تبليغاتX
((نوستالژیک))




  • آقای جلیقه چی بچه دروازه دولاب و دیپلمات کهنه کار تبعیدی، وقتِ عبورِ اتوبوس زرد از سیم خاردارهای مرز مکزیک از مولانا به نیروانا رسیده بود. اینجا جایی بود که فقط با چند پِزوتا میشد یک بطری لیموناد حالا نه زیاد خنک گرفت،شبها به خانمها گفت لا نوچه بوئِنا و تا قیامت برای رفقای کوباییِ در تبعید تعریف کرد مثلا"قوام، این تخم وطندوست چه طور سر استالین کلاه گذاشت و از این حرفها. همان شب آقای جلیقه چی درِ اتاق مُتِل را قفل کرد، آنتن تلوزیون را کند و روی ویلچرش جلوی صفحه برفکی نشست.تاریخ ساعت جیبیش را هفتاد و دو ساعت عقب برگرداند، چشمهایش را بست و در حالیکه بنان زمزمه میکرد نفس آخر را کشید.

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 10:1  توسط نوستالژیک  | 

  • تاریخچه ی ترس بر میگردد به آرژانتین زمان ژنرال De Rosas ،جایی که در بوئنس آیرس، صبحها شبه دستفروشها فریاد میزدند هلوی تازه هلوی تازه. مردم که پارچه روی سبدها را کنار میزدند،سرهای بریده میدیدند.کم کم همه یاد گرفتند چگونه بشاشند به هر چه ایسم و نئوایسم تا صبحها جزو هلوهای تازه شبه دستفروش ها نباشند و اینچنین ترس هم بعد از شر نهادینه شد. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 15:2  توسط نوستالژیک  |