تبليغاتX
((نوستالژیک))




  • از وسطهای بلوار فردوس تا خود پل ستارخان ما را چونان غلامی زنجیری پیاده کشاند تا یک شال صورتی را پانصد تومن ارزانتر از دستفروشهای شب عبد بخرد. بعد که آوردمش هایدای فلکه اول مهمانش کردم گفت مزه ی گوشت لخم (؟!) میدهد و حالم را به هم می زند و من در ان دقایق فقط به این فکر میکردم که عجب غلطی کردم وقتی همه رفتند شمال گفتم میمانم منزل تا مامان گرام تنها نماند.
+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 19:43  توسط نوستالژیک  | 

  • در واقع بزرگترین قابلیت پرنده ها اینست که هیچوقت نمیتوانند جلو رویشان را ببینند و همیشه طرفین را می بینند.این بزرگترین موهبتی است که خالق می توانست به یک جاندار بدهد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 8:11  توسط نوستالژیک 

  • من دارم صرفه جویی می کنم که برای نمایشگاه کتاب بتوانم خودم را به شیوه مسالمت آمیزی خفه کنم.من همین فضای نمایشگاه را دوست دارم بشینم لب استخرش ساندویچی گاز بزنم و بعد سر ظهر درکنفرانسهای با کلاسش حضور به هم برسانم.پارسال دردوران انتخابات رفته بودم غرفه شرق.شلوغ بود.دکتر معین امده بود. کناریم پرسید کیه این؟ گفتم داداشت رییس جمهور آینده.گفت زپرشک.نگاهی به صورت بن لادن وارش انداختم و به دموکرات منشی دعوتش کردم.
+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 20:13  توسط نوستالژیک  | 

  • حس ششم من میگوید هر کس که بلاگ مینویسد یا خودشیفته است (با گلشیفته اشتباه نشود) یا از کمبود اعتماد به نفس رنج میبرد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 14:32  توسط نوستالژیک 

  • حس ششم من میگوید هر کس که بلاگ مینویسد یا خودشیفته است (با گلشیفته اشتباه نشود) یا از کمبود اعتماد به نفس رنج میبرد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 14:32  توسط نوستالژیک 

  • سر جریان پتیشن برای روزنامه ی دانمارکی خواندم امیرمهدی خیلی زحمت کشیده. هفته ی پیش گفتم سری به سایتش بزنم و تشکر کنم. همان روز عصر دیدم  کامنتی گذاشته برای من. گفتم دستخوش. من از ان موقع که در جام جم فانگلیش می نوشتی می خواندمت ولی چه تله پاتی ای شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 17:25  توسط نوستالژیک 

  • راستش من اینجا را دوست دارم چون به هر کس دلم میخواهد می پرم و به هر کس هم دلم میخواهد اظهار علاقه می کنم بعد هم خسته می شوم می نشینم سر جایم به این فکر میکنم که زیاد هم روبراه نیستم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 18:30  توسط نوستالژیک 

  • در یک وبلاگی از زبان نویسنده ش که مهندسی بیست و هفت ساله است خواندم که نوشته بود : امروز همان دختره همکارم که آمارش را برده بودم رو ی نمودار امد پیشم و یواشکی گفت که من چیز شده ام. برو از داروخانه چیز بهداشتی بگیر.من هم گفتم چشم.رفتم علاوه بر چیز بهداشتی یک چیز دیگر هم گرفتم."
  • زبانم لال باد اگر دروغ گفته باشم.
+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1384ساعت 20:9  توسط نوستالژیک  | 

  • دستخوش بابا! به دفتر  من سر و سامون دادن را یادت رفت.همانجوری خط خطی ماند.
  • .پ.ن: طبق ماده هستم بند بیست و سوم خلقت، هر بلاگری که تعطیل کند روزی بر میگردد حالا شاید نه سر جای خودش ولی بر میگردد مگر اینکه دختری باشد که با یکی از خوانندگانش ازدواج کرده.
+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت 16:25  توسط نوستالژیک  | 

  • برای من که مهم نبود ولی یک کم نگران شدم ان دخترکی که نشسته بود کنار آن یارو ریشوئه تو نباشی. از پشت خیلی شبیهت بود. آخرش یارو ریشوئه داشت شاکی میشد.بعد که بلند شد دیدم تو نبودی. عرق سرد کردم.یکی طلبت از همین جا.
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 20:7  توسط نوستالژیک 

  • حذف شد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 20:7  توسط نوستالژیک 

  • یک روز انقدر پرانرژی می شوم که میخواهم هیروشیما را برای بار دوم بترکانم و یک روز انقدر بی حال میشوم که یارو فکر میکند در پارک نشستنم گرد و پنیر می طلبد.
  • جدا از شوخی حالا یک کم هرویین داری؟
+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 16:6  توسط نوستالژیک