- باورم نمیشود دوشنبه را.
+ نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 22:12  توسط نوستالژیک
|


اصولا" بعضی ها دوست دارند اسم شلختگی سیاسی را بگذارند پیچیدگی.پیچیدگی بار معنایی مبهمی دارد و مردم را در ابهام نگه میدارد که پیچیده بود؟ یا پیچیده ش کردند؟یا اصلا" حضور در انتخابات در همه جای دنیا ذاتا" پیچیده است؟زمان میگذرد و اصلاح طلبها همچنان مانند روزهای پیش از انتخابات ۸۴ مشغول دولا دولا شترسواری کردنند.روزی در جمهوري دموکراتيک آلمان سابق يک کارگر آلماني کاري در سيبري پيدا مي کند. او که مي داند سانسورچي ها همه نامه ها را مي خوانند، به دوستان اش مي گويد «بياييد يک رمز تعيين کنيم؛ اگر نامه يي که از طرف من دريافت مي کنيد با مرکب آبي معمولي نوشته شده باشد، بدانيد هر چه نوشته ام درست است. اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد، سراپا دروغ است.» يک ماه بعد دوستان اش اولين نامه را دريافت مي کنند که در آن با مرکب آبي نوشته شده است:«اينجا همه چيز عالي است؛ مغازه ها پر، غذا فراوان، آپارتمان ها بزرگ و گرم و نرم، سينماها فيلم هاي غربي نمايش مي دهند و تا بخواهي دختران زيباي مشتاق دوستي- تنها چيزي که نمي توان پيدا کرد مرکب قرمز است.»

فکر کنم در کتاب زبان فارسی دوره دبیرستان بود که یک بخشی داشت به اسم غلط ننویسیم و در آن به توضیح شباهتهای آوایی کلمات فارسی و بی معنی بودن کلمه هایی که به عنوان غلط مصطلح به جای یکدیگر به کار می روند می پرداخت.
نمیدانم تا حالا چند تا از این به اصطلاح مستندهایی که press tv - شبکه انگلیسی زبان سیما- می سازد را دیده اید. واقعا" برنامه سازان پرس تی وی فکر کرده اند با این مستندها که نه، رپورتاژ اگهی ها می توانند نظر بینندگان بین المللی را جلب کنند؟ این اسمش مستند است که دوربین بگیرید دستتان، بروید افعانستان و از چند تا از همین پیرمردهای افغانی روستایی دستار به سر بپرسید نظرتان درباره تاثیر نیروهای ناتو بر زندگی روزمره تان چیست؟ و بعد که دارند جواب می دهند که مثلا" ملت ما خسته است و این حرفها، صدایشان را بیندازید روی تصویر بچه های دماغو که دارند فوتبال بازی میکنند و بعد کات کنید به یک زن افغانی که دارد در تشت لباس می شورد و یک سرباز خارجی هم نظاره گر اوست و روی همه تصاویر هم تا انجا که می توانید صدای دوتار میکس کنید! این شد یک Doccumentary. حالا مقایسه کنید با مستندهای تکان دهنده ای که تلویزیون الجزیره همین بیخ گوشمان می سازد. یک روز با دوربینش به بوئنس آیرس در آرژانتین می رود و مثلا" اینطوری به فرهنگ و جامعه آرژانتین امروز نفوذ میکند: یک جوان
سیگارفروش تنها را نشان میدهد که پدرو مادرش در زمان حکومت ژنرالها ناپدید شده اند، خودش تازگی ها از زنش جدا شده و چون به کوکایین اعتیاد داشته دادگاه دختر کوچکش را به همسرش بخشیده و حالا فقط دو روز در هفته ان هم چند ساعت می تواند دخترش را به پارک ببرد، بعضی روزها پلیس به جرم دستفروشی بازداشتش میکند، اعتیاد را با حضور در این کلاسهای کلیسا درمانی کنار گذاشته و حالا عصرها با دوستانش فوتبال بازی میکند و از آرزوهایش می گوید.در لابلای این تصاویر هم خاطراتی از بازماندگان واقعی زندانهای زمان ژنرالها یا مادران پلازا و یا یهودیان مهاجر به آرژانتین در زمان جنگ دوم جهانی را می گنجاند. یک روز دیگر، دوربین الجزیره به کمپ مهاجرین غیرقانونی عرب در اوکراین می رود: یک جوان فلسطینی را نشان میدهد که تنها کسی است که در کل کمپ انگلیسی بلد است و همه نیازهای مهاجرین را از زبان او بیان میکند، تلاش مهاجرین عراقی برای فرار از کمپ و رفتن به ایتالیا را نشان میدهد، وضعیت زندگی وحشتناکشان را به تصویر می کشد که یک استامینوفن هم ندارند و ان پسر فلسطینی هم با خلوص شرقی ها نقش بابای بچه های کمپ را ایفا می کند و در تنهاییش خلیل جبران میخواند و الی اخر. همه اینها را بدون کمترین غرض ورزی دنبال میکند انگار که دوربین واقعا" چشمهای بیینده است.بدون هیچ امکانات خاصی،بدون اینکه بخواهد چیزی را با پتک در کله آدم فرو کند و فقط با کمی خلاقیت همذات پنداری آدم را بر می انگیزد.