تبليغاتX
((نوستالژیک))




  • خوش بگذره رفیق!
  • دیشب من توی تختخواب خودم خوابیدم تو توی سردخانه...
  • امشب من توی تختخواب خودم میخوابم ، تو توی خاک...  
  • از موقعی که برای مرگ مرموز صبا در ۱۳ سالگی گریه کرده بودم دیگر هیچوقت اینطوری بی محابا گریه نکرده بودم.
  • رفیقم مرد از بس تصادف کرد،از بس یکساعت کنار بزرگراه امام علی افتاده بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 22:39  توسط نوستالژیک 

  • یادت میاید یک زمانی در مورد گور بابای بقیه چیزهایی میگفتم؟ حالا ان چیزیکه رویش وایسادی دقیقا" گور بابای من است...
+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت 13:46  توسط نوستالژیک 

  • رمزهایی که خلوص رمز شکن انها بود. قفل هایی که چرخ دنده هایش به روال عادی نمیگشت ، خلوصی که بی معنی شد. وقتی آینه هم زنگ میگیردمن بدبخت چرا زنگ نگیرم؟ توی بدبحت چرا زنگ نزنی؟ چطور خودمان را گول بزنیم و قوانین فیزیک تئوریکال را در مورد خودمان صدق بدهیم...
    بودن داریم تا بودن...حتی با هم بودن داریم تا با هم بودن...حتی بی هم بودن داریم تا بی هم بودن...هیچوقت نمیشود فهمید بودن فیزیکی یا بودن عاطفی ، احساسی، فکری و...خیلی بدبینانه اصلا"چگونه بودن ما غیر از اینکه برای خودمان محرز باشد برای کس دیگری هم حقیقتا" اهمیت دارد؟
  • ---
    چشم ها را باید بست
    اصلا" نباید نگریست سهراب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 22:36  توسط نوستالژیک 

  • حذف شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 8:33  توسط نوستالژیک 

  • روان نویس و خودکاری که برای تولدت گرفتم و هیچوقت بهت ندادم را گذاشته بودم توی کشوی مامان تا بعدها بدهم به نفر بعدی که مادر گرام فکر کرد مال خودش است و برش داشت کادویش داد به یکی که نمیخواست برایش از بیرون چیزی بگیرد...
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 17:54  توسط نوستالژیک 

  • خوب همیشه که همه چیز نباید ختم به خیر شود!
  • فعلا" خودمان را گول بزنیم تا ببینیم چه پیش آید و چه در نظر افتد.
+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 22:31  توسط نوستالژیک 

  • وحید زنگ زد یک ساعت حرف زدیم.از دانشکده ی مهندسی جردن تعریف میکرد و از دخترهایش که سبیل حراستچیها را هم دود داده اند،از به قول خودش حاجی مملی بوقی نماینده مجلس که پدرش هشت کلاس سواد دارد و پسرش را با پرادو میفرستد دانشگاه و خرج نهار دانشجوییشان چند ده هزار تومان میشود و از گوشی خودش که خطش تالیاست و خودش لای باقالیاست (روح خواجه عبدالله انصاری شاد!) و همیشه غلاف! کلی به ریش خودمان و آینده سازیهایی که قراره بکنیم خندیدیم و هم نظام سرمایه داری و کاپیتالیسم و هم پرولتاریای معهود را به سخره گرفتیم! یک ساعت بعدش سعید زنگ زد سال نو را تبریک گفت...فهمیدم پدرش در بیمارستان است.از دماغم درامد هر چه تعریف کرد.لعنت به جامعه ای که آدمهایش یا بالا میروند،یا پله اند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 15:52  توسط نوستالژیک 

  • یک چوب ماهیگیری و یک صبر ایوب تمام ان چیزیست که برای بازیابی اعتماد به نفس از دست رفته تان نیاز دارید.اینکه خیال کنم جان چند ماهی کوچک لااقل برای لحظاتی هم که شده در دست من است از من رستم ساخته! باور ندارید آزمایش کنید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 22:25  توسط نوستالژیک  | 

  • موج در موج اگر شاهد دریا باشیم
  • از دل خویش به دل دوست گذر باید کرد...
+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1385ساعت 8:24  توسط نوستالژیک 

  • اوائل بهار پارسال بود.نسرین خبرنگار بود و مترجمی زبان میخواند و در وبلاگش چیزهایی مینوشت.زیاد کار میکرد و حتی چند بار هم همراه وزیر فرستاده بودندش عسلویه.حرفهایش را راحت میزد.با مردها سر سازگاری نداشت و معتقد بود مرد خوب مرد مرده است.حتی تصمیم داشت برای فرار از فرهنگ ایرانی به سوئد نقل مکان کند.میگفت عمرا" اهال ازدواج نیستم و هدفم مثل همه دخترهای ایرانی که تاقچه بالا میگذارند فقط ادامه تحصیل است. من نوستالژیک هم به شخصه از اینکه میدیدم از قانع کردنش،از اینکه هیچ تفاوتی با دخترهای کسل کننده دیگر ندارد دلسرد بودم. یک مدت خبری از نسرین نداشتم تا اینکه چند وقت پیش دیدمش.میگفت با استادمان که چند سال از خودم بزرگتر است درگیریهای عاطفی پیدا کردم و اخیرا" هم پیشنهاد ازدواج داده گفتم خوب نظرت چی هست؟ گفت گیج شدم و اولین بار است که لزوم بودن یک مرد را از نزدیک حس میکنم.می گفت پدر و مادرم هم خیلی روشنفکرانه تصمیم گیری را سپرده اند به خودم.گفتم همه دخترها معمولا" در این برهه از زندگی دچار عارضه خریت میشوند.حواست باشد که از آن ور بام نیفتی.لب و لوچه ش را کج و معوج کرد که یعنی نمیدانم...بعدها فهمیدم استاد گرامی از ساده دلی دخترک بیچاره سو استفاده کرده و حتی قبل از اینکه عقدی هم صورت بگیرد کارشان به جدایی کشیده و این وسط فقط یک چیزهای نسرین به باد رفته بود.
  • حالا نسرین خبرنگار مهمترین روزنامه اصلاح طلب است و دیگر در وبلاگش چیزی نمی نویسد.قصد سوئد رفتن هم ندارد و گاهی با مردان دیگری هم دیده می شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 23:43  توسط نوستالژیک