی می‌ستاید هشدار داد.
  • کارل اشمیت و مفهوم امر سیاسی

برچسب‌ها: سیاست, محافظه‌کاری, Being Liberal, کارل اشمیت
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1392ساعت 15:46  توسط نوستالژیک  | 

  • در اهمیت «ظلمت در نیمروز» آرتور کوستلر همین بس که جرج اوروِل را واداشت نزدیک به یک دهه بعد«1984» را تحت تاثیر آن بنویسد و کارِکتر وینستون اسمیتِ خود را در راستای نیکلای روباشُفِ کوستلر شخصیت‌پردازی کند. اورول و کوستلر دوست صمیمی محسوب می‌شدند؛ هر دو در ابتدا عقاید کمونیستی داشته و به عنوان خبرنگار در جنگ داخلی اسپانیا شرکت جستند. اورول در جنگ جراحتی برداشت که تا آخر عمر بهبود نیافت و کوستلر به اسارتِ ارتش فرانکو درآمد [کمااینکه بارهای متمادی دیگری نیز در فرانسه‌ی اشغال‌شده و حتی در بریتانیا دستگیر و زندانی شد. او در زندان مالاگا هر شب با صدای مسلسل‌هایی که جمهوریخواهان را اعدام می‌کردند از خواب می‌پرید] که این نیز در نوعی خود جراحتی بود. و هر دو در نهایت به جدی‌ترین منتقدانِ زنده‌ی کمونیسم در دهه‌ی 40 بدل شدند. کارکتر روباشف، بلشویکی کهنه‌کار و اینک مغضوب، در عین شباهتی که با بوخارین [محاکمه و اعدام او] دارد، منعکس کننده ذهنیات خود کوستلر نیز هست. اورول در یادداشتی درباره «ظلمت در نیمروز» به این موضوع می‌پردازد:«هنگامی که روباشف تسلیم شده و [علیه خود] اعتراف می‌کند، نباید آن را ناشی از شدت شکنجه دانست-چه او بدترین شکنجه‌ها را در اسارت نازی‌ها تحمل کرده و لب به اعتراف نگشوده بود- بلکه بیشتر باید آن را حاصل تهی‌شدگی درونیِ تمام و کمالِ او به حساب آورد. روباشف در دادگاه، با زبانی تقریبا همانند بوخارین، می‌گوید:«از خود پرسیدم برای چه تقلا می‌کنم؟» وقتی هر حقی برای اعتراض به شکنجه، زندانهای مخفی، اتهاماتِ به دروغ سازماندهی‌شده و قس‌علیهذا از دست رفته است؟ او در می‌یابد که مسبب آنچه اینک اتفاق میفتد، اعمال خود او [در جایگاه یکی از باورمندان به سیستم] است.» و تمام کتاب را باید پاسخی به همین سوال دانست: منشاء تقلا از کجاست؟ پاسخی که اورول در نهایت تا حدی آن را محافظه‌کارانه و ضدانقلابی می‌داند:«کوستلر ظاهرا می‌خواهد بگوید که تنها قدرت نیست که موجب فساد می‌شود، بلکه شیوه‌ی کسب قدرت نیز [اینجا انقلاب] دخیل است.»
  • روباشف، البته همواره مردد به نظر می‌رسد؛ حتی وقتی در  یکی از تعیین‌ کننده‌ترین یادداشتهایش می‌نویسد «ما...می‌دانیم که تاریخ برای فضیلت ارزشی قائل نیست، و جنایتها مکافات نمیشوند؛ هر فکر غلطی که دنبال می‌کنیم، جنایتی‌ست که در حق نسلهای آینده مرتکب می‌شویم، در نتیجه افکار غلط را باید همانگونه مجازات کنیم که دیگران جنایت را مجازات می‌کنند: با مرگ»، بلافاصله با خود می‌اندیشد ممکن است حتی همین حالا نیز حق با او بوده و لازم نباشد دنبال دلیلی بر پشیمانی بگردد. او حتی در تردید خود نیز مردد است. تردیدی که کوستلر به عنوان یک نویسنده و از جایگاه خودآفرینندگی به آن اذعان میکند:«تنها با مرگ است که می‌توان تردید را کنار گذاشت. نویسنده وقتی تردیدهایش را از دست بدهد، فروتنی‌اش را هم از دست خواهد داد. آن وقت مثل ابله‌ها، همیشه فقط یک کتاب را می‌نویسد.» روندِ کاری او نیز نشان داد که هوشمندتر از آن بود که در دُور مکررنویسی بیفتد، همچون روباشف که تا لحظه‌ی به حقیقت پیوستنِ کابوس دیرینش، به تردید خود وفادار ماند.
  • -
  • «ظلمت در نیمروز» اخیرا توسط نشر ماهی و با ترجمه‌ی عالیِ مژده دقیقی منتشر شده است.
  • ** نطقِ آیرونیکِ ایوانف، همرزم و همفکر سابق روباشف درباره ماهیتِ جدید اغواگری شیطان، به طرز عجیبی قابل مقایسه با تمثیلی از مثنوی مولاناست که در آن، روزی شیطان معاویه را از خواب عصرگاهی بیدار کرده و تشویق به ادای به‌موقعِ نماز جماعت می‌کند. معاویه به این هدف شک کرده و با بی‌اعتمادی هر چه تمامتر با او به مباحثه می‌پردازد لیکن شیطان چنان تبحّری در آوردن استدلالهای منطقی و فلسفی و رد شک معاویه به خرج می‌دهد که در نهایت معاویه تنها راه نجات را استعانت و زاری به درگاه خدا می‌بیند.
  • ظلمت در نیمروز؛ آرتور کوستلر

برچسب‌ها: کوستلر, انقلاب
+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1392ساعت 22:41  توسط نوستالژیک  | 

  • کروسینسکی راهب یسوعی که در زمان محاصره‌ی اصفهان توسط محمود افغان به عنوان مبلّغ در شهر حضور داشت، تصویرگر یکی از رقت‌بارترین وقایع تاریخ ایران در یادداشتهای خود به حساب میاید: شاه سلطان حسینِ صفوی پس از ماهها تحمل محاصره و قحطی، در حالیکه سگها و گربه‌های شهر و حتی اسبهای اصطبل شاهنشاهی نیز برای رفع جوع خورده شده بودند، ردایی سیاه به تن کرده، گریان و لابه‌کنان و در حالیکه از مردم طلب عفو می‌کرد، با پای پیاده در شهر [شهر مملو از اجساد و کالبدهای محتضر] به راه میافتد و مردم نیز در همراهی با او به شیون و زاری می‌پردازند. روز بعد که که شاه قصد خروج از اصفهان و تسلیم تاج به محمود را می‌کند، کروسینسکی چنین مینویسد:«اگرچه ذهن مردم برای چنین مراسمی آمادگی لازم را پیدا کرده بود، اما آنان تاب تماشای آن را نیاوردند. در حقیقت، مردم مانند دو روز پیش از آن که به گریه و زاری پرداخته بودند، از خود بی‌خود نشدند: سکوتی سنگین و مرگبار که رقت‌انگیزتر و پرمعناتر بود، جانشین گریه و زاری شده و در نگاه سرگردان و بهت‌زده‌ی انبوه مردم که از شکایت دم فروبسته بودند، شگفتی، ترحم، درماندگی و ناامیدی خوانده می‌شد.»
  •  در موقعیتی به شدت تحلیل‌ناپذیر [انتخابات؟] گویا فورمتِ واکنشهای ما نیز نسبت به مردم اصفهانِ سال 1722 چندان تفاوتی نکرده: ساکت ماندن، تابِ تماشا نیاوردن و هیستری[این حالات هیجانیِ مفرط]. ساکتها تا روز آخر، تماشاگر فعالِ وقایع بوده و شاه پیاده را خواهند نگریست، بی‌تاب‌ها از تمام مراسم روی برخواهند گرداند و به هر دستاویزی برای نفیِ کلیتِ آن متوسل خواهند شد، و هیستریکها به تحلیلهای سمپتوماتیکِ بامزه‌شان ادامه خواهند داد. گریزی نیست.

برچسب‌ها: انتخابات, حماقت
+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1392ساعت 20:36  توسط نوستالژیک  | 

  • «فردِ داریِ فضیلت نباید در مدینه ای که سیاستِ آن فاسد است رَحلِ اقامت بیفکند. بر چنین شخصی واجب است که اگر در زمان او مدینه ای فاضله وجود داشته باشد، به آن مدینه مهاجرت کند، اما اگر چنین مدینه ای موجود نبود، فردِ دارای فضیلت در دنیا غریب خواهد زیست، زندگیِ او تباه خواهد شد و برای او مرگ از این زندگی بهتر است.»
  • * فارابی؛ فصول، فصل 93. در سید جواد طباطبایی، زوال اندیشه سیاسی در ایران، ص: 164.

برچسب‌ها: سیاست
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1391ساعت 11:40  توسط نوستالژیک  | 

  • «این روزها برای قاتل بودن باید دانشمند بود. نه، من هیچکدام نبودم. آقایان و خانمهای هیئت منصفه، اکثرِ مجرمان جنسی که مشتاق رابطه‌ای فیزیکی و نه لزوما مقاربتی، با اندک شور و رعشه و ناله‌ای خوش با یک دختربچه هستند، بیگانگانی محجوب، بی آزار، منفعل و فاقد کفایت اند که صرفا از اجتماع می خواهند اجازه دهد تا رفتار اصطلاحا نابهنجار و عملا بی‌ضرر خود، امور درباره لولیتای نابوکوف و چند داستان دیگرخصوصیِ ناچیز، مرطوب و شهوانی مرتبط با انحراف جنسی‌شان را بدون سرکوب جامعه و پلیس پیگیری کنند. ما شیاطین جنسی نیستیم! ما همچون سربازانِ کاربلد تجاوز نمی کنیم. ما جنتلمن های غمگین و مهربان و میش‌چشمی هستیم که به اندازه کافی برای کنترل میل خود در حضور بالغین خوددارند،اما حاضرند سالیانِ سال از عمر خود را منتظر بمانند تا فرصتی برای لمس حوربچه ای به دست آورند. موکدا" می گویم، ما نه آن قاتلانیم. شاعران هرگز قتل نمی کنند.»
  • ***
  • ناباکوف هیچگاه دشمنی خود با فروید، روانکاوی و تعبیر رویا را پنهان نکرد. در مصاحبه ای، «آن خودرایِ اطریشی با چتر نخ نما» را بزرگترین طنزنویس زمان خواند؛ نیز «گرگ تنهایی که میخواهد تمام دنیا را با اسطوره پردازی تعبیر کند.» در لولیتا نیز چند جمله از زبان هامبرت وجود دارد که فروید را دست میندازد و پارودی ای از تعبیر رویا خلق میکند. با اینحال به نظر می رسد حتی شروع روایت ناباکوف بیش از هر چیزی فرویدی باشد: میل هامبرت به لولیتا ریشه در اِسکارِ به جامانده در ناخودآگاه او پس از مرگ عشق کودکیش، آنابل دارد، هر چند راوی مایل به پیگیریِ این مسیر نیست. واضحترین مکانیسمی که هامبرت بعد از هر تلاش برای همآغوشی با لولیتا و در مواجهه با خودِ معذبش به کار می برد مکانیسم دفاعیِ انکار است؛ والایشی البته در کار نیست. سراسر روایت مملو از انواع انکارها و ردیه هاست. هامبرت حتی هنگامی که روبروی شارلوت [مادر لولیتا] نشسته و در خیالش به کشتن او فکر میکند، [حین نگارش این سطور در زندان، او می داند که پیش از این کلیر کوئیلتی، رباینده ی لولیتا را کشته است.] با یک برون فکنی به سوی تمدن سرکوبگر، به خود اطمینان می دهد شاعران قاتل نمی‌شوند. در اواخر روایتِ هامبرت، یک مکانیسم دفاعی دیگر را می بینیم: خنثاسازی از رهگذرِ اعتراف، جایی که برای اولین بار با اعتراف به شیدایی بودن، خود را بابت ضربت شهوتناک و ناپاکی که با آن لولیتا را از کودکیش محروم کرد، سرزنش می کند.(؟) و اینها تنها چند نمونه ی گذراست.
  • باری، قصدم پرداختن به رابطه ی شبح‌وار فروید با نویسندگان همزمانش بود. نقل است ویرجینیا ولف [که در دهه 20 یک فرویدی بود] چند ماه پیش از مرگ او همراه با همسرش برای صرف عصرانه ای به دیدار فروید می رود. در آن ملاقات، پیرمرد اطریشی به او شاخه ای گل نرگس [Narcissus] هدیه می دهد. دو سال بعد ولف خود را در رودخانه ای غرق می کند؛ همانند روایت پارتنیوسیِ مرگِ نارسیسوس.

برچسب‌ها: فروید
+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1391ساعت 18:0  توسط نوستالژیک  | 

  • یک. فوکو: امکان دارد [در یک زمینه مشخص] کاری انجام داد که بشود اسم آن را به معنای اخص کار روشنفکری یا کاری عمدتا و ذاتا انتقادی گذاشت. وقتی می‌گویم «انتقادی» مقصودم «براندازی» و «تخریب» یعنی طرد و رد و امتناع نیست؛ منظور بررسی و تحقیق است، یعنی حتی‌الامکان تعلیق نظام ارزشهایی که هنگام آزمودن و ارزیابی به آن مراجعه می‌کنیم، و به تعبیر دیگر، اینکه کسی از خود بپرسد: در این لحظه که من این کار را انجام می‌دهم در واقع چه می کنم؟ مقایسه شود با:
  • دو. فرهادپور: انتقادی بودن...اساسا مبین خصلت منفی یا سلبیِ آن است، یا به عبارت بهتر، مبین فقدان هر گونه طرح، غایت، یا انگیزه سیستماتیک و سازنده. ماهیت سراپا ایدئولوژی جزمیِ اصطلاح بی‌معنا و مهملِ انتقاد سازنده، خود گواهِ روشنی بر این حقیت است که یگانه انتقاد واقعی، انتقاد مخرب است. تاکید نهادن بر «سازنده» بودن انتقاد تقریبا همیشه بیانگر خواست سرکوب و خنثی کردن انتقاد و تبدیل آن به کلیشه یا ابزاری صرفا تبلیغاتی و تزئینی است.
    سه. جدا سردر نیاوردم نویسنده این مقاله چه چیز را دارد نقد/نفی می‌کند. لیبرالیسم کلاسیک ایرانی و میرزا ملکم را؟ مشی اصلاح‌طلبانه را؟ فریدریش هایک را؟ سکولاریسم گنجی یا مذهبگرایی قوچانی را؟ شاید هم همه‌شان را. هر چه هست آش شله‌قلمکاری درامده این قوّافی‎های بی سر و ته، این خودارضایی با «نوچپ گرایی». 
  • چهار. احسان طبری میرزا ملکم خان را پدر لیبرالیسم ایران می‌داند. آل احمد نیز «مشی بورژوایی» او را و تسلیم بی قید و شرطش به تمدن غرب را می‌کوبد، پس اینکه ملکم نسخه اولیه لیبرال ها بوده نه حرف گنجی، اتفاقا حرف مارکسیست های مبتذل ایرانی است. ماشالله آجودانی نشان می‌دهد که او اگرچه به دنبال دولت منتظم و حکومت قانون بود ولی در پی این نیز بود تا با رندی تمدن غربی را در چارچوبی اسلامی به خورد ایرانیان بدهد تا از سنگینی آن برای جهاز هاضمه سنتی‎شان بکاهد. از این دیدگاه اتفاقا او شبیه بازرگان است که هر دو صبغه های لیبرالی-اسلامی دارند ولی با خوانش ایرانی اش-
  • پنج. نویسنده با غرض‎ورزی هر چه تمامتر، بدون اینکه فکتی ارائه دهد، بدون اینکه بستر حرف خشایار دیهیمی را بیاورد، مبارزه و خشونت را یک روح در دو بدن می داند و حکمِ آنها که جز این بیندیشند را در جا صادر میکند: «براي شاخه داخلي: تلاش براي بندبازي و سهيم شدن در پروژه‌هاي فرهنگي دولت و براي خارج‎نشينان: تسلاي عذاب وجدان از بي عملي به ميانجي مخالفت با مبارزه به بهانه مخالفت با خشونت.» نویسنده افق دید خود را بازتر نمی‌کند تا بفهمد تحولات اواخر دهه هشتاد، بازتعریف و ناقض نسخه‌های مداراگرانه امثالِ دیهیمی‎ها نبود بلکه اتفاقا سند حقانیت آنها بود! نشان داد آن کس که زور ندارد اگر در دایره خشونت‌ورزان وارد شود نابود می‌شود. و بعد از سه سال می‌بینیم که شد.
  • شش. این مقاله بیشتر یک مصوتِ بی معناست مانند «اِه»: مراد فرهادپور در مصاحبه ای پر سر و صدا ابایی از تجویزِ غارتگری ندارد، ولی ما کودکان و ساده‌دلان و ابلهان به کُنهِ حقیقتِ کلام او پی نبرده‌ایم و از این رو درگیر دعوایی کاذب گشتیم، و چون عقب مانده و محافظه‎کار و بازاری‎مسلک هم هستیم، پس نویسنده این مقاله باید بیاید و علامه طباطبایی‌وار آیاتِ او را تفسیر کند و از جعبه پاندورای فرهادپور برایمان خرگوش رستگاری بیرون بکشد.
  •  البته واضح است اینجا هدف نویسنده مقاله کاملا شخصی است و باید مابین نقد هدفِ شخصیِ او و نقد رویکرد چپ فاصله‌ای گذاشت. در واقع تمام بندهایش، این به قول او تقلاهایی که کاذب بودنشان با سر ریز در فیسبوک قرار است مشخص شود برای رسیدن به مصاحبه‎ی مراد اوست تا در پاراگراف آخر ما-به-ازاهایش را بدین صورت رو کند: «فقر نظري، عقب ماندگي فرهنگي، دست و پا زدن در باتلاق عقده هاي ناشي از سنت و مدرنيته و ... که بعضا ناشي از وضعيت نيمه منزوي ايران و رفت و آمد ذهن ها و جان هاي له شده و هيستريک افراد ميان دهشت هاي دو جهان ِ درون و برون ِ ايران است، در نوع برخورد با مصاحبه مجله ي «انديشه پويا» با مراد فرهادپور مشهود است.»

برچسب‌ها: سیاست, حماقت
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1391ساعت 18:33  توسط نوستالژیک  | 

  • در نگاره‎های مسیحی یحیای تعمیددهنده نزدیک‌ترین فیگور را به عیسی مسیح دارد. آنقدر شبیه که به سحتی بتوان از هم بازشناختشان. گفته می‌شود مسیح یکبار مریم مجدلیه را بوسید، به سادگی. یحیی ولی هرگز سالومه، این کلاسیک‌ترین فیگور فِم‎فتال را نبوسید و تراژدی متقیانه خود را رقم زد: «مرا خواست نگریستن بر تو نیست ای سالومه، من بر تو نظر نخواهم کرد، من نه به ندای تو بل به ندای حق گوش فرا می‌دهم. دور شو ای شیطان که در کاخ بانگِ بالِ فرشته مرگ می‌شنوم.»*سالومه در پاسخ، فقط وعده تهدیدآمیز بوسه بر لبان یحیی را می‎دهد. او که که قرار بود تا قدیس را فریفته خود کند، خود فریفته می‎شود.
  • اینجا، آن بُعد روحانی اغوا در نگاه کی‎یر کگور، یعنی به سر حد رساندن منابع فریفتاری زن و بازگرداندنش به خود اوست که خودنمایی می‎کند. قدیس مبارزه‌جو پا به عرصه گذاشته است. در دوئل اغواگرانه‎ای که شکل می‎گیرد، «هر دو طرف خواهان مرگ و تباهی ذهنی یکدیگرند. ربودن قدرت دیگری، به قتل رساندن یا به بیان بهتر قربانی کردن زیبایی شناسانه ای که در نگاه کگور، همیشه در سطحی روحانی به وقوع می‌پیوندد.»**
  • سالومه‌ای که اسکار وایلد به تصویر می‌کشد، عاقبت قدرت فریبندگی خود را در رقص مشهورش به منصه ظهور می‎رساند، یک استریپ‎تیز هفت مرحله‌ای که میل هِرود، پدر ناتنی‎اش را برانگیخته و در عوض سر بریده ی یحیی را جایزه می‎گیرد. به نظر می‎رسد این پایان دوئل باشد: فم‎فتال پیروزمندانه لب بر لب خونالود یحیی می‎گذارد «آخر لب تو را بوسیدم ای یحیی. از دهانت مزه‎ای تلخ چشیدم. آیا تلخی خون بود یا تلخی عشق؟ می گویند که عشق تلخ است، چه باک که من عاقبت لبانت را بوسیدم ای یحیی.» ولی وایلد مجدداً یادآوری می‎کند که اغواگری فرآیندی قربانی‌ساز است و سالومه را یارای بر هم زدن قاعده نیست. «برگشت‌پذیری عمل قربانی، شکل کشنده‌ای از مبادله‌ای نمادین است که از هیچ چیز حتی جان خود دریغ نمی کند. مرد تنها مامور عملیاتی است که از خود او فراتر می‌رود. قربانی کاملا بیگناه نیست چرا که به عنوان باکره‌ای زیبا و اغواگر، در خود چالشی دارد که تنها با مرگش می‌تواند مواجه شود. اغوای او، قاتل اوست.»***
  • فِم فتالِ سنگی، این قانون را وقت خُرد شدن زیر ضرباتِ سربازانِ هرودِ پشیمان می‎فهمد.
    -
  • 1.سالومه؛ اسکار وایلد؛ سیروس بهروزی
  • 2،3. اغوا؛ ژان بودریار؛ ترجمه امین قضائی
  • نقاشی از فدریکو بلتران ماسس
  • درباره اغوا: سالومه و یحیی

برچسب‌ها: عشق, La Femme
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1391ساعت 16:46  توسط نوستالژیک  | 

  • هنگامی که فِنگ مرگش را نزدیک دید [...] گفت:«خود من استادانی را دیده ام که در زمان مرگ خوابیده یا نشسته بودند، اما نه استادی را که ایستاده باشد. آیا هیچ استادی را می شناسید که ایستاده مرده باشد؟» راهبان صومعه جواب دادند:«بله، چنین پیشینه ای هست.»- «آیا کسی را می شناسید که در حالیکه روی سرش ایستاده، مرده باشد؟» پاسخ چنین بود:«نه، تا حالا هرگز.»
  • در آن هنگام فنگ روی سرش ایستاد و جان سپرد.
  • *From D.T. Suzuki, Essays in Zen Buddhism, In Pierre Bourdieu's Essay:The Cult of Unity and Cultivated Differences,1965
  • برگردان:نوستالژیک

برچسب‌ها: مرگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1391ساعت 19:50  توسط نوستالژیک  | 

  • «هانا آرنت ادعا می کند که تمام اندوه و مصایب، چنانچه بتوانید در قالب داستانی بگنجانیدشان، یا روایتی درباره شان تعریف کنید قابل تحمل می شوند...همیشه بهتر است خشم و تنفرمان را بروز دهیم، تا اینکه بخواهیم سرکوبش کنیم. خوب است که زخمهای تاریخ به قصد اندیشیدن باز باقی بمانند. حقیقتا که در روایت و بیانگریِ خشم جنبه سالمی وجود دارد، به همان زیان آوریِ فروخوردن نالیدن ها. به زبان آوردن و بحث کردن طرقِ التیامند و روانکاوی اصلا بر همین کارکرد بیانگرانه ی زبان متکی ست. شنیدن خشم دیگران مجبورمان می کند تا با خطاکاری های خود مواجه شویم که اولین قدم در بخشودگی است. باید به زبان به عنوان سلاحی بر علیه خشونت ایمان داشته باشیم؛ در حقیقت بهترین سلاح علیه آن.»
  • پس لطفا روایت کنید، بنالید، خشمگنانه بحث کنید، و ببخشید.

  • *From Paul Ricouer's Interview with Richard Kearney ,Debates In Continental Philosophy,2004
  • برگردان:نوستالژیک

برچسب‌ها: زبان‌درد, آرنت, Being Liberal
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1391ساعت 19:43  توسط نوستالژیک 

  • «هر آنتی‌تزی، مذهبی، اخلاقی[Ethical یا Moral]، اقتصادی و غیره [در نهایت] به آنتی‌تزی سیاسی تبدیل خواهد شد، چنانچه به اندازه کافی قدرتمند باشد تا انسانها را به طور کارآمدی بر مبنایِ دوست و دشمن دسته‌بندی‌ کند. امر سیاسی در خودِ بطنِ نبرد نهفته نیست که قوانینِ نظامی، روانشناختی و فنیِ خاصِ خود را دارد، بلکه در شیوه رفتاری‌ست که از طریق این امکان، این برآوَردِ واضحِ وضعیتِ عینی، تعیّن می‌یابد و از رهگذر آن، قدرتِ تمیز صحیح بین دشمن واقعی و دوستِ واقعی را فراهم میاورد.» [کارل اشمیت، The Concept Of The Political]مقایسه شود با:
  • «حتی حالا...چنین به نظر می رسد که همه‌چیز سیاسی است. اما قطعا روشن خواهد شد که سرانجامِ کار در تناظری معکوس با [جنبشِ] اصلاح است: [در 1848] همه چیز شبیه جنبشی دینی به نظر رسید و سیاسی شد. اینک همه‌چیز شبیهِ امور سیاسی به نظر می‌رسد اما در نهایت به جنبشی دینی بدل خواهد شد.» [کی‌یر کگور]

برچسب‌ها: سیاست
+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1391ساعت 20:35  توسط نوستالژیک  | 

  • چند روز پیش کتابی خواندم که عده‌ای از شما بی‌شک آن را خوانده‌اید؛ کتابی از همینگوی به نام پیرمرد و دریا. بعد از خواندنش غافلگیر شدم، از اینکه به چشم خود دیدم اخلاقیات همینگوی در نهایت یکی از همان اخلاقیاتِ مالوف است. می‌گویم اخلاقیات همینگوی، برای اینکه واضح است او دغدغه اخلاق دارد، و اینکه غیرمنصفانه است اگر اخلاقیات را در کارش نبینیم. و اساساً، به سادگی، این اخلاقیات «ارباب» است، اخلاقیات ارباب مطابق هگل، فکر نمی‌کنم مطابق نیچه، لیکن باید در این باره دقیق‌تر بود.
  • در مجموع همینگوی فقط به آن چیزی عشق می‌ورزد که انسانی که جایگاه اربابی را قبضه کرده می‌توانست بدان عشق بورزد. ارباب کسی است که می‌تواند شکار کند، می‌تواند ماهی بگیرد، کسی که کار نمی‌کند. ارباب با به مخاطره انداختن خود، با مرگ روبرو می‎شود؛ و این چیزی‌ست که همینگوی همیشه به آن علاقه داشته؛ و به عنوان مثال، دیده نشده او یک قهرمان طبقه کارگر را خلق کند. همیشه مردانی را به تصویر می‌کشد که ریسک می‌کنند، و نه ریسکی که هراس چون یک ویرانی بر سرش آوار شود. در شخصیتهای همینگوی همیشه چیز فائقی هست. حالا این توانایی بر فائق آمدن در کتاب آخرش پیرمرد و دریا ملموس‎تر است.
  • به نظر من نکته چشمگیری در اینجا وجود دارد: آن چیزِ اساساً خود-استواری که از آغاز تا پایان علیرغم همه چیز در پیرمرد باقی می‌ماند. خالی از اهمیت نیست که این مرد یک کارگر، در معنای دقیق کلمه، نیست، بلکه ماهیگیر است. ماهیگیری به واقع یک شغل نیست. شغلی برای انسانِ نخستین، ولی شغلی که آن از خود بیگانگی را که خصیصه کار بنده است نمی‌آفریند. حتی در زمان حاضر نیز، کسی نیست که خود را ارباب به شمار بیاورد و نتواند ماهی بگیرد. ماهیگیری هنوز کاری برای اربابان است.
  • من فکر می‌کنم ممکنیتی که همینگوی در اینجا ارائه می‌کند قابل توجه است. ممکنیتی مشتمل بر دانستنِ اینکه چگونه آرام ماند، چگونه همه چیز را تاب آورد و نهایتاً اینکه بدانی چگونه در تنها امکانی برای زیستن که شانس دستت داده خود را در موقعیت غالب قرار دهی، با وجود همه بدشانسی‌های قابل تصور.
  • *از George Battaile,The Unfinished System Of Nonknowledge,Published By University Of Minnesota Press,2001
  • برگردان: نوستالژیک
  • پ.ن: عنوان «در ستایش...» شیطنت ناجوانمردانه‎ای‎ست از جانب من. طبیعتا باتایِ مارکسیست نمی‎تواند ستایشی از تاب آوردن همه چیز داشته باشد. چند پاراگراف جلوتر باتای اذعان می‎کند هرچند همینگوی را از نزدیک نمی‎شناسد با اینحال گرویدن او به کاتولیسیسم را ناامیدکننده می‎داند و از گرایشات ضدعقلی او انتقاد می کند. باتای احتمالا اخلاق ماهیگیری را در امتداد اخلاق کاتولیکی می‎بیند. خوب، چه اهمیتی دارد!

برچسب‌ها: ژرژ باتای
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1391ساعت 22:33  توسط نوستالژیک  | 

  • کامو؛ درباره فرانسه.1951: گلبولِ سفید بسیار زیاد، گلبولِ قرمز نه به اندازه کافی، و تازه این گروه در حال بلعیدنِ آن گروه. فرانسه هم گرفتار لوسمی است. نه در وضعیتِ پیش بردن جنگ است و نه تولید یک انقلاب. اصلاحات، چرا. ولی دروغ است اگر بخواهیم امید دیگری به فرانسه ببندیم. نخست خونش را باید عوض کرد.

برچسب‌ها: آلبر کامو, سیاست
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1391ساعت 21:9  توسط نوستالژیک  | 

  • اگر هیچ شاهد و قرینه‌ای قابل اعتماد نباشد، وقتی در مورد شاهدِ کنونی نیز اعتمادی نیست، گفتنِ اینکه «شاید اشتباه می‌کنیم» هیچ سودی ندارد؛ [...] شکّی که در همه چیز شک کند، شک نیست.
  • -
  • ویتگنشتاین، در باب یقین، قطعات 303 و 450

برچسب‌ها: زبان‌درد
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1391ساعت 22:1  توسط نوستالژیک  | 

  • روی هم رفته در سرزمین قی‎آلود وحشتناکی افتاده ایم که با هیچ مقدار و مقیاسی پدرسوختگی و مادر ق*به گی‎هایش را نمی شود سنجید. جایی که منجلاب گـُه است دم از اصلاح زدن خیانت است. اگر به یک تکه آن انتقاد بشود قسمتهای دیگرش تبرئه خواهد شد. تبرئه شدنی نیست. باید همه‌اش را دربست محکوم کرد و با یک تیپا توی خلا پرت کرد. چیز اصلاح شدنی نمی‌بینم...
  • *از نامه ی بیست و نهم صادق هدایت به حسن شهید نورایی به تاریخ 14 ژوییه 1947
  • پ.ن: آقاجان، صادق، اصلا ما گُه خالص، اینجا هم منجلاب همه فاضلاب های جهان، حالا چه کنیم؟ راه حلی داری؟ تیپا را چطور باید زد؟ یا تو هم فقط به سبک آدمهای همان منجلاب چس‎ناله میکنی؟

برچسب‌ها: Iranianism
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1391ساعت 19:23  توسط نوستالژیک  | 

  • در قلمروی سه چیز نباید دنبال کیفیتی به نام پیروزی گشت: عشق بشری [و مگر هر عشقی بشری نیست؟] توتالیتاریسم و جنگ.
  • اولی را در یادداشتی از آلبر کامو به نقل از یک آدم زناکار می‎بینیم «در عشقِ انسانی هیچوقت چیزی به نام پیروزی وجود ندارد. فقط یک موفقیتِ تاکتیکیِ کوچک پیش از شکست نهایی، یا مرگ، یا بی اعتنایی؛ عشق آرزوی فهمیدن بود، و فعلا با شکست های دائم شاید این آرزو هم فرو می مُرد یا بدل به محبتی دردناک، وفاداری، ترحم و غیره می شد.»
  • دومی را جرج اورول در 1984 و بیچارگانِ تحتِ تمامت-خواهیِ برادر بزرگ به تصویر می کشد:«در این بازی، پیروزی امکان ندارد. فقط بعضی از شکستهایش بهتر از باقی شکست هاست هر چند جولیا قبول نداشت که شکست قانون طبیعی انسان است.»
  • و آخری را در تلویزیون های برفکیِ دهه شصت و تطور شعار «جنگ جنگ تا پیروزی» به «جنگ جنگ تا یک پیروزی» از آن رو که پیروزی، حتی همان یک پیروزی، در جنگ تعریف نشده است و به بی‎نهایت میل می کند.

برچسب‌ها: جنگ, عشق
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1391ساعت 18:59  توسط نوستالژیک  | 

  • کافکا اسطوره ی همه جور سردرد است انگار. در اکثر نامه هایش ردی از آن می شود دید؛ از سردرد سوزنی در اکسیپیتال تا سردرد منتشر و گنگ در پیشانی تا سردرد انقباضی نوبه ای در شقیقه ها و انواع دیگر. فقط وقتی از سردرد خلاص می شود که یک شب بعد از ده دقیقه خون بالا آوردن می فهمد سل دارد. به فلیسه می نویسد عزیزم، سردرد دیگر به سراغم نمی آید فقط گاهی سرفه می کنم، گاهی مختصری تب می کنم، گاهی شب ها کمی عرق می کنم، اما به هر حال بهتر از این چند سال آخرم. بعد می میرد. سالها پیش از آن که سه تا از پنج معشوقه اش را در کوره سوزانده باشند.

برچسب‌ها: کافکا, مرگ
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 15:53  توسط نوستالژیک  | 

  • برای محافظت از وضعیت خاطره‌هاشان، فاماها به روش زیر اقدام می‌کنند:
  •  بعداز محکم بستن خاطره با بندها و به «یاد آور ها»، با رعایت تمام احتیاطات ایمنی، آن را از سر تا نوک پا در ملحفه ای سیاه می پیچند. سپس رویش برچسب می زنند «گردش بیرون شهر در کوییلمس» یا «فرانک سیناترا»و به دیوار اتاق پذیرایی تکیه‌اش می‌دهند.
  • کرونوپیوم‌ها، که می‎دانید چه موجودات شلخته و تنبلی هستند، برعکس، خاطره‌ها را دور و بر خانه ول می‌کنند؛ آنها را با فریادهای شادمانه روی زمین می اندازند و لاقیدانه در بینشان قدم می زنند. هنگامی که یکیشان وَرجه وُرجه می‎کند، به نرمی نوازشش می‌کنند و می‌گویند «مواظب خودت باش» و همچنین «پله ها رو بپا». به همین خاطر است که خانه فاماها منظم و ساکت است، در حالی که در خانه کرونوپیوم ها غوغایی بر پاست و درهاست که به هم کوبیده می‌شوند. همسایه ها همیشه از دست کرونوپیوم ها شاکی‌اند، و فاماها در حالیکه سرشان را به نشانه موافقت تکان می دهند سراغ برچسب‌ها می‌روند تا از سر جای خود بودنشان مطمئن شوند.
  • پ.ن: کرونوپیوم ها موجودات بی‌تکلف، ساده، درهم ریخته و احساساتی و در کل آزاد از قید و بندهای متعارفند. اینها دقیقا در مقابل فاماها که خشک و هدفدار و قاعده‌مندند و نیز اسپرانزاها که رُک، فاقد خیالپردازی و تا حدی کودنند قرار میگیرند. هر سه تای این موجودات بامزه ساخته و پرداخته ذهن خولیو کورتاسارند.
  •  
  • از Julio Cortázar, Cronopios and Famas, 1962.
  • برگردان: نوستالژیک 

برچسب‌ها: نوستالژی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 19:1  توسط نوستالژیک  | 

  • شب بخیر.هوای خوبیه، خوش بخوابید.
    فرمول.فرمول برای همه.هوای خوبیه یا هوای بدیه.اما بیشتر هوای خوبیه.یا همیشه هوای خوبیه مگر اینکه بگویی نه، نیس. اونوقت دیگه نیس.اینجور زندگی آسونه.آسونه اما کیف نداره.آسونه اما یا حماقت یا تصمیم لازم داره. اما شرف چیز دیگریه.شرف کیف داره.آسون نیس اما کیف داره.برو بخواب که دنیا زیاد فرمول داره.برو بخواب که همیشه خشمهایت را در خواب شب گذاشته ای. اثری ازش نمی ماند مگر توی وجود که آنجا پنهان می شود و آماده ی آزار دادن. خوش بخوابید.خوش- «چشمان بی پلک بر هم فشاران و به امید دقه ای بر در» اما تو چه خواهی نوشت؟ بنویس رفتم تماشای آتش بازی، باران آمد باروتها نم برداشت.
  • ---
  • پاراگراف آخر داستان «بیگانه ای که به تماشا رفته بود» از ابراهیم گلستان.
    نقل جمله ی آخر این پاراگراف در نامه ای توسط غلامحسین ساعدی که آن زمان در بازداشت بود، موجب بازداشت گلستان نیز شد.گلستان یکبار در مصاحبه ای با دویچه وله در این باره گفت: ثابتی{بازجویم} از من پرسید «آقای گلستان، آیا میدانید که از وقتی ما به اسم شما برخورد کرده ایم تا وقتی شما را گرفتیم، فقط ۱۱ دقیقه طول کشید؟» گفتم: «شما اسم این را چی میگذارید؟ از وقتی شما روی ماشه ی هفت تیرتان فشار بیاورید و مغز من پر از خون، روی دیوار پشت سر شما بپرد، ۱۱ ثانیه هم طول نمیکشد. اما اصلاً چرا مرا گرفتید؟» گفت: «وقتی ساعدی را گرفتیم، در نامه هایش به جمله ای از شما برخوردیم که جمله ی بسیار مرموزی است و فوری شما را گرفتیم.» البته من با ساعدی رابطه نداشتم، فقط دوبار او را دیده بودم.
    آن جمله این است: «بگو رفتم تماشای آتشبازی؛ باران آمد، باروتها نم برداشت.» به ثابتی گفتم: آقای ثابتی، این جمله را من ۲۶ سال پیش نوشته ام. خطاب به آقای ساعدی هم ننوشته ام، آن را آخر یک قصه نوشته ام و این قصه تا کنون چهار یا پنج بار چاپ شده است. آقای ساعدی این قصه را خوانده است، اما شما که مقام امنیتی و اطلاعاتی هستید، نخوانده اید. من نوشته بودم که شما بخوانید، اما نخوانده اید و اطلاع نداشتید. من چه کار کنم.
    جمله ته قصه ای است که یک خبرنگار خارجی به ایران میآید که در مورد انقلاب آذربایجان بنویسد . پهلوی فردی مانند من می آید که ترتیب رفتن او به تبریز را بدهم. وقتی اینکار ترتیب داده میشود، شبی که میخواهد برود، آذربایجان سقوط میکند و او نمیداند چکار کند. دعوت هم کرده است و میهمانان نمیآیند. فقط دختر خوشگلی که بلند کرده، پهلوی اوست. به اتاق مهمانخانه میرود که با او بخوابد، اما نمیتواند با او بخوابد. فکر میکرده به ایران میآید، انقلاب تازه ی کمونیستی را در آذربایجان میبیند و مانند رفقای دیگرش که کتابهایی راجع به کشورهای دیگر نوشته اند، کتابی راجع به ایران خواهد نوشت. اما نشد. خُب پکر میشود. دختره هم قهر میکند و میرود. او تنها مانده و نمیداند چه کار کند. به خودش میگوید: بنویس، مقاله بنویس. دارد با خودش حرف میزند و از خودش می پرسد: در مقاله ام چه بنویسم؟! می گوید: بنویس، رفتم تماشای آتشبازی؛ باران آمد، باروتها نم برداشت.
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 تیر1390ساعت 20:46  توسط نوستالژیک  | 

  • نشانه های بیشعوری [اَس هُلیسم] در جامعه:
  • تبلیغات تلویزیونی گروههای تندروی مذهبی
  • تحقیقات ۱۹میلیون دلاری برای بررسی تاثیر گ*زیدن گاوها بر گرم شدن زمین
  • پرداخت یک میلیون دلار به هنرپیشه ها برای حضور در آگهی‎های بازرگانی تلویزیونی
  • اینکه یک نفر با داشتن یک جفت پا، پانصد جفت کفش داشته باشد.
  • هنردانستن ِ انکار.
  • استفاده از صداهای ضبط شده درفرودگاه ها و آسانسورها: طبقه سوم...دینگ!
  • ادغام کمپانیهای کوچک در کمپانیهای بزرگ و پرداخت مبالغ هنگفت برای بازخرید مدیران پیشین.
  • سوزاندن پرچم با توجیه آزادی بیان.
  • یارانه‎ی اضافه بر سازمان برای کشاورزان تنباکو.
  • آزادی حمل اسلحه برای بعضی غیرنظامی‎ها.
  • گسترش مخاطبان شبکه‎های تلویزیونی عامه‎پسند.
  • عطش دیوانه‎وار جامعه به پیشرفت بسیار سریع و تولید و مصرف اخبار افتخارآمیز.
  • استفاده از مخفف واژه‎ها به جای خود واژه‎ها.
  • ندانستن معنای مخفف‎ها.
  • استفاده از مکتبهای فلسفی دهان‎پرکن در کوچه و بازار.
  • مدیر یک دقیقه ای.
  • کتاب سوزی.
  • بزرگ شدن دولت.
  • طبیعی شدن پریدن مردم به یکدیگر.
  • دیپلمه هایی که نتوانند مدرک دیپلمشان را از رو بخوانند.
  • علاقه ویژه به برنامه‎های اتمی و صرف هزینه‎های هنگفت برای ساخت یا وارد کردن سلاحهای مخوف نظامی.
  • داروهای شادی آور.
  • باور عمومی به نسبی بودن حقیقت.
  • شبکه های خرید تلویزیونی.
  • یکی دو ماهی است موجی از انتشار اینترنتی کتابهایی به راه افتاده که یا از ارشاد مجوز نشر نگرفته اند و یا اصلا-به دلایل واضحی-خودشان بیخیال گرفتن مجوز شده اند. از این دست کتابها می توان به مجموعه داستان هیجان نوشته جواد سعیدی پور یا همان آقای ناظم بلاگستان و نیز خفیه نگاری خشونت در سرزمین آدم لتی ها نوشته شاپور جورکش اشاره کرد. آخرینش نیز همین "بیشعوری" که دسته‎بندی بالا را از آن آوردم و به بسی نیز با آن حال نموده و همینجا از محمود فرجامی به خاطر برگردانش به فارسی تشکر می نمایم! طبیعتا به گسترش این موج از چند زاویه می‎توان نگاه کرد: برای ما خوانندگان بسیار میمون و برای ناشران تا حدی ناامیدکننده‏ست. مولف نیز به عنوان ضلع سوم اگر هدفی جز خوانده شدن اثرش نداشته باشد و از منفعت اقتصادی آن چشم بپوشد، می تواند مطمئن باشد که فضای مجازی این مهم را برای او تامین خواهد کرد. به لحاظ بازخورد اقتصادی میتوان حدس زد که انگشت شمارند خوانندگانی که کتاب را روی دسکتاپشان داشته باشند و بعد دلشان بیاید که هزینه آن را به نحوی به دست مولفش برسانند.
  • درباره کتاب: نویسنده لحن طنز و طعنه‌زنی را برای بیان انتقادهای خود انتخاب کرده است. کرمنت بعداز ارائه تعاریفی از ماهیت، شدت و سرگذشت بیشعوری به سراغ دسته‎بندی بیشعورها می‎رود: بیشعور اجتماعی، مدنی، تجاری، بیشعور مقدس مآب، بیشعور عصر جدید، بیشعور دیوان سالار، بیشعور شاکی و بیشعور بیچاره. بعد از آن با نیش و کنایه به بررسی خصوصیات جامعه بیشعورها می پردازد و در فصل آخر نیز نمونه هایی از طریقت ازدواج با بیشعورها، دوستی و کار با بیشعورها، بیشعورهای مادرزاد و نهایتا ارائه راه حلی برای غلبه بر بیشعوری می پردازد!
  • بیشعوریدر فصل بیشعورهای مقدس مآب، اِوَنجلیست ها را مثال می‎زند و آنها را در رده ی مگا-اَس‎هُل ها یا اَبَربیشعورها قرار می دهد. فرجامی در تکمله ای بر این موضوع در پاورقی آورده است که:«از اعتقادات اصلی و مشترک اِوَنجلیست ها، اعتقاد جالب، بامزه و در عین حال خطرناک آنها به ظهور قریب الوقوع دجال است. آنها معتقدند دجال به زودی ظهور خواهد کرد و دنیا به عذابی سخت دچار خواهد شد و فقط مسیحیانِ باز تولد یافته نجات خواهند یافت. پیروان این فرقه رابطه بسیار حسنه‎ای با یهودیان و به خصوص صهیونیستها دارند. آنها معتقدند در آخرالزمان، یهودیان باید از سراسر جهان به سرزمین فلسطین مهاجرت نمایند و همزمان با ظاهر شدن دجال، ۱۴۴هزار نفر از یهودیان به مسیح اعتقاد پیدا خواهند نمود و همراه مسیحیان باز تولدیافته و مسیح به بهشت خواهند رفت و آگاه تمام یهودیان جهان به دست دجال کشته خواهند شد. به اعتقاد اونجلیست ها، هفت سال بعد از ظاهر شدن دجال، مسیح همراه مسیحیان باز تولد یافته به زمین فرود خواهند آمد و دجال را در محل فلسطین در جنگ نهایی مقدس[آرماگدون] شکست خواهند داد و مسیح پس از آن برای مدت هزار سال حکومت جهانی را به پایتختی بیت المقدس رهبری خواهد کرد. اونجلیستهای معاصر معتقدند که اسرائیل استثناست و صهیونیزم و اسرائیل برنامه خداوند برای خاورمیانه هستند. آنها به همین میزان با دشمنان صهیونیزم نیز دشمنند و در همین رابطه به شدت طرفدار به راه افتادن جنگ آمریکا علیه ایران هستند.»
  • در فصل بیشعورهای عصر جدید می نویسد:«اگر بیشعورهای مقدس مآب نمی توانند هیچ چیز خوبی در دیگران ببینند، در مقابل عده‎ای هم هستند که نمیتوانند هیچ چیز بدی در آدمها ببینند -یا دست کم اینطور ادعا می کنند. اینها کودکان عصر جدید هستند؛ آدمهایی که درنهایت خوشبینی معتقدند که همه چیز جهان در نهایت کمال است و هیچ مشکل بزرگی وجود ندارد. در نگاه نخست به نظر می رسد این افراد بیشعور نیستند و فقط ابله هایی هستند که خزعبلات هر مهمل‎گویی را که به سویشان بیاید باور می‎کنند. آنها به طالع‎بینی‎های چینی و هندی باور دارند و احتمالا کمی هم ورزشهای رزمی یاد گرفته اند. شاید گوشت بخورند، شاید هم نه، اما اکثرشان آب هویج زیاد می نوشند و گاهی هم قهوه تنقیه میکنند- البته بدون شکر- بیشتر آنها لس‎آنجلسی هستند. طرفدارهای عصر جدید، می خواهند مدینه فاضله ای به وجود بیاورند که همه چیز آن در منتهای کمال باشد و بنابراین هر چیز دیگری را که کوچکترین نقصانی داشته باشد پس می‎زنند. در دهه شصت این طرز تفکر مد بود. در واقع هیچ چیز در عصر جدید واقعا جدید نیست بلکه ملغمه‎ایست از عقاید و آیینهای باستانی که فقط به درد مطالعه در تاریخ باستان می خورند!»
  • « واقعیت تلخ آن است که بوی گند بیشعوری از سراسر دنیای ما به مشام می رسد و اگر کاری برای زدودن آن نکنیم، به فاجعه خواهد انجامید. فاجعه آن وقتی است که دیگر این بو را احساس نکنیم به این دلیل که شامه‎مان به آن عادت کرده باشد...بویی حس نمی کنید؟!»
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اردیبهشت1390ساعت 12:53  توسط نوستالژیک  | 

  • داخلی:[زندان-ژان، دوباره در جامه ی مردان، اسقف بووه با لافونتن وارد می شوند]
    ژان:...من ایمان خود را فروخته ام.
    اسقف: اما تو آشکارا توبه کرده ای.
    ژان: بله چون نمی دانستم توبه ی آشکار یعنی چه.من فقط از ترس آتش توبه کردم.در جنگ هیچوقت از آتش نمی ترسیدم چون تنها نبودم و مردانم در کنارم بودند.اما بعد به مردم شک کردم.فکر کردم که انها اهمیتی نمی دهند که من بمیرم یا نه.و مثل همیشه به می نوشی در میخانه ها ادامه می دهند.اما آنها در این مدت همه چیز را می دانستند و کارهای من بیهوده نبوده.
    اسقف: چه اهمیتی دارد که حلبی سازها و زنان ماهی فروش چه می دانند؟
    ژان: اسقف! روزی می رسد که شراب فروش های تورین و ملاحان نورماندی با هم متحد می شوند و آن وقت دیگر جای شما حضرات در اینجا نخواهد بود.
    اسقف: ژان تو به گناهان و معاصی خود رجعت کرده ای، چون سگی که به قِی کرده ی خود برگردد.کلیسا بیشتر از این نمی تواند از تو دفاع کند. وداع وداع...
    [با لافونتن خارج می شود]
    ---
  • پنج سال بعد-دهکده ای در تورین
    بروییل: (به کودک) شنیده ای؟ فرانسه دوباره خانه فرانسوی ها شده.
    کودک: آقای لگرن، شما او را دیدید؟
    لگرن: من سوختن او را دیدم، پی یر!
    بروییل: او فرانسه را رهبری کرد.
    لگرن: بله اما فرانسه هم او را رهبری کرد.
    بروییل: منظورت چیست؟
    لگرن: خوب جریان اینطور بود- اول او مردم را بر علیه دشمن رهبری کرد.و به این ترتیب اسیر شد.و بعد وقتی او را در برج روان به غل و زنجیر کشیدند ،خبری از ما نشنید و توان خود را از دست داد، مثل من و شما.حتی توبه هم کرد.اما وقتی که توبه کرد مردم عادی روان سخت از او عصبانی شدند، چنانکه به بارانداز ریختند و انگلیسی ها را کوبیدند.او این جریان را شنید، کسی نمی داند از کجا و چطور، و شهامتش را دوباره به دست آورد.او فهمید یک دادگاه هم می تواند میدان جنگی به خوبی خاکریزهای نیواورلئان باشد.بنابراین او بزرگترین شکست خود را به بزرگترین پیروزی ما تبدیل کرد.پس از آنکه لبانش خاموش شد صدایش به گوش آمد.
    بروییل: راستی امسال شرابهای طرف شما چطور است؟
    لگرن: من سال پیش آنجا نبودم اما دخترها می گویند به شیرینی سال بیست و هشت است.
  • محاکمه ژان د ارک- برتولت برشت
  • محاکمه ژاندارک

برچسب‌ها: ژاندارک
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 11:29  توسط نوستالژیک  |