-
درباره دلتنگی: هیچوقت دلتنگ نبوده ام.در اتاقی تنها بوده ام.هوس خودکشی کرده ام.افسرده بوده ام.حالم خراب بوده.خرابتر از هر چیزی.اما هرگز این احساسو نداشتم که یه نفر میتونه بیاد تو اون اتاق و اوضاعمو روبراه کنه...یا اینکه اصلا" هیچ کس دیگه ای بتونه وارد اون اتاق بشه.به یه بیان دیگه،به خاطر این تمایل به تنهایی و خلوت نشینی،دلتنگی هیچوقت پاپیچم نشده.ممکنه تو یه مهمونی باشه یا تو یه استادیوم شلوغ که ملت دارن یکی رو تشویق میکنند ولی تنهایی میاد سراغم.به قول ایبسن "قویترین آدما، تنهاترینشونند."هیچوقت فکر نکردم خوب، حالا یه بلوند خوش بر و رو میاد اینجا و یه کاری میده دستم،شونه هامو میماله و من حالم خوب میشه. نه،فایده ای نداره. عوام الناس رو که می شناسی،میگن حالی به هولی، امشب شب جمعه س.چیکاره ای؟میخوای فقط اونجا بشینی؟خوب آره. واسه اینکه بیرون هیچ خبری نیست.فقط خریته.یه مشت آدم کله پوک با یه مشت کله پوک دیگه تو هم پیچیدند.بذار خودشونو خر کنند.هیچوقت اینکه شبا نیاز پیدا کنم بزنم بیرون به دردسرم ننداخته.تو بارها قائم میشدم چون نمیخواستم تو کارخونه ها قائم شم.همین.واسه همه اون میلیونها آدم متاسفم ولی خودم به شخصه هیچوقت دلتنگ نبودم.از خودم خوشم میاد.خودم بهترین سرگرمی خودمم.بیا بازم شرابی بزنیم!
-
درباره زنها: من اسمشونو میذارم ماشینای ناله.اوضاع یه مرد با اونا هیچوقت روبراه نیست...و وقتی پای اون هیستری زنانه و دعوا مرافعه میاد وسط...اه پسر ولش کن.باید برم بیرون،بپرم تو ماشین و بزنم به چاک.هر جا که بشه.یه جایی یه قهوه ای بخورم.هر جا.هر چیزی جز یه زن دیگه.ببین فکر میکنم اصلا" اونا یه جور دیگه ساخته شدن.{خودمانی میشود} هیستری که شروع میشه از دست میرن.میخوای که تمومش کنی ولی اونا نمیفهمند.{با یک جیغ بلند زنانه}"کجا داری میری؟" دارم از این جای لعنتی میرم عزیزم.فکر میکنند از زنا متنفرم اما نیستم.خیلی چیزا در این باره مصطلح شده.اونا فقط میشنوند بوکوفسکی یه خوک نر شوونیسته اما منبعشو چک نمیکنند.قطعا" بعضی وقتا باعث میشم زنا بد به نظر بیان،ولی همین کارو با مردا هم میکنم.حتی اینکارو با خودمم میکنم. اگه فکر کنم یه چیزی بده، میگم اون چیز بده.مرد،زن،بچه،سگ. زنا خیلی نازک نارنجی اند.فکر میکنند تافته جدا بافته اند.این مشکلشونه.
-
درباره ایمان: ایمان چیز خوبیه.واسه اونا که دارندش.فقط بار مسئولیتشو رو من نذار.من به لوله کش خونه مون بیشتر از زندگی ابدی ایمان دارم.لوله کشا یه کارخوب میکنند: جریان فاضلابو باز نگه میدارند.
-
روزی روزگاری: زمستون بود. تو نیویورک داشتم از گرسنگی می میردم و در عین حال سعی میکردم یه نویسنده بشم. واسه سه چهار روز هیچی نخورده بودم. نهایتا" گفتم میخوام یه پاکت بزرگ پاپ کورن بخورم.و خدایا،تا اون زمان هیچ چیزی به اون خوشمزگی نخورده بودم.خیلی خوب بود.هر دونه ش، میدونی، هر دونه ش مثل یه استیک بود.می جویدمشون و توی معده ی بیچاره م میریختم.معده م هم میگفت متشکرم! متشکرم! متشکرم! تو بهشت بودم. به راه رفتن ادامه میدادم که دو نفر رد شدند.یکیشون به اون یکی گفت "یا عیسی مسیح!" اون یکی گفت " یارو رو دیدی چطوری داشت پاپ کورن میخورد؟خیلی ناجور بود."من دیگه نتونستم از بقیه پاپ کورنام لذت ببرم.فکر کردم منظورت از اینکه خیلی ناجور بود چیه.من الآن اینجا تو بهشتم.حدس میزنم یه جورایی کر و کثیف بودم.اونا همیشه میتونند این حرفارو به یه آدم درب داغون بگن.
-
درباره مردم: زیاد به مردم نگاه نمیکنم.به همم میریزند.میگن اگه به یکی خیلی نگاه کنی کم کم خودت هم شبیهش میشی.بیچاره لیندا! بیشتر اوقات بدون مردم هم میتونم به کارام برسم.اونا پرم نمیکنند،خالی ام میکنند.واسه هیچ بنی بشری هم احترام قائل نیستم. اونجوری مشکل دار میشدم.دارم دروغ میگم.ولی باور کن، صحت داره.
-
درباره رابطه جنسی قبل از کشف ایدز:{بی خیال این یکی...!}
-
درباره شکسپیر: غیر قابل خوندن و زیادی اهمیت داده شده.ولی مردم نمیخوان اینو بشنون.میدونی،نمیشه به جاهای مقدس حمله کرد.شکسپیر با گذر قرنها دیگه جا افتاده.تو میتونی بگی فلان بازیگر یه ایکبیری نکبته ولی نمیتونی بگی شکسپیر چرنده. هر چه بیشتر یه چیزی دور و برِ از دماغ فیل افتاده ها باشه اونا بیشتر خودشونو بهش می چسبونند، مثل این ماهیهای مکنده. وقتی احساس کنند یه چیزی امنه، خودشونو بهش می چسبونند.لحظه ای که حقیقتو بهشون میگی وحشی میشن.نمیتونند باهاش کنار بیان. اون حقیقت به فرآیند استدلال فکریشون حمله میکنه.حالمو به هم میزنند.
-
از
مصاحبه شان پن با چارلز بوکوفسکی در مجله Interview
-
-
+ نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 11:8  توسط نوستالژیک
|
-
اصل اول: وقتی نمیگذارند آدم حرفهای مهم بزند،مجبور است خیال کند هر حرفی که میزند حتما" مهم است.
-
اصل دوم:حسن نیت برای هیچ چیز کافی نیست.
-
اصل سوم: اگر نمیتوانید ماشینی را که در سربالایی گیر کرده هل دهید،لااقل از آن پیاده شوید.
-
اگر فکر میکنید اینها که گفتم هیچ ارتباطی با فیلم کوتاه حنا مخملباف-روزهای سبز- که در جشنواره ونیز و همچنین BBC فارسی پخش شد دارد، کاملا" درست فکر کرده اید.فرض کنید یک ونیزی مشتاق که چیزی جالبتر از قایق سواری و الکلیسم پیدا کرده،کنجکاو میشود بداند این روزها در ایران چه خبر است.خیلی ساده یک برنامه جشنواره فیلم شهرش را تهیه میکند، بلیط میخرد و به تماشای روزهای سبز مینشیند.ابتدا یک دختر لوس و ننر را بر پرده می بیند که مدام میگوید تهران عجب جهنمی است و مثل روانپریش ها آبغوره میگیرد و با خودش حرف میزند.ونیزی توی ذوقش میخورد ولی سعی میکند همچنان برای دیدن ادامه فیلم ترغیب شود.باز همان دختر ننر ظاهر میشود که پشت VIP یک استادیوم شلوغ منتظر ورود یک رییس جمهور سابق است و خیلی تلاش میکند تا دیوارها را از فرط روانپریشی نجود.ونیزی سر در نمیاورد.آیا رییس جمهورهای سابق مثل کارکترهای "لابیرنت پن" از دندانهایشان خون میچکد و چشمهایشان کف دستشان تعبیه شده؟ ونیزی سپس میبیند که در یک کشور اسلامی با چارچوبهای مذهبی تنگ،یکسری موجود شبه مست با موهای تیفوسی و سر و وضع شبیه مانکنهای میلان مشغول رقصیدن در خیابانند و عکس یک آدم ریشو را در دست گرفته اند که از قضا شخصیت خوب داستان است.یکسری آدم عجیب دیگر هم هستند که تاکید دارند این هم مثل بقیه است-اشاره به آدم ریشوی خوب- ولی جریان بد و بدتر است و در ادامه حرفهای بی ربط دیگری میزنند.ونیزی هیچی نمیفهمد.باز با خودش تخیل میکند که مثلا" در سیستم سرمایه داری آمریکا،نوه لنین با سوءاستفاده از فضای باز سیاسی، کاندیدای ریاست جمهوری شده و توده عظیمی از طرفدارانش شامل همه انواع چپها،سبزها،رالف نیدرها و کسانی که از بحران اقتصادی به ستوه آمده اند هم هر روز در خیابان در مذمت سرمایه داری میتینگ بدهند.ونیزی به جبهه متحد دموکراتها و جمهوریخواهان حق میدهد که هر طور شده بخواهند جریان را جمع و جور کند.در صحنه بعدی فیلم،آدمهایی را میبیند که سنگ پرانی میکنند و پیکر خونالودی را بر دوش میکشند و نهایتا" یکنفر از حزب سبزهای اروپا آمده دارد تعداد آرای واقعی را میخواند که نشان میدهد احمدی نژاد فقط شش میلیون رای آورده.چیزی که هر ایرانی حتی با چشم غیرمسلح هم میفهمد که این امار به دور از واقعیت است.فیلم تمام میشود.ونیزی همان چیزهایی را هم که در مورد ایران میدانست یادش میرود و با ذهنی مغشوش و درب داغان در حالیکه فکر میکند تمام ماجرا همین بوده روانه قایق سواری میشود.
-
پ.ن:شاید زیادی بدبینم.
-

+ نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 12:0  توسط نوستالژیک
|
+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 18:54  توسط نوستالژیک
|
-
-خبرگزاریها:«طرح انتقال مقر دائم سازمان ملل متحد از آمریکا بدلیل مغایرت با مواد 130 و 134 آئین نامه داخلی مجلس شورای اسلامی، از دستور کار خارج شد.حمیدرضا حاجی بابایی عضو هیئت رییسه مجلس افزود:بر اساس این مواد، هر طرح و لایحه ای که به مجلس ارائه می شود، باید دارای عنوان، همچنین ماده واحده یا مواد باشد، افزون بر این، عنوان طرح نباید با مواد مغایرت داشته باشد. عنوان طرح مذکور با مواد آن مغایرت دارد، به گونه ای که در عنوان آمده "انتقال مقر دائم سازمان ملل متحد از آمریکا"، اما در مواد آمده، محل سازمان ملل به شکل دوره ای باشد. همچنین در مواد آمده که "اصلاح ساختار سازمان ملل انجام شود" که این اصلاح ساختار، در عنوان قید نشده است.به همین منظور، این طرح از دستور، حذف و به کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی برگشت داده شد تا اصلاح شود و پس از آن بار دیگر در دستور قرار گیرد.»
-
-سلیمانی وزیر سابق ارتباطات:«من براي راي دادن به يکي از نهادهاي دانشجويي رفتم.تا وارد شدم چند نفري به حالت اعتراض آميز داد زدند وزير آمد، وزير احمدي نژاد آمد و کلي سر و صدا راه انداختند. من راي ام را نوشتم و در صندوق انداختم. بعد از اينکه راي دادم يکي از اين چهار پنج نفر آمد جلو و در گوش من گفت؛ «ما هم به احمدي نژاد راي داديم.» من که ديدم اوضاع خوب است دلم قرص شد.
-
-هوگو چاوز رییس جمهور ماتریالیست/سوسیالیست ونزوئلا:به عنوان يك مسيحي احساس بسيار خوبي دارم كه به زيارت حرم مقدس امام رضا آمده ام...حضرت مسيح رجعت خواهد نمود و به همراه حضرت مهدي يك روز براي ايجاد عدالت قيام خواهند كرد.بايد تلاش كنيم هرچه زودتر حضرت مهدي به همراه حضرت مسيح ظهور كنند و سرتاسر جهان را از عدل و داد پر كنند.
+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 10:33  توسط نوستالژیک
|
+ نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 10:42  توسط نوستالژیک
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 10:21  توسط نوستالژیک
|
-
بردی که بردی،اگه ببازی بازم بردی!
-
جوزی لاموتا در گاو خشمگین اسکورسیزی
-
دیدم مرکز اسناد انقلاب،یک کتابی منتشر کرده،با تدوین و تالیف یک بابای مطمئنا" بیطرفی،برای پاسخگویی به شبهات مطرح شده در مورد انتخابات،تحت عنوان "تقلب بزرگ"! عناوین موضوعاتش:سه هدف با یک تیر (اهداف ابطال)،آتش زیر خاکستر،چرا هشت روز بعد،دلایل ابطال،پیش از تقلب و...که ابدا" و در هیچ جا به بحث اتاق تجمیع نمیپردازد و من هم برای اینکه تلافی کنم اصلا" به این کتاب نمی پردازم ولی کسانی که با تحمل تمام روشهای مهرورزانه و دسته دار دوماهه اخیر،هنوز مسائلی برایشان حل نشده باقیمانده، میتواننند این کتاب را بخرند و استعمال کنند تا قناعت از همه جایشان بزند بیرون.این از این. از انطرف میشنویم بولتنهایی در مورد شبهات انتخاباتی و دستهای پشت پرده حوادث بعد از آن برای توزیع در سطح دانشگاه ها در سال تحصیلی جدید آماده نشر شده. زیاده گوییهای رسانه میلی و روزنامه های جناح توپخانه و صحه گذاشتنهای اِگزَجِره ی فعالان عرصه پولیتیک در دادگاهها بر سلامت انتخابات را هم داریم و احتمالا" برای تکمیل کلکسیون در ماههای آینده،ده نمکی نامی اخراجیهای سه را هم با محوریت حوادث Post Election در بیابانهای اطراف تهران خواهد ساخت-مثلا" فرض کنید در سکانس ابتدایی، از لابلای بوران گرد و خاک در بیابان، هلیکوپترهای هاوک را میبینیم که چند نفر رابط دبلیو یازدهِ بارانی خاکستری پوش را هلی بُرد میکنند و در سکانس بعدی رابطها را میبینیم که در پستی بلندی تپه های قم-تهران ستادهای اولترا انفورماتیک تشکیل داده اند-ولی چیزی که من دارم یاد میگیرم اینست که گاهی نقیض جوهر شی،قائم بالذات تر از خود جوهر برای مکاشفه ماهیت جوهر است -چی شد!- و اگر نمیتوانیم تحقیقا" از حقیقت موضوع باخبر شویم،نگاه کنیم ببینیم چه کسانی تکذیبش میکنند تا مطمئن شویم! این همه شانتاژ و تبلیغات و استدلالهای نامُدلَل،حتی اگر واقعا" هم شبهه ای در کار نباشد آدم را شبهه ناک میکند و اخرش می شود حکایت غلام که امده بود آب ببرد،آب آمد و غلام برد.من هنوز هم سر آن حرفم هستم که طبقات فکری مردم این روزها با سیمان سفت بندی شده و اقناع و استدلال کار بیهوده ایست.هر کس آن طرز فکری را که قبل از انتخابات داشت این روزها سفت ترش را دارد و این گونه تبلیغات بوق و کرنایی هم فقط تعداد شبهه ناکان را زیاد میکند.
-
پ.ن:به قصد تخریب،با استاد شجریان
مصاحبه تخیلی میکنند،
تکذیب که میشود،
استدلال میکنند که فلان کردنند و فلانیم.اخ که چه حال به همزن مطبوعه ای هستی تو.
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 10:45  توسط نوستالژیک
|
-
نشستم در محفل خمودگان تخدیری و مجلس رای اعتماد را میبینم.کواکبیان نماینده اصلاح طلب سمنان رگ گردنی شده و مخالف خوانی میکند و چند نفر هم مثل چوپانها هی دو و هو میکشند.لاریجانی به کسانی که مشغول راه رفتنند التماس میکند سر جایشان بنشینند.یکنفر عمامه ش را باز کرده و دارد دوباره می پیچد.یکنفر روزنامه ای را تمام قد گرفته جلوی صورت و در عوالم خود است.یکسری با موبایل حرف میزنند و بقیه هم در گروههای چندتایی پشت به تریبون مشغول سنجش مکافات عملند.صد و بیست نفر موافق نطق میکنند و مورد احسنت قرار میگیرند.یک چندتایی راه گم کرده مخالف هم میخواهند نطق کنند که دو میشوند.لیبرال ها کاتولیک میشوند.کاتولیکها سکولار میشوند.سنتی ها مدرن میشوند.متجددها محافظه کار میشوند.یکنفر موافق میگوید بد است بودجه حوزه های علمیه از ۱۰ میلیارد در سال ۸۳ به ۱۶۰ میلیارد در سال ۸۷ رسیده؟یکنفر موافق دیگر میگوید موفقیتهای ایران ناشی از شجاعت دولت است نه عمل به قوانین بوروکراتیک دست و پاگیری که مجلس تصویب میکند.موافق بعدی در مورد وزیر نظامی و در جواب توکلی میگوید چرا بیگانگان باید بر چینش وزرای ما اثرگذار باشند؟چرا ما بر بیگانگان اثرگذار نباشیم؟یک موافق دیگر که از قضا خود رییس دولت است میگوید "از این مخالف خوانی ها تندترش را زمان انتخابات هم کردند،دیدید که ملت با رای خودش باز ما را انتخاب کرد.چرا فکر میکنید فرهنگ فقط پوشش چهارتا دختر در خیابان است؟چرا فکر میکنید با قوه قاهره میشود کار را پیش برد؟فرهنگ گسترده تر از اینهاست و حتی مجلس و وزارت علوم را هم شامل میشود.مخالفان چون در برابر منطق ما دلیلی نمیتوانند بیاورند ما را متهم به خط گرفتن از دیگران میکنند.آمدند از تریبون مجلس بدترین توهین ها را به ما کردند.واقعا" اینها به نفع کشور است؟"
-
نتیجه:این ما نیستیم که باید قوانین فیفا را اجرا کنیم.این فیفاست که باید قوانین ما را اجرا کند.این که یک نماینده ای یک نامه بدهد که یک بنده خدایی تصادف کرده و لنگ سه میلیون دیه است و ما نامه بدهیم به یک وزیر که کارش را راه بیندازد که سفره پروری نیست،حذف بوروکراسی زائد است.اینکه بعضی ها فکر میکنند موسوی در انتخابات پیروز شده،خوب بدیهی است که نشده.اینکه بعضی ها فکر میکنند با له و لورده کردن دخترها در خیابان میشود فرهنگسازی کرد،خوب ما که اینطوری فکر نمیکنیم.اینکه بعضی ها خیال میکنند ما گفتیم موسوی از هاشمی خط میگیرد،همه دیدند که ما که نگفتیم.اینکه بعضی ها بدون اینکه جرم کسی ثابت شود میایند در صدا و سیما و با بدترین توهین ها آبروی طرف را می برند،ما که نبودیم.
-
دوباره به خمودگی تخدیری خودم برمیگردم.
+ نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 10:39  توسط نوستالژیک
|
+ نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 13:32  توسط نوستالژیک
|
-
تنها کاری که علم و اطلاعات میکند اینست که موجب میشود با مرگی دردناکتر از حیواناتی که هیچ چیز نمیدانند بمیریم./موریس مترلینک
-
اگر دم افطار نیم ساعت در صف بویناک حلیم ایستادی و حالت خوب نشد،اگر فارِست گامپ و آن فیلم گوتیک بهار پاییز کره ای -که معبد عابدش روی آب است- و بهشت بر فراز برلین و پالپ فیکشن را برای بار چندم دیدی و حالت خوب نشد،اگر سوناتهای مورد علاقه ت از بتهوون و شوپن و Massive Attack و Portishead و Tin hat Trio و فرانک زاپا را گوش کردی و حالت خوب نشد،اگر رفتی زیر پوست شهر و پیاده روی های شبانه کیلومتری کردی و حالت خوب نشد، اگر همکلام شدی با دون ژوآن های از هفت دولت آزاد خیابان و فرشتگان بدن نمای شهرت و حالت خوب نشد،اگر بهترین صفحه ی بهترین کتاب کتابخانه ات را بیست بار خواندی و حالت خوب نشد،اگر کنار رودخانه فَشَم جوجه کبابی ساختی و چرت قیلوله ای زدی و باز حالت خوب نشد...مطمئن باش به زودی به گروتسک ترین مرگِ دردناکِ ممکن خواهی مرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 11:21  توسط نوستالژیک
|

-
مکان:برلین سال ۱۹۸۶/موسیقی:والتز روسی دیمیتری شوستاکوویچ-حضار همگام با موسیقی دست میزنند و چند نفری هم پایین سن مشغول رقصیدنند/پرده کنار میرود.یکنفر با بارانی طوسی و کلاه شاپو پشت میزی نشسته و از روی برگه چیزی میخواند.چراغها خاموش میشوند.
-
متن بدون سانسور دفاعیات رابط دبلیو یازده:من عصاره ناب شیطان در تجسم آدمیت ملقب به رابط دبلیو یازده...با پوزش،من برونکا هستم و هر چه اینجا میگویم در توافق کامل و به دور از هر گونه فشار است.نامبرده از کودکی عقاید روان-کارگر-دهقان-پریشانه داشته و بعد از هتک حرمت یک یهودی به اسم فرانک به مادر بیوه ام، ضد سیستم هم شدم.در پانزده سالگی به عضویت شاخه جوانان حزب درآمده و در بیست سالگی کار خود را در برلین غربی شروع کردم.آن زمان رابط ما فردی بود به نام توخوفسکی که اوائل فقط از طریق نامه آدرس تلفن عمومی هایی را که باید سر ساعت در باجه شان حاضر میشدم میداد ولی بعدها روابطمان وارد فازهای جدیدی شد.توخوفسکی در تماسهای بعدی در راستای پیشبرد اهداف خرابکارانه حزب، دستورالعمل هایی از قبیل چگونگی روشن کردن آتش با استفاده از وسیله پیچیده ای شبیه خلال دندان که سرش باروت تعبیه شده بود-و گویا در آلمان غربی به آن کبریت میگویند- یا روش استفاده از وسیله ای T شکل که آنطور که بعدها فهمیدم تجهیزاتی طراحی شده برای پیشگیری از بارداری بود را آموزش میداد.توخوفسکی در ادامه مرا با یکنفر دیگر به اسم مستعار واچوفسکی آشنا کرد که گویا او هم افسردگی و مانیای حاد داشت.در واقع من فقط با دو نفر در ارتباط بودم.از واچوفسکی میگرفتم میدادم به توخوفسکی.البته حالا میفهمم که اطلاعاتی را که واچوفسکی به من میداد خودش از توخوفسکی میگرفت.واچوفسکی به دلیل مصرف قرصهای روانگردان، زیاد مسائل امنیتی را رعایت نمیکرد. ما خیال میکردیم همه چیز خوب پیش میرود در حالیکه دستگاه امنیت آلمان غربی با استفاده از فِم فِتالی به نام جِس که نقش معشوق واچوفسکی را بازی میکرد به تمام روابط و حتی برنامه هایی که خودمان هم از وجودشان بی اطلاع بودیم آگاهی پیدا میکرد.من این موضوع را چند بار به واچوفسکی هشدار داده بودم حتی یکبار در یکی از نشست های محفلی،یکنفر لهستانی به اسم فکر کنم ویتالی کرینکو به ما هشدار داد که آندره آرشاوین -که آن زمان معاون اول مولوتوف و رییس کا.گ.ب بود- شدیدا" نگران لو رفتن پروژه ماست.من همانجا تذکر دادم که ما اصلا" پروژه ای نداریم و خودمان هم نمیفهمیم چه کار داریم میکنیم ولی کرینکو اصرار داشت که بیشتر مراقب باشیم مخصوصا"خبرنگارهای بی بی سی و اشپیگل را که هر لحظه ممکنست برای ساختن فیلم مستندشان یکنفر را بکشند و بیندازند گردن ما.واقعیتش را بخواهید ما آن روزها مثل کسانی که هیپوپلازی مخچه دارند فقط به کشورهای اطراف خلیج مدیترانه سفر میکردیم و با رابطهای مختلف ارتباط میگرفتیم و به جای اینکه از سیستم،اطلاعات در بیاوریم از حلقه خودمان اطلاعات بیرون میکشیدیم.این روند تا اواخر ژوئیه ادامه داشت تا بالاخره وقتی در آگوست همین سال در یک توالت عمومی مشغول جاسازی محموله ای از کبریت در تانک سیفون بودم توسط عوامل گمنام میهنم دستگیر و به زندان لاندسبرگ باواریا منتقل شدم.
-
خوب،اینها چیزهایی بود که توافق کرده بودیم بگویم ولی همینک اگر وقت باشد میخواهم پرده از رازی بردارم که دنیا را تکان خواهد داد.ماجرای آبجوفروشی را که یادتان میاید؟همان آبجوفروشی که...
-
چراغها ناگهان روشن میشود. والتز روسی دوباره پخش میشود.چند نفر از تماشاگران طبقه دوم به آلمانی بد و بیراه میگویند و خودشان را به پایین پرت میکنند.هرج و مرج میشود.یک بمب منفجر میشود.چند نفر شروع به تیراندازی میکنند.مرد کلاه شاپویی بالهایش را باز میکند و پروازکنان از پنجره فرار میکند.به چند زن تجاوز میشود. عده ای دستگیر شده و به زندان لاندسبرگ باواریا منتقل میشوند.تصفیه حساب بزرگ رخ میدهد.پرده میفتد.سالن به آتش کشیده میشود.
+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 12:7  توسط نوستالژیک
|
-
وقتی آدمها شروع به استدلال میکنند همه چیز به فنا میرود./فرانسوا ماری ولتر
-
وقتی کسی گافی میدهد و دیگر سوراخی نمانده تا در آن بخزد، میگوید در آینده پشت پرده ها را افشا خواهم کرد.وقتی کسی میخواهد چیزی را ماستمالی کند، میگوید مطمئن باشید مصلحت اندیشی نمیکنیم.وقتی کسی که لیاقت جایگاهی را ندارد به آن جایگاه میرسد، میگوید هدف خدمت است نه پست و مقام.وقتی ناامیدی مطلق را تا مغر استخوانمان حس میکنیم، گفته میشود اینطورها هم که شما میگوید نیست و برای حرفشان دلیل میاورند.وقتی قرار است به زودی خرخره عده ای جویده شود، گفته میشود اکنون بیش از هر زمان دیگری به وحدت نیازمندیم.وقتی کسی میداند نه حالا و نه هیچوقت دیگر چیزی در چنته نداشته و ندارد، میگوید نباید با بی انصافی به مسائل نگاه کرد.وقتی کسی میداند چرخ پنجم درشکه است میگوید من که قدرت اجرایی ندارم،من فقط پیشنهاد میدهم.وقتی هنوز گند کار در نیامده، میگویند مسلما" تحریم ها و بحران جهانی اقتصاد بی اثرند،وقتی گند کار در میاید، میگویند مسلما" تحریم ها و بحران جهانی اقتصاد موثرند.وقتی...
+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 10:54  توسط نوستالژیک
|
+ نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 17:34  توسط نوستالژیک
|
-
دیگر وقتم را برای منهدم کردن میکروفون ها و میکرودوربین هایی که در سوراخ سمبه های اتاقم کار میگذارند تلف نمیکنم.میدانم حتی در توالت و حمام هم تحت نظرم.حتی وقتی سالامی سفارش میدهم میدانم کسی که با لباس رستوران زنگ خانه ام را میزند جاسوس سیستم است.من اهمیتی نمیدهم.حتی یکی دوبار چند تایشان را به داخل دعوت کرده ام و سیگار هاوانایی هم به اتفاق کشیده ایم.از آن افتضاح تر،جِس است.حتی جِس هم عامل نفوذیست.من هم به رویش نمیاورم که آن سنجاق سر صورتیش یک میکروفون سوپرسونیک X45 ساخت آلمان غربیست.یکبار که سرم را روی سینه هایش گذاشته بودم حس کردم میدان مغناطیسی سیم کشی های زیر پوستش دارد مغزم را به هم میریزد.البته جس بعدا" مجبورم کرد اعتراف کنم آن شب در الکل زیاده روی کرده ام در حالیکه نکرده بودم.در ضمن خودم را هم بابت دادن اطلاعات انحرافی به استراق سمعچی ها خسته نمیکنم.مثلا" وقتی ساعت ۸ شب در اشتادنهایم با رابط دبلیو یازده قرار دارم بیخود در اتاقم داد نمیزنم امشب برای بولینگ با توخوفسکی کدام لباسم را بپوشم؟رابط دبلیو یازده هم همین وضع را دارد.حتی گاهی خود سیستم به صورت غیر مستقیم اطلاعاتی در اختیارم میگذارد تا به رابط انتقال دهم.همه چیز غیرمنطقی به نظر میرسد به جز یک چیز:فاجعه آبجوفروشی و نقش مستقیم حزب در آن.چرا اینقدر مطمئنم؟بگذریم.اعتراضی نیست.اینها را هم نوشتم تا فقط تابوشکنی کرده باشم.
+ نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 10:39  توسط نوستالژیک
|