+ نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 9:21  توسط من
|
-
"پرچمهای پدران ما" ی کلینت ایستوود رو دیدم. یک کپی کلیشه ای از " نجات سرباز رایان " اسپیلبرگ{حالا سرباز یا سرجوخه یا هر چی!} که میخواد بگه قهرمانان واقعی جنگ قهرمانان مرده ی جنگند. لانگ شاتهای صحنه ی پیاده شدن ارتش آمریکا به جزیره آیوجیمای ژاپن و مسلسلها و توپهای مخفی شده ای که آمریکایی ها رو درو میکنند کپی ضعیف شده ی صحنه پیاده شدن ارتش آمریکا به سواحل نورماندی در سرباز رایانه. یا صحنه ی اول فیلم که سرباز آمریکایی خنجر رو آروم وارد قلب ژاپنیه میکنه مشابه همون صحنه ایه در سرباز رایان که سرباز آلمانی خنجرو به قلب سرباز آمریکاییه فرو میکنه و جون دادنشو تماشا میکنه. به اضافه اغراقهای الکی که فقط به هالیوودی تر کردن فیلم کمک کردند. مثلا" چه دلیلی داره یه لشگر آدم بدون هیچ برنامه ی شناسایی قبلی روی ساحل ژاپنی ها پیاده شن و درو شن؟! یا آب بستنهایی مثل کنده شدن سر یکی از سربازها و افتادن رو یه سرباز دیگه، جا گذاشتن سربازیکه افتاده توی آب و بهت بقیه سربازا و...! یا کلیشه هایی مثل صحنه ایکه سرباز سرخپوست آمریکایی که به آمریکا برگشته تا به عنوان قهرمان مورد تقدیر واقع بشه جلوی کافه خیابونو به هم میریزه، به خاطر اینکه طبق قانون ما " ورود سرخپوستها به کافه ممنوعه و ما حق نداریم راشون بدیم" یا جایی که دوست دختر یکی دیگه از همین مثلا" قهرمانای از جنگ برگشته بی مقدمه میره روی سن و دستشو میندازه گردن طرف و ژست میگیره میگه من دوست دخترشم! عکس بگیرین! یا کش اومدنهای الکی دو سوم پایانی، دیالوگهای شعاری و....به نظرم اگر عدالت بخواد برقرار شه اسکار باید یه راست تحویل "مردگان" مارتین اسکورسیزی بدشانس بشه.( عمرا" !) یادداشت مستغاثی در همین باره:
موش ها بر دیوار مشترک مافیا و FBI.
-
شناسنامه: The flags of our fathers. کارگردان: کلینت ایستوود. تهیه کننده: کلینت ایستوود و استیون اسپیلبرگ.بازیگران: رایان فیلیپ، جس برادفورد، ادام بیچ، بری پپر. محصول 2006 آمریکا.
-
.
-
-
-
۲. نگران بازیگرای پرواز در حباب سیروس مقدمم. {سیروس مقدم: کارگردان، آشنا به رگ خواب ایرانی ها، استاد ساختن فیلمهای در پیت پر کشش خوش آب و رنگ که آدم بداش کراوات دارند و آدم خوباش ریش با چشمای ترجیحا" آبی!}شاید مثل پوپک گلدره تصادف کنند و برن تو کما و دیگه در نیان، شاید مثل زهرا امیرابراهیمی فیلم پورنوی بیست دقیقه ایشون در بیاد، شاید مثل عاطفه نوری فیلم رقاصی پارتی خصوصیشون در بیاد، شاید آخرش زلزله هشت ریشتری بیاد و پایانش تغییر کنه و هزار تا شاید دیگه! گفتم پایان، یاد زیر تیغ افتادم که پایان این یکی هم لو رفت و گویا قاتل، عمو بدجنسه بوده.
-
۳.موهامو زدم اساسی.الآن من هم مقبولیت اجتماعی دارم هم دیگه هپلی هپو نیستم! شدم از این پسرای گوگوری مگوری که در شرف شاگرد دوم شدنند.
-
۳.حیف شد ته دیگ سوخت. پست آخرشو هستم.
-
۴.چرا جیغ میکشی پریا؟! اونم با لهجه خاص خودت! تو خون انسان، غیر از گلبول قرمز و سفید و پلاکتها، یک عنصر دیگه هم هست تحت عنوان " عوض میشویم". راستی تاریخچه زمان استیفن هاوکینگ رو هم تموم کردم ولی از اونجا که مث بعضیا فیزیکدان نیستیم تقریبا" هیچی نفهمیدم!
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 16:8  توسط من
|
+ نوشته شده در شنبه 7 بهمن1385ساعت 10:35  توسط من
|
- چیزی که باعث شده این پستو بنویسم یادداشت سیامک رحمانی توی همشهری جوان این هفته ست. بند اول یادداشت درباره ی اینه که سیامک داشته توی یکی از خیابونها رانندگی میکرده که یکی اون جلوها میزنه رو ترمز و پشت سریهاش (از جمله سیامک) هم به شدت میزنند رو ترمز. بعد که راه باز میشه یه وانتی می پیچه جلوی ماشین سیامک و خیابونو میبنده و پیاده میشه و شروع میکنه به فحش دادن و لگد زدن به ماشینش که چرا اینجوری ترمز میکنی و سیامک هم فقط نگاه میکنه و پیاده نمیشه . بند۲ درباره ی یک شب برفیه که سیامک داشته توی اتوبان رانندگی میکرده و کنار اتوبان ماشینی زده بود کنار و جلوی ماشین توی تاریک و روشن نور ماشینها یک مرده داشت یک زن رو به قصد کشت میزده و در واقع خفه ش میکرده و سیامک هم مثل بقیه فقط نگاه میکنه و رد میشه. بند ۳ درباره ی یک پرایده که باز توی اتوبان لایی میکشه و گلگیر ماشین سیامک رو از جا در میاره و سیامک حتی حال برداشتن شماره ش رو هم نداره چون یکبار که قبلا" شماره ماشینی که اموالشو برده بود برداشته و به آگاهی داده و اونا هم بعد از کلی سر دووندن نتونسته بودند سارقها رو دستگیر کنند.بند۴ درباره دختر لاغریه که توی یک مهمونی خانوادگی به سیامک نشونش میدن و میگن همین چند شب پیش که داشته برمیگشته خونه شون یه بابایی چاقو میذاره زیر گردنش و میکشدش توی یک گوشه تاریک و ادامه ی ماجرا رو که هر روز به انواع مختلف توی روزنامه ها میخونیم. و اما بند۵ یادداشتش:
- "یکی از خواننده ها نامه ای فرستاده بود و با مهربانی تمام گفته بود که کمی به نیمه ی پر لیوان نگاه کنم.از وقتی که تصمیم گرفتم این یادداشت را بنویسم به لیوان فکر کردم و به خواننده ای که حالا میخواهم بردارد بنویسد.میخواهم به من بگوید که اگر این که داریم هر روز توی زندگیمان میبینیم نیمه ی خالی لیوان است پس نیمه ی پر لیوان چیست؟ اصلا" توی این لیوان چی هست؟"
- بند ۶: "میخواستم ته این یاداشت نتیجه گیری کنم و درباره ترس و هرج و مرج و امنیت و این مزخرفات بنویسم.میخواستم درباره ی استیصال بنویسم.تصویر آن دختر نمیگذارد اما. بقیه را خودت بنویس."
- "حالا یه تیکه از اون نامه ای که من نوشته بودم و فقط بخش کمیش منظورم با سیامک بود:
- خوب! نسل سومی بودن یا نبودن؟مسئله حتی این هم نیست.یادمه یه بار در جواب مادرم که داشت نصیحتم میکرد که چرا شماها فقط نیمه ی خالی لیوانو میبینید جواب داده بودم معذرت میخوام ولی ما اصلا" لیوانی نمیبینیم چه برسه به خالی و پر بودنش!(این ما گفتنمون یاد فمینیستها میندازدم که جمله هاشونو با "ما زنها" شروع میکنند!) ما حق داریم خاص باشیم. وسط کشورهای دور و برمون مثل یک جزیره ایم. متفاوت میخندیم و متفاوت تر گریه میکنیم.به نسل جیپسی کینگ و چیپس و ماست موسیر که کودکیمونو آژیر قرمز و دامب و دومب سقوط موشک پر کرده حق بدید کمی هم دوز آنارشیسم خونمون بالا باشد . به نسلی که حتی سگ لوک خوش شانسش هم تیکه های فلسفی می پرونه حق بدید خوددرگیریهای مزمنش را روی دوشش بکشد.حق بدید رو در روی تصویری که " تقاطع" از ما به تصویر میکشد چاره ای جز سکوت کردن نداشته باشیم که خودمون هم میدونیم چه کاره ایم . سیامک جان خیلی دوِست دارم ولی لطفا
" به سیب زمینی بودنمان( سیب زمینی بودن دانشجوها.اشاره به یک یادداشت دیگه از سیامک در شماره ی ۹۶) گیر نده. سیب زمینی بودن لااقل این خاصیت رو داره که سیب زمینی ها وقتی باتوم میخورند بلایی سرشون نمیاد و کبود نمیشن یا وقتی از طبقه ی سوم به پایین پرت میشن نمیمیرند.در ضمن یخ بودن استادها رو فقط بذار به پای این که نمیخوان اطلاعاتشونو توی مغز سیب زمینی هایی مثل ما فرو کنند و اونارو واسه خودشون نگه میدارن که مبادا دانشجوها یک قدم برن جلوتر و خوب ما هم که طلبه ی همه جور پیچوندن درسی هستیم.پلی تکنیک و تهران جنوب و دانشگاه تهران و فلان دانشگاه آزاد هم نداره..."
- حالا نمیدونم چرا این برداشت رو کرده که من گفتم نیمه ی پر لیوانو ببین! در واقع من هم حرف خودش رو تایید کردم و گفتم که...شما اول ثابت کنید لیوانی وجود داره، دیدن نیمه ی پرشو بسپارید به خودمون.با این زندگی گند و گوهی که ما داریم.
- "برج میلاد، تهران..."
- .
+ نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 10:43  توسط من
|