تبليغاتX
((نوستالژیک))




  • حالا اینو بذار به حساب تعجب.
  • اول شگفت زده میشی.
  • بعد شک می کنی.
  • بعد فحش میدی.
  • شوخی نکن
  • خدا.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1384ساعت 13:58  توسط نوستالژیک 

  • خوب آقا چرا میخندید؟ بارداری نخواسته هم همین شکلی است دیگر.با همین عوارض جانبی.آدم یک کاری رامیکند به هوای یک چیز دیگر،یک چیزی را که نمیخواهد می بندند به شکمش...کجا بودیم، آهان،این تیارت شهر خیلی جای نوستالژیکی است. ساختمان گردالی و جماعت به صف وایساده ش آدم را وسوسه میکند.اصلا" آدم یاد خاطره هایش میفتد.گفتم تئاتر، آقا اصلا"ما دلمان میخواست یک هفته تمام بشینیم و همه ی فیلمهای تاریخ سینما را دوباره ببینیم، از بن هور تا کازابلانکای مایکل کورتیز.از بر باد رفته ی ویکتور فلمینگ تا بعد از ظهر سگی سیدنی لومت. از اینک آخر الزمان فوردکاپولا تا فارست گامپ رابرت زمه کیس..." مامان همیشه میگه: زندگی مثل یه جعبه شکلات شانسیه، هیچوقت نمیدونی چی گیرت میاد!" دلمان میخواست به جای این جزوه هایی که از بس فشارشان دادیم ریغش درآمده بشینیم و دخل همه ی کتابهای دنیا را بیاوریم.آقا ما دلمان میخواست هیچ کار مهمی نداشتیم تا برایش عجله کنیم، پولهای جیبمان هیچوقت صرف چیزهای عارضی نشوند و آخرش هی از زندگی عقب نیفتیم و بعد دوباره بدویم تا بهش برسیم و دوباره عقب بیفتیم. اینها را از مامان بزرگم یاد گرفتیم آقا. ما از دیدن پیرمردهای علاف پارک شهر احساس مردن نمیکنیم.ما از اصول خانوادگی که مامان بزرگ می گوید اصلا" سر در نمی آوریم.ما یک ایرانی هستیم.غیوریم.جیرفتی ایم.تاریخمان را از زمین در می آوریم با یک بیل،می فروشیم به قاچاقچی پنجاه هزار تومن.آقا ما یک متن ادبی سنگینیم نوشته ی شکسپیر.ترجمه ی یک پتیاره متشخص در وبلاگ شخصی یک پتیاره سنگین دیگر.ما چند ثانیه بعد از رد شدن از کنار زن سنگ پا فروش زیر پل عابر میدان انقلاب به این فکر میکنیم که این یک " باند تکدی گری سازمانی" ست یا بیوه ی بیچاره ی یک شهید در جزیره ی فاو؟اینها مسئله است دیگر.آقا ما از وقت اضافه زندگی می ترسیم.مثل کسی که همان لحظه ی اول سوار شدن به یک هواپیمای محکوم به سقوط، مرده است.بقیه ش فقط وقت اضافه ی زندگیست. 
  • آقا ما میخواهیم از بیخ بی خیال این اصول اجتماعی شویم. بیخیال این آدمهای کلیشه ای هر روزه. ما میخواهیم هیچ کسی را تحمل نکنیم، هر کس دروغ گفت همانجا در تاکسی بزنیم توی پرش. به هیچ آدم کلیشه ای هم لبخند نمیزنیم.مروارید - دختر همسایه مان - هم همه ش به همه لبخند میزد، حتی وقتی ما شوخی میکردیم و مقنعه ش را از عقب میکشیدیم و بعد یک دی دونقطه ی بزرگ میشدیم باز لبخند میزد و صدای خنده ش زیر سقف آپارتمان بلند بود که کارش به اینجا رسید. دو سال پیش یک بابایی آمد گرفتدش و یکسال بعد هم طلاق و طلاق کشی شد و حالا هم نه مروارید حال خندیدن دارد و نه ما دیگر حال شوخی کردن.
  • آقا ما نمیخواهیم برای اثبات پیش پا افتاده ترین حرفمان، به عینیت برسانیمش تا باورمان کنند.اینجوری آخر یک روز جمجمه مان را می شکافیم و مغز لزجمان را در میاوریم و به خودمان آویزانش میکنیم که ما هم زمانی از اینها داشتیم ولی حالا میتوانید با خیال راحت احمق فرضم کنید. آقا ما خسته شدیم از این آدمهای روزنامه ای، تلویزیونی و ماهواره ای کله پوک که در سیم ثانیه نظریه می پردازند و فوکویاما و هانتیگتون را به چالش می طلبند و موقع عمل که شد، خونسردانه می رینند...و بعد جلسه ی تجزیه تحلیل راه میندازند که چرا فلان شد. آقا این ملت آنقدرها هم شریف نیستند.معتادهاشان خمارتر از همیشه،فاحشه هاشان روز به روز زیباتر و پربارتر از دیروز، دختر گدا و چشم آبی سر دوازده فروردین روز به روز فقیرتر از دیروز و...آقا ما خشم پنهان درونمان را - چه ترکیب مسخره ای. نه؟ - با ضرب گیتار الکتریک Nirvana آن قدیمها و System of a Down این جدیدترها خالی میکنیم و روی تختمان بالا و پایین میپریم. راه دیگری هم بلد نیستیم. اینها را که گفتیم نه اینکه خیلی حالیمان هست آقا، ما خودمان هم سطح سروتونین مغزمان همیشه اینقدر پایدار نیست و یا کم میشود و بیحال و خسته و از وضع موجود ناامیدمان میکند و یا زیاد میشود و خل و چل بازیمان میگیرد.آقا خل و چل بازی ما را ندیدید تا حالا.
  • میدانید آقا، خیلی عالی میشد اگر یک شب زیر نور مهتاب در یک مزرعه گندم با یک دختر  spanish ملاقات میکردیم و کافئین می نوشیدیم و Hasta Siempre میخواندیم اما ولش کن آقا، ما میدانیم آخر آرزوی دویدن و فریاد کشیدن دنبال یک گله بوفالوی وحشی در دشتهای کنیا را به گور خواهیم برد و روی سنگمان زیر تاریخ تولدم یک شعر کلیشه ای بی محتوا و چرند حکاکی خواهند کرد و حسرت کارهای ناکرده هم عذاب آخرتمان خواهد شد...
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 11:57  توسط نوستالژیک 

  • چقدر دوست دارم این روزهایی را که ساعت ۱۲ ظهرش هم آسمان کیپ تا کیپ ابرناک است و هنوز تاریک.غمش ضد"حال" است و من هم که در گذشته ها زندگی میکنم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 5:48  توسط نوستالژیک 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1384ساعت 19:47  توسط نوستالژیک 

  • ای کوچه...
  • به عریانی درختان زمستان به دیده ی شهوت ننگر...
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384ساعت 19:54  توسط نوستالژیک 

  • اوه خدای من! از کجا باید میدانستم آن موجود پشمالویی که با اعتماد به نفس تمام پوزش را زمین زدم و کل کل را به شکل زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد مدارانه ای ادامه دادم، در کیفش یک کارت وحشتناک و درکاپشنش بی سیم دارد؟ ممنون از اینکه سرم را روی تنم نگهداشتی.
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1384ساعت 18:50  توسط نوستالژیک 

  • ادمها گاهی وقتها با تمام وجودشان فکر میکنند و نقشه دعوت کسی به یک فنجان شیرکاکائوی داغ را در یک عصر سرد زمستان جلوی پارک ساعی میکشند.بعد عمل میکنند. بعد تنها چیزی که میتوانند بگویند اینست:عجب گوهی خوردم.
+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1384ساعت 19:53  توسط نوستالژیک 

  • قلبت...مهتاب...ساعت ...دیوار....دیوار.از این جا به بعد دیوار. باید در خیلی مسائل تجدید نظر کنم.در تجدید نظرم هم تجدید نظر کنم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1384ساعت 15:51  توسط نوستالژیک 

  • کاش یکنفر پیدا شود گلپونه های ایرج بسطامی را با پیانو و درامز بخواند.راک راک.داغ داغ.فعلا" آرزوی بزرگتری ندارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1384ساعت 18:53  توسط نوستالژیک  | 

  • من تصمیماتمو (اینجایش جالب است: میماتمو!) خورده خورده عملی میکنم.با دعوت کردن هر کسی به یک فنجان شیرکاکائوی گرم در یک عصر سرد در پارک ساعی میتوان به هر بهره برداری و سواستفاده ایکه میخواهید برسید برسید.از ما گفتن بود.
  • پ.ن:پنجم دی شهادت زرتشت بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1384ساعت 15:53  توسط نوستالژیک 

  • چونان زجرم دهید که نه هوس مرگ کنم  نه هوس آزادی! آخر نگفتی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 دی1384ساعت 16:50  توسط نوستالژیک