-
امیر تعریف میکرد که یک روز خانم بازیگر سینمایی -که چند سالی ست دیگر در فیلمها نقش داشنجو را بزی نمیکند- گربه ای را به کلینیکشان میاورد درحالیکه استخوانهای مچ حیوان کاملا" خورد شده بود و قرار می شود عملش کنند.بعد از چند ساعت کار، جراحان استخوانهای گربه بیچاره را مثل پازل کنار هم می چینند و به ریکاوری می برند.موقع پرداخت صورتحساب وقتی خانم بازیگر با هزینه ی سیصدهزار تومانی عمل مواجه می شود علیرغم اینکه از اول با او طی کرده بودند،می گوید اصلا" نخواستیم، گربه هم مال خودتان! و دمش را میگذارد روی کولش و میرود!
-
پ.ن: و ما به آینده رشته ای که میخوانیم امیدواریم.
+ نوشته شده در شنبه 29 مهر1385ساعت 9:2  توسط نوستالژیک
-
شنبه: امده ام کتاب بگیرم. جلوی مغازه، پسرکی لاقید، مثانه ش را با رخوتی حسادت برانگیز در جوب خالی میکند. زن کنجکاو است. عابرها پلنگ صورتی وار رد میشوند و آمریکای لاتین از توی روزنامه هم بوی گند یک کودتای خزنده ی شکل نگرفته را میدهد. پمپ بنزین، خسته و سرد و کسل، میشاشد توی باک ماشینِ آدمهایی که نصفشان وقتی پایین را نگاه میکنند افکارشان مثل حباب میرود میچسبد سقف کاسه ی سرشان و چند سانت از زمین بلندشان میکند تا بوق ماشین عقبی دوباره پایینشان بیاورد. کورت کوبِین از توی قابش روی دیوار مغازه زل زده به شجریانی که رفلکس نور چشمهایش را میزند و حتما" به لحظه ای فکر میکند که حقیقتا" load up on guns داد و خودش را کشت. زن کنجکاو رد میشود و بوی دئودورانت زورش به عرق زیر بغل نمیرسد و حجمی از بو دنبالش کش میایند. تنهایی مثل خلطی که از گلو به پایین لیز نمیخورد و موقعیت توف کردنش هم نیست به اندازه ی چند گرم سنگینت میکند. ـ الو...کامو یا کارور؟ ـ با هیچکدومش حال نکردم. ـ خونه تون چه خبر بود؟ ـ هیچی بابام داشت مامانمو می...میزد. فقط به تو میگم ها. جمود نعشی تن به اضافه ی سرما اعصاب را کسل میکند. برای وقت تلف کردن دنبال کلمه ی مبهمی بین آروم و آشوب میگردم. یکی رد میشود و بد نگاهم میکند.دور و برم را می پایم. کسی نیست. ـ ... ـ چش بود مگه؟ ـ سرطان داشت. ـ دوسش داشتی؟ سرفه ـ تقریبا". ریشهاش یاد لنینیستها مینداختم. ـ متاسفم. لعنتی. از اون جمله های چرند حال به هم زن بود. ـ ولی من اصلا" متاسف نیستم. بچه، باید از بچگی یاد بگیرد همه ی دنیا به چیزش باشد. اصولا" همه باید یاد بگیرند همه چی به چیزشان باشد.انوقت همه میشوند به چیز همدیگر و دیگر و قضیه هر جوری که بشود لااقل ظاهرسازی نیست... ـ امشب حالت خوب نیست. ـ آره، هیچوقت به این چرتی نبودم، الکی زنگ زدم. سرفه. رابطه پر از X, Y هایی است که یکی یکی حل میشود، و فقط تا وقتی جذابست که حل نشده باشی. دور و برم را نگاه میکنم. ماشینها به نوبت از پمپ بنزین کسل باردار میشوند و...
-
سه شنبه: زن مجری اخبار را هر وقت که روشن میکنی با زبانی که نمی فهمیم میخواهد یادمان بدهد Bagism, Shagism, Dragism, Madism, Ragism, Tagism کارهای بدی اند.هر شب هم یک گزارش تفصیلی هشدار دهنده در این باره پخش می کند. از وقتی انتن هایمان را برداشتیم این شکلی شده.
-
چهارشنبه: اصرار کردند.رفتم. توی هر گوشه خانه ی مجردیشان یک بخش از احساسات خالص انسان را میشد پیدا کرد.احساساتی قابل فهم تر از جزوه های دانشگاه روی میز ناهار خوریشان.البته اگر بسته ی ۶ تایی کاند... و جوراب سوراخ را هم بشود جزو احساسات به حساب آورد.
-
پنجشنبه: نیچه ،وقتی میگفت بازدید تصادفی از تیمارستان ثابت میکند که ایمان چیزی را ثابت نمیکند، یادش نبود که ایمان حداقل یک چیز را میتواند ثابت میکند، اینکه خدا زنده ست ولی هیچوقت نیازی به هیچ دخالتی نمیبیند.
-
جمعه: بابابزرگ به دقت به ویدئوی هایده نگاه میکند و میگوید خدابیامرز. مامان بزرگ میگوید جوانی عاشق هایده بود، من هم به خاطر همین خودم را چاق کردم ولی حالا که مد عوض شده من همینطوری ماندم و هنوز چاقم. لبخند میزنم.ریشهای بابزرگ یاد لنینیستها میندازدم. این اواخر اوضاعی داشت.روزها متادون میخورد تا دردش ساکت شود، شبها بیدار میماند تا خواب درد نبیند.
-
سه شنبه: غروب، پاپان دراماتیکی است بر رئالیسم آکادمیک سه شنبه ها، روی نیمکتهای خالی دانشگاه رستگاری را ورق زدن، چرت زدن و خط خطی کردن گوشه روزنامه با پایان بندی هایی که برای یک نوشته اینطوری می توان پیدا کرد...
-
+ نوشته شده در یکشنبه 23 مهر1385ساعت 21:58  توسط نوستالژیک
|
+ نوشته شده در سه شنبه 18 مهر1385ساعت 21:56  توسط نوستالژیک
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 22:59  توسط نوستالژیک
|
+ نوشته شده در یکشنبه 9 مهر1385ساعت 14:35  توسط نوستالژیک
|
+ نوشته شده در یکشنبه 9 مهر1385ساعت 10:50  توسط نوستالژیک
|
+ نوشته شده در جمعه 7 مهر1385ساعت 15:37  توسط نوستالژیک
|
+ نوشته شده در دوشنبه 3 مهر1385ساعت 14:54  توسط نوستالژیک