+ نوشته شده در چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 17:0  توسط نوستالژیک
|
-
-
۱.چند روز پیش داشتم با ساس حرف میزدم رسیدیم به روزنامه ها. گفتم این شرق خیلی ترسو و محافظه کار وخود سانسور شده. خدا کند همین فردا تعطیلش کنند. شروع کرد ساز خودش را زدن که قوی ترین روزنامه ی کشور که اصلاح طلب باشد هم به نفع روزنامه نگاری است هم اصلاحات است.-حتما" به این دلیل میگفت که مقاله هایش را در شرق و اعماد ملی چاپ می کنند!- گفتم اصلاح طلب کجا بود، این از کیهان هم محافظه کارتر شده.
-
به دو روز نکشید که شرق را بستند!! دیروز میگفت توی کف سقت ماندم!
-
و اما کاریکاتوری که میگویند شرق را به خاطرش تعطیل کردند:
-
-
به هاله ی نورانی دور سر اسبی که به نظر میاد بیشتر شبیه خر باشد توجه کنید. مهدی رحمانیان گفته بود ان هاله نور فقط برای این کشیده شده که سیاهی اسب معلوم باشد ولی کیست که نداند ان خر کیست و آن هاله چیست و سخنرانی در مجمع عمومی سازمان ملل و نیویورک و آره و اینها.
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 9:18  توسط نوستالژیک
|
-
بابابزرگم کف سرش را با متانت میخاراند و نگاهی میندازد به زاینده رود که از خشک ترک خورده و برای خودش میخواند که مازندران شهر ما یاد باد،همیشه بر و بومش آباد باد.برای اینکه اذیتش کنم میگم اینهارو ابلیس برای جمشید خالی می بست شما چرا باور میکنی؟میگوید نگاه کن ببین ما قالَ نه من قالَ.بعد غرولند میکند که این اصفهان یک هشتم پاریس که هیچ،حتی یک هشتم پراگ هم زیبا نیست.چهارباغ بالایش هم در پایین شهر است،چهارباغ پایینش هم در بالای شهر. ما که سر در نیاوردیم چرا میگویند نصف جهان است.گفتم امان از تعصبات قبیله ای.
-
پ.ن: آخرین موجودی که رسگرمم میکرد را هم در اصفهان جا گذاشتیم و برگشتیم.
+ نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 8:22  توسط نوستالژیک
|
+ نوشته شده در شنبه 11 شهریور1385ساعت 8:37  توسط نوستالژیک
|
+ نوشته شده در جمعه 10 شهریور1385ساعت 18:26  توسط نوستالژیک
|
-
- روشو بکشید خوبیت نداره.
-
بزرگی دشت نگاه را وسوسه میکرد. افقش افقی نبود مثل دریا.یعنی تا آسمان،با آسمان مرز واضحی نداشت.بین شالیزار و دشت صیفی را پونه گفته بود افرا بکاریم و من بهانه آورده بودم که افرا را نه در پاییز که باید در بهار کاشت.پونه خیلی حرفها میزند. دیشب میگفت امسال زودتر خنک شده و من خوب میدانم خنکی چه حس خوبیست.خنکی چیزی است مثل حباب، سبک است. مثل ابرهای بالا سرم که خیال باران دارند ومثل پونه که لیلا را بسته به کمر و دارد علفهای هرز شبدرها را یک ردیف به میان وجین میکند.۱ عادت دارد به این کار.دکترهای تهران گفته بودند رطوبت دشت روماتیسم را بدتر میکند.پونه میگفت دکترهای تهران هم مرطوبند ولی خنک نه،نیستند...که پاهایم فرو میروند در گِل و نقطه هایی در آسمان نظرم را جلب میکند.
-
- آقا زنده ای؟ صدامو میشنوی؟
-
یک اسکادران شکاری بود. مال پایگاه همدان شاید. بوم. افق میترکد. دستم را سایه بان میکنم. باران می چکد و مثل فرود قطرات آب بر خاک خشک، با هر ضربه ی هر قطره ش انگار بخشی از وجودمن هم فرومی رود،نم میکشد و دوباره بالا میاید.. هواپیماها چکه میکنند،افق باز هم میترکد. هواپیماها ریز و ریزتر میشوند و میروند طرف شرق. وحشت میکنم. هواپیما وقتی آهن چکه میکند باید وحشت کرد. میدوم طرف شرق و پاهایم یک قدم در میان فرو میروند در گل.
-
- داره میمیره، زنگ بزنید اورژانس.
-
همین دو سال پیش بود.شاید هم...نه همان دو سال پیش.پونه دامن زرد زردی پوشیده با گلهای بنفش. مادرم نگاهش میکند. ناشیانه آرایش کرده ولی قشنگ است. پونه خیلی قشنگ است. مادرش تعارف میکند. خواهر بزرگش جلوی ما دارد کون بچه ش را خشک میکند. پونه میگفت از بچگی لال بوده. مادرش چشم غره میرود و دختره بچه ش را بلند میکند میبرد اتاق عقبی. پونه چایی میاورد.گلهای بنفش دامن زردش از زیر چادر سفید طرحهای مبهمی ساختند.برمیدارم.مادرش شیرینی را میگذارد دهانش. من پونه را نگاه میکنم، پدرش را نگاه میکند که روی تاقچه نشسته و کلاهش تا روی پیشانیش را گرفته. پدرش مرا نگاه میکند.مادرم میگوید ماه دیگه شب عید قربان.
-
- نه بابا زنده ست.
-
یک دسته ی دیگر از علفها را میکند و میندازد پای افراها. میگویم خسته نباشی تا فقط چیزی گفته باشم. هوا باران دارد. همانطور که می نشیند، بلند میگوید ممنون و در ظرف را برمیدارد. لیلا با دهان باز خوابیده و آب دهانش سرازیر شده روی گونه ش. من من میکنم پاهایت چطورند. جواب نمیدهد. میگویم شنبه ی بعد دوباره میرویم تهران.دستش را میگذارد گوشه ی لب لیلا و با انگشت اشاره آب دهانش را میگیرد.
-
- ضربه مغزی شده انگار.
-
غبار و دود هیولایی شده اند و زمین را میبلعند، حتی یکنفر هم ضجه نمیزند. شبحی از پشت دیوار نیمه ریخته شبح دیگری را بر دوش میکشد. دیوار نیمه ریخته سوراخ سوراخ شده و از پشت دارد میفتد.چارچوب در را بلند میکنم، میکشم کنار. تیرکهای سقف،خشت، آجر، خشت،آجر...صورتی و سیاه.شبیه پا است، پای آدم است، پای پونه ست.این امکان ندارد. میکشم، سبکی اش خنک نیست.از جا در میاید، ریش ریش میشود.
-
- صدامو میشنوی؟
-
نمیشنوفه بابا. مرده. هی خراب شده ی تهران هــی، ده متر پرت شد جلو، اونجا،خط ترمزو ببین. بیاید کنار. معتاد بود انگار،افتاده بود روی شیشه ماشین بغلی داشت پاکش میکرد پرید جلو ما. یذیختم کردی به قران.نبضش ضعیفه. داره جون میکنه، زنگ بزن اورژانس. مرده بابا، برو کنار، روشو بکشید خوبیت نداره...
-
-
افق را غبار و دود برداشته،می چکد و طعنه میزند به نوشته ی روی در مینی بوس که No Smoking. دست به کار میشوم،اکثر پونه را که دارد به سوخته های لیلا شیر میدهد می پیچم لای چادر و می نشانم صندلی کناریم. بقیه ش را میگذارم توی ساکم و هر دو را میبرم تهران. تهران با شش ماه پیشش هم توفیر کرده.زنها، ابروهای پرپشت، مانتوهای بلند، جورابهای سیاه، مردهای هم قد و همفکر و هم علامت، ته ریش، تکیده، کدر، هواپیما...قیژژژژژ، هیولای آشنای دود همه جا هست، باربندهای پر از بار مثل هزارپا ردیف شدند تا از شهر فرار کنند.امروز سه شنبه شانزدهم آبان،یک ماه است که اینجا هستم و در یک کارگاه ریخته گری مشغول به ...شمردن چکه می باشم. پونه جان دامنت بهت میاید، آن طرحهای مبهمش را یادت هست؟ امروز یکیش را در فرش اتاقک کارگاه پیدا کردم.دارم مثل تو عادت میکنم به یک چیزهایی...بقالیها خالی مانده ند و جز تون ماهی و روغن چیزی ندارند. تریاک، رادیو،هیولا...ماجرا... جنگ. شب برمیگردم اتاقی که ارزان اجاره کرده بودم.داد میزنم خسته نباشی دختر. اکثر پونه نشسته زیر پله دارد سوخته های لیلا را شیر میدهد.بابت نصف بقیه ش خیالم جمع است، اونجا، هنوز توی ساکم است.
-
-
-
۱.البته بعدها فهمیدم آن روایت به هیچ وجه نزدیک به واقعیت نیست.
+ نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 10:28  توسط نوستالژیک
|
+ نوشته شده در شنبه 4 شهریور1385ساعت 10:39  توسط نوستالژیک
|
-
کدام وحدت پدرجان؟ قطر بزرگترین پایگاه آمریکا و اسراییل در خلیج فارس شده از ان طرف وزیرش میاید اینجا و به قولی مقاومت حزب الله را میستاید و فلان و بیسار! ما هم خوشمان میاید. حداقل برای قطریها آب نداشه باشد گاز میدان پارس جنوبی را که دارد.
-
پ.ن: خوب ما هم پسته و فرشمان را تحریمشان می کنیم!
-
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 9:47  توسط نوستالژیک
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 18:48  توسط نوستالژیک