تبليغاتX
((نوستالژیک))




  • جمعه عصر شبکه چهار، در برنامه "سینما پشت پرده" موضوعش را به نقد فیلم اسکندر ساخته الیور استون اختصاص داده بود. با حضور جواد طوسی و دکتر اکبر عالمی. جالبیش این بود که دکتر عالمی به عنوان یک ناسیونالیست تیر الیور استون را به خاک و خون کشید و بعضی جاها تقریبا" کم مانده بود فریاد بزند.من به نوبه ی خودم و به سبک مجریهای کسالت آور سیما به دکتر عالمی به خاطر این حس وطن دوستی تبریک میگویم و در عوض شرم بادی نثار طالب زاده که سعی میکرد تئوری توطئه و هیولای هالیوود و الیور استون و این صحبتهای کلیشه ای را از زاویه غرض ورز خودش در هم بیامیزد و اگر زورش رسید سرپوشی هم بگذارد بر سستی و کم کاری خود ایرانیان.
  • من نمیخواهم زیادی شلوغش کنم ولی فیلم تعبیر و سوءتعبیر کم ندارد. مثلا" در لوگوی آغازی فیلم پیکره صورت اسکندر با افکتهای گرافیکی از میان نشان فروهر ظهور می کند. بعد می رسد به اینکه حتی ارسطو هم در کلاس درسش با اسکندر، پارسیان را بربر و برده دار می داند و اصولا" در سرتاسر فیلم به جای استفاده از لفظ پارسی، از لفظ بربر استفاده می شود. استون حتی در مورد پوشش سربازان هخامنشی زحمت یک بار دیدن نگاره های تخت جمشید را هم به خود نمیدهد و داریوش سوم را در دستار و سرداران او را در کلاهخودهای سامورایی -با آویزه های از طرفین که روی گوش را می پوشاند- و سربازان را سیه چرده و درب داغون نشان میدهد.یک نکته در مورد بازیگر نقش داریوش سوم -راز دگان-این است که او متولد اسراییل و البته چشم سبز است و انتخابش برای این نقش هم از ان کارهاست! یک مسئله تاسف برانگیز دیگر که در نقدهای این مدت حتی در همشهری و جام جم هم دیدم این بود که دوستان هنوز فرق داریوش سوم با یزگرد سوم را نمی دانند و بعد میخواهند از تئوری توطئه صحبت کنند! برای این افراد مهم فقط این است که از هر موقعیتی برای کوبیدن غرب و خصوصا" آمریکا استفاده کنند و چه بهتر که این موقعیت لعاب ناسیونالیستی هم داشته باشد.ازز اینها که بگذریم باید پرسید چه اصراری است تا اسکندر را که به گواه تاریخ،سرداری لاقید و میخواره و منحرف جنسی بوده در حد یک سمبل و اسطوره بالا ببرند و ان را به عنوان نماد شکوفایی تمدن غرب مطرح کنند؟ اسکندری که اصلا"مقدونی بود و پدرش فیلیپ با لشگرکشی و زور سر نیزه یونان را فتح میکند و نفرت یونانیان از او تا انجاست که حتی از اردشیر دوم برای شکست دادن فیلیپ درخواست یاری می کنند{البته اردشیر برای تلافی تحریکات اتن در مصر، قبول نمیکند} و مگر یونان تا پیش از ظهور امپراطوری روم نماد تمدن غرب به حساب نمیامده؟
  • در صحنه ی جنگ گوگمل حوالی موصل امروزی،کالین فارل یک دیالوگ لج درآر دارد که به سربازانش میگوید: شما برای وطنتان می جنگید ولی اینها-اشاره به پارسیان- برای کشورشان نمی جنگند.آنها می جنگند چون شاهشان گفته باید بجنگند! برادر استون! چوبکاری از این گل درشت تر؟
  • در فیلم گفته می شود که اسکندر برای گرفتن انتقام پدرش که گمان میرود با توطئه ایرانیان به قتل رسیده قصد پارس می کند ولی آیا شهوت جهانگیری و طلاهای تخت جمشید را یادشان می رود؟ یا انتقام لشگرکشی خشایارشا به یونان و همچنین لغو عهدنامه ی آنتالیسداس را؟ به اتش کشیدن تخت جمشید و قتل و غارت و کتاب سوزان را چطور؟ و بعد از فتح بابل که با خیانت ساتراپ ان امکانپذیر شد، اسکندر مانند یک فاتح و در میان استقبال پرشور مردم وارد بابل میشود و خیلی متمدنانه به همراه سردارانش در حرمسرای قصر داریوش {که مانند خانه های بدنام تایلند است و رقاصکان مرد و زن بی خبر از جنگ مشغول عیش و نوشند} حضور به هم میرساند و دم از آزادی برای تمام مردم جهان میزند...
  • این را هم بگویم و بروم پی کارم. نمی شود فقط نکات منفی فیلم را دید خصوصا" که الیور استون اساسا" آدم معتدلی است و در فیلمهای قبلیش هم این اعتدال را تا حد امکان رعایت کرده. فیلم اسکندر در سایت imdb نمره پایینی گرفته و شاید از لحاظ هنری چیز دندانگیری نباشد ولی قطعا" این روزها که تلویزیون و سینما در تسخیر انواع سریالهای تاریخی آبکی پر از عمر بن فلان و اسامه بن سفیان و کهیر بن سرطان و این جور چیزهاست، از این لحاظ برای ایرانیها جالب است که در هر صورت عظمت امپراطوری پارس و به قول ارسطو " بزرگترین امپراطوری شناخته شده تاریخ" را نمایش می دهد و  علامت فروهر  را بالای سر اسکندر در حال مرگ به اهتزاز در میاورد. استون همچنین در جایی نشان میدهد که چرا اسکندر علیرغم میل مادرش المپیا،دختر داریوش را به همسری می گیرد و بر این باور است که انسانها فارغ از یونانی و پارسی و هندی بودن با هم برابرند و نهایت حکومت از ان خداست.یا در جایی دیگر که با نشان دادن شکوه بابل به سردارش،به برتر بودن تمدن پارسی ها نسبت به یونانیان اشاره می کند.اصلا" شاید استون قتل و غارت های اسکندر را به این خاطر به تصویر نکشیده که میخواسته به همان اعتدال مورد نظرش برسد.به هر حال زیاده خواهی است اگر بیشتر از این، از زاویه نگاه هالیوود به ایران انتظار داشت.
  •  
  •  
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 9:21  توسط نوستالژیک  | 

  • در فوریه ۱۹۴۵ هر چند جنگ در اروپا تقریبا" نزدیک به پیروزی بود ولی در شرق به شدت هر چه بیشتر ادامه داشت.یکی از تعیین کننده ترین و خونبارترین جنگها هم نبرد آمریکا برای تصرف جزیره ایوجیمای ژاپن بود که با عکسی که تبدیل به یکی از تمثیلی ترین و معروفترین عکسهای تاریخ شد به اوج خودش رسید.جایی که پنج تفنگدار نیروی دریایی و یک پزشکیار پرچم امریکا رو بالای کوه سوریباچی به اهتزاز در میارن.این عکس امیدبخش در اون دوران تبدیل به نماد پیروزی ملتی خسته از جنگ شد و فورا" اون شش نفر رو به عنوان قهرمانهای ملی بالا بردند.شش نفری که تعدادیشون چند دقیقه بعد کشته شدند بدون اینکه بدونند جاودانه شدند.اما بقیه بالابرنده های پرچم علاقه ای ندارند که تحت عنوان قهرمانان ملی مورد تجلیل واقع بشن و خودشونو قهرمان نمیدونند.این وسط کش و قوسهایی هم بر سر اینکه چه کسانی واقعا" در عکس بودند پیش میاد که موضوع اصلی فیلمه.
  • حرف پرچمهای پدران ما ی کلینت ایستوود - که به یک کپی نسبتا" کلیشه ای از نجات سرباز رایان اسپیلبرگ {حالا سرباز یا سرجوخه یا هر چی!} تبدیل شده-اینه که قهرمانان واقعی جنگ قهرمانان مرده ی جنگند. در مورد شباهتش با سرباز رایان،لانگ شاتهای صحنه ی پیاده شدن ارتش آمریکا به جزیره آیوجیمای ژاپن و مسلسلها و توپهای مخفی شده ای که آمریکایی ها رو درو میکنند کپی ضعیف شده ی صحنه پیاده شدن ارتش آمریکا به سواحل نورماندی در سرباز رایانه یا صحنه ی اول فیلم که سرباز آمریکایی خنجر رو به آرامی وارد قلب سرباز ژاپنی میکنه مشابه صحنه ای در سرباز رایانه که سرباز آلمانی خنجرو به قلب سرباز آمریکاییه فرو میکنه و جون دادنشو تماشا میکنه که شاید بشه گفت این شباهتها از حضور اسپیلبرگ در نقش تهیه کننده فیلم ناشی میشه. اغراقهای زیاد از حد فیلم هم فقط به هالیوودی تر کردن فیلم کمک کردند. مثلا" چه دلیلی داره یه لشگر آدم بدون هیچ برنامه ی شناسایی قبلی روی ساحل ژاپنی ها پیاده و درو شن؟ اون هم در ارتشی که یک فرمانده رو برای جان حتی یک سرباز هم بازخواس میکنند.یا آب بستنهایی مثل جا گذاشتن سربازی که توی دریا افتاده و بهت بقیه سربازا و...! کلیشه ای ترین صحنه فیلم هم که به نظرم اصلا" در نیومده جاییه که یکی از اون شش سرباز که سرخپوست هم هست قبلاز مراسم باشکوه تجلیل، جلوی کافه ای خیابون رو به هم میریزه، به این خاطر که طبق قانون " ورود سرخپوستها به کافه ممنوعه و ما حق نداریم راهشون بدیم". در جایی دیگه در مراسم تجلیل،دوست دختر یکی دیگه از همین قهرمانها بی مقدمه روی سن میره و دستشو میندازه گردن طرف و اعلام میکنه که من دوست دخترشم لطفا"عکس بگیرین! دو سوم پایانی فیلم هم -در قیاس با نامه هایی از آیوجیما که ایستوود همین جنگ رو از دید ژاپنیها روایت میکنه و در اواخر به اوج جذابیت میرسه- فوق العاده کشدار و کسل کننده ست.
  • The flags of our fathers/ کارگردان: کلینت ایستوود. تهیه کننده: کلینت ایستوود و استیون اسپیلبرگ.بازیگران: رایان فیلیپ، جس برادفورد، ادام بیچ، بری پپر. محصول 2006 آمریکا.
  • .
  • Flags of our fathers 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 16:8  توسط نوستالژیک  | 

  • از دو دسته آدم است که خیلی میترسم 
  • اول آنهایی که مستقیم زل میزنند توی چشمت تا چیزی را پنهان کنند،
  • دوم انهایی که فقط وقتی زل میزنند توی چشمت که مشغول پنهان کردن چیزی اند.
+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 10:35  توسط نوستالژیک  | 

  • اخ که چقدر نگران بازیگران پرواز در حباب،سریال تازه سیروس مقدم شدم.سیروس مقدم، آشنا به رگ خواب ایرانی ها،استاد ساختن سریالهای کم مایه و خوش آب و رنگ که آدم بدهایش کراواتی اند و دوتا دوتا زن می گیرند و آدم خوبهایش ریش بور با چشمهای ترجیحا" آبی دارند...داشتم می گفتم،شاید مثل پوپک گلدره تصادف کنند و به کما رفتنشان از یک بازیگر ضعیف و معمولی یک سوپراستار بسازد،شاید مثل زهرا امیرابراهیمی فیلم پورنویشان در بیاید و ۴ میلیارد تومان گردش مالی داشته باشد، شاید مثل عاطفه نوری فیلم رقاصی پارتی خصوصیشان در بیاید و تا مدتها نقل بلوتوثهای ملت شود،شاید آخرش زلزله هشت ریشتری بیاید و یکی ایدز بگیرد و پایانش تغییر کند و هزار تا شاید دیگر که در تلویزیون ما کم اتفاق نمیفتند.به هر حال این سریالها اگر برای ملت آب نداشته باشد برای جماعت کم مایه ساز و کنداکتور پر کن که نان دارد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 12:29  توسط نوستالژیک 

  • چیزی که باعث شده این پست را بنویسم یادداشت سیامک رحمانی در همشهری جوان این هفته ست. بند اول یادداشت درباره ی این است که سیامک داشته در یکی از خیابانهای تهران رانندگی میکرده که یکی اون جلوها میزند روی ترمز و پشت سریهایش (از جمله سیامک) هم به شدت ترمز میکنند. بعد که راه باز میشود یک وانتی می پیچد جلوی ماشین سیامک و خیابان را میبندد و پیاده میشود و شروع میکند به فحش دادن و لگد زدن به ماشینش که چرا اینجوری ترمز میکنی و سیامک هم فقط نگاه میکند و پیاده نمیشد.
  • بند۲ درباره ی یک شب برفی است  که سیامک داشته توی اتوبان رانندگی میکرده و کنار اتوبان ماشینی زده بود کنار و جلوی ماشین توی تاریک و روشن نور ماشینها مردی داشت زدنی را به قصد کشت میزد و در واقع خفه ش میکرده و سیامک هم مثل بقیه فقط نگاه میکند و رد میشود.
  •  بند ۳ درباره ی یک پراید است که باز توی اتوبان لایی میکشد و گلگیر ماشین سیامک را از جا در میاورد و سیامک حتی حال برداشتن شماره طرف را هم ندارد چون یکبار که قبلا" شماره ماشینی که اموالش را برده بود برداشته و به آگاهی داده و اونها هم بعد از کلی سر دووندن نتوانسته بودند سارقین را دستگیر کنند.
  • بند۴ درباره دختر لاغری است که در یک مهمانی خانوادگی به سیامک نشانش میدهند و میگویند همین چند شب پیش در راه برگشتن به خانه یک بابایی چاقو را میگذارد زیر گردنش و میکشدش در یک گوشه تاریک و ادامه ی ماجرا را که هر روز به انواع مختلف توی روزنامه ها میخوانیم. و اما بند۵ یادداشتش:
  • "یکی از خواننده ها نامه ای فرستاده بود و با مهربانی تمام گفته بود که کمی به نیمه ی پر لیوان نگاه کنم.از وقتی که تصمیم گرفتم این یادداشت را بنویسم  به لیوان فکر کردم و به خواننده ای که حالا میخواهم بردارد بنویسد.میخواهم به من بگوید که اگر این که داریم هر روز توی زندگیمان میبینیم نیمه ی خالی لیوان  است پس نیمه ی پر لیوان چیست؟ اصلا" توی این لیوان چی هست؟"
  • بند ۶: "میخواستم ته این یاداشت نتیجه گیری کنم و درباره ترس و هرج و مرج و امنیت و این مزخرفات بنویسم.میخواستم درباره ی استیصال بنویسم.تصویر آن دختر نمیگذارد اما. بقیه را خودت بنویس."
  • "حالا بخشی از از ان نامه ای که من نوشته بودم و فقط بخش کمیش منظورم با سیامک بود:
  • خوب! نسل سومی بودن یا نبودن؟مسئله حتی این هم نیست.یادم است یه بار در جواب مادرم که داشت نصیحت میکرد که چرا شماها فقط نیمه ی خالی لیوان را میبینید جواب داده بودم معذرت میخواهم ولی ما اصلا" لیوانی نمیبینیم چه برسد به خالی و پر بودنش!(این ما گفتنمان یاد فمینیستها میندازدم که جمله هایشان را  با "ما زنها" شروع میکنند!) ما حق داریم خاص باشیم. وسط کشورهای دور و برمان مثل یک جزیره ایم. متفاوت میخندیم و متفاوت تر گریه میکنیم.به نسل جیپسی کینگ و چیپس و ماست موسیر که کودکیش را آژیر قرمز و دامب و دومب سقوط موشک گذرانده حق بدهید کمی هم دوز آنارشیسم خونش بالا باشد . به نسلی که حتی سگ لوک خوش شانسش هم تیکه های فلسفی می پراند حق بدهید خوددرگیریهای مزمنش را روی دوشش بکشد.حق بدهید رو در روی تصویری که " تقاطع" از ما به تصویر میکشد چاره ای جز سکوت کردن نداشته باشیم که خودمان هم میدانیم چه کاره ایم سیامک جان خیلی دوِتست دارم ولی لطفا " به سیب زمینی بودنمان (سیب زمینی بودن دانشجوها.اشاره به یک یادداشت دیگر از سیامک در شماره ی ۹۶) گیر نده. سیب زمینی  بودن لااقل این خاصیت را دارد که سیب زمینی ها وقتی باتوم میخورند بلایی سرشان نمیاید و کبود نمیشوند یا وقتی از طبقه ی سوم به پایین پرت میشوند نمیمیرند.در ضمن یخ بودن استادها را فقط بگذار به پای این که نمیخواهند اطلاعاتشان را توی مغز سیب زمینی هایی مثل ما فرو کنند و انها را برای خودشان نگه میدارند که مبادا دانشجوهایشان یک قدم بزنند جلوتر و خوب ما هم که طلبه ی همه جور پیچاندن درسی هستیم.پلی تکنیک و تهران جنوب و دانشگاه تهران و فلان دانشگاه آزاد هم ندارد..."
  • حالا نمیدانم چرا این برداشت را کرده که من گفتم نیمه ی پر لیوان را ببین! در واقع من هم حرف او را تایید کردم و گفتم که...شما اول ثابت کنید لیوانی وجود دارد، دیدن نیمه ی پرش را بسپارید به خودمان.با این زندگی ×٪¤* که ما داریم.
  •  
  • .
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 10:43  توسط نوستالژیک  |