+ نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 20:58  توسط نوستالژیک
+ نوشته شده در جمعه 26 خرداد1385ساعت 20:52  توسط نوستالژیک
- تو راه حل بهتری داری؟ طبیعی است که آدم هر چه بالاتر برود بالاتر بقیه سوراخ سنبه هایی از او را می بینند که وقتی پایین بود نمیتوانستند. اوهم خوشحال است و برای همه دست تکان میدهد و بقیه هم لبخند میزنند.
- پ.ن:سر امتحان آناتومی فقط پدر و مادر کسی را که برای سوراخهای جمجمه اسم گذاشت لعنت میکردم.

+ نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 22:55  توسط نوستالژیک
|
- به ره تو بس که نالم ز غم تو بس که مویم
- شده ام ز ناله نایی شده ام ز مویه مویی
- بشکست اگر دل من به قدای چشم مستت
- سر خم می سلامت شکند اگر سبویی
+ نوشته شده در یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 21:50  توسط نوستالژیک
-
مادر گرام به خاطر یک کار اداری دارد میرود ژاپن و بعد هم اسپانیا. آخرین باری که اسپانیا بود المپیک ۹۲ ی بارسلون بود که برایمان دو تا عروسک نماد المپیک را آورد.مجبوریم تا مدتی هنرمندیهای پدر گرام،پیتزاپز محل و خواهر گرام را تحمل کنیم.
-
پ.ن:هدف از نوشتن این پست این بود که نهایتا" ما خیلی باکلاسیم.
+ نوشته شده در شنبه 20 خرداد1385ساعت 20:45  توسط نوستالژیک
+ نوشته شده در شنبه 20 خرداد1385ساعت 18:45  توسط نوستالژیک
+ نوشته شده در جمعه 19 خرداد1385ساعت 21:44  توسط نوستالژیک
+ نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 21:44  توسط نوستالژیک
+ نوشته شده در شنبه 13 خرداد1385ساعت 20:41  توسط نوستالژیک
+ نوشته شده در جمعه 12 خرداد1385ساعت 20:37  توسط نوستالژیک
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 21:56  توسط نوستالژیک
-
با بچه ها داشتیم جلوی دکه روزنامه فروشی اظهار نظر میکردیم که من به تیتر یکی از روزنامه های سیاسی مثل احمقها بلند بلند واکنش نشان دادم که آخر...%*#&@! مهمتر از این چیزی در مملکت نیست که علیهش تظاهرات کنید؟ قبل از ان هم داشتیم درباره ی مهدوی و کیا و دختری که خلاصه توی آلمان میگویند صیغه کرده صحبت میکردیم. یک دفعه یکی از پشت مچ دستم ر گرفت و گفت من یک سوالی داشتم.حالا تیریپ لباس روی شلوار و ریش توپی.گفتم بیا شانس نداریم که حالا جلوی دانشگاه خفتمان را گرفتند.در همین حواشی بودم که گفت من علوم سیاسی میخوانم و میخواستم ببینم جریان مهدوی کیا چی بوده.معلوم بود از این بچه های ساده شهرستانی بود. نفس راحت کشیدم!
-
پ.ن: این تبلیغ ک.اندوم در PMC هم چه چیز خنده داری است. بار اولش انگلیسی بود و کسی زیاد نمیفهمید حالا برداشتند دوبله ش هم کردند که عزیزم من از هر کدام دوازده تا میخوام!
-
پ.پ.ن یوسف یوسف پشندی همون پیرمرد بامزه و بی دندانی که با مهران مدیری بازی میکرد و همیشه دیالوگهاش یادش میرفت...هم رفت.
-
پ.پ.پ.ن: آهنگ عصار برای جام جهانی را اگر سر قبر میت هم بخوانند خود میت گریه ش میگیرد.
+ نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 19:28  توسط نوستالژیک
+ نوشته شده در دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 18:27  توسط نوستالژیک
|
+ نوشته شده در جمعه 5 خرداد1385ساعت 21:35  توسط نوستالژیک
|
-
این مسئله ی توقیف روزنامه ی ایران و زندانی شدن مانا نیستانی کاریکاتوریستی که خیلی وقتست کارهایش را میشناسیم و در ادامه آن شورشهای تبریز خیلی خیلی بوی سیاسی کاری میدهد. این را باید در نظر گرفت که روزنامه ایران این روزها تریبون رسمی دولت شده است و طبیعتا" یک سری آدمها که خوب یا بد همیشه دنبال تسویه حسابهای شخصی بوده اند فرصتی گیرشان امده و دارند حسابی تاخت و تاز میکنند و بیچاره مانا نیستانی که دارد قربانی میشود. این روزها درعین بایکوت خبری صدا و سیما خیلی غیرعادی و بزرگ به این مسئله پرداخته می شود در صورتیکه تنها لفظ ترکی که در این ده پانزده تا
کاریکاتور کودکان وجود دارد لفظ " نَمَنَه " بود.حالا که چی!
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 17:55  توسط نوستالژیک
-
چهارشنبه بیستم ساعت دوی بعد از ظهر
-
نه،تا سه نشه بازی نشه. وضعیت تهویه افتضاح است و هر از چند گاهی مجبوری دانه های عرق غلیظ صورتت را با آستینت پاک کنی.در نمایشگاه مطبوعات کنار غرفه ی شرق ایستادی و در سوال و جوابهای مردم با احمد زید آبادی-از تحریریه شرق غرق شدی که تعدادی حراستی بی سیم به دست با عجله وارد سالن ۱ میشوند و یکیشان داد میزند حاج آقا آمد.با خودت فکر میکنی حتما"باز یک رییس سازمانی چیزی هوس افه ی مردمی بودن کرده.سرت را برمیگردانی و به ادامه ی حرفهای زیدآبادی درباره ی سیاستهای دولت جدید گوش میدی.یکنفر می پرسد آینده را چطور میبینید؟جواب میشنود آینده مبهم است ولی ما امیدواریم.طرف قانع نمیشود و گیر میدهد که کندرویهای خاتمی باعث شکست معین شد.یکنفر دیگر میپرد وسط حرفش که اتفاقا" تندرویهای امثال شما باعث شکست معین شد.صلوات که میفرستند،ناخودآگاه به در ورودی که یکی دو سه متر با آن فاصله داری نگاه و تقریبا" کوپ میکنی!سید محمد خاتمی با چند محافظ و با قدمهای شمرده وارد سالن میشود و تعداد کمی هم که خبردار شده بودند پشت سرش.سعی میکنی فاصله ی دو متریت از محافظها را حفظ کنی.بلافاصله در سالن را می بندند.گوشی ها پیاپی زنگ میخورند و طولی نمیکشد که جمعیت به حد انفجار میرسد و سالن مملو از رعد و برق عکاس ها. خاتمی در غرفه ی اطلاعات مشغول یادگاری نوشتن است ولی تو قدت بلنده و هنوز دو متر با یک رییس جمهور سابق فاصله داری.هوا دم کرده و هر لحظه کسی از عقبتر میپرسد کیه و جواب میشنود خاتمی و صدای ذوق دخترانه ای بلند میشود.ازدحام زیاد است و جنگ همیشگی آقا نچسبون به من بالا گرفته.سعی میکنی نچسبونی به کسی.خاتمی در غرفه ی موسسه ایران است و تو کنارتر روی سکوی همشهری ایستادی. با هر حرکتی، موج محافظها مردم را به عقب هل میدهند و صدای جیغ و داد بلند میشود.ناراحت میشود و به محافظها می توپد که بگذارید نزدیک شوند، دهه! جوانکی نزدیک میشود و داد میزند "برای سردار بی سپر اصلاحات صلوات!من باید ببوسمت!" یکی در بی سیم میگوید حفاظتش ضعیف است.موقعیت دو. ملت سوت و دست میزنند.یک لحظه فکر میکنم اگر کسی بخواهد ترورش کند آنوقت عکس العمل بعدیم چه خواهد بود و تخیلاتی میکنم.چهارستون غرفه ی اعتماد ملی از شدت فشار در حال ریزش است و تو هنوز نگاه میکنی.کسی با لهجه ی رشتی اعتراض میکند به همه جهان سومی بازی.تو در بهترین فرصت ممکن قرار داری،دست میبری دوربینت را در میاری و بلافاصله ضد حال میخوری. حتی برای یک عکس خشک و خالی هم باطری نداری.خانوم قد کوتاهی که دوربین دیجیتالی خفنی دارد میگوید کاش من قد تو رو داشتم و تو هم میگویی کاش من هم دوربین تو روا داشتم و جفتمان میخندیم. ورود حاج آقا از بلندگوهای نمایشگاه اعلام میشود و جمعیت در خروجی سالن ۱A حلقه میزنند.راه میفتد و به زحمت وارد سالن ۱Aمیشود و مردم هم سعی میکنند خودشان را هر جوری هست برسانند داخل که حراستی ها شروع به بستن در کشویی میکنند مثل فیلمها میدوی و وقتی فقط اندازه ی یک نیم تنه مانده تا بسته شود خودت را پرت میکنی در سالن و بند کیفت گیر میکند به جایی و پاره میشود. پیرمردی که آرسن لوپن بازیم را دیده آرام غر میزند بابا این هم که فقط حرف زد! منم قشنگتر از این بلدم حرف بزنم چرا دنبال من نمیدویی؟!جوان دیگری جواب میدهد حرف را همه میزنند ولی حرف یکی جنگ میسازد و حرف یکی صلح،جامعه ظرفیت بیشتر از این را نداشت.خاتمی یک دور کامل میزند و راه میفتد سمت در خروجی. جمعیت بیرون منتظرند و به محض خروجش شعار خاتمی دوسِت داریم بلند میشود .جو متناقضی است.یکسال است که دیگر رییس جمهور نیست و حال ما زیاد خوش نیست. یاد سوت زدنها و هو کردنهای مسخره آمیز دانشجوهای دانشکده ی فنی دانشگاه تهران در اواخر ریاست جمهوریش میفتی و...که یکی از آن وسط داد میزند خاتمی دوستت داشتیم ولی دیگه نه.برمیگردد و دنبال منبع صدا میگردد. یکی سریع درخواست صلوات میکند -و خوراک ملت هم که صلوات- همه صلوات میفرستند.در حالیکه دست تکان میدهد سوار پاژروی شیشه دودیش میشود،محافظ ها آویزان میشوند و ماشین راه میفتد.ماشین دوم و سومی در کار نیست.پیرزنی که تازه سر رسیده می پرسد کی بود... تو روی لبه های جدول مینشینی و در بطری آبمعدنیت را باز میکنی و به محبوبیت مردی فکر میکنی که هشت سال رییس بی جمهور کشوری بود که...یکی هنوز داد میزند خاتمی دوستت داشتیم ولی...بطری آب معدنیت را آروم خالی میکنی روی سرت.
+ نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 15:11  توسط نوستالژیک
|