+ نوشته شده در جمعه 27 مرداد1385ساعت 13:7  توسط من
- ۱.تو اکثر کارای دیوید فینچر رابطه ی آدما با هم مثل رابطه ی یه در روغن نخورده ست با لولاش.خشک. این seven با بازی فریمن و براد پیت یازده سال پیشو قبلا" دیده بودم ولی وقتی با توضیحات دکتر بلخاری و ربطش با کمدی الهی دانته و بهشت گمشده ی میلتون که جان دوآن با پیروی از اون دست به جنایت میزنه مقایسه میکنی خیلی چیزا دستگیرت میشه.اگه میخواین ببینید چقدر به اعصابتون مسلطین پنجشنبه ساعت سه از کانال چهار تکرارشو ببینید و جلوی تلویزیون میخکوب شین. البته تو آخر فیلم تو ماشین به دیالوگایی که بین میلز و سامرست کارآگاه و جان دوآن قاتل زنجیره ای رد و بدل میشه خیلی دقت کنید. دو سه تا دیالوگ دبش داره که سرنوشت فلیمو جلوجلو معلوم میکنه.و سکانس محشر آخر.واقعا" محشر...جان دوآن خونسرد و میلز... هر چند خشن نیست ولی با همون هفت تا گناه و هفت تا قتل عجیب تکون میده آدمو. ناامیدی کامل انسان امروز و ناامیدی کامل از انسان امروز.
-
- ۲.انقدر فشار آورد که مجبور شدم طی یک اقدام جنایتکارانه دوازده سانت از موهای قشنگمو پر بدم! آقا ما نخوایم " آقا " باشیم کی رو باید ببینیم؟!
- ۳. چه تابستون مفتی. شوهرم تو قباله عقدم تعهد کرده بود میتونم کار کنم ولی حالا میگه بشین خونه داری کن! هیوب...
- ۴. من چرا خوب نمیشم.

+ نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 8:23  توسط من
|
- هول هولکی شد. اصفهان یه نصفه روز اونم جلوی دادگستری واسه کار بابا! بعد هم شمال واسه دانشگاه این.دانشکده ی پزشکی ساری یه جای درپیتی بود که فقط به درد سرودن غزلهای سوزناک میخورد ولی یه مجتمع جدید ساختند به اسم مجموعه ی دانشگاه علوم پزشکی تو پونزده کیلومتری دریا تو مایه های استادیوم آزادی از لحاظ کامل و بزرگ بودن که امسال همه منتقل میشن اونجا.خودمم مثل اسب سرما خوردم دارم میمیرم.
- -
- پسره مهندسی پزشکی خونده تو دبی. فامیل دوره.انگار از قبل اینو نشون کرده بودند و منتظر نتیجه دانشگاه بودند که بالافاصله زنگ زدند و ندا دادند که... در واقع ...دیریدی دیدی دیری دیری دیری دیدی!- اولش کوپ کردیم.بعد سه ساعت تموم خندیدیم. بعد هم اصلا" خجالت کشید رفت تو اتاقش!! افعلا" انگار یکی زده تو گوشم...
- -
- روبراه نیستم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 9:52  توسط من
|
- صفحه که داشت لود میشد با توجه به اینکه درصداشو حساب کرده بود مینی مایزش کردم و گفتم رتبه ت هفتصده.از روی تجربه میگم! بعد ماکسیمایزش کردم رتبه ش شده بود 670. الآن هم بهش میگم فــِـنیتو، داروسازیِ ساری قبولی! یه چیزی تو مایه های بال بال و شیرینی خامه ای!
- -
- سفریم.
+ نوشته شده در جمعه 13 مرداد1385ساعت 10:31  توسط من
|
- دل من یه روز به دریا زد و رفت
- پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
- پاشنه ی کفش فرارو ور کشید
- آستین همتو بالا زد و رفت
- یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
- سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت
- دفتر گذشته هارو پاره کرد
- نامه ی فردهارو تا زد و رفت
- زنده ها خیلی براش کوچیک بودند
- خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
- هوای تازه دلش میخواست ولی
- آخرش توی غبارا زد و رفت
- دنبال کلید آزادی میگشت
- خودش هم قفلی رو قفلا زد و رفت
- دفتر گذشته ها رو پاره کرد...
- خبر سرد و کوتاه بود: اکبر محمدی مرده شد...و دیگر هیچ
- ....
- ...
- ..
- .
- .
+ نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 8:25  توسط من
|
- ۱.مانیتورو از تعمیر گرفتم...! دنیا یه رنگ دیگه شده!
- ۲. لازم به توضیح نیست که بگم وقتی بابا میره مسافرت ریش تراشو با خودش می بره.ولی اینو دیگه نمیدونستی که وقتی مامان هم میره مسافرت سشوارو با خودش میبره! تا اینجاش مشکلی نیست ولی الان دو تاشون رفتند دو تا مسافرت جداگونه و...!!
- ۳.این مردک امیرقاسمی داشت مراسم دختر شایسته ی جهان امسالو نشون میداد. آدم دلش میسوزه که اندونزی مسلمون هم نماینده داره، نماینده ی اسراییل کنار نماینده ی لبنان وایساده تو صف، اتیوپی و تیرینیداد و توباگو هم دارند اونوقت هیچ خبری از ایران نیست.
- ۴.در بمباران قانا اسراییل و حزب الله به یه اندازه مقصرند. چرا راکتهای حزب الله باید از یک دهکده ی غیر نظامی پرتاب بشن تا اسراییل هم بخواد تلافی کنه؟
- ۵. این داستان مصطفی مستور و اولین بار که خوندم فکر کردم که...مهم نیست شما هم بخونین.
+ نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 10:37  توسط من
|
- ــ بگو، خشم و هیاهو؟ انتظار؟ التماس؟ ترس؟ آرامش؟
- ــ اگه راست میگی کاری به نوع احساسم نداشته باش. فقط چشاتو ببند و لمسش کن...
- ــ آقا دو تا نسکافه.
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 11:51  توسط من