تبليغاتX
((نوستالژیک))




  • گفت جرم،راه رفتن نیست، ره هموار نیست.
+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 22:57  توسط نوستالژیک  | 

  •  شبکه دو شروع کرده دوباره مجموعه قصه های جزیره را پخش کردن و از انجا که یکی از فاکتورهای نوستالژیسیته (!) همین سریالهای روزهای دورند گفتم چیزی درباره ش بنویسم.یادم است وقتی بچه مدرسه ای بودم لحظه شماری میکردم تا یک هفته تمام شود و قسمت جدید سریال -که گفته میشود موفق ترین سریال همه اعصار است- را ببلعم و البته الآن هم اصلا" از کم خردی خودم خجالتزده نیستم!شاید هم دلیل اصلیش این بود که در رویاهای خودم معشوقه ای شبیه سارا استنلی را تصور میکردم.
  • این سریال با نام اصلی Road to Avonlea محصول مشترک آمریکا و کاناداست که بین سالهای ۹۰تا ۹۶ در ۷ سری و ۹۱ اپیزود یکساعته بر اساس کتاب Anne of green gables نوشته ال.ام مونتگمری ساخته شده که سری های اول و دوم بیشتر به زندگی خود سارا و ماجراهایش با خانواده جدیدش و سریهای بعدی بیشتر به زندگی دیگر افراد خانواده کینگ و ساکنین avolnea می پردازد (که البته تلویزون ایران مدت هر قسمت را کوتاهتر کرده بود و طبیعتا" همه ی قسمتهای ان را هم نمایش نداد) سارا نهایتا" سریال را ترک میکند ولی در قسمتهای متعددی به عنوان میهمان دوباره برمیگردد.داستان در دهکده خیالی avonlea در جزیره پرنس ادواردز در اوائل قرن بیستم {۱۹۰۳تا ۱۹۱۲} اتفاق میفتد، جاییکه سارای ۱۱ ساله ی مونترآلی و تنها وارث پدر ثروتمندش برای نزدیکی به خانواده مادر تازه درگذشته ش به جزیره فرستاده میشود تا با خاله هایش هتی و اولیویا کینگ زندگی کند.با جلو رفتن سریال و بزرگتر شدن بچه ها،شیطنتهای بچگی کم کم جای خودشان را به شیطنتهای بزرگسالی و روابط عاطفی میدهند.سارا استنلی {با نقش آفرینی سارا پولی}دختر ۱۱ ساله پرماجرایی است که در مونترآل زندگی میکرد و مجبور میشود خودش را با زندگی ساده تر در avonlea وفق بدهد.مادرش راث کینگ، خواهر هتی،اولیویا و آلک کینگ بود و سارا بعد از ورود به جزیره هم با خاله های مجردش در رز کاتج همخانه میشود.در سری های بعدی،سارا با پرستارش لوییزا به مسافرت میرود و در سری ۶ است که با لوییزا برمیگردد.هم خاله هتی و هم لوییزا بدون در نظر گرفتن سارا برای آینده ش نقشه میکشند ولی سارا هم نقشه های خودش رادارد و دوست دارد نویسنده شود و در دانشگاهی معتبر در پاریس هم پذیرفته میشود. خاله هتی و لوییزا هم نهایتا" تسلیم آرزوهای سارا میشوند.سارا در قسمتهای بعدی برای جشن ازدواج فیلیسیتی بر میگردد و...
  • به هر حال قصه های جزیره را از دست ندهید.
+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 21:56  توسط نوستالژیک  | 

  • ۱.نمیدانم "نفس عمیق" را دیدی یا نه...سه چهار سال پیش که در سینما فلسطین بود فکر کنم که دیدمش و وقتی امدم بیرون تا یکی دو روز داشتم بال بال میزدم. زندگی درب داغون پسره افسرده هه که وقتی در خیابون موبایلش را زدند فقط برگشت و نگاه کرد یا سرزندگی آیدا که میگفت من آدمها را از روی موسیقی ای که گوش میکنند دسته بندی میکنم {چقدر شبیه من بود!} و مرگ عجیبشان در سد...رفته بودم توی صندلیم فرو و طرف داشت تیتراژ را میخواند که آسمون زخمیه، آسمون آبیه، آسمون خالیه...آسمون...دوباره چند روز پیش دیدم و تا جا داشتم رفتم توی فضا. گاهی به آسمان نگاه کن کمال تبریزی هم فیلم جالبی بود. فکر نکنم هیچ کارگردانی بتواند این همه سکانس مینی مالی با پس زمینه طنز را جوری توی فیلم بگنجاند که آدم آخرش مجبور شود واقعا" گاهی به آسمان نگاه کند. مخصوصا" آخر فیلم که ان شاعر سرطانی روی صندلی پارک ممی نشیند روبروی دختر پرستار که در جنگ مرده و زرتی میگوید ببین، من تورو دوست دارم و میمیرد.
  • پ.ن: امضا کردن پتیشن برای محکومیت کشتار غیرنظامیها در لبنان و فلسطین و...به من وما چه.مگر وقتی صدام مشروبش را با خون ایرانیها میخورد این اعراب دوست و برادر برای ما پتیشن امضا کردند؟
+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 11:52  توسط نوستالژیک  | 

  • برزخ عجب جای بدیست. کاش لااقل پروتستان بودم که اصلا" برزخ برایم تعریف نشده باشد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 18:34  توسط نوستالژیک 

  • صادقانه بگویم من عادت ندارم کسی را کاملا" ببخشم. حتی اگر ببخشم هم اسمش را جایی یادداشت میکنم. مثل اون یارو چیز فهمه.
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 18:37  توسط نوستالژیک 

  • سر امتحان تئوری آناتومی کف دستم اسم اعصاب مغزی را نوشته بودم استاده هم عدل امد نشست کنارم. قرار گذاشته بودیم در اینجور مواقع یکی یک سوال الکی بکند تا استاد را از روی صندلیها بلندش کنیم ولی ناهماهنگی های خاص اینگونه برنامه های زنده (!) و نامردیهای خاص بچه هاباعث شد هیچکس هیچ سوالی نپرسد و نتوانم از تقلبهایم استفاده بهینه کنم. 
  •  
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 18:40  توسط نوستالژیک 

  • کله‌کدو گفت شرط میبندم نمی‌توانی این قصه را بنویسی و وسط‌های قصه گریه‌ات نگیرد. من گفتم شرط می‌بندم تو نمی‌توانی این قصه را بشنوی و آخر سر نخندی. من شرطم را باختم. مثل همیشه. کله‌کدو اما، شرطش را برد. مثل همیشه. 
  • عیدی خپل به من می گوید: « کله‌کدو». آبجی منیژه می گوید: « تو‏‏ هم کله‌کدو هستی و هم گوش دراز». می گوید: « تو خری. یه خر گامبوی بوگندو.» مادرم می گوید من خوشگل ترین بچه‌ی عالم هستم و تنها کله‌ام کمی بزرگ است. مادرم راست نمی‌گوید. می‌خواهد من ناراحت نشوم. خودم می‌دانم که هم کله‌ام بزرگ است و هم گوش‌هام. تازه، زبانم هم می‌گیرد. وقتی می‌خواهم یک کلمه به منیژه بگویم آن قدر طول می‌کشد که خودم هم خسته می‌شوم، چه برسد به منیژ. من پدر ندارم. پدرم سه تابستان پیش مرد. 
  • ظهر یکی از این مگس‌های گنده‌ی سبز رنگ را کشتم. هی می‌نشست روی دماغم، روی سرم، روی چشم‌هام. کشتمش و بعد سنجاق سر موهای آبجی منیژه را کردم توی شکمش. منیژه گفت: «قاتل! آدم‌کش!» داشت موهاش را شانه می‌زد که این را گفت. موهای منیژ تا پشت زانوهاش بلندند. بلند و صاف و نرم و طلایی. یعنی نه خیلی طلایی، کمی طلایی. وقتی می‌خواهد موهاش را شانه بزند می‌نشیند و آن‌ها را می‌اندازد روی دامنش و بعد شانه‌شان می‌زند؛ انگار دارد گربه‌ی عیدی خپل را روی زانوهاش ناز می‌کند. منیژه هیچ وقت نمی‌گذارد من موهاش را شانه بزنم. می‌گوید دست‌های من کثیف است. می‌گوید بروم موهای خودم را شانه کنم، اما من مو ندارم. یعنی موهام همیشه کوتاه است. خیلی کوتاه. باز گفت: « چرا کشتی‌ش؟ آدم‌کش! » می‌خواستم بگویم: « آخه هی می‌رفت تو چش و چالم. تازه، مگس که آدم نیست.» اما نگفتم. هزار سال طول می کشید تا این چیزها را بگویم. 
  • شب ها من پیش آبجی منیژه می خوابم. روی بام. منیژه هفتاد و پنج تا ستاره دارد.  من چهل و دوتا. تا یک ستاره ی جدید پیدا می‌کنیم آبجی زود آن را برمی‌دارد برای خودش. منیژه‌ همه‌ی ستاره‌های گُنده و پرنور را برداشته است برای خودش. شب‌ها وقتی می‌خواهیم بخوابیم من توی تاریکی یواشکی موهاش را می‌گذارم توی دهانم. منیژه دوست ندارد با زبانم با موهاش بازی کنم. اگر بفهمد موهاش را گذاشته‌ام توی دهانم می زند توی کله‌ام و تا سه روز با من حرف نمی‌زند. تازه، بعد از سه روز می‌گوید تا دوتا از ستاره‌هایم را به او ندهم آشتی نمی‌کند. برای همین است که روز به روز ستاره های من کم‌تر می‌شوند و ستاره های منیژ زیادتر. دست خودم نیست، من موهای منیژ را بیش تر از هر چیزی توی این دنیا دوست دارم. یعنی اول موهای منیژ را دوست دارم، بعد مادرم را، بعد . . . نه، اول مادرم را دوست دارم، بعد موهای منیژ، بعد خود منیژ بعد ستاره‌ها. بعضی وقت ها چند تا گل یاس از توی باغچه می چیند و می گذارد لای موهاش. یک بار گفتمش: « منیژ، کاش من یاس بودم. خوش به حال یاس‌ها.»
  • دیروز عصر منیژه با دفتر مشق‌اش محکم زد توی سر عیدی خپل. عیدی به من گفته بود منگل و منیژ هم محکم زد توی سرش و گفت منگل خودش است و آن گربه‌ی زشت دُم بریده‌اش. گربه‌ی عیدی از روز اول دم نداشت. یعنی دمش خیلی کوتاه بود. هیچ کس نمی داند کی دمش را بریده اما عیدی می‌گوید کار غلام سگی است. من که چیزی نمی‌دانم. یعنی من  هیچ چیز نمی‌دانم. من فقط بلدم نان یا یخ بخرم. یعنی پول‌ها را می‌دهم به عباس‌آقا و او هم نان‌ها را می‌گذارد توی دستم اما من برای این که دست‌هام نسوزند آن‌ها را می‌گذارم روی سرم. تا برسم خانه کله‌ام آتش می‌گیرد. بس که نان‌ها داغ‌اند. یخ را هم وقتی می‌خرم می‌گذارم توی سرم اما تا برسم خانه نصفش آب شده و پیراهنم خیس خیس می شود. به جز این‌ها من هیچ کاری بلد نیستم. حتی بلد نیستم ستاره هایم را بشمارم. ستاره هایم را همیشه منیژ می شمرد. من حتی نمی‌دانم منگل یعنی چه. اما لابد حرف خوبی نیست. عیدی می‌گوید چون گوش‌هام و کله‌ام بزرگ است چیزی نمی‌دانم. به همین خاطر است که بعضی وقت ها می‌روم جلو آینه می‌ایستم و زل می‌زنم به کله‌ام، به گوش‌هام، به موهام. گاهی چشم هام را می‌بندم و دست‌هام را از دو طرف به کله‌ام فشار می‌دهم و فشار می‌دهم و فشار می‌دهم  تا از درد نزدیک است جیغ بزنم اما نمی‌زنم. هزار بار این کار را کرده‌ام تا کله‌ام کوچک‌تر شود. نمی‌شود. 
  • توی آفتاب حیاط دراز کشیده‌ام و زل زده‌ام به چراغ‌های رنگی بالای سرم. آبی، سرخ، سبز، زرد. جیب‌های شلوارم را پُر از سنگ کرده‌ام. مادرم توی آشپزخانه دارد ظرف می‌شوید. منیژ توی مهتابی جلو آینه نشسته و دارد ابروهاش را کوتاه می‌کند. برای آن پدرسگ. زیر لب آوازی می‌خواند که من آن را خوب نمیشنوم. بس که گنجشک ها سر و صدا می‌کنند. از این جا که من نگاه می‌کنم موهای منیژ توی نوری که از آینه‌ی توی دستش می‌تابد به آنها برق میزند. چند گربه توی آفتاب باغچه کنار من خوابیده‌اند. هزارتا گنجشک هم لا‌به‌لای شاخه‌های درخت کُنار جیک جیک می‌کنند اما من هرچه نگاه می‌کنم حتی یکی از آن‌ها را هم نمی‌توانم ببینم. همیشه فکرمی‌کنم چه‌طور گربه‌ها می‌توانند توی این سروصدا بخوابند؟ دست می‌کنم توی جیبم و یکی از سنگ‌ها را بیرون می‌آورم. از سروصدای گنجشک‌ها دارم دیوانه می‌شوم. نور خورشید صاف افتاده است توی چشم‌هام و به همین خاطر وقتی سنگ را پرت می‌کنم به سمت یکی از چراغ‌ها و حباب‌ سرخ آن خرد می‌شود نمی‌توانم شکستنش را ببینم. یکی از گربه‌ها با صدای شکستن چراغ از خواب می‌پرد و می‌رود لای بوته های یاس. گنجشک‌ها هم فقط برای لحظه‌ای ساکت می‌شوند اما باز شروع می‌کنند به جیغ کشیدن. چند سنگ دیگر هم از جیبم بیرون می‌آورم و این بار آنها را پرت می‌کنم سمت حباب های زرد، سبز، آبی، نارنجی. منیژ جیغ می‌زند: « دیوونه شدی، خره؟» 
  • سه شب بعد که منیژ می‌آید خانه‌مان همین که در را باز می‌کنم و چشمم به موهاش می‌افتد، پاهام بی‌خودی مثل بال‌های مگس شروع می‌کنند به لرزیدن. گوش‌هام داغ می‌شوند و سرم گیج می‌رود. می خواهم بگویم «موهات چی شدند، منیژ؟» اما زبانم نمی‌چرخد. توی دل فحش می‌دهم به زبانم و کله‌ام و گوش‌هام. منیژه کله‌ام را می‌بوسد و گوش‌هام را ناز می‌کند و می‌رود سراغ مادرم. حتما کار آن داماد پدرسگ است. برمی‌گردم توی حیاط و می‌نشینم لب حوض. صدای حرف‌ها و خنده‌ی منیژ و مادرم را از توی اتاق می‌شنوم اما نمی‌خواهم گوش بدهم. زل می زنم به عکس خودم که توی حوض افتاده و بعد دست‌هام را می‌گذارم روی کله‌ام و فشار می‌دهم. فشار می‌دهم و فشار می‌دهم و فشار می‌دهم تا کله‌ام از درد می‌خواهد بترکد. بعد یکهو چشمم می‌افتد به چند نقطه ی پرنور توی حوض. به چند ستاره که انگار رفته‌اند ته حوض شنا کنند اما بعد غرق شده‌اند و مرده‌اند و دیگر نمی توانند از جاشان تکان بخورند.  
  • مادرم میگوید وقتی فردا شب برای بردن عروس آمدند من بروم توی زیر‌زمین. می‌گوید شگون ندارد با آن کله‌ی گنده‌ام راه بیفتم دنبال عروس. مادرم راست می‌گوید. خودم از نرگس خانم شنیدم که به مادرم می‌گفت من نباید شب عروسی توی دست و پایشان باشم. روی بام خوابیده‌ایم و آسمان آن قدر سیاه است که انگار ستاره‌ها ده برابر شده‌اند. این آخرین شبی است که منیژ خانه‌ی ما می‌خوابد. منیژ می‌گوید قول می‌دهد شب‌های جمعه من را ببرد امامزاده داود زیارت.  باد خنکی از سمت رودخانه می‌آید و موهای منیژ را می‌ریزد توی صورتم.  منیژ چیزهای دیگری هم می‌گوید اما من به حرف‌هاش گوش نمی‌دهم. نمی‌خواهم گوش بدهم. صورتم را برمی‌گردانم و از لا‌به‌لای موهاش به چراغ‌های رنگی توی حیاط نگاه می‌کنم. بعضی چراغ‌ها خاموش‌اند. یعنی حباب شان شکسته است. چراغ‌ها انگار آدم‌هایی که دارشان بزنند، از سیم برق آویزان‌اند. منیژ می‌گوید اگر پسر خوبی باشم فردا شب همه‌ی ستاره‌هاش را می‌دهد به من. این را که می‌گوید نگاهم می‌کند و می‌خندد. من چند تار مویش را می‌گذارم توی دهانم واز لای موهاش زل می‌زنم به ستاره‌ها. ستاره‌ها انگار نورشان کم می‌شود و بعد زیاد می‌شود و باز کم می‌شود. توی تاریکی منیژ دست می‌کشد روی کله‌ام، روی گوش هام، روی چشم هام و من بی خودی، مثل آن وقت‌ها که منیژه با من قهر می‌کرد، بغض می‌کنم تا چشم‌هام خیس می‌ شوند، تا ستاره‌ها انگار غرق می‌شوند توی آب.   
  •  
+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 10:37  توسط نوستالژیک