-
سعید با هیجان ( هیجان چیزی به مثابه لنگه دمپایی) پرید وسط حلقه دوستان که اگر سی دی "علی سنتوری" دستتان رسید تو را به جان عمه تان بشکنیدش که مهرجویی بزرگ را نباید به این راحتی نابود کرد.گفتم مگر این هم درامده؟ گفت هنوز به مرحله ی دستفروشی کنار خیابان نرسیده ولی درامده و دست من هم رسید و من هم علیرغم میل باطنیم شکستمش. گفتیم چشم. بگید چشم.
+ نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت 20:58  توسط نوستالژیک
|
