تبليغاتX
((نوستالژیک))




  • یکباره پرنده از تنم پر زد رفت 
  • یکباره پر از دهان شدم ~> :( باید رفت
  • یکباره جهان به ساعتش کرد نگاه
  • یکباره نیامد ، آمد و آمد رفت...
  • -شاعرش را نمیشناسم-
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 19:51  توسط نوستالژیک 

  • این جهان پر از صدای پای مردمانی است که همچنان که تو را میبوسند
  • طناب دارت را در ذهن می بافند - نقل به مضمون از فروغ
  • پ.ن: و اینگونه بود که صنعت بافندگی در ایران توسعه یافت.
+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 18:48  توسط نوستالژیک  | 

  • حل و حوش یک درگیری لفظی با زوجه سابقش بود که شیخ با گفتن جمله "اگر ولی دمت بودم قتل ناموسیت میکردم" که حتی برای ما شیخ بچگان لاغ و ریش هم گران آمد، دخترک را به حیرت و ما را به ترس واداشت. دخترک کنوانسیون حقوق زنان طلب میکرد و گریه کنان میرفت.
  • پ.ن:قهرمانی بارسلونا را به تمام کوخ نشینان آبی اناری جهان تبریک میگویم. ای مادریدی های کاخ نشین روزی شما را در گورهای دسته جمعی خواهیم کرد.
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 21:43  توسط نوستالژیک 

  • نمایشگاه پرباری بود - هم پربار،هم پر بارکشی- چندین تایی کتاب گرفتم و جیبم تا آخر تابستان خالی شد و کمی بعد احساس پشیمانی کردم.بگذریم.یکیشان را خیلی دوست داشتم: به گزارش اداره هواشناسی فردا این خورشید لعنتی یک نئونوآر،رمانی سیاه و صریح از مهدی یزدانی خرم که قبلا" نوشته هایش در شرق من را هوادار خودش کرده بود.چند جایی به او و سبک نوشتنش تاخته بودند که صادق هدایت شدن اینقدرها هم الکی نیست و از افراط در فورم گرایی کتاب ایراد گرفته بود. من،چون هنوز چند هزار صفحه جنگ و صلح تولستوی یا چند جلد در جستجوی زمان از دست رفته ی مارسل پروست را نخوانده م و حتی یک عکس هم با مرحوم بورخس ندارم طبعیتا" زیاد هم صاحبنظر نیستم ولی احساس میکردم حرفهای منتقدانش را قبول ندارم. البته کتاب را شاید نشود یک رمان پیوسته و واحد حساب کرد.بیشتر شبیه چند صد مینیمال متصل به هم است که بامهارت جوش خورده اند و روح کلی ذهنیات نویسنده هم بر ان حاکم است. نویسنده،مهدی یزدانی خرم ، بیست و هفت هشت ساله ، چاق با عینکی با فریم کوچک و ریش و موی خرمایی که اگر گیرش بیاورم حتما" زحمت جلور رفتن و چند سوال و شاید یک امضا گرفتن را به خودم بدهم. به هر حال تجربه نویی است هر چه که هست. از دیوار نوشته های روی کلاس صفحه ی ۱۵۲ اش تا دیاگرامهایش که انگار فقط در ذهن خود نویسنده میگذرند.یک جور عباس معروفی مدرن،یک جور پیچ خوردگی زمان و مکان و طول و عرض و ذهن.
  •  "دانشجوی چاق با پیرهنی که همیشه بوی شاش می دهد،حس کرد آفتاب بهاری پس گردنش را میسوزاند،پس فکر کرد. محبوب بودن مساوی با لمپنیسم است=پس هنر آبستره چیزی مثل پوپولیسم میشود.کیف کرد از سیلان ذهنش. آزاده دیگر نمینویسم. تو را به تمام نویسندگان چاق و کم موی دنیا قرض داده ام و من فقط میتوانم سیگاری بگیرانم و دودش را بجوم و بعد همان سردرد و قرص ها و اه و نفرین.- دانشجوی چاق فکر کرد: مسواک از مظاهر بورژوازی فرانسوی است.پس هنر بورژوازی مساوی با لوکاچ دوره اول و هنر آبستره مساوی با لوکاچ دوره دوم است.باز هم کیف کرد از این همه هوش.تورنتو و آواز کشتگان.همین.شک.همین." یا "پخش صوت نوارفروشی بتهوون سونات مهتاب را نعره میزند.زنی دستش را برتن دیوار خیابان میکشد.پاره میکند تا خون و پسری که فردا میاید و از رد خون عکس میگیرد و عکس می رود لای صفحات روزنامه،(( این سند جنایت پهلویست.)) زن قرار گذاشته بود که دستش را از اول میدان پهلوی،تا چهار راه پهلوی بر دیوارها بکشد و معشوقش در میان مردم مشت ها را به آسمان نشان دهد،سربازها که می آمدند مردم فرار می کردند و گلوله های خوشتراش آمریکایی طعم همبرگر و گوزن را به تنت می دوختند.بعد هم که خاکریز امد و بتهوون اوج می گیرد.ارغوان لزج بیرون می اید و احمد زیر خمپاره ها دست و پا میزند.دستش را دراز میکند تا خودش را بالا بکشد و مشتی روده به گزارش اداره هواشناسی قردا این خورشید لعنتی مهدی یزدانی خرمداغ بدون طعم همبرگر و با بوی کنسرو ماهی اهدایی مدارس شرق تهران در میان مشت هایش باقی می ماند.روده لزج است.مثل ارغوان لیز می خورد و آدم را قلقلک می دهد.مادر می میرد و سرباز با شکم پاره جان می کند..."
  • به گزارش اداره هواشناسی فردااین خورشید لعنتی.../مهدی یزدانی خرم/انتشارات ققنوس،۱۷۶ صفحه،۱۷۰۰ تومان
  • پ.ن: داستان دیگری از مهدی یزدانی خرم که در ویژه نامه داستان شرق چاپ شده بود:
  •  
  • زير بارانى كه بند آمد
    مهدى يزدانى خرم
  • ... برمى گردم. تنم را كج مى كنم و با قدم هايى كه بر آسفالت لگد خورده پياده رو روبه روى در اصلى دانشگاه تهران كشيده مى شوند جلو مى روم. اسفند ۱۳۸۱. هوا چرك و ابرى و آدم هاى پياده رو دست راستى بدجور عجله دارند. كيف ام بردوشم. جين كهنه قلابى با پيراهن بدرنگ آبى بر تنم و گلويم پر است از دود سيگارهايى كه مى كشم و مى كشم و با حساب و كتاب پزشك هاى مهربان و خوش رنگ برنامه هاى صبح تلويزيون سراسرى ايران، مدام به سلامتى ام گند مى زنم. من چاقم و مى دانم خدا آدم هاى چاق را بيشتر دوست دارد. براى همين دود را پايين مى دهم و مطمئن ام كه ژن هاى سرطان ريه هنوز براى من برنامه خاصى ندارند.... يك پيكان سفيد _ از همان هايى كه كاركنان سخت  كوش شركت معظم ايران خودرو براى آدم هاى  چاق كه قرار است، رستگار شوند، مى سازند و با اقساط ماهيانه به فروش مى رود تا راننده مرد چهل ساله اى صندلى اش را زياد عقب دهد و فشار پشت چرمى بر زانوان تو فشار بياورد و زق زق استخوان هايت با حركت هاى مداوم يك اسكلت آويخته از آيينه همراه شود و به يادآورى آناتومى بدن ات، تن ات، با چند روز خاك گور مى تركد و دود مى شود و به هوا مى رود... _ بوق مى زند و چراغ قرمز پياده رو دست چپى را رد مى كند. چراغ قرمز يكى از چهارراه هايى كه تو و تن ات را از رفتن منصرف مى كند و وادار مى شدى قدم هايت را بر لزجى سپيد خط كشى عابر پياده بگذارى. كفش ها با مارك Nike، سپيدى را مزه مزه مى كنند و مرد نيمه راست چراغ قرمز عابران پياده داغ و پرخون، به تو خيره شده است. سيگارى مى گيرانم و دودش را مى فرستم طرف آسمان؛ آسمانى كه قرار است براى بافت هاى سرطانى دخترى كه در طبقه دوم _ گروه فلسفه دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه تهران _ سرش را در دست گرفته و تلاش مى كند تا تمام صداهاى ناشى از لغزش كفش ها بر كف عرق زده راهرو طبقه دوم را گوش نكند. دود بالاتر مى رود و مى خورد زير دماغ دخترى كه هنوز از ائتلاف مادرزادى سلول هاى سرطان باشكوه  خون خبرى ندارد و قرار است، يكى دو ساعت ديگر در كنار مجسمه فردوسى برنزى با دوستى ملاقات كند كه دكترى را مى شناسد كه با كارت دانشجويى دانشگاه تهران عمل بينى را با اقساط ماهيانه انجام مى دهد. دكترى كه آزمايش خون را مى خواند، و با لبه كارت پرس شده دانشجويى، باقى مانده يك ماده تيره ناشناخته را از زير ناخن سبابه دست چپ بيرون مى كشد و مى گويد... اسفند سال ۱۳۸۱ است و چراغ سبز مى شود. دختر بلند مى شود و داد مى زند و مى گويد كه شورش را درآورده ايم و اين كه دانشگاه را به گند كشيده ايم و آب از چشمان و بينى اش سرازير مى شود. «عصبى بودن» اين كه تو قرار است، يكى دو ساعت ديگر كنار فردوسى بايستى و بعد بروى تا خون ات را آزمايش كنند و بعد دكتر بگويد، بايد آزمايش هاى دقيق ترى انجام شود و بعد پدرت و مادرت و بيمارستان و شب و گورى كوچك كه سنگى از جنس اعلا با شعرى از مقدمه رستم و سهراب كه با خط نستعليق بر پوست سنگ كشيده شده است: «اگر مرگ داد است بيداد چيست، از اين داد بانگ و فرياد چيست». باران كه مى آيد گودى كلمه ها پر مى شود از آب و در دور دست بهشت زهرا برانكاردى سرخ در يكى از گورهاى خالى افتاده و من در حال بازى با پوست نارنگى اى هستم كه ميان گل و مرگ گير كرده و سعى مى كنم به صداهايى كه از بابت دفن دوستى كه با يك پيكان سفيد _ كه سگى هم بر آيينه اش دار زده شده بود و سگ آخرين نگاه احتمالاً ابلهانه دوستى را كه سال ها بين جبر تاريخى ماركس و ادبيات پسامدرن دهه هفتاد آمريكاى شمالى در رفت و آمد بود درك كرده است _ تصادف كرده، مرده و حالا به خاك مى رود را گوش نكنم... قدم هايم راه مى افتند و تنم مماس با شيشه هاى چرك يا تميز كتابفروشى هاى پياده رو دست چپى حركت مى كند. سرم را برمى گردانم و نگاهى به كتاب هايى مى اندازم كه از ميان شكاف هاى بين پوسترهاى جعلى و غرورآور چشمك مى زنند. نگاهم از بين چه گوارا و عليرضا افتخارى رد مى شود و مى خورد به جلد زرد يك كتاب خاك گرفته كه با افتخار اعلام مى كند: «چاپ دوازدهم» - رازهاى گردش خون از مجموعه بدن خود را بهتر بشناسيم _ به خونم فكر مى كنم و اين كه يك قرمز ملال آور، چرب و سر حال هى دورم مى زند و دور مى زند و سرم گيج مى  رود. هميشه وقتى به خونم فكر مى كنم افسرده مى شوم، از اين كه يك قرمز اجبارى محاصره ام كرده و بدتر از همه اين كه ترش است. سمبوسه هاى انقلاب كه سس قرمز را مى پاشى روى تن شان و دنبال يك ۲۰۰ تومانى رو به زوال مى گردى، بلكه زياد هم ضرر نكرده باشى. دستم را در جيب سمت چپ شلوار جين كهنه با مارك «angle» قلابى فرو مى برم. ضخامت كاغذهاى رسمى و قابل انتقال را حس مى كنم و داخل كتابفروشى مى شوم. فروشنده همان طور كه برتون اولين بيانيه سوررئاليسم را براى دوستان اش مى خواند، قسمتى از يك كتاب شعر جديد را فرياد مى زند. من روشنفكرم، حالم به هم مى خورد! و سعى مى كنم تا زل بزنم به جلد كتاب هاى ادبيات كلاسيك و حواسم نرود طرف پسر و دخترى كه با صدايى كه قرار نيست كسى بشنود با هم جر و بحث مى كنند. دختر قسم مى خورد كه اين دفعه آخرين بارى خواهد بود كه پسر را به يك رستوران دورافتاده _ فكر كنم حوالى تجريش، همان رستورانى كه ميزهاى نارنجى اعصاب خردكنى دارد و گارسون هايش آنقدر صداى راديو پيام را بلند مى كنند كه تو چيپس و پنير را كه بدجور به ظرف آلومينيومى چسبيده است، با انواع سرودها، مارش ها و از همه بدتر اجراهاى سنتى درجه هفتصد در حلق ات فرو مى برى. آن وقت و در حالى كه تلاش مى كنى خونسردى  ات را حفظ كنى، قهوه مى خواهى و تركيب چيپس و پنير با مخلوط آلومينيوم براق، با قهوه اى كه قهوه نيست، فنجانى آب جوش و يك بسته كافى ميكس سه در يك است، عقب چيز گندى است _ مى برد و پسر مى گويد حوصله دوستان از دماغ فيل افتاده و رنگ شده او را ندارد... پسر دختر را رها مى كند و با شتاب دور مى شود. نزديك مى آيد و محكم مى خورد به شانه تن من. پيراهن آبى بدرنگم كج مى شود و صدايى مى گويد: «ببخشيد»... بخشيدن، چيزى مثل كلماتى كه قرار است به آسمان روند و بعد حال آدم را خوب كنند... فروشنده به قسمت هاى حساس عاشقانه رسيده و مدام به مخاطب خود، كه گويا پشت قفسه هاى آن سوى مغازه در حال جان كندن است، مى گويد: «چقدر عين من فكر مى كند.» تصميم مى گيرم به سمت قفسه رمان هاى خارجى بروم، دختر گريان را كنار بزنم و «پارساترين بانوى شهر» را با ترجمه كاوه ميرعباسى بخرم...
    قدم هايم بر لبه هاى فرسوده سنگ فرش هاى پياده رو دست چپى گير مى  كند و پاچه   هاى شلوارم غافلگير آب مانده اى مى شوند كه گير افتاده بين ترك ها. «پارساترين بانوى شهر» در ميان كاغذهاى درهم ريخته جزوه منوچهرى گير افتاده است. منوچهرى را مى بينم با هواى كثيف و انواع كيف هايى كه از او آويزان است. خيابان است كه شاعر شده و آنقدر خوش گذرانده كه مرده. استاد منوچهرى را داد مى زند و من در گوشه اى از يكى از نيمكت هاى دراز لم داده ام و به زمانى فكر مى كنم كه بايد تمام شود تا بروم از عشقى قديمى در يكى از كافه هاى بدقواره خيابان انقلاب طلب مغفرت و بخشايش كنم، كه انسان جايزالخطاست و قول دهم ديگر سيگار نكشم تا در پناه الطاف اين جهان فانى، با لباس سپيد به خانه ام بيايد و با كفن سپيد برود سينه قبرستان... منوچهرى تمام مى شود و استاد مى گويد تا قسمتى را كه شاعر به عنوان راوى وارد شب بيابان شده مرور كنيم. مثل خون، قرمزى كه مرورم، مرورات مى كند و تو اصلاً از حركت هاى ناجوانمردانه سرطان خون خبر ندارى- ضربان قلبم تند مى شود. مى دوم، در كلاس، شكم استاد، تاريخ زبان فارسى، تصادف، پله ها و كافه و تصوير باشكوهى از دو ميليون كمپوت سرخ رنگ آناناس كه از ميان آنها سبيل هاى جنبان پسرك كافه چى توى چشم مى زند، عشق قديمى عينك زده و با زيرسيگارى بلورين مقابلش بازى مى كند. كيف سرخ رنگ را ول كرده روى قهوه اى ميز و كنارش يك جلد از كابوس سيامك گلشيرى ديده مى شود. كتاب را به زور گرفت و قطعاً اسم خودش را هم در صفحه اول آن نوشته است: صندلى را با تنم تنظيم مى كنم. حرف مى زنم و كمپوت هاى آناناس هوس انگيز رنگ شان را در ذهن خسته ام، جا مى گذارند. قهوه مى خورم و موهاى بلند عرق كرده ام كه روزهاى آخراسفند سال ۱۳۸۱ باشكوه ترشان كرده چشم راستم را آزار مى دهند. با دست موها را عقب مى زنم و نگاهم مى رود و مى افتد بر ميزى دور كه مردى با هراس مشغول فشار آوردن بر جوش ميان پيشانى اش است. مرد كت و شلوار سرمه  اى خوش دوختى پوشيده و بر دستش يك خال درشت قهوه اى جا خوش كرده است. عشق قديمى  با گربه اى كه به دسته كليد خانه پدرى اش چسبيده ور مى رود و ناگهان رد مشكوكى از سفيدى را بر ناخن  هاى دست چپم مى بينم. سپيدى بى رمق لكه اى بر ناخن ها انداخته و ناخن هايم با اين شمايل آبستره به من زل زده اند. رد سفيد را مى گيرم و مى روم تا گربه و بعد گربه را تا كابوس و كابوس را تا پايه ليوان بلند بلورى كه باقى مانده يك شربت نارنجى در آن جا خوش كرده است...
    نارنجى ها شره كرده اند بر ديوار شيشه اى و يكى نى با گلوى فنرى از وجودشان رد شده است. نى بى تكليف مانده و عشق قديمى كه مدام حرف مى زند، تكه اى از رد قهوه اى شكلات را بر دستمالى كه كنار ليوان افتاده باقى گذاشته است. آب پرتقال، پرتقالى كه گرد است و آنقدر ويتامين دارد كه مى تواند در يك چشم بر هم زدن تو را در برابر هجوم بافت هاى سرطانى حفظ كند. پرتقال هاى عزيز با شكلاتى قهوه اى رنگ قاطى شده اند كه نه... عشق قديمى را ول مى كنم تا پشت ميزى در كافه اى در خيابانى در شهرى، در كشورى. در قاره اى، در جهانى و در فضايى باقى بماند كه مى گردد و آدم ها را با روياهاى مهربان شان تنها مى گذارد...
    كيوسك روزنامه فروشى و بايد سيگار بخرم. مى خرم با اسكناس هايى كه پدر از جيب اونيفورم نظامى اش بيرون مى آورد و انگشتانش چاق است. درشت و سوخته، پالايشگاه را كه زدند، او بوده و توپ هايى كه از فرط آتش داغ داغ. تماس داغى با بافت پوستى كه نرم است و عرق كرده. مى سوزد و پدر درجه تشويقى مى گيرد تا با حقوق و مزاياى جديد به خانه بيايد و با چشمان كوچك به گردش پره هاى كولر آبى و لرزش هاى بينى مادرم خيره شود كه بوى پياز داغ به عطسه اش انداخته است. بر پوست دست مى كشد و اسكناس هاى نو را روى ميز مى گذارد تا بردارم و... اونيفورم سرمه اى نظامى با سه خورشيد بر هر شانه روى جالباسى آينه دار ديوارى آويزان است...
    روزنامه ها لك دارند، هوا مرطوب است و مردم تركيبى از رطوبت و سوختگى بافت هاى اكسيژن را به ريه ها مى فرستند. قدم هايم راه مى افتند و مى پيچند به سمت در بزرگ آويزان سيمانى. رد مى شوم و كارت دانشجويى با عكس سرم را در دستان نگهبان پير در اصلى مى گذارم.
    نرده هاى سبزرنگ اسفند سال ۱۳۸۱ دانشگاه تهران و آدم هايى كه رد مى شوند. شكاف بين نرده ها و تصوير خيابانى كه من ردش كرده ام. مى پيچم سمت راست. آسفالت زيرپايم پر است از ته سيگار هايى كه بارانى كه من نديدمش خيس شان كرده است. موهايم را صاف مى كنم، عرق كرده اند باز هم. دانشكده  هنرهاى زيبا و بادى كه مى وزد. دختران و پسران بوم هاى سپيد را در دست گرفته اند و نگران باران هستند مبادا بيايد و نقاشى هاى نكشيده شان را خيس كند. تابلوى دانشكده ترك برداشته. از تابلوهاى ترك خورده خوشم مى آيد، يك رد باريك از هوا از ميان تن شان رد مى شود و آدم گاهى مى تواند از ميان اين بريدگى شاهد التماس هاى پسركى دانشجو باشد كه براى گير آوردن يك سيگار اين ور و آن ور مى رود. از پشت بريدگى بيرون مى آيم و پسر عصبانى مى گويد: سيگار داريد؟ و من مى گويم: «نه». هنرهاى زيبا رد مى شود و نفسم به شماره مى افتد. منوچهرى داخل كيف هنوز در شب بيابان گير كرده و از انبوه كيف هايى كه بايد براى شب عيد بفروشد خسته است... صحن روبه روى دانشكده خلوت است و قدم هايم مى روند و تنم را بر نرده كم عرض مقابل فردوسى رها مى كنند. «مى نشينم» موها را كه عقب مى دهم و كمرم را خم مى كنم، صورت فردوسى مى افتد روى چشمانم. نوك دستارش تا ته آسمان رفته و رد سفيدى از يك شكاف نور را پر كرده است. بازهم عقب تر مى روم كمرم صدا مى كند و برمى گردم و به استانداردهاى نشستن بر نرده زنگ زده اى فكر مى كنم كه حتماً شلوار كهنه  ام را به گند كشيده است... كسى به سمتم مى آيد. دختر گروه فلسفه دانشكده ادبيات و علوم انسانى نزديك تر مى شود و به من كه هوس يك خواب آنارشيستى بر يكى از سكوهاى سنگى دانشكده نيمه تعطيل را دارم، مى گويد...
    برانكارد قرمزى در تنم ليز مى خورد و هيچ كس باور نخواهد كرد كه اگر يك آدم چاق از پشت سر بر پايه مجسمه فردوسى سقوط كند، مى ميرد...
+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 16:34  توسط نوستالژیک  | 

  • هنوز مرگ رفیقم را باور نمیکنم. خانه ی خواهرش روی همان مبل قرمز نشسته بودیم داشتیم می گفتیم این تیم ملی به هیچ جا نمیرسد و باز هم وقتی ایران هشتاد و نه دقیقه جلوی پرتغال دوام آورده دقیقه اخر میرزاپور سوتی میدهد و دخل همه را میاورد.گفت همه دودها از کنده ی علی دایی بلند میشود.بعد سوییچ را برداشت رفت بیرون یک چیزی بخرد.
  • الآن سه هفته ست که مرده. جام جهانی را دیگر نمیتواند ببیند و دارد با خودش می پوسد.  از وقتی به همین راحتی رفت توی قبر دیگر خیلی چیزها برایم بی اهمیت شده. یعنی موقتی روی آدمها حساب میکنم حتی روی مادر گرام. بقیه که جای خود دارند. البته این موقتی حساب کردن روی کسی مسبوق به سابقه ست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 14:42  توسط نوستالژیک 

  • بدو بدو همه زورت را میزنی که به اتوبوس دانشگاه برسی...بعد که میبینی نیم ساعت گذشته و خبری نیست یادت میفتد که گفته بودند سرویس استثنائا امروز از یک جای دیگر راه میفتد. بی خیال سرویس میشوی و به دربست گرفتن به مقصد کلینیک فکر میکنی.دستت را که میبری توی جیبت میبینی همه ش دویست تومن داری! سرت را میندازی پایین و برمیگردی خانه و به روشهای دیگری برای به فاک دادن یک روز کامل فکر میکنی. 
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 19:28  توسط نوستالژیک 

  • هر وقت احساس میکنم اینجا دیگر اخرش است ، باز فرش قرمزی پهن میشود مثل کارتونها می چرخد و میرود ان جلو جلوها که یالله.
  • پ.ن: امروز دخترک را دیدم که بعد از بیرون آمدن از جلسه امتحان داشت مانتویش را به بیرون تا میزد. سطح داخلی مانتو مانند دفترچه رمز خطوط میخی پر از انواع تقلب بود.میگفت این مخصوص امتحانهای حفظ کردنی است،مانتوهای دیگرم را اینقدر شلوغ نمی کنم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 18:56  توسط نوستالژیک 

  • این دانشگاهه یک جوری است که وقتی طبقه ی دوم دانشکده ی ما میایستی کل شهر به معنای واقعی کلمه زیر پایت قرار میگیرد.امروز که هوا ابری بود،صحنه های عجیبی درست شده بود در افق.نمیدانم میشود تصور کرد یا نه. استاده داشت در ازمایشگاه حرف میزد که رفت لب پنجره و بعد یک دفعه انگار برایش خیلی جالب باشد گفت چه جالب! اونجا داره بارون میاد. رفتیم کنار پنجره دیدیم کل افق ابریست ولی به قاعده ی یک مربع بزرگ که از زمین بلند شده باشد و عمودی رسیده باشد به اسمان، تیره ی تیره ست و دور و برش روشن روشن! عجیب ترین صحنه طبیعی ای بود که از اسمان در عمرم می دیدم حتی بیشتر از ان گردباده در دشتهای اطراف غار علیصدر همدان. کاش میشد عکسش را بگیرم.
  • کلاس که تمام شد سرمست از چیزی که دیده بودم تنهایی سر پایینی معروف دانشگاه رابه سمت پایین راه افتادم که بارونهای عمودی سر رسیدند.گفتم به به چه شود. من دلگرفته و این همه باران! که البته کار بیخ پیدا کرد. باران شدید و شدیدتر شد و محوطه هم خلوت و خلوت تر. فقط دخترکی بود که چتر داشت و دلش به حالم سوخت گفت بیا این زیر و من از صدقه سر حراستی ها اقرار کردم که نه مرسی راحتم، حالا باد هم به قطرات غول آسای باران اضافه شده بود. روپوشم را دراوردم و کشیدم روی سرم که مثلا" خیس نشوم که باد از دستم بردش. امدم بدوم دنبالش بند کیفم در رفت افتاد توی چاله ای گل الود. صبحی هم یک کاکائوی ارزان قیمت گذاشته بودم توی جیبم برای مواقع افت قند خون که آن هم آب شده بود و خیال داشتم در خانه تمیزش کنم ولی در ان لحظات بحرانی هول شدم . دستم را کردم توی جیب نا ببینم کلیدم سرجایش هست که دستم هم کاملا" کاکائویی شد. کیف را ول کردم دویدم دنبال روپوش تا سی کیلومتر اون ورتر گرفتمش،گلی و کثیف و کاکائویی.برگشتم کیف را برداشتم که دیدم آب کشیده و کتابهایم خیس و خراب . لباسم هم کاکائویی. خودم هم چونان موش آب کشیده و لگد خورده.امدم پایین تر دیدم ملت چهار چشمی نگاهم می کنند که این یارو دیوانه ست احتمالا.بیچاره ها آدم دلگیر بارون خورده ندیده بودند.
  • پ.ن: امیر مهدی حقیقت کتاب جدیدی ترجمه کرده به نام "خوبی خدا" که در نمایشگاه امسال به بازار میاید.مجموعه ایست از ۹ داستان کوتاه از نویسندگان معاصر آمریکا از قبیل ریموند کارور،هاروکی موراکامی، شرمن الکسی، الکساندر همن،جومپا لاهیری و بقیه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 8:45  توسط نوستالژیک 

  • من واقعا" خسته و چروکیده م.

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 19:53  توسط نوستالژیک  | 

  • ممنونم از نوشین ، راحیلا ، پریا ، ملینا ، محمد ، شاهین و 
  • همه اعوان و انصار که تسلی خاطری شدند...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 18:58  توسط نوستالژیک