تبليغاتX
((نوستالژیک))




  • این جهان میخواهد به من اضطراب واقعی بدهد اضطراب در دسته کلیدم جا گرفته است در آپارتمان را که باز میکنم اضطراب جلوتر از من داخل میشود من اضطراب را می بینم اضطراب مرا نمیبیند صبح ها خوابآلود چهره مهیبش را کنار سماور می بینم آیا من با اضطراب متولد شدم پس چرا آن همه عاشق شدم شاید از اضطراب میگریختم به عشق پناه می بردم...*
  • درست وسط روزهای پر اضطراب تکراری،تقدیر بعد از ظهر یک جمعه ی سرد کتاب را میرساند دستت،"شعرها و یادهای دفترهای کاهی" آخرین شاعرانه احمدرضا احمدی که برگ اولش را برای تو یادگاری نوشته و دوست ندیده خودش خطابت کرده و تاریخ زده:بعد از ظهر یک جمعه ی سرد،تهران،بیمارستان فلان.راه میفتی سمت بیمارستان.بعد از ساعت ملاقات با پارتی بازی خودت را میرسانی به اتاق شاعر:ایزوله. نمیدانم قبلش کیمیایی رفیق شفیقش یا آیدین آغداشلو هم آنجا بودند یا نه.چهره شاعر حتی با چشمهای گود رفته هم صمیمی است و بر خلاف شاعرانه های تلخش بذله گوست.میگوید تشخیص ذات الریه است.از گذشته ها و کار در حروفچینی و کرمانی بودن میگوید.از محدودیت ها می نالد.هر جمله اش پر از نام و یاد و کوچه های غیر بن بست است.انگار سالهای سال است که از نزدیک می شناسیش.نمیداند با نثرهای یومیه ش خاطره ها داری.خانم تبریزی میرود دارو بگیرد.ماهور دخترش میاید.شاعر نمره ش را میدهد به تو.دست که میدهی میگویی همیشه از اینکه در بیمارستان کسی را ملاقات کنی بیزار بودی ولی این بار با همیشه توفیر میکرد.میزنی بیرون.سیگاری هم نیستی که سیگاری بگیرانی.اه.
  • * یادها، نقطه و ویرگول ندارند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 22:0  توسط نوستالژیک  | 

  • -...شاه اسماعیل سپس دستور داد جسد شیبک خان را به حضور او آورند.جسد بی سر امیر ازبکان را به نزدش بیاوردند.پادشاه سه ضربت از شمشیر خونریز ذوالفقارآسا بر شکمش زدند و دو دست او را قطع نمودند و به لفظ گهربار ادا فرمودند که هر که سرِ مرا دوست بدارد از گوشت دشمن طعمه سازد.صحیح القول خواجه محمد ساغرجی، وزیر شیبک خان چنین نقل کرده اند که به مجرد استماع این فرمان کوشش و ازدحام جهت اکل گوشت میته شیبک خان به مرتبه ای رسید که صوفیان تیغها کشیده قصد یکدیگر نمودند و آن گوشت متعفن با خاک و خون اغشته را به نحوی از یکدیگر ربودند که جرغان شکاری در حال گرسنگی آهو را بدان رغبت از یکدیگر بربایند...به نحوی ازدحام و هجوم شد که که چندکس مجروح و زخمی گشتند و جمعی که دورتر بودند یک لقمه گوشت او را از جمعی که نزدیک بودند به مبلغی گزاف میخریدند و میخوردند...من بعد آن شاه دستور داد کاسه سر شیبک خان را قدح سازند.استادان زرگر به موجب فرمان شاه والاگهر،کاسه سر را در طلای احمر گرفته به جواهر گرانمایه زینت دادند و قدح را ساغر زرین مجلس بهشت آیین نام نهادند.شاه مجلس بزم و عیش ترتیب فرمودند با امرا و ارکان دولت به عیش و کامرانی مشغول شدند و در آن بزمگاه قدح را به گردش دراورده و باده نوشی بسیار نمودند.
  • -...پس از شکست چالدران،شاه اسماعیل اوقات خود را صرف عموما" صرف شکار و میگساری و عشرت جویی مینمود.چونانکه بیشتر اوقات شب و روز را به شرب مدام و موانست ساقیان سیم اندام مشغول بود.در زمان او و جانشینانش باده گساری شیوع عام یافت به گونه ای که کمتر عصری از اعصار تاریخ ایران را میتوان همسنگ آن دانست.در آن عهد هزاران تن قزلباش و صوفی خمهای شراب را بر سر چهار سو نهاده علانیه سر میکشیدند و اینها در حالی بود که صفویان خود را مروج مذهب شیعه و دارای رسالت مذهبی میدانستند.ژرژ منوارنیک از اعضای هیئت برادران شرلی که در ۱۰۰۷ میلادی به ایران زمان شاه عباس سفر کرده بود مینویسد:در عثمانی خانه های زیبایی وجود دارد که صاحبان آن پسران زیباروی نگهمیدارند.در بعضی خانه ها ۱۲ نفر هستند و در بعضیها کمتر یا زیادتر و لباس و وضع انها را خیلی نظیف نگه میدارند.این پسران را بارداش مینامند و انها را بواسطه شهوت حیوانی که دارند عوض زن به کار میبرند زیرا که در تمام تابستان زنها را در خانه حبس میکنند و پسرها را به کار میندازند.قزلباشان نیز که عموما" از ترکان عثمانی بودند چنین خانه هایی را در ایران نیز تاسیس نموده بودند و طبق اظهار بازرگان ونیزی،شاه اسماعیل دوبار در تبریز به امر شنیع لواط دسته جمعی پرداخت.
  • -شاه اسماعیل بدعت آدمخواری را با کباب کردن بدن زنده مرادبیک آق قویونلو پسر جهانگیر که به حسن کیای چلاوی پناه برده بود آغاز کرده و آن را در دودمان صفوی مرسوم ساخت.انسان زنده ای را روی آتش گذاشتن،او را کباب کردن و ان گاه گوشت وی را خوردن... حتی در زمان تفتیش عقاید  دیده نمیشود که متعصبان مذهبی کاتولیک بعد از سوزاندن پروتستانها گوشت قربانیان خود را بخورند.
  • -ملک علی سلطان جارچی باشی،سردسته گروه زنده خواران او {شاه عباس} بود.این مجازات شوم و نفرت انگیز که از زمان مغول و تیمور،به شاه اسماعیل رسیده بود،در زمان شاه عباس هم به اجرا در میامد.دسته آدمخوران "چیگین" یا گوشت خام خور نامیده میشدند.مولف روضه الصفویه،ملک علی سلطان و گروه آدمخوارش را چنین معرفی میکند:آن فرقه نیز آلت سیاست و غضب بودند که گناهکاران واجب التعذیر را از یکدیگر می ربودند و انف و اذن ایشان را به دندان قطع نموده بلع میفرمودند.و هم چنین بقیه اعضای ایشان را به دندان انفصال داده،میخوردند.این جماعت لباس مخصوص داشتند،جهت امتیاز.بدین طریق که تاجهای بی عمامه ضخیم طویل به قدر یک ذرع بر سر میگذاشتند و اطراف آن را به اتاغهای پرکلنگ و بوم میاراستند و اکثر این گروه،مردمان قوی هیکل کریه المنظر طویل القامه بودند.
  • -...حکم فرمود که کرم اسوار گیلانی را {که بر شاه عباس یاغی شده و دستگیر شده بود} را در میدان لاهیجان پوست کنده و پوست او را به کاه پر کرده و در ولایت بیه پیش و بیه پس بگردانند.
  • -...زهرمار سلطان رییس طایفه ارشلو که در اصفهان با شاه طاغیگری کرده بودند را در ربیع الاول سال ۹۹۹ در قزوین در دیگ کرده جوشاندند.
  • -علی خان کرایلی{از سرداران قزلباش که در خراسان از فرمان شاه سرپیچی کرده بود بعد از گرفتار ساختن در قزوین}از نعمت دیدن عاطل ساختند و قطع بعضی اعضا و جوارح کرده و عبره للناظرین،بدان هیئت و سان،در آن بیابان انداختند و اردو کوچ کرد و از بیم سخط و غضب شاهی احدی از رعیت و سپاهی را قدرت آن نشد که به قصد ثواب آخرت حفاظتش نماید.
  • -نانوایی و کبابی را به سبب اینکه پنجاه و هفت درهم از گوشت و چهل و هفت درهم از نان کمفروشی کرده بودند،فرمود تا شبانه در اصفهان تنوری بساختند و سیخی برافراشتند.صبح جارچی مردم را به اجتماع دعوت نمود و پس از آن خباز را به تنور کباب کردند و کبابی را به سیخ کشیدند...
  • -کمپفر پزشک هیئت سوئدی که در ۱۶۸۴ میلادی و در زمان شاه سلیمان صفوی به ایران امد درباره رواج خرافه در زمان صفویان مینویسد:..معتقدند برای انکه علاج فوری حاصل شود بیمار باید از آبی که به نحوی از تشعشعات مقدس شاه نیرو گرفته باشد بنوشد،خواه اینکه شاه این آب را برای شستن دستهای خود به کار برده باشد یا اینکه انگشتهای خود را در آن فرو برده باشد و خواه اینکه آب به نحوی با وی تماس یافته باشد.این تصور چنان در مردم رسوخ یافته است که بسیاری از بیماران شفای خود را بیشتر در آب لگن دستشویی شاه میجویند تا در داروی داروخانه.
  • منابع:زندگانی شاه اسماعیل اول اثر دکتر موچهر پارسادوست/جهانگشای خاقان/ روضه الصفویه/ عالم آرای عباسی/ سفرنامه تاورنیه/ سفرنامه انگلبرت کمپفر/سفرنامه های ونیزیان در ایران
  • پ.ن: احتمالا" برای ایرانیان در سرتاسر تاریخ پر از چاله چوله ی آن، ایران ماندن ایران از هر چیز دیگری مهمتر بوده است.حقیقتا" مهمتر از هر چیز دیگری. در پرسپکتیو تاریخ نیز می بینیم برای تقدیس انانی که به این امر جامه عمل پوشانده اند-از جمله صفویان- تمام درنده خوییها و سفاکی ها را -که فقط چند مورد اندکش را اینجا آوردم-به فراموشی می سپارند تا مبادا "کبیر" بودن "ایران بانان" خدشه ای بردارد.امری که خیلی قبلترها اشک هرودوت را دراورده بود و هنوز هم که هنوز است اشک بعضیها را درمیاورد.بعنوان یک ایرانی حقیقتا" نمیدانم باید به آن بالید یا که از آن نالید!
  •  
  • شاه عباس کبیر
+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 14:0  توسط نوستالژیک  | 

  • «بورژوازی با پس زدن انتخابات عمومی و مخالفت با آن،اکنون بدون هیچ ملاحظه ای اعلام میدارد: "سلطه ما تا امروز بر اساس مراجعه به اراده ملت پابرجا مانده،اما اکنون وقت آن است که به رغم اراده مردم در استحکام آن بکوشیم." آنان به آن پیرمردی می مانند که برای بازیافتن نیروی جوانی اش،به سراغ گنجه لباسهای کودکی اشت میرفت و میکوشید با به تن کردن آن لباسها، دست و بازوی لاغر و چروکیده اش را بپوشاند.جمهوری این آقایان یک شایستگی بیشتر نداشت و آن هم این بود که به "گلخانه انقلاب" تبدیل شود.بر پیشانی دهم مارس ۱۸۵۰ چنین نوشته بود:"دنیا پسِ مرگ ما،چه دریا،چه سراب."»
  • به یکنفر یک ماهی بفروش،یکروزه ان را خواهد خورد.به همان کس ماهیگیری یاد بده،یکروزه به یک فرصت خوب اقتصادی گند خواهی زد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 7:45  توسط نوستالژیک  | 

اخیرا" دیدم همان ونهای گشت ارشاد را یک بر چسب زده اند با مضمون "مخصوص جمع آوری معتادان پرخطر" و چارمیخ کرده اند سر چهاراهها.شیطنتم گرفت. به سربازی که کنار یکیشان ایستاده بود گفتم ببین رفیق،داری وقتت را تلف میکنی، یک معتاد پرخطر هیچوقت از کنار یک ون پلیس که رویش نوشته "مخصوص جمع آوری معتادان پرخطر" رد نمیشود که تو و رفقایت خفتش را بگیرید.تازه به فرض هم که رد شد،فرق یک معتاد پرخطر با یک معتاد کم خطر را دقیقا" از کجایشان می فهمید؟اصلا" مشکل تبرج فرشتگان شهر را که حل کردید، حالا رفتید سراغ خطرات دیوسیرتان معتاد؟!..که چراغ سبز شد و مجبور شدیم وانمود کنیم که نفهمیدیم هدف، فقط حس حضور سبز پلیس است و بس.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 4:21  توسط نوستالژیک  | 

  • "تردید" هنوز به نیمه نرسیده بود،نصف صندلیهای سینما- از این سینماهای سه هزار تومانی که عمو قالیباف در هر محله ای یک دانه ش را ساخته- خالی شده بودند و سینمادار شانس آورد که ملت گوجه فرنگی همراهشان نبود. ما و رفقا ولی تا آخرش ماندیم و افاضات روانپریشانه کارگردان را تحمل کردیم. چرا؟ چون خیلی روشنفکر بودیم و مثلا" از این هملت به سبک ایرانی گنگ که به زور میخواست خودش را بتپاند در حلق آدم ذوق زده شده بودیم؟نه. چون یک بازیگر عقب افتاده ذهنی بامزه در نقش برادر ترانه علیدوستی داشت که کپی برابر اصل استاد جراحیمان بود و با هر حرکتش،یاد خاطره هایمان میفتادیم و میخندیدیم! راستش از جرقه هایی مثل درباره الی و کنعان و تهران انار ندارد که بگذریم، فیلمفارسی های این روزها را دیدن، از دم، کار استاد و غیر استاد،فقط به یک چیز میماند: کولونوسکوپی بدون استفاده از مواد لیز کننده.
+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 13:40  توسط نوستالژیک  | 

  • برخورد نزدیک از نوع سوماینقدر بحث برقراری رابطه با آمریکا را بزرگ نکنیم و آن را بعنوان یک شکست برای مردم و روند گذار به دموکراسی به حساب نیاوریم.رابطه با آمریکا و رفع و رجوع بحث هسته ای در هر حدی که باشد ولو نیم بند به نفع مردم ایران است.هرچند شاید دلمان میخواست در دوران اصلاحات اتفاق بیفتد تا واقعا"معنی مصالحه داشته باشد و نه معانی دیگر.
  • به شخصه معتقدم تا وقتی مسئله فلسطین و اسراییل به طور کامل حل و فصل نشود هیچ رابطه پایداری بین ایران و آمریکا برقرار نخواهد شد زیرا از یکطرف اساس وجود چنین رابطه ای مبتنی بر سیاست بازی است در حالیکه مسئله فلسطین مسئله ای ایدئولوژیک است و از طرف دیگر بر خلاف کشورهایی مانند سوریه، پایه های خود این سیاست بازی هم بر ایدئولوژی حمایت از مظلوم و استکبارستیزی نهاده شده.پس هر گونه انحراف از این سیاست ایدئولوژیک محور منجر به استحاله ماهیتی خواهد شد که بحث دیگریست.در هر حال به فرض اینکه آن استحاله ماهیتی هم رخ دهد و رابطه با آمریکا سر بگیرد و گره تحریمها شل تر شود، در اینصورت مردم ایران از لحاظ سیاسی ضرر خواهند کرد ولی از لحاظ اقتصادی و فرهنگی و بوئینگی-فارغ از کم و زیادش-سود خواهند برد.اگر هم چنین رابطه ای سر نگیرد و تحریمها پایدار بمانند، مردم ایران از لحاظ اقتصادی و فرهنگی سودی نخواهند کرد ولی از لحاظ سیاسی هم زیانی نخواهند دید و شاید حتی در درازمدت به نفعشان هم باشد.در واقع حدس من اینست که چه بشود چه نشود بُرد ملت خواهد بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 13:35  توسط نوستالژیک  | 

  • «بچه وقتی بچه بود موقع راه رفتن شلنگ تخته مینداخت.میخواست جویبار مثل رودخانه روان باشد.میخواست رودخانه مثل سیلاب شود.میخواست چاله،دریا شود.بچه وقتی بچه بود،نمیدانست که بچه است. همه چیز پر از زندگی بود و همه آدمها یکجور بودند.بچه وقتی بچه بود، در مورد هر چیزی نظری نداشت.هیچ وابستگی ای نداشت.اغلب چهارزانو مینشست.یکهو فرار میکرد. روی سرش تِل میگذاشت و موقع عکس گرفتن آرایش نمیکرد.بچه وقتی بچه بود،زمان اینجور سوالها بود: چرا من منم و چرا یکی دیگه نیستم.چرا اینجا هستم و چرا اونجا نیستم.زمان از کجا شروع شد و انتهای فضا کجاست؟زندگی زیر آفتاب یک رویا نیست؟شیطان واقعا" وجود دارد یا فقط آدمهایی وجود دارند که شیطان واقعی اند؟ بچه وقتی بچه بود تصویر واضحی از بهشت داشت.حالا حتی نمیتواند تخیلش کند.بچه وقتی بچه بود خفه میشد تا اسفناج و نخودفرنگی و پودینگ برنج و کلم پخته بخورد.حالا همه آنها را میخورد،نه فقط به این خاطر که مجبور است. جلوی غریبه ها خجالت میکشید.هنوز هم میکشد.منتظر اولین برف میماند.هنوز هم می ماند.بچه یکبار وقتی بچه بود،روی یک تخت غریبه بیدار شد و بعد از آن همه آدمها زیبا به نظر میامدند.هنوز هم گاهی روی تختهای غریبه بیدار میشود ولی فقط چند نفری زیبا به نظر میرسند.» بچه هر قدر تقلا کرد بیشتر بزرگ شد...
  • بهشت بر فراز برلین/ویم وندرس/۱۹۸۷
  • برونو گنز در بهشت بر فراز برلین
+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 20:28  توسط نوستالژیک  | 

  •  «مابعدالطبیعه را به آتش بسپار، زیرا محتوای آن چیزی جز سفسطه و توهم نتواند بود.»
  • -دیوید هیوم-
  • فکر میکنید ماهیت خیر، همانا پیروزی بر شر است؟ به نظام هوشمند علی و معلولی،عمل و عکس العمل، اثر پروانه ای، تئوری آشوب و...اعتقاد دارید؟ زمانی بر این باور بودم اگر مرتکب شری شوم بی برو برگرد دیر یا زود متناسب با آن بلایی سرم خواهد آمد.مثلا" اگر گربه ای را با بی مبالاتی زیر بگیرم آن روز ماشینم پنچر خواهد شد یا سرم به یک تیزی دردناک خواهد خورد یا دسته کلیدهایم را گم و گور خواهم کرد.خیلی وقتها هم اعتقادم به حقیقت می پیوست. 
  • از وقتی پیام -متاسفانه موجودیت مجازی ندارد تا لینکش کنم- مجبورم کرد چند مستند از جنایات ژوزف استالین را که از تاریکخانه های اینترنت بیرون کشیده ببینم دچار تحولاتی شده ام.در این مستندها نشان داده میشود که استالین چگونه مستقیم و غیرمستقیم موجبات مرگ ۶۰میلیون انسان را فراهم آورد.آماری که در ذهن نمیگنجد...در ۱۹۳۲ وقتی اوکراینی ها حاضر نمیشوند گندمهایشان را در اختیار حزب کمونیست قرار دهند اوکراین را به محاصره مطلق درمیاورد که نتیجه آن تلف شدن ۶میلیون نفر از گرسنگی آن هم فقط در عرض یکسال است.در یکی از این فیلمها از زبان یکی از بازماندگان آن دوران می شنویم که کار اوکراینیها به جایی رسیده بود که همدیگر را میخوردند و چون گوشت بچه ها هواخواهان بیشتری هم داشت، در بعضی محله ها زنان با گوشت مرده ها کتلت درست کرده و از آن به عنوان طعمه ای برای به دام انداختن کودکان استفاده میکردند. همچنین در راستای اجرای منویات حزب و با الغای مالکیت خصوصی بر زمینهای کشاورزی، حدود ۹ میلیون نفر دیگر از ساکنین جمهوریهای شوروی از گرسنگی می میرند.در ۱۹۳۴ استالین نیل به اهداف اقتصادی بلشویسم را به اتفاق "شورای فاتحان" جشن میگیرد و دو سال بعد همه اعضای همان کنگره فاتحین و تروییکای رهبری حزب پس از مرگ لنین را وادار به اعتراف به خیانت به میهن و سپس اعدام میکند. استالین در راستای پاکسازیهای حزبی دستور اعدام ۱ میلیون نفر دیگر را نیز صادر میکند.سپس ۱۰ میلیون نفر از مخالفان و معاندان را نیز در اردوگاههای کار اجباری یا "گولاک ها" به کام مرگ می فرستد.همچنین در طول جنگ جهانی دوم، چیزی در حدود ۲۸ میلیون نظامی و غیر نظامی رومانیایی،مجاری، فنلاندی و لهستانی توسط ارتش سرخ او کشته میشوند.در ۱۹۵۳ دستور ساخت گولاکهای جدیدی را در قزاقستان و صربستان صادر مینماید تا دور جدیدی از کشتار را این بار علیه یهودیهای شوروی آغاز کند که مرگ امانش نمیدهد و در ۵ مارس ۱۹۵۳ می میرد.فکر میکنید سرنوشت چه جور مرگی برای او رقم زده بود؟ دچار پارالایز روده شد بطوریکه مدفوع از دهانش خارج شود؟ یا مثلا"در یک آتش سوزی مهیب زنده زنده کباب شد؟ هیچکدام.یک روز در عنفوان ۷۵ سالگی و بعد از بالا کشیدن آخرین بطری ویسکی ناب روسی،احساس کرد سرش گیج میرود. مستخدمانش او را به رختخواب راهنمایی میکنند.۴ روز در رختخواب بستری میشود و اوائل شب با مرگی قدیس وار و آرام جهان را ترک میکند.انبوهی از مردم شوروی برای ادای احترام به جسد او راهی مسکو میشوند و صدها نفر نیز در هرج و مرج ایجاد شده در جریان ادای احترام زیر دست و پا له میشوند...
  • من به اندازه دیوید هیوم شکاک نیستم ولی این موضوع که یک بشر چقدر باید شر بیافریند تا نظام علی و معلولی و طبیعتا"هوشمند کائنات بخواهد حقش را کف دستش بگذارد بدجوری ذهنم را مشغول کرده. آیا واقعا"در آرماگدون نهایی بین خیر و شر،این شر است که میبازد؟ آن باورهایی که از کودکی در کله مان کرده اند که اگر آدم بدی باشی به خاک سیاه می نشینی حقیقت دارد؟ واقعا" آدم بدها در سیاهچال می میرند و آدم خوبها با ردای سفید آینده بهتری را رقم میزنند؟ شک دارم.
  • Soft Construction with Boiled Beans اثر سالوادور دالی
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 18:49  توسط نوستالژیک  | 

  • من واقعا" نمیفهمم. وقتی خبرنگار CBS از پرزیدنت محمود درباره عاملین کشته شدن ندا پرسید و پرزیدنت به جای جواب عکس مروه شربینی -شهیده مصری- را درآورد و خبرنگار هم مجبور شد بقیه سوالش را درز بگیرد، واقعا" به صرافت افتادم که یا این خبرنگارهای آمریکایی خیلی مشنگ و افلیجند که عرضه پرسیدن حتی یک سوال صریح و وارد شدن به یک دوئل کلامی را ندارند،یا ما ایرانیها و "هیئت همراهمان" خیلی نابغه تشریف داریم که از قبل عکس یک آدم پرت را در جیب کتمان تعبیه میکنیم و منتظر رو کردنش در یک فرصت مناسب می مانیم.واقعا" که جای اوریانا فالاچی خالی.
  • پ.ن:دیدن مصاحبه امروز لری کینگ با پرزیدنت در CNN تا حدی نظرم عوض کرد.هر چند لری کینگ مصاحبه لری کینگ با محمود احمدی نژادبیچاره بر خلاف پارسالش،هر قدر هم در دنبال کردن سوالات قاطعیت نشان داد و انتقادهای نوک تیز کرد ولی انگار که دارد با خودش مصاحبه میکند، چیزی دستش را نگرفت.پرزیدنت واقعا" هیچ حرف تازه ای که نشنیده باشیم نزد مگر اینکه-امیدوارم اینجایش را تلویزیون خودمان پخش کند- اکثر قریب به اتفاق کشته شدگان اخیر حامی دولت بوده اند نه مخالف آن و در مورد ندا هم گفته شد آن دو دوربینی که صدها متر ندا را زیر نظر داشته اند اگر راست میگفتند فیلم شلیک کننده را میگرفتند تا مجازات شود نه فیلم کسیکه دارد جان میدهد و در ادامه هم بحث کوچه فرعی و مشابه همین اتفاق در کودتای ونزوئلا.تکراری بودن حرفها تا انجا بود که لری کینگ دائما" میگفت میدانم چه میخواهید بگویید اینها را پارسال هم گفتید! لری کینگ البته یکجا یک پاتک خوب زد و پرسید چرا اینقدر با خشونت با معترضین برخورد کردید که پرزیدنت جواب داد شما چرا الان با معترضین در پیتزبورگ با گاز اشک اور و ضرب و شتم برخورد میکنید که لری کینگ هم گفت آمریکا هم کار بدی میکند ولی من درباره شما حرف میزنم،شما چرا اینکار را کردید.که پرزیدنت اصلا" منکر همه چیز شد و گفت من به شخصه هیچ نقشی در سرکوبها نداشتم...با این وضع اگر اوریانا فالاچی هم بود حتما"به جایی نمیرسید.
  • پ.پ.ن:دیدم رجب طیب اردوغان در نطقش در مجمع عمومی،شروع به کشیدن کباده "گفتگوی تمدنها"کرده و بدون کوچکترین اشاره ای به نام محمد خاتمی، سازمان ملل را بنیانگذار و ترکیه و اسپانیا را اسپانسر آن نامید.در ادامه هم بعد از کلی صغری و کبری چیدن مبنی بر فرهنگ غنی ترکیه، طی یک جمله ی دو پهلو فارابی و ابن سینا و خوارزمی را دانشمندان ترک و اسلامی خواند که نقش مهمی در تعالی نوع بشر داشته اند.حالم را به هم زد مردک.
+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 20:39  توسط نوستالژیک  | 

  • پیرمرد اهل روستایی در مازندران بود.میگفت به عائله پنج نفریش،نفری پانصدهزار تومان کارت سهام عدالت داده اند که سود از قرار هر نفر هشتاد هزار تومانی آن را فروردین ماه امسال دریافت کرده اند، در کل چهارصد هزارتومان. گفتم پس باید راضی باشی از کرامات دولت کریمه. پوزخندی زد و گفت برنجهایشان را که پارسال هر کیلو ۱۲۰۰ تومان فروخته بودند امسال به دلیل فوران دیوانه وار واردات برنج هندی،هر کیلو ۸۰۰ تومان فروخته اند یعنی به ازای هر تن، چهارصد هزار تومان و در پنج تن، دو میلیون تومان ضرر داده اند! البته پیرمرد اینها را با عصبانیت نمیگفت. پوزخندی که روی صورت داشت خود مانیفست تفکراتش بود.در واقع باید گفت روستاییان ورای محافظه کاری دیرینه و اسارت در بند روزمرگی و ناآگاهی سیاسی، به نوع دیگری از آگاهی مجهزند که بی نیاز از اینترنت و روزنامه است و فقط با یکبار لمس کردن جیبها بدست میاید.نوعی آگاهی که چون از جنس سیاست نیست، با تبلیغات سیاسی رسانه های رسمی هم نمیشود سر و تهش را هم آورد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 11:10  توسط نوستالژیک  | 

  • درباره دلتنگی: هیچوقت دلتنگ نبوده ام.در اتاقی تنها بوده ام.هوس خودکشی کرده ام.افسرده بوده ام.حالم خراب بوده.خرابتر از هر چیزی.اما هرگز این احساسو نداشتم که یه نفر میتونه بیاد تو اون اتاق و اوضاعمو روبراه کنه...یا اینکه اصلا" هیچ کس دیگه ای بتونه وارد اون اتاق بشه.به یه بیان دیگه،به خاطر این تمایل به تنهایی و خلوت نشینی،دلتنگی هیچوقت پاپیچم نشده.ممکنه تو یه مهمونی باشه یا تو یه استادیوم شلوغ که ملت دارن یکی رو تشویق میکنند ولی تنهایی میاد سراغم.به قول ایبسن "قویترین آدما، تنهاترینشونند."هیچوقت فکر نکردم خوب، حالا یه بلوند خوش بر و رو میاد اینجا و یه کاری میده دستم،شونه هامو میماله و من حالم خوب میشه. نه،فایده ای نداره. عوام الناس رو که می شناسی،میگن حالی به هولی، امشب شب جمعه س.چیکاره ای؟میخوای فقط اونجا بشینی؟خوب آره. واسه اینکه بیرون هیچ خبری نیست.فقط خریته.یه مشت آدم کله پوک با یه مشت کله پوک دیگه تو هم پیچیدند.بذار خودشونو خر کنند.هیچوقت اینکه شبا نیاز پیدا کنم بزنم بیرون به دردسرم ننداخته.تو بارها قائم میشدم چون نمیخواستم تو کارخونه ها قائم شم.همین.واسه همه اون میلیونها آدم متاسفم ولی خودم به شخصه هیچوقت دلتنگ نبودم.از خودم خوشم میاد.خودم بهترین سرگرمی خودمم.بیا بازم شرابی بزنیم!
  • درباره زنها: من اسمشونو میذارم ماشینای ناله.اوضاع یه مرد با اونا هیچوقت روبراه نیست...و وقتی پای اون هیستری زنانه و دعوا مرافعه میاد وسط...اه پسر ولش کن.باید برم بیرون،بپرم تو ماشین و بزنم به چاک.هر جا که بشه.یه جایی یه قهوه ای بخورم.هر جا.هر چیزی جز یه زن دیگه.ببین فکر میکنم اصلا" اونا یه جور دیگه ساخته شدن.{خودمانی میشود} هیستری که شروع میشه از دست میرن.میخوای که تمومش کنی ولی اونا نمیفهمند.{با یک جیغ بلند زنانه}"کجا داری میری؟" دارم از این جای لعنتی میرم عزیزم.فکر میکنند از زنا متنفرم اما نیستم.خیلی چیزا در این باره مصطلح شده.اونا فقط میشنوند بوکوفسکی یه خوک نر شوونیسته اما منبعشو چک نمیکنند.قطعا" بعضی وقتا باعث میشم زنا بد به نظر بیان،ولی همین کارو با مردا هم میکنم.حتی اینکارو با خودمم میکنم. اگه فکر کنم یه چیزی بده، میگم اون چیز بده.مرد،زن،بچه،سگ. زنا خیلی نازک نارنجی اند.فکر میکنند تافته جدا بافته اند.این مشکلشونه.
  • درباره ایمان: ایمان چیز خوبیه.واسه اونا که دارندش.فقط بار مسئولیتشو رو من نذار.من به لوله کش خونه مون بیشتر از زندگی ابدی ایمان دارم.لوله کشا یه کارخوب میکنند: جریان فاضلابو باز نگه میدارند.
  • روزی روزگاری: زمستون بود. تو نیویورک داشتم از گرسنگی می میردم و در عین حال سعی میکردم یه نویسنده بشم. واسه سه چهار روز هیچی نخورده بودم. نهایتا" گفتم میخوام یه پاکت بزرگ پاپ کورن بخورم.و خدایا،تا اون زمان هیچ چیزی به اون خوشمزگی نخورده بودم.خیلی خوب بود.هر دونه ش، میدونی، هر دونه ش مثل یه استیک بود.می جویدمشون و توی معده ی بیچاره م میریختم.معده م هم میگفت متشکرم! متشکرم! متشکرم! تو بهشت بودم. به راه رفتن ادامه میدادم که دو نفر رد شدند.یکیشون به اون یکی گفت "یا عیسی مسیح!" اون یکی گفت " یارو رو دیدی چطوری داشت پاپ کورن میخورد؟خیلی ناجور بود."من دیگه نتونستم از بقیه پاپ کورنام لذت ببرم.فکر کردم منظورت از اینکه خیلی ناجور بود چیه.من الآن اینجا تو بهشتم.حدس میزنم یه جورایی کر و کثیف بودم.اونا همیشه میتونند این حرفارو به یه آدم درب داغون بگن.
  • درباره مردم: زیاد به مردم نگاه نمیکنم.به همم میریزند.میگن اگه به یکی خیلی نگاه کنی کم کم خودت هم شبیهش میشی.بیچاره لیندا! بیشتر اوقات بدون مردم هم میتونم به کارام برسم.اونا پرم نمیکنند،خالی ام میکنند.واسه هیچ بنی بشری هم احترام قائل نیستم. اونجوری مشکل دار میشدم.دارم دروغ میگم.ولی باور کن، صحت داره.
  • درباره رابطه جنسی قبل از کشف ایدز:{بی خیال این یکی...!}
  • درباره شکسپیر: غیر قابل خوندن و زیادی اهمیت داده شده.ولی مردم نمیخوان اینو بشنون.میدونی،نمیشه به جاهای مقدس حمله کرد.شکسپیر با گذر قرنها دیگه جا افتاده.تو میتونی بگی فلان بازیگر یه ایکبیری نکبته ولی نمیتونی بگی شکسپیر چرنده. هر چه بیشتر یه چیزی دور و برِ از دماغ فیل افتاده ها باشه اونا بیشتر خودشونو بهش می چسبونند، مثل این ماهیهای مکنده. وقتی احساس کنند یه چیزی امنه، خودشونو بهش می چسبونند.لحظه ای که حقیقتو بهشون میگی وحشی میشن.نمیتونند باهاش کنار بیان. اون حقیقت به فرآیند استدلال فکریشون حمله میکنه.حالمو به هم میزنند.
  • از مصاحبه شان پن با چارلز بوکوفسکی در مجله Interview
  • برگردان:نوستالژیک
  • چارلز بوکوفسکی
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 11:8  توسط نوستالژیک  | 

  • اصل اول: وقتی نمیگذارند آدم حرفهای مهم بزند،مجبور است خیال کند هر حرفی که میزند حتما" مهم است.
  • اصل دوم:حسن نیت برای هیچ چیز کافی نیست.
  • اصل سوم: اگر نمیتوانید ماشینی را که در سربالایی گیر کرده هل دهید،لااقل از آن پیاده شوید.
  • اگر فکر میکنید اینها که گفتم هیچ ارتباطی با فیلم کوتاه حنا مخملباف-روزهای سبز- که در جشنواره ونیز و همچنین BBC فارسی پخش شد دارد، کاملا" درست فکر کرده اید.فرض کنید یک ونیزی مشتاق که چیزی جالبتر از قایق سواری و الکلیسم پیدا کرده،کنجکاو میشود بداند این روزها در ایران چه خبر است.خیلی ساده یک برنامه جشنواره فیلم شهرش را تهیه میکند، بلیط میخرد و به تماشای روزهای سبز مینشیند.ابتدا یک دختر لوس و ننر را بر پرده می بیند که مدام  میگوید تهران عجب جهنمی است و مثل روانپریش ها آبغوره میگیرد و با خودش حرف میزند.ونیزی توی ذوقش میخورد ولی سعی میکند همچنان برای دیدن ادامه فیلم ترغیب شود.باز همان دختر ننر ظاهر میشود که پشت VIP یک استادیوم شلوغ منتظر ورود یک رییس جمهور سابق است و خیلی تلاش میکند تا دیوارها را از فرط روانپریشی نجود.ونیزی سر در نمیاورد.آیا رییس جمهورهای سابق مثل کارکترهای "لابیرنت پن" از دندانهایشان خون میچکد و چشمهایشان کف دستشان تعبیه شده؟ ونیزی سپس میبیند که در یک کشور اسلامی با چارچوبهای مذهبی تنگ،یکسری موجود شبه مست با موهای تیفوسی و سر و وضع شبیه مانکنهای میلان مشغول رقصیدن در خیابانند و عکس یک آدم ریشو را در دست گرفته اند که از قضا شخصیت خوب داستان است.یکسری آدم عجیب دیگر هم هستند که تاکید دارند این هم مثل بقیه است-اشاره به آدم ریشوی خوب- ولی جریان بد و بدتر است و در ادامه حرفهای بی ربط دیگری میزنند.ونیزی هیچی نمیفهمد.باز با خودش تخیل میکند که مثلا" در سیستم سرمایه داری آمریکا،نوه لنین با سوءاستفاده از فضای باز سیاسی، کاندیدای ریاست جمهوری شده و توده عظیمی از طرفدارانش شامل همه انواع چپها،سبزها،رالف نیدرها و کسانی که از بحران اقتصادی به ستوه آمده اند هم هر روز در خیابان در مذمت سرمایه داری میتینگ بدهند.ونیزی به جبهه متحد دموکراتها و جمهوریخواهان حق میدهد که هر طور شده بخواهند جریان را جمع و جور کند.در صحنه بعدی فیلم،آدمهایی را میبیند که سنگ پرانی میکنند و پیکر خونالودی را بر دوش میکشند و نهایتا" یکنفر از حزب سبزهای اروپا آمده دارد تعداد آرای واقعی را میخواند که نشان میدهد احمدی نژاد فقط شش میلیون رای آورده.چیزی که هر ایرانی حتی با چشم غیرمسلح هم میفهمد که این امار به دور از واقعیت است.فیلم تمام میشود.ونیزی همان چیزهایی را هم که در مورد ایران میدانست یادش میرود و با ذهنی مغشوش و درب داغان در حالیکه فکر میکند تمام ماجرا همین بوده روانه قایق سواری میشود.
  •  پ.ن:شاید زیادی بدبینم.
  • Green Days by Hana Makhmalbaf

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 12:0  توسط نوستالژیک  | 

  • Sigur ros یک باند چهار نفره ایسلندی است که دانستن اسم اعضایش هیچ دردی از آدم دوا نمیکند.یکجورهایی شبیه کارهای بیورک کبیر،موسیقی Post-Rock، World و فیوژن کار میکنند و فضاسازیهای سنگین سینتی سایزری را با موسیقی الکترونیک و سازهای کلاسیک در هم میامیزند.کارشان را از اوت ۹۴ شروع کرده و تا به حال چهار آلبوم به نامهای Recycle bin ،Hope ،A good begining و یک آلبوم بدون عنوان و بدون لیریک بیرون داده که فکر نمیکنم در ایران بشود بدون دردسر گیرش آورد.-سه تای اول را هم فکر نمیکنم!- Sigur Ros در زبان ایسلندی به معنای رز پیروزی و همچنین یک نام زنانه متداول در ایسلند است.اگر وانیلا اسکای،فیلم تحسین شده ی کامرون کرو را دیده باشید حتما" موزیک تیتراژ آخرش،بر فراز آسمانخراش یا به عبارتی Nothing song توجهتان را جلب کرده که ان هم کاری از همین گروه است.جونسی موسس گروه و خواننده وکالها، اکثر لیریکها را به زبان ایسلندی و بعضی وکالها را به زبانی من در آوردی و فاقد گرامر-هوپلندی- ادا میکند و کلمات را در حد یک ساز موسیقی حنجره ای تقلیل میدهد -مانند کاری که محسن نامجوی فقید میخواست انجام بدهد-جونسی از یک چشم نابیناست و آنطور که من در اینترنت دیدم یک صفتهای غیراخلاقی را هم بهش چسبانده اند که گویا خالی از واقعیت هم نیست و البته به ما هم ربطی ندارد. به هر حال آنهایی که به موسیقی فیوژن،آن هم از نوع آرام و بدون جیغ و دادش علاقه دارند و میخواهند دقایقی هم شده از دست هیولای زیرپوستی "این روزها" فرار کنند،دستشان رسید تجربه متفاوت Sigur Ros را از دست ندهند.

Sigur ros album cover

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 18:54  توسط نوستالژیک  | 

  • -خبرگزاریها:«طرح انتقال مقر دائم سازمان ملل متحد از آمریکا بدلیل مغایرت با مواد 130 و 134 آئین نامه داخلی مجلس شورای اسلامی، از دستور کار خارج شد.حمیدرضا حاجی بابایی عضو هیئت رییسه مجلس افزود:بر اساس این مواد، هر طرح و لایحه ای که به مجلس ارائه می شود، باید دارای عنوان، همچنین ماده واحده یا مواد باشد، افزون بر این، عنوان طرح نباید با مواد مغایرت داشته باشد. عنوان طرح مذکور با مواد آن مغایرت دارد، به گونه ای که در عنوان آمده "انتقال مقر دائم سازمان ملل متحد از آمریکا"، اما در مواد آمده، محل سازمان ملل به شکل دوره ای باشد. همچنین در مواد آمده که "اصلاح ساختار سازمان ملل انجام شود" که این اصلاح ساختار، در عنوان قید نشده است.به همین منظور، این طرح از دستور، حذف و به کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی برگشت داده شد تا اصلاح شود و پس از آن بار دیگر در دستور قرار گیرد.»
  • -سلیمانی وزیر سابق ارتباطات:«من براي راي دادن به يکي از نهادهاي دانشجويي رفتم.تا وارد شدم چند نفري به حالت اعتراض آميز داد زدند وزير آمد، وزير احمدي نژاد آمد و کلي سر و صدا راه انداختند. من راي ام را نوشتم و در صندوق انداختم. بعد از اينکه راي دادم يکي از اين چهار پنج نفر آمد جلو و در گوش من گفت؛ «ما هم به احمدي نژاد راي داديم.» من که ديدم اوضاع خوب است دلم قرص شد.
  • -هوگو چاوز رییس جمهور ماتریالیست/سوسیالیست ونزوئلا:به عنوان يك مسيحي احساس بسيار خوبي دارم كه به زيارت حرم مقدس امام رضا آمده ام...حضرت مسيح رجعت خواهد نمود و به همراه حضرت مهدي يك روز براي ايجاد عدالت قيام خواهند كرد.بايد تلاش كنيم هرچه زودتر حضرت مهدي به همراه حضرت مسيح ظهور كنند و سرتاسر جهان را از عدل و داد پر كنند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 10:33  توسط نوستالژیک  | 

  • پژوهشگران عرصه افیونِ توده ها شناسی،در پژوهش ها و کتب و مقالات متعدد، جمله کلیدی اِوا امشب جومونگ داره؟ را از لحاظ هژمونی عقل موخر، با چالش بنیادی بشر: یعنی میگی واقعا" خدا وجود داره؟ قیاس کرده اند و آن را فاجعه قرن بیست و یکم قلمداد نموده اند.پروفسور جوادو خیابانوپولوس استاد جامعه نشناسی کالج جان هاپهاپو در مقاله ای تحت عنوان "بیایید شادی کنیم" می نویسد: توده ها قهرمانانی را میخواهند که در پس نگاههای بز اخفش وار خود کمی حس اندیشیدن را منتقل میکنند ولی فقط تا همین حد و نه حتی یک کم بیشتر.در جایی دیگر: اشتباه نکنید، این اسمش تهاجم فرهنگی نیست زیرا تهاجم فرهنگی موجب فکر کردن میشود نه نگاه بز اخفش وار.تا به حال شنیده اید کره جنوبی بخواهد به جایی تهاجم فرهنگی کند؟البته که نه، حتی فکرش هم خنده دار است.تهاجم فرهنگی را فقط غرب انجام میدهد زیرا عقده خودکم بینی دارد و به همین دلیل باقی ملتها را به تفکر وامیدارد. وچنین  ادامه میدهد: کسانی بر این عقیده پای میفشارند که اینگونه قهرمان پروری هاو منجی طلبی ها موجب سلب احساس مسئولیت از جامعه میشود.خوب مگر مردم چه میخواهند جز سلب مسئولیت ازشان؟! خیابانوپولوس همچنین بعد از اشاره به میان مایگی درجه یکی که مطلوب توده هاست مینویسد:ببینید،هرطور که تصور کنید زنان زیبای نابکار جذاب تر از پیرعفریته های پاکدامنند ولی اگر نمی توانید رمانتیسیسم وحشی غرب را تحمل کنید،کافیست رمانتیسیسم نصفه نیمه شرقی را تا جایی که قابل نمایش است جایگزین کرده و باقی کار را به تخیلات مخاطبانتان بسپارید.بدینسان هم ذهن را از مسائل بنیادی منحرف میکنید و هم لذت سلب مسئولیت از سرنوشت را به عوام ارزانی میدارید.اینک شما یک آدم شاد هستید.
+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 10:42  توسط نوستالژیک  | 

  • کانت اینجای کارش را خبط کرد که خیال میکرد عقل و خرد انسان،مستقل از تجربه و شرایطی که قبلا"در آن قرار گرفته یا بعدا" در آن قرارش میدهند، و به صورت یک توانایی ذاتی و بالفعل،و در هر موقعیتی، حق را از باطل تشخیص میدهد.انسانی را که من دارم میبینم،شاید بتواند حق را از باطل تشخیص دهد،ولی آن حقی را که خودش ساخته و آن باطلی را که خودش پرداخته.در نگاه پسر جنگل،حق همیشه با آن ببر سیاه است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 10:21  توسط نوستالژیک  |